در کافی از امام باقر علیه السلام که مضمون آن این است: کلُّ ما یجُرُّ الَی الْایمانِ وَ التَّسْلیمِ فَهُوَ الْاسْلامُ وَ کلُّ ما یجُرُّ الَی الْجُحودِ فَهُوَ الْکفْرُ[1]چرا به«مُردن»میگوییم«وفات»؟
راجع به این آیه چند مطلب هست که باید درباره آنها صحبت بکنم. یکی اینکه قرآن «مردن» را «توفّی» تعبیر میکند که ما هم الان
[1]. [در کافی، ج 2، ص 387 این حدیث به این صورت آمده: کلُّ شَیءٍ یجُرُّهُ الْاقْرارُ وَ التَّسْلیمُفَهُوَ الْایمانُ، وَ کلُّ شَیءٍ یجُرُّهُ الْانْکارُ وَ الْجُحودُ فَهُوَ الْکفْرُ. ترجمه: هرچه را اقرار و تسلیم بیاورد ایمان است و هرچه را انکار و جحود بیاورد کفر است.]
در اصطلاح خودمان میگوییم فلانی وفات کرد. چرا ما به «مردن» میگوییم «وفات»؟ کلمه «فوت» که ما به کار میبریم [از این ماده نیست و] غیر از لغت «وفات» است. بعضیها خیال میکنند کلمه «فوت کرد» با «وفات کرد» یکی است. نه، فوت یک معنی دارد و وفات معنی دیگر، و این معنی که عرض میکنم در لغتِ فوت نیست، در لغتِ وفات است، و قرآن راجع به مردن، کلمه «توفّی» را به کار میبرد که از ماده «وفات» است نه از ماده «فوت».
«فوت» معنایش از دست رفتن است. میگوییم: «نماز من فوت شد» یعنی از دستم
رفت. یا میگوییم: «فلان عمل از من فوت شد»، «فلان شخص از مکه آمد و من میخواستم به دیدن او بروم ولی در اثر گرفتاری این دیدن از من فوت شد.» «از من فوت شد» یعنی از دستم رفت. ما اگر به «مردن» کلمه فوت را اطلاق میکنیم- که قرآن اطلاق نمیکند- به اعتبار این است که مرده را از دسترفته تلقی میکنیم.
نسبت به ما همینطور است، یعنی کسی که میمیرد، از دست ما میرود. وقتی میگوییم «فلانی فوت شد» یعنی از دست ما رفت. ولی قرآن مکرر کلمه «توفّی» را به کار میبرد. «توفّی» با «وفات» از یک ریشه است. «توفّی» درست نقطه مقابل «فوت» را میرساند، یعنی چیزی را قبض کردن و تمام تحویل گرفتن. مثلًا اگر شما از کسی طلبکار باشید و طلبتان را از او بگیرید، میگویند استیفا کرد. «استیفا» هم از این لغت است. اگر تمام طلبتان را بگیرید نه اینکه نیمی از آن را بگیرید و نیمی را نگیرید، میگویند توفّی کرد، یعنی استیفا کرد. پس «توفّی» و «استیفا» به معنی از دست رفتن نیست، برعکس، چیزی را به تمام و کمال تحویل گرفتن است.
قرآن همیشه «مردن» را «کامل تحویل گرفتن» تعبیر میکند. لهذا میفرماید:
اللَّهُ یتَوَفَّی الْانْفُسَ حینَ مَوْتِها خدا نفوس را در وقت مردن به تمام و کمال تحویل میگیرد. آیهای هست در سوره سجده: وَ قالوا ءَ اذا ظَلَلْنا فِی الْارْضِ آیا آن وقتی که ما گم شدیم در زمین (فقط همان بدنش را میبیند) پراکنده شدیم، هر ذرّهمان به جایی رفت که پیدا شدنی نبود ءَ انّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ بار دیگر خلق میشویم، زنده میشویم، محشور میشویم؟ قرآن میگوید: بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ کافِرون بلی اینها لقاء پروردگار را که قیامت است منکرند. به اینان جواب بده: قُلْ یتَوَفّیکمْ مَلَک الْمَوْتِ الَّذی وُکلَ بِکمْ ثُمَّ الی رَبِّکمْ تُرْجَعونَ[1]مسئله روح
اینکه اشخاصی میگویند در کجای قرآن مسئله روح مطرح است، در خیلی جاهای قرآن مطرح است. از جمله همینجاست که
[1]. آیات 10 و 11 سوره سجده.
مردن را توفّی تلقی میکند، میگوید ما تحویل گرفتیم و به تمام و کمال هم تحویل گرفتیم، نه اینکه بگوید شخصیت انسان عبارت است از روح و بدن، نیمی از آن را تحویل میگیریم، نیم دیگرش را رها میکنیم تا تکهتکه شود. اصلًا آن تکهتکه شده را جزء شخصیت انسان حساب نمیکند.
تعبیر «توفّی» مکرر در قرآن آمده است. در یک جا میفرماید: اللَّهُ یتَوَفَّی الْانْفُسَ حینَ مَوْتِها. در جای دیگر میفرماید: قُلْ یتَوَفّیکمْ مَلَک الْمَوْتِ الَّذی وُکلَ بِکمْ در یک جا میفرماید: انَّ الَّذینَ تَوَفّیهُمُ الْمَلائِکةُ ظالِمی انْفُسِهِمْ در اینجا هم که میفرماید: وَ لَوْ تَری اذْ یتَوَفَّی الَّذینَ کفَرُوا الْمَلائِکةُ ...
بنابراین در قرآن مسئله روح مطرح است و مردن از نظر قرآن فوت نیست، از باب اینکه شخصیت انسان تنها بدن و تشکیلات و ترکیبات بدنی نیست، والّا از نظر بدنی در اینکه مردن فوت و متلاشی شدن و از دست رفتن است شکی نیست؛ ولی قرآن میگوید مردن مساوی است با تحویل گرفتن به تمام و کمال شخصیت انسان بدون اینکه ذرهای از آن مانده باشد.
شخصی آمد خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! من در بعضی از آیات قرآن یک تناقضی میبینم و از این جهت مضطرب و ناراحت شدهام. میبینم یک مطلب را قرآن در جاهای مختلف به صور مختلفی بیان کرده است که با هم نمیخواند. فرمود: چه مطلبی؟ بگو تا جواب بدهم. (ظاهراً در ابتدا حضرت خیلی از او تقدیر کردند که سؤال طرح میکند) عرض کرد: مسئله مردن و قبض روح. من در یک آیه میبینم قرآن میفرماید: اللَّهُ یتَوَفَّی الْانْفُسَ حینَ مَوْتِها یعنی خدا نفوس و ارواح را قبض میکند و تحویل
میگیرد. در اینجا قبض روح را به خدا نسبت داده است و میگوید قابضالارواح خود خداوند است. در آیه دیگر میفرماید: قُلْ یتَوَفّیکمْ مَلَک الْمَوْتِ الَّذی وُکلَ بِکمْ بگو قبض روح شما را ملکالموت [انجام میدهد،] فرشتهای که موکل برای قبض روح و میراندن افراد است قبض روح میکند. همچنین آیات دیگری است که با هر دوی اینها منافات دارد، مثل اینکه میفرماید: انَّ الَّذین تَوَفّیهُمُ الْمَلائِکةُ یا همین آیه مورد بحث که میفرماید: وَ لَوْ تَری اذْ یَتَوَفَّی الَّذینَ کفَرُوا الْمَلائِکةُ ... در این آیات میگوید فرشتگانی میآیند و روحها را قبض میکنند. صحبت از فرشتگان است نه یک فرشته. پس در یک جا میگوید خود خدا قبض روح میکند، در جای دیگر میگوید ملکالموت[1]و در یک جا میگوید عدهای از ملائکه چنین کاری میکنند. کدامیک از اینها قبض روح میکنند:
خدا یا ملکالموت یا عدهای از ملائکه؟
فرمود تو اشتباه کردهای. این سه تا با همدیگر منافات ندارد. آنچه که ملکالموت میکند، به امر و اراده خداست، از پیش خود کاری نمیکند. او مجری اراده پروردگار است بلکه مجرای اراده پروردگار است. فرشتگان نیز مجری اوامر و جنود ملکالموت هستند و ملکالموت امر پروردگار را به وسیله آنها انجام میدهد.
در مقام تشبیه- که تشبیه ناقص و ضعیفی است مثل این است که یک کسی که در رأس یک مملکت قرار گرفته است فرمانی را خطاب به یک استاندار صادر میکند و استاندار به وسیله فرماندارها آن امر را اجرا میکند. این عمل را، هم میشود به فرماندارها نسبت داد، هم
[1]. اسم عزرائیل در قرآن نیامده، ولی در مآثر اسلامی هست که فرشته مقرَّبی وجود دارد که او راملکالموت میگویند.
عالم برزخ
مطلب سوم این است که از آیات قرآن کاملًا این مطلب استفاده میشود که غیر از دنیای قیامت که در آن به حساب کلی افراد رسیدگی میشود، دنیای دیگری در بین این دنیا و دنیای قیامت وجود دارد که آن را اصطلاحاً «عالم برزخ» میگویند. برزخ
یعنی حائل و واسطه. عالم برزخ یعنی عالمی که در بین عالم دنیا و عالم آخرت قرار گرفته؛ و لهذا در عالم برزخ هم با اینکه هنوز حساب کلی افراد رسیدگی نشده است و در قیامت باید رسیدگی بشود، افرادْ مختلفند، بعضی متنعمند و بعضی معذب. این است که فرمودهاند: الْقَبْرُ امّا رَوْضَةٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّةِ اوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النّیرانِ عالم قبر برای انسان یا به منزله باغی است از باغهای بهشت و یا به منزله گودالی است از گودالهای جهنم. اهل سعادت از همان آنِ توفّی و مردن سعادتشان شروع میشود، و اهل عذاب از همان آنِ مردن عذاب
برزخیشان آغاز میگردد. این آیه بر همین مطلب دلالت میکند. قرآن نمیگوید که قبل از قیامت، مردم، چه سعید و چه شقی همینطور منتظر نگهداشته میشوند برای محاکمه نهایی و تا آن وقت همه در یک حالت انتظار بسر میبرند؛ و لهذا میفرماید اگر ببینی آن زمان را که فرشتگان میآیند اخذ میکنند، توفّی میکنند، تحویل میگیرند به تمام و کمال کافران را و فقط بدنشان میماند که بعد میپوسد، و اینها را معذب میدارند (عذاب عالم برزخ). این بدن دیگر در کار نیست ولی معذلک عذابش هست. یضْرِبونَ وُجوهَهُمْ وَ ادْبارَهُمْ از پیش رو و پشت سر، اینها را میزنند و به آنها میگویند عذاب سوزان را بچشید.
ذلِک بِما قَدَّمَتْ ایدیکمْ وَ انَّ اللَّهَ لَیسَ بِظَلّامٍ لِلْعَبیدِ. این آیه دو فراز دارد: یکی ذلِک بِما قَدَّمَتْ ایدیکمْ و دیگر: وَ انَّ اللَّهَ لَیسَ بِظَلّامٍ لِلْعَبیدِ. این دو فراز مکمل یکدیگرند.
وقتی که صحبت عذابهای دردناک میشود فوراً به ذهن انسان میآید که چرا خدا چنین عذاب میکند؟ آیا این الْعَیاذُ بِاللَّه ظلم نیست از طرف خداوند؟ قرآن همیشه اینطور جواب میدهد: ذلِک بِما قَدَّمَتْ ایدیکمْ اینها همه به موجب آن چیزهایی است که دستهای خودتان آنها را پیش فرستاده است؛ یعنی تمام این عذابها و متقابلًا نعیمها، عذابها و نعیمهایی است که به دست خودتان آنها را پیش فرستادهاید. خدا هرگز به بندگان خودش ظلم نمیکند. آیات قرآن که این مطلب را میرساند زیاد است. در قرآن همیشه عموم مشیت الهی به چشم میخورد یعنی قرآن در مسئله مشیت الهی چنین نیست که مثلًا ثنوی باشد وبگوید بعضی امور تحت مشیت الهی است ولی بعضی دیگر تحت مشیت الهی نیست، بلکه میگوید همه چیز تحت مشیت الهی است
آیا اسلام یک دین جبری است؟
بعضی افراد که فقط آیاتی را میبینند که میگوید همه چیز به اراده خداست، خیال میکنند که قرآن چون فرموده همه چیز به اراده خداست پس قائل به اسباب و مسبّبات و از آن جمله قائل به اختیار و اراده بشر نیست. مخصوصاً اروپاییها اغلب وقتی درباره اسلام اظهارنظر میکنند اسلام را العیاذ باللَّه یک دین جبری معرفی میکنند یعنی دینی که برای بشر هیچگونه اختیار و ارادهای قائل نیست. ولی واضح است که این یک تهمت به قرآن است. من در کتاب کوچک انسان و سرنوشت این مسئله را تا اندازهای بحث کردهام. قرآن به شکلی عموم مشیت الهی و عموم قضا و قدر را قائل است که هیچگونه منافاتی بین آن و اختیار و اراده بشر نیست. از جمله آیاتی که مسئله اختیار و اراده بشر را به طور جدی مطرح فرموده است همین آیه و چند آیه بعدی است. میگوید: ذلِک بِما قَدَّمَتْ ایدیکمْ. نمیگوید این به موجب اعمال شماست، که بگوییم ما اختیار داشتیم یا نداشتیم. میگوید: بِما قَدَّمَتْ ایدیکمْ به موجب کارهایی که به دست خودتان یعنی به اراده و اختیار خودتان بدون هیچ اجباری انجام دادید. خدا شما را مختار و آزاد آفرید فَمَنْ شاءَ فَلْیؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیکفُرْ[1]هر که
[1]. کهف/ 29.