بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 95

تفسیر سوره بینه

بسم الله الرحمن الرحیم

لَمْ یکنِ الَّذینَ کفَروا مِنْ اَهْلِ الْکتابِ وَ الْمُشْرِکینَ مُنْفَکینَ حَتّی تَأْتِیهُمُ الْبَینَةُ. رَسولٌ مِنَ اللهِ یتلوا صُحُفآ مُطَهَّرَةً. فیها کتُبٌ قَیمَةٌ. وَ ما تَفَرَّقَ الَّذینَ اُوتُوا الْکتابَ اِلّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَینَةُ. وَ ما اُمِروا اِلّا لِیعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ حُنَفاءَ وَ یقیمُوا الصَّلوةَ وَ یؤْتُوا الزَّکوةَ وَ ذلِک دینُ الْقَیمَةِ[1].

سوره مبارکه بینه (لَمْ یکنْ) است. آیه اول این سوره از نظر ترکیب کلمات و احتمالاتی که در این آیه مبارکه هست از آیات مشکل قرآن است و کمتر آیه‌ای این طور است. یک ترجمه اجمالی از این آیه بکنیم بعد به

[1]. بینه / 1 ـ 5 .


صفحه 96

شرح بپردازیم.

می‌فرماید: کافرانی از اهل کتاب[1]و همچنین از مشرکین جدایی پذیر[2]نبودند، تا وقتی که برسد برای آنها دلیل روشن[3]. مقصود از اینکه «کافران از اهل کتاب و مشرکین (یا: کافرانی از اهل کتاب و مشرکین[4]) جدا شدنی نبودند تا وقتی که دلیل روشن برای آنها بیاید» چیست؟ از چه چیزی جدا شدنی نبودند؟

در اینجا چند سؤال وجود دارد: اول اینکه می‌فرماید «مِنْ اَهْلِ الْکتابِ». «مِنْ» در زبان عربی در موارد متعددی استعمال می‌شود و معانی متعددی دارد. در اینجا دو معنا محتمل است: یکی اینکه «مِنِ» بیانی باشد و دیگر اینکه «مِنِ» تبعیضی باشد. اگر آن را بیانی بگیریم معنی عبارت این است: «کافران که عبارتند از اهل کتاب و مشرکین» و اگر آن را تبعیضی بگیریم این طور می‌شود : «کافرانِ از اهل کتاب و مشرکین» و در واقع چنین می‌شود: «کافرانی از اهل کتاب و مشرکین» که مقصود بعضی از اهل کتاب و مشرکین است. سؤال دوم: اینها از چه چیزی جدا شدنی نبودند؟ آن چیزی که اینها به آن چسبیده بودند یا آن چیز به اینها چسبیده بود، چیست؟ سؤال سوم: گفته‌اند طبق قاعده اینجا باید به جای «حَتّی تَأْتِیهُمُ الْبَینَةُ» می‌فرمود: «حَتّی اَتیهُمُ الْبَینَةُ» و معمولا هم در ترجمه‌ها این فعل مضارع را ماضی ترجمه می‌کنند: تا بینه برای آنها آمد؛ و حال آنکه خود لفظ می‌گوید: تا برای آنها بینه بیاید. البته در زبان عربی استعمال مضارع به

[1]. یعنی پیروان كتابهای آسمانی: یهود، نصاری و احتمالا مجوس.

[2]. «منفكّ» یعنی جدا شونده.

[3]. «بینه» یعنی دلیل روشن.

[4]. اینكه دو جور عرض می‌كنم، دلیل دارد كه بعد توضیح می‌دهم.


صفحه 97

معنی ماضی جایز است، ولی اصل این است که در همان معنی اصلی‌اش استعمال شود. می‌خواهیم ببینیم اگر اینجا «تَأْتِیهُمْ» را به همان معنی مضارع بگیریم درست در می‌آید یا نه؟

مُنْفَکینَ

در مورد «مُنْفَکین» چند احتمال داده شده: یکی اینکه مقصود این است که اینها از عقاید سابق خودشان جدا شدنی نبودند تا وقتی که بینه و دلیل روشن آمد و اینها را از عقایدی که به اینها چسبیده بود و اینها به آن چسبیده بودند، جدا کرد.

احتمال دیگر این است: اینها خودشان از یکدیگر جدا شدنی نبودند، یعنی با یکدیگر متحد بودند و یکی بودند، با آمدن بینه[1]، از یکدیگر جدا شدند. ولی این احتمال، از جهاتی تأیید نمی‌شود.

احتمال سوم این است: مقصود این نیست که اینها از عقایدشان جدا نمی‌شدند، مقصود این است که ما آن سنت راهنمایی و هدایتمان را از اینها جدا نمی‌کنیم؛ یعنی اینها چنین نبودند که جدا باشند از هدایت الهی تا وقتی که آنها را بینه بیاید. مقصود این است که همیشه خدای متعال وسیله هدایت را برای مردم فراهم کرده و می‌کند. این احتمال هم به نظر بعید می‌رسد. در میان این احتمالات همان احتمال اول که اکثر مفسرین گفته‌اند، درست است. حال راجع به احتمال اول بحث کنیم ببینیم مقصود چیست.

[1]. اینجا مقصود از بینه، پیغمبر اكرم است.


صفحه 98

انسان به حکم فطرت حق طلب است

کلمه «عقیده» که ما آن را به کار می‌بریم، از ماده «عَقْد» و «انعقاد» است. خیلی فرق است میان چیزی که انسان آن را از راه تفکر دریافته است و چیزی که صرفا به آن اعتقاد پیدا کرده بدون آنکه یک مبنای عقلانی داشته باشد و این اعتقاد بیشتر ریشه عاطفی پیدا کرده. اگر یک فکر و اندیشه در ذهن انسان پیدا شود و بعد با عواطف یا عادتهای انسان (یا چیزهایی نظیر عواطف و عادتها) گره بخورد، این فکر و اندیشه حالت انعقاد و بستگی و انجماد پیدا می‌کند. مثل بعضی چیزها که ابتدا به صورت یک ماده شُلی است، ولی مدتی که می‌ماند سفت می‌شود، از سنگ هم محکمتر[1].

این خودش مسئله‌ای است. آیا بشر چنین استعدادی را دارد که اگر دلیل روشن (بینه) برای او اقامه شود دست از عقاید بی‌دلیل خودش بردارد و دنبال آن بینه برود؟ بله، اصلا خدا انسان را این طور ساخته. خدا به انسان فطرت حق جو و حق طلب داده است. انسان به حکم فطرت حق جو و حق طلبش اگر با یک دلیل روشن و واضح و قانع کننده عقل مواجه بشود، با اینکه جدا شدن از عقیده سابق، سخت و مشکل است، ولی در عین حال به حکم دلیل روشن از آن دست برمی‌دارد. انسان چقدر فکرها و عقاید ابتدایی در دوران کودکی درباره مسائلی پیدا می‌کند، ولی بعد که معلوماتش زیادتر و مطالعاتش بیشتر شد و بینه برایش اقامه شد، خودش را تطبیق می‌دهد به آنچه که بینه و دلیل اقتضا می‌کند.

این است که قرآن برای بینه، اصالت و نیرو قائل است. این خودش

[1]. مانند گچ، كه اول كه آن را در آب می‌ریزند شل است و بعد از مدتی سفت می‌شود و حالت تحجّر پیدا می‌كند.


صفحه 99

مطلبی است.

نقطه مقابل این حرف این است که اصلا منطق و بینه و دلیل عقل‌پسند، هیچ نیرو و قدرتی ندارد و هیچ حکومتی بر وجود انسان ندارد. معمولا انسانها به هر عقیده‌ای که گرایش پیدا می‌کنند آن عقیده هر ریشه‌ای ممکن است داشته باشد غیر از دلیل و بینه و عقل؛ یعنی بر خلاف اینکه مردم این‌همه دم از عقل و دلیل می‌زنند و می‌گویند «ما تا دلیل واضح و روشنی پیدا نکنیم، به مطلبی گرایش پیدا نمی‌کنیم» عملا همیشه برعکس است.

حال، کسانی که نقش دلیل و بینه را قبول ندارند راههای مختلفی طی می‌کنند؛ بعضی تکیه‌شان بیشتر روی عادات است و می‌گویند آنچه حاکم بر وجود انسان است عادت است نه عقل. عقاید از عادات پیدا می‌شود. عقل نه عقیده را می‌آورد (بلکه عادت می‌آورد) و نه می‌تواند عقیده‌ای را که به وسیله عادت پیدا شده از بین ببرد و اگر بنا باشد چنین عقیده‌ای از بین برود باید عامل دیگری پیدا شود. به هر حال عقل در وجود انسان حاکمیتی ندارد.

بعضی دیگر برای عقل حاکمیتی قائل نیستند ولی عقاید انسان را ناشی از منافعش می‌دانند. اینها می‌گویند: به طور ناخودآگاه (نه آگاهانه) انسان همیشه آنچنان اعتقاد پیدا می‌کند که منافعش اقتضا کند. جمله معروفی را ماتریالیستها گفته‌اند: «بگو چه می‌خورد تا من بگویم چه فکر می‌کند». یعنی فکر تابع شکم است. مقصود از «چه می‌خورد» این نیست که آیا نان و پنیر و سبزی می‌خورد یا پلو و مرغ، بلکه مقصود این است که بگو در مجموع فقیرانه زندگی می‌کند یا زندگی‌اش زندگی اغنیاست، تا من بگویم درباره جهان چطور فکر و قضاوت می‌کند و جهان را چگونه می‌بیند


صفحه 100

. اینها هم برای عقل نقشی قائل نیستند. اگر به اینها بگوییم «انسان به هر حال عقل دارد» می‌گویند عقل را رها کن، منافع را بگو، منافع به هر طرف باشد انسان آن طور فکر می‌کند.

قرآن برای عقل اصالت قائل است

ولی از جمله اصول تفکر قرآنی این است که قرآن برای عقل و دلیل عقلانی اصالت و نیرو قائل است. اینکه می‌گویند در قرآن راجع به عقل زیاد صحبت شده، فقط این نیست که اسم عقل و تعقل و تفکر و لبّ و چیزهایی که دلالت بر عقل می‌کند در قرآن زیاد برده شده که البته زیاد هم برده شده، بلکه علاوه بر این، برداشتهای قرآن درباره انسان بر این پایه است که عقل در وجود انسان یک نیروی قوی و اصیل است و اگر انسان با یک بینه و دلیل عقل پسند مواجه شود، در مقابلش خاضع می‌شود. خدا انسان را این طور آفریده. عقل جوهر وجود انسان است. این است که قرآن کلمه «بینات» را زیاد به کار برده: لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ[1]. ما پیامبران خودمان را با بینه‌ها و دلیلهای واضح و روشن فرستادیم. اگر دلیل در وجود انسان کاره‌ای نباشد پیغمبران را چه با دلیل بفرستید چه بی دلیل، فرقی نمی‌کند. بینه کی می‌تواند در وجود انسان کاره‌ای باشد؟ (بینه یعنی دلیل، و دلیل به عالم عقل مربوط می‌شود.) آن وقت می‌تواند کارآیی و نقش مؤثر داشته باشد که عقل در وجود انسان نقش اصیلی داشته و یک قوه مؤثر باشد. البته انسان عقل محض نیست، بلکه همان طور که نیروی عقل دارد و نیروی عقل او در مقابل بینه‌ها قهرا و جبرا خاضع است، قوای دیگری هم دارد و احیانا به جای

[1]. حدید / 25.


صفحه 101

اینکه از عقل خودش تبعیت کند از هوای نفس خودش تبعیت می‌کند.

پس در این جهت که بینه و دلیل عقلی، عقل را خاضع می‌کند و عقل، خود یک قوه و نیرویی است در وجود انسان، بحثی نیست. ولی انسانها در این جهت که از عقل پیروی بکنند یا نکنند یکسان نیستند، البته خیلی وقتها پیروی می‌کنند.

مفاد آیه اول

کلمه «منفکین» از ماده «فک» است؛ مضاعف هم هست، خود لفظ هم دلالت می‌کند. وقتی که دو چیز به یکدیگر سفت و محکم چسبیده باشند به طوری که باید به زور آنها را از هم جدا کرد، به ]جدا شدن آنها [«فک» می‌گویند. «انفکاک» یا «فک» در مورد جدایی به‌کار برده می‌شود، آنهم جدایی دو چیزی که به شدت به یکدیگر چسبیده‌اند.

چون عقاید انسان ولو عقاید موروثی و تقلیدی و بی دلیل، واقعا انعقاد پیدا کرده و سفت شده، جدا شدن از آن عقاید، انفکاک است؛ یعنی جدا شدنِ دو چیزی است که به شدت به یکدیگر چسبیده‌اند. قرآن می‌گوید در میان کافران، چه از اهل کتاب و چه از مشرکین، گروهی بودند که چنین بودند[1]که از عقاید کهن خودشان جدا شدنی نبودند مگر آنکه بینه و دلیل روشنی برایشان بیاید.

وقتی که بینه و دلیل روشن برای اینها آمد، خودشان را جدا کردند و گفتند ما فهمیدیم که حق است و آن عقاید باطل است و ما آن باطلها را دور ریختیم و از آنها جدا شدیم.

در این زمینه خود قرآن کریم اشاره می‌کند به عده‌ای از اهل کتاب

[1]. این «گـروهی بودند كه چنین بودند» را باید در تقدیر و مفروض بگیریم، آنوقت «حَتّی تَأْتِیهُمُ الْبَینَةُ» همدرست می‌شود.


صفحه 102

و غیر اهل کتاب. تاریخ اسلام نشان می‌دهد که چگونه مردمی از همین بت‌پرستهای متصلب و متعصب که واقعا این عقاید در آنها رسوخ داشت، وقتی که در مقابل رسول اکرم قرار گرفتند و با این دلیل روشن ـ که اینجا قرآن خود پیغمبر را دلیل روشن بیان می‌کند ـ مواجه شدند، خودشان را از این عقاید جدا کردند. چنین افرادی در میان اهل کتاب هم زیاد بودند، افرادی از علمای اهل کتاب که البته بیشتر از علمای مسیحی بودند و بسیار بسیار به ندرت از علمای یهود.

لَمْ یکنِ الَّذینَ کفَروا مِنْ اَهْلِ الْکتابِ وَ الْمُشْرِکینَ مُنْفَکینَ حَتّی تَأْتِیهُمُ الْبَینَةُ. اینچنین بود که کافرانی از اهل کتاب و مشرکین از عقاید خودشان (از آنچه که بر آن بودند، از آن وضعی که در اعتقاد و عمل و رفتار داشتند) جدا شدنی نبودند مگر آنکه دلیل روشن بیاید؛ یعنی دلیل روشن که بیاید، دیگر خودشان را از آن وضعی که داشتند بکلی جدا می‌کردند و جدا کردند.

آن دلیل روشن چه بود؟ رَسولٌ مِنَ اللهِ فرستاده‌ای از جانب خدا. (اینجا بینه خود پیغمبر اکرم است.) یتْلوا صُحُفآ مُطَهَّرَةً که برگها و ورقهای[1]پاکیزه‌ای را تلاوت می‌کند[2]؛ یعنی پیغمبر، که قرآن را بر مردم تلاوت می‌کرد. فیها کتُبٌ قَیمَةٌ در این ورقها نوشته‌هایی هست قیم.

[1]. اصطلاح «ورق» یا «ورقه» كه امروز در فارسی «برگ» می‌گویند اصطلاح حادث و جدیدی است، در سابق«صحیفه» می‌گفتند. الان ما به یك طرفِ ورق می‌گوییم «صفحه». «صحیفه» به معنای ورق است.

[2]. اینجا هم «یتْلوا» است، نه «تَلا». همان طـور كـه «تَأتِیهُم» فعل مضارع است «یتْلوا» هم فعل مضارع است وهیچ وجه و دلیلی ندارد كه «تَأْتِیهُم» را به معنی ماضی بگیریم.