بسیار اساسی است: تو به پیمان خودت وفادار باش اما اتکایت به وفای طرف نباشد. از ناحیه خودت وفادار باش ولی به وفای طرف هرگز متکی مباش. نیرویت مهیا باشد که اگر طرف خواست پیمان را نقض کند با نیرو با او روبرو بشوی. گویی این فیلسوف حرف خودش را از این آیات قرآن اقتباس کرده است. قرآن بعد از اینکه آنهمه توصیه میکند به امر انسانی وفای به عهد و پیمان، در واقع اینطور میگوید: خودتان وفادار باشید ولی به انسانیت دیگران اعتماد نکنید. نیرویتان را آماده داشته باشید که اگر آنها با نیرو با شما روبرو شدند شما نیز با نیرو با آنها روبرو بشوید و به موجب آن، شخصیت خودتان را به دشمنان خدا و دشمنان خودتان ثابت کنید که وقتی فکر شما را میکنند دلشان بلرزد. وَ اخَرینَ مِنْ دونِهِمْ لاتَعْلَمونَهُمْ ای بسا دشمنانی هستند که شما آنها را نمیشناسید اللَّهُ یعْلَمُهُمْ فقط خدا میشناسد.
وَ ما تُنْفِقوا مِنْ شَیءٍ فی سَبیلِ اللَّهِ یوَفَّ الَیکمْ وَ انْتُمْ لاتُظْلَمونَ. فوراً مسئله انفاق را پیش میکشد؛ چون نیرو تهیه کردن، هم انفاق مالی میخواهد و هم انفاق جانی.
شاید بیشتر هم عنایت دارد به انفاق مالی. هرچه در راه خدا در زمینه نیرومند کردن مسلمین ببخشید، خیال نکنید گم میشود، خدا به پیمانه تمام به شما خواهد داد.
خیال نکنید از دستتان رفته است؛ خیر، هرگز ظلمی بر شما نخواهد شد.
وَ انْ جَنَحوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها. تا اینجا همهاش صحبت جنگ و مقابله کردن با دشمن خیانتکار بود. از اینجا صحبت صلح به میان میآید. جَنَحَ لِلسَّلْمِ یعنی بالش را پهن کرد برای سَلم (سلم یعنی صلح) یعنی تمایل به صلح نشان داد. ظاهراً این کلمه از آنجا گرفته شده است که مرغهای جنگی مثل خروس وقتی میخواهند علامت
بدهند که نمیخواهیم بجنگیم بالهایشان را روی زمین پهن میکنند یعنی دیگر آماده برای جنگ نیستیم. اینجا مقصود این است که اگر دشمن تمایل به صلح نشان داد تو خشونت نکن، تو هم تمایل به صلح نشان بده. تفسیرش باشد برای آینده. و صلی اللَّه علی محمد و آله الطاهرین.
تفسیر سوره انفال (12)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
وَ انْ جَنَحوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَکلْ عَلَی اللَّهِ انَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ. وَ انْ یریدوا انْ یخْدَعوک فَانَّ حَسْبَک اللَّهُ هُوَ الَّذی ایدَک بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ. وَ الَّفَ بَینَ قُلوبِهِمْ لَوْ انْفَقْتَ ما فِی الْارْضِ جَمیعاً ما الَّفْتَ بَینَ قُلوبِهِمْ وَلکنَّ اللَّهَ الَّفَ بَینَهُمْ انَّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ. یا ایهَا النَّبِی حَسْبُک اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَک مِنَ الْمُؤْمِنینَ[1].
در آیات پیش قسمتهایی را خواندیم که مربوط بود به اینکه چه کسانی اجازه قتل آنها و جهاد با آنها داده میشود که از آیه انَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذینَ کفَروا شروع شد تا رسیدیم به آیهای که امشب خواندیم. قرآن اول آنها را توصیف کرد به یک صفت ضد انسانی که مسئله نقض عهد و پیمان بود، آنهم نه یک بار بلکه متعدد. بعد
[1]. انفال/ 61- 64.
قسمتهای دیگر- که تکرار نمیکنیم همه مربوط به جنگیدن با آنها بود و اینکه اینها شایسته جنگیدن و تارومار شدن هستند. حالا این آیه مسئله صلح و سَلم با آنها را بیان میکند. صورت مسئله این است: اگر مردمی با همین صفاتی که ذکر شد سر جنگ و مخالفت دارند تکلیف همان است که گفته شد. حالا اگر چنین مردمی اعلام صلح کنند یعنی تمایل به صلح نشان بدهند، برای پیغمبر چه وظیفهای است؟ البته اختصاص به پیغمبر ندارد؛ برای رهبر مسلمین که میخواهد با اصول اسلامی عمل کند چه وظیفهای است؟ میفرماید اگر آنها تمایلی به صلح و صفا و به اصطلاح امروز به همزیستی و متارکه جنگ نشان دادند تو هم مضایقه نکن، تو هم تمایل نشان بده: وَ انْ جَنَحوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها اگر تمایل به صلح و صلاح نشان دادند تو هم چنین کن، یعنی تو هم حاضر شو.
اینجا کلمه «جَنَحَ» آمده است که لغت «جناح» که به معنی بال مرغ است از همین کلمه است. این لغت به معنی متمایل شدن است. «جَنَحَ» یعنی تمایل نشان داد.
در اینجا وقتی میفرماید: جَنَحوا لِلسَّلْمِ کأنّه اینجور تشبیه شده است که مرغ وقتی پرواز میکند اگر بخواهد به طرفی گردش کند قهراً بالش به آن طرف کج میشود.
همین طور است هواپیما. پس کأنّه انْ جَنَحوا لِلسَّلْمِ یعنی اگر اینها بال خودشان را به سوی صلح و سلامت کج کردند تو هم همین کار را بکن. سپس میفرماید: وَ تَوَکلْ عَلَی اللَّهِ انَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ، چون مردمی که ایمان ندارند فرض این است که به قول و پیمانشان اعتمادی نیست. آنها اعلام صلح کردهاند، ما هم میخواهیم صلح و سلامت باشد، اما از کجا بشود به اینها اعتماد کرد؟ تکلیف چیست؟ در اینجا قرآن
میفرماید: نترس و به خدا توکل کن؛ به خدا اعتماد کن انَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ که خدا هم شنوا و هم داناست؛ یعنی تو کارت را بر اساس حق و بر مُرّ حق قرار بده، خدا خودش با اسباب و وسائلی که دارد شما را حفظ میکند؛ شما مطابق اصول رفتار بکنید دیگر باقیاش را به خدا توکل کنید.
آیه بعد مربوط به همین قسمت است که به خدا توکل کن و از مکر و خدیعه هم نترس وَ انْ یریدوا انْ یخْدَعوک فَانَّ حَسْبَک اللَّهُ اگر بخواهند تو را بفریبند یعنی اگر این اظهار صلح و سلامشان خدعه و فریب باشد خدا تو را کافی است. اینها همه برای این گفته میشود که نمیشود به قول دشمن اعتماد کرد هر چند انسان جستجو و تحقیق کند. البته اینها معنایش این نیست که لازم نیست در این زمینه تحقیق کنی که آیا دشمن قصد خدعه دارد یا ندارد؛ نه، سخن این است که یک چیزهایی مخفی میماند، ولی تو به خاطر این احتمال که نکند خدعه و نیرنگ باشد، اگر دست صلح و سلام به سوی تو دراز شد این دست را رد نکن. این جمله که به خدا توکل کن، اگر بخواهند تو را بفریبند تو خدا را داری، نترس، همه برای این است که میخواهد به پیغمبر (و نه تنها به پیغمبر بلکه پیغمبر مخاطب است؛ بیشتر، مقصود دیگران هستند که زمامدار مسلمین میشوند) بگوید اگر دشمن دست صلح و سلام به سوی تو دراز کرد تو تحت تأثیر این افکار و اندیشهها که نکند دروغ باشد، نکند خدعه و مکر باشد، امتناع نکن، تو هم دست صلح و سلام به سوی او دراز کن. در این نگرانیها که برای هرکسی پیدا میشود که هیچ کس نمیتواند صد درصد مطمئن بشود که دشمن راست میگوید، تو به خدا توجه کن، به خدا اعتماد کن. فَانَّ
حَسْبَک اللَّهُ خدا تو را بس است.
هُوَ الَّذی ایدَک بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ در گذشته هم همین طور بوده. ای پیغمبر! مگر در گذشته تو را عده و عُده ظاهری حمایت کرده است؟! در گذشته حامی تو تأیید الهی بود، بعد از این هم همینطور خواهد بود. هُوَ الَّذی ایدَک بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ خدا همان است که تو را با آن نصرتی که از آسمان نازل کرد (ظاهراً مقصود از نصرت آسمانی، نزول فرشتگان [در جنگ بدر] است) و به وسیله نیروهای زمینی که مؤمنین بودند یاری کرد، یعنی خدا تو را از آسمان و زمین یاری کرد؛ بنابراین جای این نیست که ترس و بیمی در کار باشد؛ نه، هُوَ الَّذی ایدَک بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ.
مکرر این مطلب را عرض کردهایم که با اینکه سراسر قرآن توحید خالص است و همه جا صحبت از مشیت مطلق پروردگار است، ولی قرآن مسئله شرایط و اسباب را همیشه یادآوری میکند یعنی شرایط و اسباب را صحیح میداند، نمیگوید خداست که تو را تأیید کرد بدون سبب؛ سببش را ذکر میکند: تو را، هم از راه اسباب آسمانی تأیید کرد که نزول آن ارواح فرشتگان بود و هم از راه اسباب زمینی، یعنی به وسیله نفرات باایمان، بِالْمُؤْمِنینهمکاری و همدلی
در زندگی فردی بشر عامل اوّلی اختلاف است یعنی اصل این
است که هیچ دو نفری با همدیگر اتحاد نداشته باشند. به عبارت دیگر قطع نظر از نیروی خارجی که باید بر وجود انسان حکومت کند، اگر انسان باشد با همان نیروهای داخلیاش، اصل، اختلاف است، چرا؟ برای اینکه من به حکم غریزه و طبیعت خودم دنبال منافع شخص خودم و دفع مضرّات از شخص خودم هستم. شما هم به حکم همان غریزه ذاتی خودتان دنبال منافع خودتان و دفع زیانها از خودتان هستید. همین مطلب سبب میشود که میان ما و شما در یک مواردی اصطکاک و تصادم پیدا بشود. یک منفعتی را من میخواهم ببرم، شما هم میخواهید ببرید. از همین جا تصادم و اختلاف به وجود میآید. این، اصل اوّلی است که عرض کردم، ولی یک عواملی پیدا میشود که اینها اصل اول نیست، اصل دوم است. آن عوامل، افراد را با یکدیگر متحد میکند. مثلًا ما چند نفر در عین اینکه منافعمان با یکدیگر اصطکاک دارد، چون فکر و اندیشه داریم، میبینیم یک منفعتی هست که من به تنهایی نمیتوانم به دست بیاورم، شما هم به تنهایی نمیتوانید به دست بیاورید، میگوییم بیاییم با همدیگر اشتراک مساعی کنیم تا همهمان منتفع بشویم؛ بعد هم منافع را میان خودمان تقسیم میکنیم. این عامل سبب میشود که ما با یکدیگر متفق و متحد بشویم. یا یک دشمن مشترک پیدا میکنیم، با همدیگر متحد شده و یک جبهه تشکیل میدهیم که در مقابل او بتوانیم دفاع کنیم. ولی اینگونه امور ما را متحد نمیکند، همکار میکند. وقتی چند نفر سرمایهدار سرمایههایشان را روی هم میگذارند تا یک معامله پرسودی انجام بدهند، اینها با یکدیگر همکاری میکنند، هماهنگی هم در میانشان پیدا میشود اما
روحشان با یکدیگر آمیخته نیست، فقط همکاری است برای بردن سود بیشتر، و لهذا همان ساعتی که این سودِ بیشتر از میان برود همکاری بهم میخورد؛ همان ساعتی که میبینند بعضی از این افراد را میشود کنار زد تا خودشان سود بیشتری ببرند آنها را کنار میزنند.
ولی گاهی یک عواملی در انسان پیدا میشود که واقعاً انسانها را متفق و متحد میکند؛ نه فقط همکار میکند، همروح و همدل میکند، و همدلی مافوق همکاری است، مافوق همزبانی است؛ یعنی طوری میشود که هر فردی درباره سرنوشت فرد دیگر آن اندازه میاندیشد که درباره سرنوشت خود میاندیشد، او را همان مقدار دوست دارد که خودش را دوست دارد و بلکه بیشتر، دیگری را بر خودش مقدّم میدارد. آیه کریمه قرآن میفرماید: وَ یؤْثِرونَ عَلی انْفُسِهِم وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ[1]یعنی دیگران را بر خودشان مقدّم میدارند هرچند خودشان در فقر و تنگدستی باشند.
این یک مسئله دیگری است. چطور میشود که افرادی واقعاً از نظر روحی متحد بشوند در حدی که همروح بشوند نه فقط همکار برای جلب منافع یا دفع مضرّات.
گاهی افرادی با یکدیگر همکاری میکنند ولی همروح نمیباشند. همروحی بستگی دارد به اینکه در روح افراد یک عاطفهای پیدا بشود که به موجب آن عاطفه، افراد، خودشان را یکی ببینند، عضو یک پیکر ببینند. این است که گفتیم اصل اوّلی در زندگی بشر اختلاف است و اگر اتحادی پیدا بشود به معنی همکاری است نه اتحاد واقعی، آنهم در شرایط خاصی که منافع اقتضا کند.
[1]. حشر/ 9.