تفسیر سوره انفال (11)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
انَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذینَ کفَروا فَهُمْ لایؤْمِنونَ. الَّذینَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ ینْقُضونَ عَهْدَهُمْ فی کلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لایتَّقونَ. فَامّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یذَّکرونَ. وَ امّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ الَیهِمْ عَلی سَواءٍ انَّ اللَّهَ لایحِبُّ الْخائِنینَ. وَ لایحْسَبَنَّ الَّذینَ کفَروا سَبَقوا انَّهُمْ لایعْجِزونَ[1].
از این چند آیه، دو آیه اول را در هفته گذشته تفسیر کردیم[2]. آیه اول راجع به این بود که بدترین جنبندگان چیست؟ فرمود نوعی از انسانها هستند. در اینجا به مناسبت مطلبی که بعد عنوان میفرماید، یکی از صفات غیرانسانی آنها را بیان میکند و آن، مسئله نقض عهد و پیمان است. کأنّه اینطور میفرماید که ما به این دلیل اینها را پستترین حیوانات و جنبندهها میخوانیم که اینها دارای این ممیزات
[1]. انفال/ 55- 59.
[2]. [نوار یا متن جلسه مذکور در دست نیست.]
و خصوصیات هستند. یکی از خصوصیاتشان این است که با دیگران پیمان میبندند (پیمان بستن به اصطلاح قول شرف دادن است، شرف انسانیت را گرو گذاشتن است) ولی این پیمانشان دسیسهای بیش نیست، آن را نقض میکنند. نه اینکه فقط یک بار نقض بکنند بلکه هر پیمانی که میبندند نقض میکنند. ما در امور دینی میگوییم هیچکس معصوم نیست، امکان خطا، لغزش و گناه برای همه هست، اما فرق است میان کسی که پایبند به تقواست و احیاناً گناهی از او سر میزند و این سر زدن گناه، برای او یک امر غیر عادی است و لهذا بعد پشیمان میشود، خودش را ملامت میکند و تصمیم میگیرد که دیگر چنین کاری نکند، و کسی که اساساً گناه برای او مفهومی ندارد، پشت سر یکدیگر مرتکب میشود و این نشان میدهد که آن معنایی که ما به آن میگوییم «تقوا» اصلًا در این شخص وجود ندارد. قرآن درباره این پستترین حیوانها که جز عدهای از انسانها نیستند، نمیگوید اینها یک بار نقض عهد کردند، چون ممکن است گفته شود لغزشی از اینها سر زده است. میگوید: «آنها که هر وقت پیمان میبندند پیمان خویش را نقض میکنند.» و عرض کردیم که مسئله وفای به عهد و پیمان یک مسئله انسانی است، مسئلهای است که وجدان هر انسانی به آن حکم میکند و اعم است از اینکه آن که پیمان میبندد مسلمان باشد یا نباشد، اساساً خداشناس باشد یا نباشد، به ماوراءالطبیعه معتقد باشد یا نباشد. از آن چیزهایی است که وجدان انسانی هرکسی به آن حکم میکند. پس آن آدمی که هیچگاه پایبند به وفای به عهد و پیمان خودش نیست و هروقت که پیمان میبندد دسیسه و دغلبازی است و تصمیمش بر این است که آن را نقض کند،
شرافت انسانی
بحثی است که امروز زیاد مطرح است خصوصاً در میان کسانی که درباره مسائل حقوقی میاندیشند و آن، مسئله «شرافت انسانی» یا به تعبیری که در مقدمه اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است «حیثیت انسانی» است. ادعا میکنند که انسان یک شرافت و حیثیت بالخصوصی دارد که به موجب آن شرافت و حیثیت، یک احترامی دارد که غیر انسان از حیوان و نبات و جماد چنین احترامی را ندارد. و لذا مثلًا میگویند خون هر انسانی محترم است اما نمیگویند خون هر حیوانی محترم است.
میگویند شرافت انسانی یک چیز دیگر است. همچنین میگویند آزادی انسان محترم است؛ یعنی آزادی را به غیر انسان تعمیم نمیدهند.
هستند در میان افراد بشر افرادی مثل هندیها که میگویند خون بعضی حیوانات محترم است، در درجه اول گاو و بعد حیوانات دیگری که گوشتشان خورده میشود. هندیها هم خون حیوانهایی نظیر حشرات یا موذیها را محترم نمیدانند و مثلًا نمیگویند خون یک مار یا عقرب یا مگس یا زنبور و یا پشه محترم است. یعنی همان هندی که از گوشت مرغ و گوسفند و گاو و شتر و از کشتن اینها اجتناب میکند، از اینکه در اتاقش «دِ دِ تِ» بزند و یکدفعه صدها و بلکه هزارها پشه را بیجان کند اعتراضی ندارد. بعلاوه مسئله، تنها کشتن و بیجان کردن نیست، سلب سایر آزادیها هم هست. یک فیل
یا اسب در ابتدا حیوانی بوده است آزاد که ما میگوییم وحشی. آزاد میگشته در میان کوهها و جنگلها و بیابانها. آیا این حیوان به اختیار خودش آمد در میان انسانها و گفت: ای انسانها مرا اهلی کنید، بر من سوار شوید، مرا به گاری ببندید، از من بارکشی کنید؟ نه. ولی انسانها از اینها استفاده میکنند، خودشان را مالک میدانند و آنها را مملوک، و هیچگاه درباره آزادی و شرافت حیوانی حیوانها بحث نمیکنند که آنها هم جاندارند، یک شرافت ذاتی دارند، آزاد به دنیا آمدهاند و باید آزاد زیست کنند، پس تمام حیوانات را که استخدام و اهلی کردهایم رها کنیم، حتی از پشم گوسفندها هم استفاده نکنیم، گاندی از شیر بزش هم استفاده نکند چون همین که وی بزی را گرفته است و از شیر او استفاده میکند، برده گرفتن یک حیوان است.
ما اکنون نمیخواهیم روی این مسئله بحث کنیم چون دامنه درازی دارد. هم بشرهای دیندار و هم بشرهای غیر دیندار هر دو یک شرافتی را برای انسان ادعا میکنند که انسان را لااقل اشرف از حیوانات میدانند و لهذا برای انسان حقوق و آزادیهایی قائلند که آن حقوق و آزادیها را برای حیوانات قائل نیستند. ما فعلًا بحثمان در ماقبل این مطلب نیست که چرا برای انسان این شرافت را قائل شدهاند و برای غیر انسان قائل نشدهاند. بحث ما از مابعد این مطلب است که حالا که برای انسان چنین شرافتی قائل شدهاند و برای حیوانها قائل نشدهاند ما از این اشخاص میپرسیم شرافت انسان به چیست؟ آیا شرافت انسان به جان داشتن است؟ همه جاندارها جان دارند. پشه هم جاندار است. به چشم داشتن است؟ حیوان چشمدار در دنیا زیاد است. به حافظه داشتن است؟ حیوان حافظهدار در دنیا
زیاد است. باید یک چیزی در انسان وجود داشته باشد که اسمش انسانیت است و در حیوانها وجود ندارد. اگر کسی قائل شد که در انسان یک حقایقی وجود دارد مافوق حیوانی، آنوقت میتواند برای انسان یک شرافتی قائل بشود که به موجب آن شرافت، خون انسان محترم میشود ولی خون حیوانها محترم نیست، آزادی انسان محترم میشود و آزادی جانداران دیگر محترم نیست؛ والّا اگر صرفاً بگوییم چون ما نسل بشر هستیم یا مستقیمالقامه هستیم و جانداران دیگر چنین نیستند [پس دارای شرافت میباشیم] میگویند این که دلیل نشد.
حقیقت این است که ما یا باید برای انسان هیچ شرافت و امتیازی- به معنای مذکور- نسبت به حیوانات قائل نشویم و هیچکدام را محترم نشماریم، و اگر انسان را محترم میشماریم همه جانداران را به طور مساوی محترم بشماریم، که در این صورت هیچ فرقی نیست میان کشتن یک مگس و کشتن یک انسان؛ و یا اگر میخواهیم امتیاز قائل بشویم، از نسل بشر بودن نمیتواند ملاک باشد.
منطق قرآن همین است. میگوید یک انسان به صرف اینکه از نسل بشر است نمیتواند احترام بیشتری از حیوانات را ادعا کند. یک انسان به موجب آنکه انسان است و شرافتهای ذاتی انسانی و کمالات مختص انسانی را دارد میتواند محترم باشد. یکی از اموری که لازمه انسانیت انسانهاست، مسئله محترم شمردن پیمان و قرارداد است. انسان، انسان است نه به اینکه حرف بزند، بلکه به اینکه در حالی که میتواند دروغ بگوید راست بگوید. انسان، انسان است به اینکه به اختیار خودش پیمان ببندد و در حالی که برایش ممکن است خیانت
کند، روی پیمانش بایستد ولو به ضرر خودش باشد. البته نمیگویم منحصر به اینهاست، اینها از نشانههای انسانیت است.
این است که قرآن وقتی میخواهد بگوید اینها از هر جنبندهای پستتر هستند و از آن شرافتی که برای انسان هست که وَ لَقَدْ کرَّمْنا بَنی ادَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ[1]در اینها وجود ندارد، اینها از اسب و شتر و الاغ پایینترند، از حشرات پایینترند، مظاهر ضد انسانی آنها را ذکر میکند. میگوید انسانی که آن اوّلیات انسانیت را که راستگویی و امانت و وفای به عهد است واجد نباشد، او فقط یک حیوان است و بیش از یک حیوان احترام ندارد، بلکه بودن او در جامعه انسانیت- اگر قابل اصلاح نباشد جز زیان بر انسانیت چیزی نیست. این است که این آیات، مقدمه آیات جهاد است. میخواهد بگوید ما اگر اجازه جهاد میدهیم، در زمینه انسانهایی است که در واقع انسان نیستند. اول این مقدمه را ذکر میکند که اینها از هر جنبندهای پستتر هستند، پس اگر کشتن عقرب جایز است، کشتن اینها هم جایز میباشد، به چه دلیل؟ به دلیل اینکه پیمان در نظر اینها کوچکترین احترامی ندارد. نه اینکه یک بار نقض میکنند؛ اساس وجودشان پیمانشکنی است. هر وقت پیمانی میبندند، در آن ته دلشان تصمیمشان بر این است که اگر فرصتی پیدا کردند پیمان را نقض کنند.
وفای به پیمان دستور قرآن است. در سوره توبه میفرماید: ای پیغمبر! اگر با مشرک هم، پیمان بستی باید به پیمان خودت وفادار باشی. تا آنها پیمان را نقض
[1]. اسراء/ 70 [و ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم و آنها را به مرکب خشکی و دریا سوارکردیم.]
نکردهاند تو نباید پیمان را نقض کنی. فَمَا اسْتَقاموا لَکمْ فَاسْتَقیموا لَهُمْ[1]مادامی که آنها با استقامت به نفع شما یعنی به نفع پیمانی که با شما بستهاند ایستادهاند شما هم باید بایستید. یا در آیه دیگر میفرماید: فَاتِمّوا الَیهِمْ عَهْدَهُمْ الی مُدَّتِهِمْ[2]بیان نهجالبلاغه درباره وفای به پیمان
در مسئله پیمان، یک بیانی هست در نهجالبلاغه که باید آن را برای شما بخوانم تا ببینید که از نظر علی علیه السلام مسئله وفای به پیمان یک مسئله عمومی و انسانی است.
در فرمان معروفی که به فرماندار خودش- و به مقیاس امروز به استاندار خودش- مالک اشتر مینویسد، یکی از دستورهایش این است که مبادا با مردمی عهد و پیمان برقرار کنی و بعد هرجا که دیدی منفعت این است که عهد و پیمان را نقض کنی آن را نقض نمایی. بعد حضرت استناد میکند به جنبه عمومی و بشری عهد و پیمان که اگر بنا بشود پیمان در میان بشر احترام نداشته باشد، دیگر سنگ روی سنگ نمیایستد.
عبارت این است: وَ انْ عَقَدْتَ بَینَک وَ بَینَ عَدُوٍّ لَک عُقْدَةً اوْ الْبَسْتَهُ مِنْک ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَک بِالْوَفاءِ اگر با دشمن خودت پیمان بستی یا آنها را با شرایط ذمّه قبول کردی[3][به پیمانت وفادار باش] وَ ارْعَ ذِمَّتَک بِالْامانَةِ وَاجْعَلْ
[1]. توبه/ 7.
[2]. توبه/ 4.
[3]. مسئلهای است که اهل کتاب را گاهی با شرایط ذمه میپذیرند و گاهی با آنها قرارداد صلح میبندند. در اینجا کلمه دشمن به کار رفته که اعم است.
نَفْسَک جُنَّةً دونَ ما اعْطَیتَ عهده خودت را که پیمان بستی به امانت رعایت کن و خودت را سپر قولی که دادهای قرار بده. خیلی تعبیر عجیبی است! فَانَّهُ لَیسَ مِنْ فَرائِضِ اللَّهِ شَیءٌ النّاسُ اشَدُّ عَلَیهِ اجْتِماعاً مَعَ تَفَرُّقِ اهْوائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ ارائِهِمْ مِنْ تَعْظیمِ الْوَفاءِ بِالْعُهود میفرماید از فرائض الهی هیچ فریضهای نیست که مردم با همه اختلاف سلیقهها و اختلاف عقیدهها، در آن به اندازه این فریضه متفق باشند (حالا عمل بکنند یا نکنند مسئله دیگری است) و آن این است که پیمان را باید وفا کرد؛ چون این یک امری است که از وجدان انسان سرچشمه میگیرد و به عقیده خاصی مربوط نیست که کسی بگوید چون در دین ما دستور رسیده پس من عمل کنم، و دیگری بگوید ولی در دین ما نیست پس لازم نیست عمل کنم. میگوید این را وجدان هر بشری حکم میکند. وَ قَدْ لَزِمَ ذلِک الْمُشْرِکونَ فی ما بَینَهُمْ دونَ الْمُسْلِمینَ لِمَا اسْتَوْبَلوا مِنْ عَواقِبِ الْغَدْرِ حتی مشرکین که به مراتب از مسلمین پایینترند این مطلب را درک کرده بودند که باید پیمان را محترم بشمرند، پس چه رسد به مسلمین. فَلا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِک وَ لا تَخْیسَنَّ بِعَهْدِک وَ لا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّک فَانَّهُ لایجْتَرِئُ عَلَی اللَّهِ الّا جاهِلٌ شَقِی مبادا در عهدهای که گرفتهای خیانت کنی، مبادا عهد خودت را نقض کنی، مبادا با دشمنت با این مکاریها و نیرنگبازیها رفتار کنی که پیمان ببندی و بعد آن را زیر پا بگذاری که این، جرأت بر خداست و بر خدا کسی جرأت نمیکند مگر اینکه نادان و شقی باشد.
وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ امْناً افْضاهُ بَینَ الْعِبادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَریماً یسْکنونَ الی مَنَعَتِهِ (تعبیرهای عجیبی است!) خدا عهد و پیمان را مأمن برای بشر قرار داده است، عهد و پیمان را حریمی برای بشر قرار داده که در