مگر آنکه من دومرتبه نظرم را درباره آنها تغییر بدهم و آنچه را که بر آنها سختی بود عوض کنم و به ایشان خوشی بدهم که آنها هم راضی بشوند و آن را دوست داشته باشند.
حدیث دیگری را در اینجا[1]از تفسیر صافی نقل میکنند و این هم ظاهراً از کافی است که امام صادق علیه السلام فرمود: کانَ ابی یقولُ پدرم امام باقر علیه السلام میفرمود: انَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ قَضی قَضاءً حَتْماً خدا تقدیر و حکم حتمی و تخلفناپذیر کرده است که لاینْعِمُ عَلَی الْعَبْدِ بِنِعْمَةٍ فَیسْلُبُها ایاهُ حَتّی یحْدِثَ الْعَبْدُ ذَنْباً یسْتَحِقُّ بِذلِک النِّقْمَةَ خداوند نعمتی را به بندهاش نمیدهد که آن نعمت را از او سلب کند مگر آنکه قبلًا آن بنده گناهی مرتکب شده است، یعنی قبلًا آن بنده خودش، خودش را تغییر داده است.
ممکن است در اینجا ذهنتان برود دنبال این مطلب که آیا اگر خداوند به انسان نعمتی داد و انسان گناهی مرتکب شد، آن گناه هرچه میخواهد باشد، خدا آن نعمت را از انسان میگیرد، یا میان گناهان و نعمتهایی که سلب میشود رابطه خاصی است یعنی هر گناهی تأثیر دارد در سلب نعمت معینی، و در سلب نعمت دیگر اثر ندارد کما اینکه هر طاعتی تأثیر دارد در جلب یک نعمت معین نه همه نعمتها. مثلًا ما به طور کلی میدانیم که هم باید رعایت حقاللَّه را بکنیم و هم رعایت حقالناس.
حقاللَّه وظایفی است بین ما و خدا مثل نماز و روزه. حقالناس وظایف مستقیمی است که ما در برابر مردم داریم از عدالت، انصاف و غیره؛ تکالیفی است که نسبت به مردم
[1]. تفسیر المیزان، ج 9/ ص 110.
داریم، حقوقی است که دیگران بر عهده ما دارند. یک وقت گناه ما این است که حقاللَّه را ادا نمیکنیم، و یک وقت گناه ما این است که حقالناس را ادا نمیکنیم.
حقاللَّه هم فرق میکند؛ یک وقت نماز نمیخوانیم، یک وقت روزه نمیگیریم، یک وقت العیاذباللَّه شراب میخوریم، یک وقت دروغ میگوییم، یک وقت حج خانه خدا را نمیرویم. همینطور است حقالناس. آیا اینها دیگر فرق نمیکند؟
همینقدر که انسان یک گناه مرتکب شد خدا هر نعمتی را که شد از او میگیرد یا هر گناهی با یک نعمت خاصی ارتباط دارد؟ دومی درست است. حالا من برایتان یک دلیل ذکر میکنم. در دعای کمیل که در شبهای جمعه کسانی که توفیق دارند میخوانند، اینطور میخوانیم: اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی الذُّنوبَ الَّتی تُنْزِلُ النِّقَمَ. اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی الذُّنوبَ الَّتی تُغَیرُ النِّعَمَ. اللَّهُمَّ اغْفِر لِی الذُّنوبَ الَّتی تُنْزِلُ الْبَلاءَ. اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی الذُّنوبَ الَّتی تَحْبِسُ الدُّعاء؛ گناهان را دسته دسته میکند: خدایا آن گناهانی را که نقمت را بر بنده نازل میکند ببخش، آن گناهانی را که نعمت را میگیرد ببخش، گناهانی را که بلاها را نازل میکند بیامرز، گناهانی را که سبب میشود دعاهای ما حبس بشود (یعنی حال دعا از ما گرفته بشود که دعا نکنیم که این بدترینش است، یا دعا بکنیم و مستجاب نشود) ببخش. معلوم میشود هر دستهای از گناهان یک خاصیت مخصوص به خود دارد.
آیهای که در هفته پیش هم خواندیم آیه عجیبی است: وَ ما کانَ رَبُّک لِیهْلِک الْقُری بِظُلْمٍ وَ اهْلُها مُصْلِحونَ[1]پروردگار تو هرگز چنین نیست که مردمی را به موجب ظلمی هلاک کند درحالی که آنها مصلح
[1]. هود/ 117.
و اصلاحکنندهاند. اینکه هم ظالمند و هم اصلاحکننده یعنی چه؟ مقصود از ظلم در اینجا آن ظلم عظیم است که شرک است، و مقصود از اینکه مصلح هستند یعنی در میان خودشان مصلحند. پس ظلمشان در حقاللَّه است، اصلاحشان در حقالناس. بنابراین قرآن اینطور میگوید که اگر مردمی خودشان برای خودشان در دنیا خوب باشند اما کافر و مشرک باشند، عدالت در میانشان برقرار باشد ولی مشرک باشند، در این دنیا خدا آنها را معذب نمیکند.
پس معلوم میشود هر گناهی یک خاصیتی دارد. این است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: الْمُلْک یبْقی مَعَ الْکفْرِ وَ لایبْقی مَعَ الظُّلْمِ. جمله عجیبی است: یک مُلک، یک دولت، یک نظام با کفر قابل بقا هست ولی با ظلم قابل بقا نیست. هم کفر گناه است و هم ظلم، اما هر گناهی در یک جهت تأثیر دارد. تأثیر کفر در اینکه نظام یک زندگی را از هم بپاشد به اندازه ظلم نیست. پس ما اگر دو جمعیت داشته باشیم، یک جمعیت مسلمان باشند ولی در میان خودشان ظالم باشند، خودشان به یکدیگر ظلم کنند، و جمعیت دیگر کافر باشند اما نسبت به خودشان عدالت و انصاف داشته باشند، از نظر اخروی آن مسلمانها مسلّماً بهتر بودهاند [اما از نظر دنیوی دسته اول منقرض میشوند و دسته دوم باقی میمانند.] «1»
(1). [متأسفانه به علت نقص فنی دستگاه مقداری از سخنرانی ضبط نشده است.]
این صفحه فاقد متن است
تفسیر سوره انفال (11)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
انَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذینَ کفَروا فَهُمْ لایؤْمِنونَ. الَّذینَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ ینْقُضونَ عَهْدَهُمْ فی کلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لایتَّقونَ. فَامّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یذَّکرونَ. وَ امّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ الَیهِمْ عَلی سَواءٍ انَّ اللَّهَ لایحِبُّ الْخائِنینَ. وَ لایحْسَبَنَّ الَّذینَ کفَروا سَبَقوا انَّهُمْ لایعْجِزونَ[1].
از این چند آیه، دو آیه اول را در هفته گذشته تفسیر کردیم[2]. آیه اول راجع به این بود که بدترین جنبندگان چیست؟ فرمود نوعی از انسانها هستند. در اینجا به مناسبت مطلبی که بعد عنوان میفرماید، یکی از صفات غیرانسانی آنها را بیان میکند و آن، مسئله نقض عهد و پیمان است. کأنّه اینطور میفرماید که ما به این دلیل اینها را پستترین حیوانات و جنبندهها میخوانیم که اینها دارای این ممیزات
[1]. انفال/ 55- 59.
[2]. [نوار یا متن جلسه مذکور در دست نیست.]
و خصوصیات هستند. یکی از خصوصیاتشان این است که با دیگران پیمان میبندند (پیمان بستن به اصطلاح قول شرف دادن است، شرف انسانیت را گرو گذاشتن است) ولی این پیمانشان دسیسهای بیش نیست، آن را نقض میکنند. نه اینکه فقط یک بار نقض بکنند بلکه هر پیمانی که میبندند نقض میکنند. ما در امور دینی میگوییم هیچکس معصوم نیست، امکان خطا، لغزش و گناه برای همه هست، اما فرق است میان کسی که پایبند به تقواست و احیاناً گناهی از او سر میزند و این سر زدن گناه، برای او یک امر غیر عادی است و لهذا بعد پشیمان میشود، خودش را ملامت میکند و تصمیم میگیرد که دیگر چنین کاری نکند، و کسی که اساساً گناه برای او مفهومی ندارد، پشت سر یکدیگر مرتکب میشود و این نشان میدهد که آن معنایی که ما به آن میگوییم «تقوا» اصلًا در این شخص وجود ندارد. قرآن درباره این پستترین حیوانها که جز عدهای از انسانها نیستند، نمیگوید اینها یک بار نقض عهد کردند، چون ممکن است گفته شود لغزشی از اینها سر زده است. میگوید: «آنها که هر وقت پیمان میبندند پیمان خویش را نقض میکنند.» و عرض کردیم که مسئله وفای به عهد و پیمان یک مسئله انسانی است، مسئلهای است که وجدان هر انسانی به آن حکم میکند و اعم است از اینکه آن که پیمان میبندد مسلمان باشد یا نباشد، اساساً خداشناس باشد یا نباشد، به ماوراءالطبیعه معتقد باشد یا نباشد. از آن چیزهایی است که وجدان انسانی هرکسی به آن حکم میکند. پس آن آدمی که هیچگاه پایبند به وفای به عهد و پیمان خودش نیست و هروقت که پیمان میبندد دسیسه و دغلبازی است و تصمیمش بر این است که آن را نقض کند،
شرافت انسانی
بحثی است که امروز زیاد مطرح است خصوصاً در میان کسانی که درباره مسائل حقوقی میاندیشند و آن، مسئله «شرافت انسانی» یا به تعبیری که در مقدمه اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است «حیثیت انسانی» است. ادعا میکنند که انسان یک شرافت و حیثیت بالخصوصی دارد که به موجب آن شرافت و حیثیت، یک احترامی دارد که غیر انسان از حیوان و نبات و جماد چنین احترامی را ندارد. و لذا مثلًا میگویند خون هر انسانی محترم است اما نمیگویند خون هر حیوانی محترم است.
میگویند شرافت انسانی یک چیز دیگر است. همچنین میگویند آزادی انسان محترم است؛ یعنی آزادی را به غیر انسان تعمیم نمیدهند.
هستند در میان افراد بشر افرادی مثل هندیها که میگویند خون بعضی حیوانات محترم است، در درجه اول گاو و بعد حیوانات دیگری که گوشتشان خورده میشود. هندیها هم خون حیوانهایی نظیر حشرات یا موذیها را محترم نمیدانند و مثلًا نمیگویند خون یک مار یا عقرب یا مگس یا زنبور و یا پشه محترم است. یعنی همان هندی که از گوشت مرغ و گوسفند و گاو و شتر و از کشتن اینها اجتناب میکند، از اینکه در اتاقش «دِ دِ تِ» بزند و یکدفعه صدها و بلکه هزارها پشه را بیجان کند اعتراضی ندارد. بعلاوه مسئله، تنها کشتن و بیجان کردن نیست، سلب سایر آزادیها هم هست. یک فیل
یا اسب در ابتدا حیوانی بوده است آزاد که ما میگوییم وحشی. آزاد میگشته در میان کوهها و جنگلها و بیابانها. آیا این حیوان به اختیار خودش آمد در میان انسانها و گفت: ای انسانها مرا اهلی کنید، بر من سوار شوید، مرا به گاری ببندید، از من بارکشی کنید؟ نه. ولی انسانها از اینها استفاده میکنند، خودشان را مالک میدانند و آنها را مملوک، و هیچگاه درباره آزادی و شرافت حیوانی حیوانها بحث نمیکنند که آنها هم جاندارند، یک شرافت ذاتی دارند، آزاد به دنیا آمدهاند و باید آزاد زیست کنند، پس تمام حیوانات را که استخدام و اهلی کردهایم رها کنیم، حتی از پشم گوسفندها هم استفاده نکنیم، گاندی از شیر بزش هم استفاده نکند چون همین که وی بزی را گرفته است و از شیر او استفاده میکند، برده گرفتن یک حیوان است.
ما اکنون نمیخواهیم روی این مسئله بحث کنیم چون دامنه درازی دارد. هم بشرهای دیندار و هم بشرهای غیر دیندار هر دو یک شرافتی را برای انسان ادعا میکنند که انسان را لااقل اشرف از حیوانات میدانند و لهذا برای انسان حقوق و آزادیهایی قائلند که آن حقوق و آزادیها را برای حیوانات قائل نیستند. ما فعلًا بحثمان در ماقبل این مطلب نیست که چرا برای انسان این شرافت را قائل شدهاند و برای غیر انسان قائل نشدهاند. بحث ما از مابعد این مطلب است که حالا که برای انسان چنین شرافتی قائل شدهاند و برای حیوانها قائل نشدهاند ما از این اشخاص میپرسیم شرافت انسان به چیست؟ آیا شرافت انسان به جان داشتن است؟ همه جاندارها جان دارند. پشه هم جاندار است. به چشم داشتن است؟ حیوان چشمدار در دنیا زیاد است. به حافظه داشتن است؟ حیوان حافظهدار در دنیا