أرَأیتَ اِنْ کذَّبَ وَ تَوَلّی. اَ لَمْیعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یری. به من بگو آیا او نمیداند که خدای الله، عالم است و کارش را میبیند.
اکثر مشرکین قریش مشرک در خالقیت نبودند
میدانیم که کفار قریش، یعنی آنهایی که این آیات در موردشان نازل شده، مشرک بودند در عبادت و در ربوبیت، ولی مشرک در خالقیت و در ذات نبودند؛ یعنی اینها الله را به عنوان خالق آسمانها و زمین انکار نداشتند. البته مردم قریش همه یک جور فکر نمیکردند، در میان آنها مردم مادی مسلک که اصلا الله را هم قبول نداشتند ]وجود داشت.[ قرآن ]از قول چنین افرادی[ نقل میکند: ما هِی اِلّا حَیاتُنَا الدُّنْیا نَموتُ وَ نَحْیا وَ مایهْلِکنا اِلاَّ الدَّهْرُ[1]. ولی اغلب مشرکین، الله را معتقد بودند، اما او را به عنوان اِلهُ الآلهه و ربّ الارباب معتقد بودند. عبادت را برای او نمیکردند بلکه عبادت برای او را لغو و بیهوده و غیر جایز میدانستند. عبادت را برای بتها انجام میدادند. منتها میگفتند: ما بتها را پرستش میکنیم بعد بتها کار ما را درست میکنند. ما نَعْبُدُهُمْ اِلّا لِیقَرِّبونا اِلَی اللهِ زُلْفی[2]. و لهذا در بسیاری آیات قرآن آمده که: وَ لَئِنْ سَألْـتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ لَیقولُنَّ اللهُ[3]اگر از اینها بپرسی «خالق آسمان و زمین کیست؟» میگویند: الله.
این است که قرآن اینجا میگوید: اَ لَمْ یعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یری. واقعا این نمیداند که خدای متعال، عالم به کارهای اوست؟ یعنی خودش میداند که این کارها را از روی طغیان و حسادت و صفات رذیلهاش میکند نه از
[1]. جاثیه / 24.
[2]. زمر / 3.
[3]. لقمان / 25، زمر / 38.
روی یک عقیده واقعی.
ایمان پیامبر به موفقیت و پیروزی خود کلّا لَئِنْ لَمْ ینْتَهِ لَنَسْفَعآ بِالنّاصِیةِ. ناصِیةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ. فَلْیدْعُ نادِیهُ. سَنَدْعُ الزَّبانِیةَ[1]. این آیات میخواهد بگوید که کار از این حرفها گذشته و اراده الهی تعلق گرفته به این که دین خدا و دین توحید، شرک را در هم نوردد و از بین ببرد. این ـ به اصطلاح امروز ـ جبر تاریخ و ضرورت تاریخ است. (البته من از این تعبیر در اینجا خیلی خوشم نمیآید، چون یک مفهوم خاصی دارد.) اینها یا باید تسلیم بشوند یا در هم کوبیده و خرد و دورریخته خواهند شد.
کلّا از این مقوله مگو، مقوله دیگر: لَئِنْ لَمْ ینْتَهِ. این خیلی عجیب است. از جمله نکاتی که در قرآن مجید باید خیلی به آن توجه کرد این است که[2]پیغمبر اکرم از روز اول با ایمان کامل به موفقیت و پیروزی خودش مبعوث شد. چنین ایمانی از نظر شرایط ظاهری زمان آنقدر غیر منطقی بود که معمولا در این طور جاها میگویند: «دیوانه شده که این حرفها را میزند! چه میگوید؟! مثل اینکه حساب دستش نیست!». مردی یتیم و در شهر خودش ـ و در واقع در قریه و قصبه خودش[3]ـ از نظر ظاهری بیحیثیت (حیثیت به پول و عشیره بود و پیغمبر اینها را نداشت، فقیر و یتیم بود) که فکرش هم با دیگران نمیخواند و همان قوم و خویشهای نزدیکش هم با او مخالف بودند، ناگهان پیدا شده و دعوتی و
[1]. علق / 15 ـ 17.
[2]. این مطلب را بسیاری از فرنگیها هم قبول كردهاند، بر خلاف تبلیغی كه برخی دیگر از آنها و بعضی ازمتجددین ما میكنند.
[3]. مكه الان شهر است ولی در آن زمان یك ده بوده؛ البته نسبت به آن چادرها یك شهر بوده ولی چگونهشهری؟! مثل قریه و قصبه بوده.
قرآنی را آورده که از اول، حرفش این است که ما میخواهیم دنیا را بگیریم و بر دنیا پیروز شویم. ما هم اگر در آن وقت بودیم چه میگفتیم؟ یا سکوت میکردیم یا ـ العیاذ بالله ـ نظیر آن حرفها را میگفتیم که «این شخص چه میگوید؟! مثل اینکه از دنیا خبر ندارد!».
در همان سالهای اول که آیه نازل شد: «وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَک الاَْقْرَبینَ»[1](هشدار بده به خویشاوندان نزدیکت) پیغمبر به علی که در خانه پیغمبر زندگی میکرد و بچه دوازده سالهای بود فرمود: «آبگوشتی ترتیب بده و بنیهاشم را دعوت کن». علی میگوید: من همین کار را کردم و چهل نفر یا یکی کمتر از بنیهاشم از عموها و پسر عموها و داییها و... به عنوان یک دعوت و مهمانی آمدند. بعد حضرت همین مسائل را با اینها طرح کرد و فرمود: «من رسول خدا هستم و دین من هم غلبه پیدا خواهد کرد. شما اگر به این دین گرایش پیدا کنید سیادت پیدا خواهید کرد و...». اینها اصلا خجالت کشیدند جواب بدهند. گفتند: «این چه میگوید؟!». ابولهب که آدم جسوری بود رو کرد به ابوطالب و با حالت تمسخر گفت: «بسیار خوب، پس تو بعد از این بیا و تابع پسر برادرت باش! چه میگویی؟!».
یکی از علتهایی که اینها میگفتند: «اِنَّهُ لَـمَجْنونٌ»[2](این، دیوانه شده!) این بود که ادعا خیلی بزرگ بود. ادعا آنقدر بزرگ بود که هر کس میشنید میگفت: «این شخص دیوانه شده که چنین حرفی میزند! چه میگوید؟!».
اکابر قریش تاجر پیشه بودند و مدتی بود که یک کار تجارتی بندری میکردند؛ یعنی مکه یک شهر بندری شده بود و اینها زمستانها میرفتند به جنوب (یعنی یمن) مالالتجارههایی را که از هند میآمد
[1]. شعراء / 214.
[2]. قلم / 51 .
میخریدند بعد میآمدند در منطقه شام و سوریه میفروختند، و تابستانها میآمدند در سوریه جنس میخریدند و بعد ]در یمن[ رد میکردند و از این جهت ثروتمند شدند. قرآن اسم این را میگذارد «رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیفِ»[1]یعنی کوچ کردن تابستانی و زمستانی برای تجارت؛ تجارتهای تابستانی و تجارتهای زمستانی. اینهایی که مسافرت رفته بودند مردمان خیلی واردی بودند[2]. آنها افرادی بودند که ایران و روم را که در آنوقت بزرگترین کشورهای دنیا بودند از نزدیک کاملا میشناختند و از قدرت و عظمت و ثروت و اقتصاد و همه جهاتی که در این کشورها بود کاملا آگاه بودند. برای چنین افرادی مسخره بود که شخصی بیاید و در ده مکه در آن دره، این حرفها را بزند. این بود که میگفتند: این شخص جز اینکه بگوییم دیوانه شده، حرف دیگری ]درباره او نمیتوان زد.[
ولی قرآن از همان روز اول ضرورت این پیروزی را عنوان کرده؛ میگوید: اگر شما ]کافران[ دست از مبارزه برندارید خرد و خمیر میشوید. و عمده این است که این مطلب در آیات مکیه قرآن است. اگر در آیات مدنیه میبود خیلی مهم نبود. البته در آیات مدنیه هم هست، ولی آنچه که در آیات مدنیه است خیلی مهم نیست؛ چون آیات مدنیه بعد از آن است که اسلام مقداری پیشروی کرده و مسلمانان آمدهاند در مدینه و مرکزی پیدا کردهاند. البته در آن وقت هم مهم بود. مگر همه جزیرةالعرب چقدر ارزش داشت؟ اینکه پیغمبر از مدینه ]که یکی از شهرهای جزیرةالعرب است[ نامه بنویسد به همه سران جهان که «بیایید مسلمان
[1]. لاِیلافِ قُرَیشٍ. ایلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیفِ. (قریش / 1 و2)
[2]. نظیـر اروپا رفتهها و آمریكا رفتههای امروز ما كه ژاپن و چین را هم رفتهاند و حسابهای دنیا دستشان است.اینها وقتی میروند آن كشورهای بزرگ را میبینند دیگر ایران در نظرشان به حساب نمیآید.
شوید!»؛ به پادشاه ایران، به قیصر روم، به پادشاه مصر و اسکندریه، به یمن، به حبشه، به همه جا بنویسد که: من رسول خدا هستم، بیایید این دین را بگیرید، سعادتتان در این است، و اگر این دین را نگیرید بیچاره و بدبخت میشوید، همان هم خیلی عجیب است؛ ولی نه آنقدر که در مکه در شرایطی که هنوز شانزده نفر مرید نداشته و در حال کتمان زندگی میکردند این حرفها را بزند. آیاتی که میگوید: «این رسول عالَمین است، پیغمبر همه جهان است» در همان مکه نازل شده است.
اینجا هم با قاطعیت تمام به ابوجهل که از رؤسای درجه اول مکه است میگوید: کلّا بگو رها کن این حرفها را! لَئِنْ لَمْ ینْتَهِ اگر بازنگردد از این سخنان لَنَسْفَعآ بِالنّاصِیةِ. «سَفْع» تکان شدید را میگویند. مثل اینکه یک آدم قوی گریبان یک آدم ضعیفتر را میگیرد و یک تکان محکم به او میدهد به طوری که پاهایش از زمین کنده میشود. این در وقتی است که یقه او را بگیرد. اگر خیلی قویتر باشد، موی پیشانیاش را میگیرد و یک تکان میدهد به طوری که پاهایش از زمین کنده شود. کلّا لَئِنْ لَمْ ینْتَهِ: اگر بازنگردد، اگر منتهی نشود، اگر نهی ما را که به او میگوییم «کلّا» (سکوت) نپذیرد موی پیشانیاش را محکم خواهیم گرفت. البته «ناصیه»، هم به موی پیشانی میگویند هم به خود پیشانی[1]. به مویی که در جلوی سر میروید نیز به تناسب حالّ و محلّ «ناصیه» میگویند.
لَنَسْفَعآ بِالنّاصِیةِ خواهیم گرفت ناصیه او را و چنان تکان شدیدی او
[1]. در حدیث است كه «وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ یمْناكَ ناصِیـتَكَ» (كافی ج 3 / ص 25)؛ یعنی مسح سر باید روی ناصیهباشد. روی همین جهت بسیاری از فقها و مراجع تقلید در مورد مسح اگر انسان بخواهد خیلی از بالا ]شروعكند[ شبهه میكنند. بعضی فرق سر را مسح میكنند. مثل مرحوم آقای بروجردی اشكال میكردند، میگفتند]قسمت جلوتر[ را مسح كنید چون ناصیه اینجاست، بالاتر كمی محل شبهه بود. احتیاط این است كه مسح درناصیه باشد.
را بدهیم که دست و پایش همه از جا کنده شود. کدام ناصیه؟ ناصِیةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ آن ناصیه و پیشانی دروغگوی خطاکار را. این، تعبیر خیلی عجیبی است. قرآن اینجا نسبت دروغگویی را به ناصیه میدهد. نمیگوید ناصیه این دروغگوی خطاکار را، بلکه میگوید: این ناصیه دروغگوی خطاکار را. یعنی تمام علائم و نشانههای دروغ و خطاکاری در این پیشانی و چهره پیداست.
معنی «نادی»
فَلْیدْعُ نادِیهُ. در آن زمان که این آیه نازل شد مسلمین آنقدر در اقلیت بودند که پیغمبر اکرم هم در مسجدالحرام برای یک سجده خدا کردن آزاد نبود. دوره حکومت قُرَشیها در مکه بود. اینها یک حکومت شورایی داشتند. حکومت قریش به اصطلاح امروز یک نوع حکومت اریستوکراسی و اشرافی بود؛ نه حکومت فردی بود، نه جمهوری و نه سلطنت. یک مجلسی داشتند که به آن «دارالندوه» میگفتند. این دارالندوه حکم یک مجلس سنا را داشت؛ یعنی اشراف و رؤسا جمع میشدند و تصمیمات کلی در آنجا گرفته میشد و هر تصمیمی که در آنجا میگرفتند تمام شهر مکه تسلیم آن بودند. زندگی قبیلهای بود. رؤسای قبیله در دار الندوه جمع میشدند شورا میکردند و اگر مطلبی از شورا میگذشت تمام اهل مکه، یعنی افراد قبیلهها، تسلیم آن شورا بودند. تمام قدرت سیاسی مکه در آن شورا متمرکز بود.
«نادی» یعنی مجلس. اینجا قرآن میگوید: فَلْیدْعُ نادِیهُ. اتکای امثال ابوجهل به همان نادی بود. «ندوة» و «نادی» از یک مادهاند. «نادیه» در این آیه یعنی آن دار الندوهاش را؛ یعنی این شخصی که اینقدر تکیهاش به آن مرکز قدرت سیاسی مکه است ]چنان تکان شدیدی به او خواهیم داد
که برود آن را فریاد کند.[ ابوجهل خودش از افراد آن مجلس و از ذیرأیهای آنجا و بلکه از رؤسای آنجا بود. معمولا در هر مجلسی[1]چند نفر که نسبت به دیگران برجستگی داشته باشند بقیه را میچرخانند و در واقع قدرت در آنها متمرکز میشود. ابوجهل و ابوسفیان و چند نفر دیگر از رؤسا درواقع قدرت اصلی بودند.
قرآن میخواهد بگوید این مرکز قدرت متلاشی خواهد شد. میفرماید: چنان تکان شدیدی او را بدهیم، آنوقت برود فریاد کند آن مرکز قدرت سیاسی و آن نادی را. یعنی همه از بین رفته و دیگر چیزی به دردش نخواهد خورد.
سَنَدْعُ الزَّبانِیةَ. یکسره او را روانه جهنم خواهیم کرد. او نادی و دارالندوه خودش را صدا کند، ما زبانیه جهنم را صدا میکنیم و میگوییم بیایید تحویلش بگیرید! کلّا لا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ. خطاب به پیغمبر اکرم است. مضمون آیه این است که اینها میخواهند جلوی تظاهر تو به عبادت را بگیرند. کأ نّه اینجا برای پیغمبر این مسئله مطرح است که آیا تقیه کند و دیگر عبادتش را در مسجدالحرام انجام ندهد و برود در خانه و مخفی عبادت کند چون اینها مزاحم میشوند؟ یعنی آیا به این تهدید اینها ترتیب اثر بدهد؟ یا نه، باز هم برود در مسجد عبادت کند و از این تهدیدها نترسد؟ آیه این است: گوش نکن به این حرفها! باز هم برو به مسجدالحرام و خدای خودت را عبادت کن! باز هم خدای خودت را سجود کن و به وسیله این سجودها تقرب به ذات مقدس پروردگارت بجوی!
[1]. مانند مجلس شورا یا مجلس سنا.
مزاحمتهای مشرکین قریش نسبت به پیغمبر اکرم
پیغمبر اکرم با همه مزاحمتهایی که مشرکین قریش میکردند علی الظاهر به خاطر همین دستور در عین حال میرفت و در مسجدالحرام عبادت میکرد. خیلی هم مزاحمت میکردند. به عنوان نمونه، یک روز که ایشان در مسجدالحرام بودند در حالی که سجود کرده بودند، اینها رفتند و امعاء و احشاء و کثافتهای داخل شکم شتری را که کشته بودند آوردند و برای اهانت به حضرت، روی ایشان ریختند. اینها خیلی از این جهت که پیغمبر تظاهر به عبادت خدا میکند، آن عبادتی که تنها به آن عبادت ایمان و اعتقاد دارد، و عبادت بتها را نفی میکند ]ناراحت بودند و لهذا [انواع مزاحمتها میکردند. گاهی که ایشان در کوچه حرکت میکرد ناگهان سطل زباله یا خاکستر را از آن بالا روی سرش میریختند. یا سحرها که گویا ایشان برای عبادت به مسجدالحرام میآمدند، گاهی سر راه ایشان از آن خارهایی که در صحرای عربستان پیدا میشود که از کارد تیزتر است میریختند تا ایشان نتوانند از منزل بیرون بیایند یا اگر بیرون میآیند پاهایشان مجروح بشود.
قرآن میفرماید: اعتنا نکن! تو باز هم برو پروردگار خودت را سجود کن و به این وسیله به پروردگار خودت تقرب بجو! ما هم به موقع کار خودمان را انجام خواهیم داد.