بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 105

میدیدند علی بن موسیالرضا علیه السلام ولیعهد هست ولی در هیچ کاری مداخله نمیکند. این خودش عملًا اعتراض و صحه نگذاشتن روی کارهای مأمون بود. روز عید اضحی (عید قربان) پیش آمد. مأمون فرستاد خدمت حضرت که خواهش میکنم نماز عید را شما بهجای من بروید شرکت کنید. حضرت فرمود: من شرط کردهام که در هیچ کاری مداخله نکنم و مداخله نمیکنم. گفت: نه، این نماز است و عبادت، و بعلاوه این مداخله نکردن شما سر و صدای مردم را نسبت به من درآورده است. مردم میگویند چرا علی بن موسیالرضا در هیچ کاری مداخله نمیکند؟! درست است که شما شرط کردهاید، ولی این یک نماز بیشتر نیست. همینقدر بروید که دیگر مردم خیلی به ما حرف نزنند. فرمود: بسیار خوب، من میروم اما به آن سنتی رفتار میکنم که جدم رفتار میکرد؛ یعنی به سنت اسلامی که جدم عمل کرد عمل میکنم نه به این سنتهایی که امروز رایج است. گفتند در این جهت مختارید. اعلام شد که نماز عید قربان را علی بن موسیالرضا علیه السلام میخواند. حدود صد و پنجاه سال بود- از زمان معاویه تا زمان مأمون- که معمول شده بود خلفا با جلال و شکوه و جبروت بیرون بیایند. مردم هم بیخبر، گفتند لابد ولیعهد هم با همان جلال و جبروتهای معمول بیرون میآید.

رؤسای سپاه، اعیان و اکابر لشکری و کشوری بنیالعباس که حکم شاهزادههای آن وقت را داشتند همه آمدند درِ خانه حضرت که با ایشان بیایند به نماز. اما به رسم سابق، اسبهای خود را زین و یراق کرده و گردنبندهای طلا و نقره به گردن آنها بسته بودند، خودشان چکمههای مخصوص بهپا کرده و مسلح شده بودند، شمشیرهای مرصّع به کمر بسته بودند با یک جلال


صفحه 106

و جبروت عجیبی. ولی حضرت قبلًا فرموده بود من میخواهم مثل جدم بیرون بیایم. در داخل منزل که بودند به عدهای از کسانشان فرمودند: اینطور که من میگویم رفتار کنید. وضو گرفتند و آماده شدند.

حضرت خیلی ساده پاها را برهنه کرد و ضامنهای کمر را بالا زد، عصا را به دست گرفت و ذکرگویان حرکت کرد: اللَّهُ اکبَرُ اللَّهُ اکبَرُ اللَّهُ اکبَرُ عَلی ما هَدینا وَ لَهُ الشُّکرُ عَلی ما اوْلینا. اطرافیان هم با حضرت همصدا شدند. همه منتظر بودند. در که باز شد یک وقت دیدند امام با آن هیئت آمدند بیرون: اللَّهُ اکبَر. جمعیت بیاختیار گفت: اللَّهُ اکبَر.

از اسبها پیاده شدند و آنها را رها کردند و لباسها را کندند. چکمهها را طوری بسته بودند که از پاها بیرون نمیآمد. نوشتهاند خوشبختترین افراد کسی بود که یک چاقو پیدا میکرد که چکمهها را پاره کند و دور بیندازد. اشکها جاری شد. تا حالا انتظار داشتند امام با جلال و جبروت مادی و دنیایی و زر و زیور و اسب و شمشیر بیرون بیایند؛ برعکس، جلال و جبروت معنوی جایش را گرفت. اینها هم فریاد کشیدند: اللَّهُ اکبَر. مردم دیگر هم فریاد کشیدند: اللَّهُ اکبَر. زنها و بچهها روی پشتبامها جمع شده بودند که جلال ولیعهدی را ببینند. یک وقت دیدند اوضاع طور دیگر است. نوشتهاند یکمرتبه تمام شهر مرو فریاد اللَّهُ اکبَر شد و صدای ضجّه و گریه در شهر بلند شد. جلال چند برابر شد اما در سادگی و معنویت. راه افتادند به طرف مصلّی (چون نماز عمومی است مستحب است زیر آسمان خوانده شود.) چنان جمعیت هجوم آورد و چنان ابراز احساسات میکردند که گویی زمین و آسمان میلرزد. جاسوسهای مأمون به او خبر دادند که قضیه از این قرار است، اگر این نماز را امروز علی بن موسیالرضا بخواند تو دیگر


صفحه 107

مالک چیزی نیستی. اگر از همانجا به مردم بگوید برویم سراغ مأمون، همان لشکریان خودت به سراغت خواهند آمد و تکهتکهات خواهند کرد. هنوز که کار به آنجا نکشیده جلویش را بگیر. این بود که آمدند نزد حضرت و به عنوان التماس و خواهش که شما خسته و ناراحت میشوید و خلیفه گفته من راضی نیستم، مانع ایشان شدند. فرمود: من که اول گفتم که من اگر بخواهم بیایم، با آن زی بیرون میآیم که جدم بیرون میآمد. جدم اینطور میآمد.

عبادت اسلامی هم اینطور شده بود، تا چه رسد به جهادشان. ولی به تدریج جهادهای اسلامی رنگ جهادهای مادی دیگران را گرفت، و چه اشتباهات بزرگی [حکام اسلامی مرتکب شدند!] خدا لعنت کند معاویه را که این کار از او شروع شد.

در زمان خلافت عمر، معاویه استاندار سوریه بود و بیزانس (روم شرقی) که مرکزش همین اسلامبول فعلی و قسطنطنیه قدیم بود همسایه دیوار به دیوار سوریه بود. عمر در سفری که به شام میآمد، به تبعیت از سنت پیغمبر که هنوز بهم نخورده بود با یک زی سادهای میآمد. خودش بود و یک مرکب- که ظاهراً شتر بوده و غلامش که به نوبت سوار میشدند. گاهی خودش سوار میشد غلام پیاده بود و گاهی غلام سوار میشد و او پیاده بود. مشک آبی داشتند و یک مقدار نان خشک. معاویه و لشکریانش با جلال بسیار آمدند بیرون به استقبال خلیفه. مردم شام که هنوز خلیفه را ندیده و به استقبال آمده بودند از اینها رد میشدند و گاهی از اینها میپرسیدند از موکب خلیفه چه خبر دارید؟ اینها هم جوابی نمیدادند، تا خود معاویه و همراهانش رسیدند که آشنا بودند. همین که عمر چشمش به اینها افتاد که با آن جلال و جبروت


صفحه 108

میآیند، از مرکبش پیاده شد، دامنش را پر از سنگ کرد و پراند به معاویه و گفت:

این چه وضعی است که درست کردهای؟! ولی معاویه آنقدر زیرک و زرنگ و حقهباز بود که بالاخره خلیفه را قانع کرد. گفت: چون ما در مجاورت بیزانس هستیم مصلحت اسلام چنین اقتضا میکند. خلیفه هم سکوت کرد.

به این شکل جلال معنوی را تبدیل به همین شوکتهای مادی کردند، در صورتی که قدرت در جلال معنوی است. سرّ موفقیت مسلمین در قدرت روحی و معنویشان بود.

وَ اذْ زَینَ لَهُمُ الشَّیطانُ اعْمالَهُمْ مانند آنها نباشید آنگاه که شیطان کارهایشان را در نظر خودشان زیبا جلوهگر ساخت و قالَ لا غالِبَ لَکمُ الْیوْمَ مِنَ النّاس و به آنها چنین گفت که شما خیلی صاحب قدرتید، هیچ قدرتی در مقابل شما مقاومت ندارد وَ انّی جارٌ لَکمْ من هم کمک شما هستم، شما در جوار و در پناه من هستید. راجع به اینکه شیطان به اینها چنین گفت، از قدیمالایام مفسرین اختلاف کردهاند که به چه شکل گفت؟ آیا به شکل وسوسه بود یا به شکل تمثّل؟ میدانیم که قرآن کریم از حقیقتی یاد کرده است به نام مَلَک و فرشته، و از حقیقت دیگری یاد کرده است به نام شیطان و جن. معمولًا ارتباط ملک با انسان را به شکل القاء خاطرات خوب در روح انسان بیان میکنند که حدیث هم هست که در قلب انسان دو گوش است، از یک گوش مَلَک و از گوش دیگر شیطان القائات تلقین میکنند. و در قرآن آمده است که ملک یا فرشته تمثل پیدا میکند یعنی ذات و جنسش جسم نیست ولی میتواند مثال جسمانی پیدا کند و در نظر انسان، در جلوی چشم انسان مجسم بشود. درباره روحالقدس و مریم میگوید:


صفحه 109

فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیاً[1]. شیطان هم همین طور است، گاهی بشر را صرفاً به وسیله وساوسی که در دل او القا میکند اغوا مینماید و گاهی در جلوی چشم بشر تمثل پیدا میکند.

در این آیه از قدیم مفسرین اختلاف کردهاند که آیا منظور این است که شیطان در دل کفار اینطور القا کرد یا مقصود این است که شیطان در نظر کفار متمثل شد؟

هر دو را گفتهاند و هر دو هم میتواند صحیح باشد. غرض این جهت است که شیطان به اینها القاء کرد، یا از راه وسوسه در دلشان و یا متمثل شد، گفت: شما خیلی نیرومند هستید، و به همین جهت اینها را مغرور و متکبر کرد. گفت: من کمک شما هستم، اما آن وقتی که دو لشکر با یکدیگر روبرو شدند شیطان فرار کرد. یا همان شیطان متمثلشده فرار کرد بنا بر یک تفسیر، و یا آن وساوسی که در دلشان میافتاد و اینها را مغرور میکرد و قوّت قلب میداد یکمرتبه از بین رفت، به جایش جبن و ترس آمد، بنا بر تفسیر دیگرفَلَمّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ همین که دو گروه یکدیگر را دیدند نَکصَ عَلی عَقِبَیهِ شیطان عقبگرد کرد و از اینها تبرّی جست.

همیشه همین طور است: شیطان از هر راهی- وسوسه یا تمثل- وارد میشود، بشر مغرور میشود و دست به جنایت میزند، عاقبت کار که شد همه آن عوامل شیطانی عقب میروند و انسان تنها باقی میماند. پس فرمود شما مغرور نباشید و مانند آنها نباشید که شیطان

[1]

. مریم/ 17 [آیه به طور کامل چنین است: فَاتَّخَذَتْ مِنْ دونِهِمْ حِجاباً فَارْسَلْنا الَیها روحَنا فَتَمَثَّلَ لَهابَشَراً سَوِیاً و آنگاه که از همه خویشانش به کنج تنهایی پنهان گردید، ما روح خود را بر او مجسم ساختیم.]


صفحه 110

آمد آنها را اینچنین فریب داد.

اذْ یقولُ الْمُنافِقونَ وَ الَّذینَ فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دینُهُمْ وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَانَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ منافقان و دورویان و بیماردلان که فقط ظاهر را میبینند و عوامل معنوی را نمیبینند میگفتند این بیچارهها را ببین! دینشان اینها را مغرور کرده. مکرر عرض کردهایم که جنگهای صدر اسلام بالخصوص جنگ بدر حکم یک معجزه را داشته است، یعنی از نظر عوامل مادی و نیروهای جسمانی هیچ کس پیشبینی نمیکرد که مسلمین فاتح بشوند. [در جنگ بدر] پیشبینیها همه این بود که مسلمین مغلوب و منکوب شده و شکست خواهند خورد. یک عده که خودشان را عاقل حساب میکردند و منافق و دورو بودند پوزخند میزدند، میگفتند این بیچارهها را ببینید! وعدههای قرآن، وعدههای دینشان اینها را مغرور کرده، دیوانهاند، دارند خودکشی میکنند. کجا دارند میروند؟! با چه عِدّهای! با چه عُدّهای! با چه قدرتی! یک لقمهاند در مقابل دشمن. فریب خوردهاند، دینشان اینها را فریب داده است. قرآن میگوید اینها نمیدانند که اگر کسی با خدا باشد، تکیهاش به خدا باشد، چگونه عوامل الهی به نصرت او میآیند و او را در هدفش تأیید میکنند و قوّت میدهند. اذْ یقولُ الْمُنافِقونَ (عطف به ماقبل است) نباشید از کسانی که [از شهرشان] بیرون شدند در حالی که چنان بودند و در حالی که منافقین و بیماردلان چنین میگفتند. اذْ یقولُ الْمُنافِقونَ آنگاه که منافقین میگویند ( «میگویند» در اینجا یعنی «میگفتند») وَ الَّذینَ فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ و آنها که در دلشان بیماری است، بیماردلان (مقصود بیماری معنوی است نه اینکه قلبشان مریض است و باید به دکتر مراجعه کنند. قرآن هرجا


صفحه 111

میگوید: فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ مقصود مرضهای روانی و اخلاقی است) منافقین و آنها که در دلشان بیماریهای روانی و اخلاقی است میگفتند: غَرَّ هؤُلاءِ دینُهُمْ دین اینان اینها را مغرور کرده. بیچارهها! کجا میروید و با کدام قدرت؟! ولی اینها غافل بودند که وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ هر که اتکایش به خدا باشد، خدا [برای او] کافی است. شما واقعاً توکل را در کارها پیدا بکنید (توکل یعنی انسان وظیفه خودش را با اعتماد به خدا انجام بدهد) آن وقت میبینید چطور دست خدا به همراهتان میآید فَانَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ خدا غالب و قاهر است؛ اگر بخواهد، هیچ قدرتی در مقابل او نیست، و حکیم است: و کارهایش حکیمانه و بر اساس مصلحت است، بیجهت کسی را تأیید نمیکند.

در اینجا این قسمت از آیات که دستورهای روانی و روحی به مردم است تمام میشود. آیه بعد (وَ لَوْ تَری اذْ یتَوَفَّی الَّذینَ کفَرُوا الْمَلائِکةُ یضْرِبونَ وُجوهَهُمْ وَ ادْبارَهُمْ) موعظهای است که حال کافران را در وقت قبض روحشان بیان میکند، که این باشد انشاءاللَّه برای جلسه آینده.


صفحه 112

این صفحه فاقد متن است