بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 166

حَسْبَک اللَّهُ خدا تو را بس است.

هُوَ الَّذی ایدَک بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ در گذشته هم همین طور بوده. ای پیغمبر! مگر در گذشته تو را عده و عُده ظاهری حمایت کرده است؟! در گذشته حامی تو تأیید الهی بود، بعد از این هم همینطور خواهد بود. هُوَ الَّذی ایدَک بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ خدا همان است که تو را با آن نصرتی که از آسمان نازل کرد (ظاهراً مقصود از نصرت آسمانی، نزول فرشتگان [در جنگ بدر] است) و به وسیله نیروهای زمینی که مؤمنین بودند یاری کرد، یعنی خدا تو را از آسمان و زمین یاری کرد؛ بنابراین جای این نیست که ترس و بیمی در کار باشد؛ نه، هُوَ الَّذی ایدَک بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ.

مکرر این مطلب را عرض کردهایم که با اینکه سراسر قرآن توحید خالص است و همه جا صحبت از مشیت مطلق پروردگار است، ولی قرآن مسئله شرایط و اسباب را همیشه یادآوری میکند یعنی شرایط و اسباب را صحیح میداند، نمیگوید خداست که تو را تأیید کرد بدون سبب؛ سببش را ذکر میکند: تو را، هم از راه اسباب آسمانی تأیید کرد که نزول آن ارواح فرشتگان بود و هم از راه اسباب زمینی، یعنی به وسیله نفرات باایمان، بِالْمُؤْمِنینهمکاری و همدلی

در زندگی فردی بشر عامل اوّلی اختلاف است یعنی اصل این


صفحه 167

است که هیچ دو نفری با همدیگر اتحاد نداشته باشند. به عبارت دیگر قطع نظر از نیروی خارجی که باید بر وجود انسان حکومت کند، اگر انسان باشد با همان نیروهای داخلیاش، اصل، اختلاف است، چرا؟ برای اینکه من به حکم غریزه و طبیعت خودم دنبال منافع شخص خودم و دفع مضرّات از شخص خودم هستم. شما هم به حکم همان غریزه ذاتی خودتان دنبال منافع خودتان و دفع زیانها از خودتان هستید. همین مطلب سبب میشود که میان ما و شما در یک مواردی اصطکاک و تصادم پیدا بشود. یک منفعتی را من میخواهم ببرم، شما هم میخواهید ببرید. از همین جا تصادم و اختلاف به وجود میآید. این، اصل اوّلی است که عرض کردم، ولی یک عواملی پیدا میشود که اینها اصل اول نیست، اصل دوم است. آن عوامل، افراد را با یکدیگر متحد میکند. مثلًا ما چند نفر در عین اینکه منافعمان با یکدیگر اصطکاک دارد، چون فکر و اندیشه داریم، میبینیم یک منفعتی هست که من به تنهایی نمیتوانم به دست بیاورم، شما هم به تنهایی نمیتوانید به دست بیاورید، میگوییم بیاییم با همدیگر اشتراک مساعی کنیم تا همهمان منتفع بشویم؛ بعد هم منافع را میان خودمان تقسیم میکنیم. این عامل سبب میشود که ما با یکدیگر متفق و متحد بشویم. یا یک دشمن مشترک پیدا میکنیم، با همدیگر متحد شده و یک جبهه تشکیل میدهیم که در مقابل او بتوانیم دفاع کنیم. ولی اینگونه امور ما را متحد نمیکند، همکار میکند. وقتی چند نفر سرمایهدار سرمایههایشان را روی هم میگذارند تا یک معامله پرسودی انجام بدهند، اینها با یکدیگر همکاری میکنند، هماهنگی هم در میانشان پیدا میشود اما


صفحه 168

روحشان با یکدیگر آمیخته نیست، فقط همکاری است برای بردن سود بیشتر، و لهذا همان ساعتی که این سودِ بیشتر از میان برود همکاری بهم میخورد؛ همان ساعتی که میبینند بعضی از این افراد را میشود کنار زد تا خودشان سود بیشتری ببرند آنها را کنار میزنند.

ولی گاهی یک عواملی در انسان پیدا میشود که واقعاً انسانها را متفق و متحد میکند؛ نه فقط همکار میکند، همروح و همدل میکند، و همدلی مافوق همکاری است، مافوق همزبانی است؛ یعنی طوری میشود که هر فردی درباره سرنوشت فرد دیگر آن اندازه میاندیشد که درباره سرنوشت خود میاندیشد، او را همان مقدار دوست دارد که خودش را دوست دارد و بلکه بیشتر، دیگری را بر خودش مقدّم میدارد. آیه کریمه قرآن میفرماید: وَ یؤْثِرونَ عَلی انْفُسِهِم وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ[1]یعنی دیگران را بر خودشان مقدّم میدارند هرچند خودشان در فقر و تنگدستی باشند.

این یک مسئله دیگری است. چطور میشود که افرادی واقعاً از نظر روحی متحد بشوند در حدی که همروح بشوند نه فقط همکار برای جلب منافع یا دفع مضرّات.

گاهی افرادی با یکدیگر همکاری میکنند ولی همروح نمیباشند. همروحی بستگی دارد به اینکه در روح افراد یک عاطفهای پیدا بشود که به موجب آن عاطفه، افراد، خودشان را یکی ببینند، عضو یک پیکر ببینند. این است که گفتیم اصل اوّلی در زندگی بشر اختلاف است و اگر اتحادی پیدا بشود به معنی همکاری است نه اتحاد واقعی، آنهم در شرایط خاصی که منافع اقتضا کند.

[1]. حشر/ 9.


صفحه 169

ولی گاهی عاطفهای از خارج بر روح انسان حکومت میکند که افراد با یکدیگر متحد میشوند، واقعاً همروح میشوند. این عاطفه گاهی عواطف به اصطلاح ملی است مثل هموطنی، همزبانی، همنژادی که تا اندازهای روحیهها را با یکدیگر یکی میکند ولی نه خیلی زیاد. آن عاملی که واقعاً افراد را همروح میکند ایمان الهی است. هرگز تاریخ جهان اتحادی را که در میان همدینها و همایمانها بوده است در میان گروههای دیگر نشان نداده است که اصلًا خودشان را یکی ببینند. در یکی از غزوات صدر اسلام است، گویا در مؤته است، مورخین نوشتهاند بعد از خاتمه جنگ کسی در میان مجروحین سیر میکرد که اگر میتواند مجروحین را نجات بدهد. به یک مردی رسید در حالی که سخت تشنه بود «1». یک کاسه آب پیدا کرد. وقتی رفت به او بدهد، او اشاره کرد به رفیق مجروحش که به او بده. رفت سراغ او. او نیز اشاره کرد به رفیق مجروح دیگری و گفت به او بده (و بعضی تا نُه نفر

نوشتهاند). رفت سراغ سومی، دید مرده. آمد سراغ دومی دید او هم مرده. آمد سراغ اولی دید او هم مرده است. این مقدار همدلی در جایی است که انسان واقعاً درد دیگری را درد خودش احساس کند. امیرالمؤمنین فرمود: اوْ ابیتَ مِبْطاناً وَ حَوْلی بُطونٌ غَرْثی وَ اکبادٌ حَرّی اوْ اکونَ کما قالَ الْقائِلُ:

(1). چون قطعنظر از اینکه انسان در آن گرمای عربستان احتیاج به آب دارد، خود تلاش جنگتشنگیآور است و از این بالاتر کسی که مجروح میشود چون خون از بدنش میرود خیلی تشنه میشود زیرا بدن فوراً شروع میکند به خونسازی و میخواهد آن کمبود خون را جبران کند، و ساخته شدن خون هم در درجه اول احتیاج به آب دارد. این است که کسی که از بدنش خون زیاد میرود فوقالعاده تشنه میشود.


صفحه 170

وَ حَسْبُک داءً انْ تَبیتَ بِبِطْنَةٍ

وَ حَوْلَک اکبادٌ تَحِنُّ الَی الْقِدِّ

این درد مرا بس است که من با شکم سیر بخوابم و در اطرافم شکمهای گرسنه باشد.

این مسئله [یعنی همدلی] آنقدر مهم است که قرآن آن را به عنوان یک نعمت بسیار بزرگ بر پیغمبر اکرم بیان میکند، مخصوصاً در میان مردم عربستان که از همه مردم روی زمین متفرقتر و متشتتتر بودند و اختلافات در میانشان بیشتر و شدیدتر بود، هم کمّاً و هم کیفاً. کمّاً از آن جهت که هر دو قبیلهای با هم جنگ داشتند و در داخل خودشان نیز اختلاف داشتند؛ و کیفاً از آن جهت که کینههای اینها در حد اینکه پشت سر یکدیگر حرف بزنند و از همدیگر غیبت و انتقاد کنند و یا در حد رقابت اقتصادی نبود، شمشیر بود و خونریزی و اسارت. در خود مدینه دو قبیله زندگی میکردند به نام اوس و خزرج، و در کنارشان یهودیها بودند، یهودیهای بنیقریظه، یهودیهای بنینضیر و یهودیهای غَطفان. خود یهودیها با همدیگر اختلاف داشتند. بنینضیر دشمن بنیقریظه، بنیقریظه دشمن بنینضیر، و بنیغطفان دشمن هر دو، و همه یهودیها دشمن اوس و خزرج بودند. خود اوس و خزرج از یک ریشه بودند یعنی اولاد دو برادر بودند ولی با همدیگر جنگ داشتند، جنگهایی تمام نشدنی! ملای رومی میگوید:

دو قبیله اوس و خزرج نام داشت

هر یکیشان جام خونآشام داشت

کینههای کهنهشان از مصطفی

محو شد در نور اسلام و صفا

ای پیغمبر! نترس! اگر دست صلح و سلامت به سوی تو دراز


صفحه 171

کردند تو هم آنها را رد نکن: وَ انْ جَنَحوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَکلْ عَلَی اللَّهِ انَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ تا آنجا که میفرماید: هُوَ الَّذی ایدَک بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ. وَ الَّفَ بَینَ قُلوبِهِمْ خدا همان است که میان دلهای این مؤمنین التیام و الفت به وجود آورد، اتحاد و یگانگی به وجود آورد.

مگر با قدرت زر و پول یا با قدرت دیگری مثل زور ممکن است چنین اتحادی را به وجود آورد؟! وَ الَّفَ بَینَ قُلوبِهِمْ خدا همان کسی است که با نیروی ایمان در میان دلهای اینها الفت به وجود آورد. با قدرت دیگر نمیشد. لَوْ انْفَقْتَ ما فِی الْارْضِ جَمیعاً ما الَّفْتَ بَینَ قُلوبِهِمْ اگر مسئله ایمان نمیبود و میخواستی اینها را با پول متحد کنی، اگر تمام ثروت جهان را به اینها میدادی محال بود متحد بشوند؛ بلکه ثروت دادن، بیشتر باعث اختلاف میشود. با جاذبه ثروت میشود عدهای را دور خود جمع کرد، ولی ثروت نمیتواند کسانی را که پول به آنها داده میشود با همدیگر برادر کند.

امکان ندارد. وَلکنَّ اللَّهَ الَّفَ بَینَهُمْ انَّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ اما خدا میان اینها با نیروی ایمان الفت به وجود آورد. خدا غالب و حکیم است.

ای پیغمبر! ما برایت نیرو به وجود آوردیم، از چه راه؟ باز تکرار: یا ایهَا النَّبِی حَسْبُک اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَک مِنَ الْمُؤْمِنینَ ای پیغمبر! از این خدعهها و مکرها نترس، خدا تو را بس است و این مؤمنینی که پیرو تو هستند و نیروی خدایی دارند. پس نترس از صلح و سلام. در عین حال قرآن همانطور که از مجموع آیات آن معلوم است نه طرفدار جنگ است به طور کلی و در هر شرایطی و نه طرفدار صلح است به طور کلی و در هر شرایطی. در شرایط خاصی پیشنهاد صلح میکند و به پیغمبر صلی الله علیه و آله اصرار و تأکید میکند که از صلح و سلام نترس و


صفحه 172

مگذر؛ و در شرایطی که معلوم شود طرف خائن است و در همان شرایطی است که جلسه پیش عرض کردیم، میگوید با اینها بجنگ.

بعد از این آیه میفرماید: یا ایهَا النَّبی حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَلَی الْقِتالِ ای پیغمبر! اهل ایمان را بر قتال ترغیب و تحریض کن. ممکن است کسی بگوید در اینجا چه تناسبی است میان مسئله صلح و اینکه میگوید مؤمنین را تحریض بر قتال کن. این مطلب را باید برایتان روشن کنم.

از مجموع آیات قرآن و سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله این مطلب به دست میآید که مسلمانان و یا لااقل سربازان اسلامی همیشه باید آمادگی کامل برای جهاد داشته باشند. در آیات پیش خواندیم: وَ اعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ. نمیگوید در حال جنگ نیرو تهیه کنید. میگوید نیرو تهیه کنید. نیرو را قبلًا باید تهیه کرد. جنگ ممکن است در فاصله پنج روز ضرورتش احساس شود. نیرو را که در ظرف پنج روز نمیشود تهیه کرد. مهیا بودن و نیرومند بودن را اسلام برای همیشه توصیه میکند اما جنگ را در شرایط خاصی. [ابتدا مسئله صلح را مطرح میکند][1]ولی بعد میگوید مسلمین را به جنگیدن و جهاد ترغیب کن. روح مسلمان همیشه باید آماده جنگ باشد. حدیثی از پیغمبر اکرم نقل کردهاند که مضمون عجیبی دارد. پیغمبر اکرم فرمود: مَنْ لَمْ یغْزُ وَ لَمْیحَدِّثْ نَفْسَهُ بِغَزْوٍ ماتَ عَلی شُعْبَةٍ مِنَ النِّفاقِ آن کس که جهاد نکرده باشد و یا لااقل آرزوی جهاد را در دل خود پرورش نداده باشد (حدیث نفس به جهاد نکرده باشد) یعنی فکر و اندیشه جهاد در قلبش نباشد، چنین کسی میمیرد با نوعی از نفاق؛ یعنی در عمق روح این آدم

[1]. [افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.]


صفحه 173

نوعی نفاق وجود خواهد داشت. این نفاقی که در این حدیث آمده است غیر از آن نفاقی است که انسان خودش هم میفهمد منافق است. این یک دورویی است که انسان خودش هم نمیداند. مثلًا ما عادت کردهایم که به لفظ خطاب میکنیم وجود مقدس اباعبداللَّه علیه السلام را و میگوییم: السَّلامُ عَلَیک وَ عَلَی الْارْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک فَیا لَیتَنا کنّا مَعَک فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً ای کاش ما با تو بودیم (البته چون ما عربی نمیدانیم، خودمان هم نمیفهمیم چه میگوییم؛ شاید همین را هم روی جِد نمیگوییم) که به یک رستگاری بزرگ نائل میشدیم. اما این، حرف است. واقعاً اگر صحنهای مثل صحنه کربلا ایجاد شود یعنی امام حسینی باشد، همین ماها که یک عمر برای امام حسین داد کشیدهایم، گریه کردهایم، حسین حسین کردهایم، مردی هستیم که در یک چنین صحنهای پایداری کنیم؟ البته الآن پیش خودمان اینجور خیال میکنیم ولی اینطور نیست.

قضیه معروفی است درباره یکی از علمای بزرگ شیعه. یکی از علمای قم برای من نقل میکرد که مرحوم فیض درباره این جملهای که از حضرت امام حسین نقل شده است که ایشان در شب عاشورا فرمودند: من اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، میگفت من باور نمیکنم چنین چیزی را امام فرموده باشد. گفته بودند چرا؟ گفته بود مگر آنها چکار کردند که امام بگوید اصحابی از اینها بالاتر نیست؟

آنهایی که امام حسین را کشتند خیلی آدمهای بدی بودند؛ اینهایی که امام حسین را یاری کردند کار مهمی انجام ندادند. هر مسلمانی جای آنها میبود، وقتی میگفتند فرزند پیغمبر، امام زمان در دست دشمن