مادامی که مواد آن قرارداد از طرف دشمن نقض نشده یا علامت نقض پیدا نشده است باید آن را محترم بشمارند. لذا در اینجا میگوید اگر مسلمانانی که در بلاد کفر زندگی میکنند از شما کمک بخواهند، شما کمک بدهید مگر کمک علیه قومی باشد که شما با آنها پیمان عدم تعرض بستهاید که اگر بخواهید کمک بدهید باید برخلاف پیمان رفتار کنید. در اینجا نباید کمک کنید.
وَ الَّذینَ کفَروا بَعْضُهُمْ اوْلِیاءُ بَعْضٍ اما کافران خودشان با یکدیگر پیوند دارند.
همانطور که بعضی از مفسرین مخصوصاً علامه طباطبایی در تفسیر المیزان میفرمایند، قرآن در اینجا نمیخواهد تکلیف برای کفار تعیین کند. کفار که تابع دستور اسلام نیستند. میخواهد بگوید بین خود آنها ولایت همپیمانی و همکاری وجود دارد؛ شما جزو آنها نشوید. آنوقت میبینیم که قرآن در اینجا چه تهدیدی میکند: الّا تَفْعَلوهُ تَکنْ فِتْنَةٌ فِی الْارْضِ وَ فَسادٌ کبیرٌ اگر این ترک ولاء کفار را در میان خودتان حفظ نکنید فتنه و فساد بزرگی در روی زمین پیدا میشود.
ما مسلمانها نشستهایم چشمهای خودمان را بستهایم، پیوسته میگوییم چرا ما مسلمانها این جور شکستخورده هستیم؟ چرا ما مسلمانها ذلیل هستیم؟ خیال میکنیم همینقدر که ما اذان و اقامه گفتیم و نماز خواندیم دیگر مسلمانیمان کامل است؛ ما که اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّه میگوییم بنابراین مسلمان کامل هستیم، در حالی که اسلام یک دستورهای دیگری هم دارد. از مهمترین دستورهای اسلام همین دستور روابط خاص اجتماعی میان ما مسلمین است، همین که میگوید اگر نکنید اوضاع خیلی خراب
است. ما نکردیم اوضاع هم خراب است. این خیلی واضح است: به اندازهای که ما مسلمین خودمان علیه یکدیگر فعالیت میکنیم دشمنان ما علیه ما فعالیت نمیکنند. چندی پیش دیدم یک آقای محترمی اظهار ناراحتی میکرد که فلان شخص گفته است هیچ فرق نمیکند که فلسطینیها اسرائیلیها را بکشند یا اسرائیلیها فلسطینیها را بکشند! از یک طرف قرآن میگوید: وَ الَّذینَ کفَروا بَعْضُهُمْ اوْلِیاءُ بَعْضٍ الّا تَفْعَلوهُ تَکنْ فِتْنَةٌ فِی الْارْضِ وَ فَسادٌ کبیرٌ، از طرف دیگر ما میگوییم اسرائیل که الَدُّالْخِصام مسلمین است یعنی مسلمین دشمنی عَنودتر و خطرناکتر از اسرائیلیها ندارند، هیچ فرق نمیکند که آنها فلسطینیها را بکشند یا فلسطینیها آنها را. بعد هم میخواهیم یک ملت سعادتمند باشیم. من با شنیدن این حرف یاد آن حدیث افتادم. حدیث معروفی است در تفسیر امام عسکری علیه السلام، و از قدیم یادم هست. امام راجع به بعضی از آنهایی که نامشان علماست و در آخرالزمان پیدا میشوند میفرماید: هُمْ اضَرُّ عَلی ضُعَفاءِ شیعَتِنا مِنْ جَیشِ یزیدَ عَلَی الْحُسَینِ بنِ عَلِی عَلَیهِ السَّلامُ وَ اصْحابِهِ[1]یعنی ضرر اینها بر امت اسلام از لشکر یزید بر حسین بن علی علیه السلام بیشتر است. واقعاً هم همینطور است. آدمی که این فکر را در میان مردم تبلیغ بکند، ضررش بر اسلام از لشکر یزید بر امام حسین کمتر نیست.
وَ الَّذینَ امَنوا وَ هاجَروا وَ جاهَدوا فی سَبیلِ اللَّهِ وَ الَّذینَ اوَوْا وَ نَصَروا اولئِک هُمُ الْمُؤْمِنونَ حَقّاً لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کریمٌ بار دیگر از مهاجرین و انصار تجلیل و تعظیم میکند: آن با ایمانان، آن مهاجران، آن مجاهدان
[1]. احتجاج طبرسی، ج 2/ ص 264.
در راه خدا، و این انصار که آنها را پناه دادند و یاری کردند، اینها مؤمنین حقیقی هستند. معلوم میشود که وقتی انسان پاکباخته شد، در راه ایمان و عقیده خودش از همه چیز گذشت، علامت این است که مؤمن حقیقی است. لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کریمٌ خدا گذشتههای اینها را میآمرزد و خدا روزی بزرگواری به اینها عنایت میکند. مقصود از روزی فقط خورد و خوراک نیست؛ یعنی نعمتهایی آنچنان بزرگوارانه به اینها عنایت میکند که شما تصورش را نمیکنید.
وَ الَّذینَ امَنوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَروا وَ جاهَدوا مَعَکمْ. تا اینجا همهاش صحبت از مهاجرین اولین [و انصار] بود. و اما آنان که ایمان آوردند ولی بعدها ایمان آوردند نه در آن دوران بسیار سخت، و مهاجرت کردند و بعد هم پا به پای شما مجاهده کردند فَاولئِک مِنْکمْ اینها هم از شما هستند. معنایش این است که البته در درجه شما نیستند اما از شما هستند. اینها را هم از خودتان خارج ندانید؛ یعنی حکم مهاجرین را دارند، جزء جامعه اسلامی هستند، جزء این پیکر هستند اما هرگز اینها به درجه آن مهاجرین اولین و آن انصار نمیرسند. وَ اولُوا الْارْحامِ بَعْضُهُمْ اوْلی بِبَعْضٍ فی کتابِ اللَّهِ انَّ اللَّهَ بِکلِّ شَیءٍ عَلیمٌ. چون در این آیات، زیاد از نزدیک بودن مؤمنین به یکدیگر سخن رفته است، از اینکه اینها نزدیکترین افراد به یکدیگر هستند، و به اصطلاح صحبت از پیوند روحی و معنوی است، مخصوصاً با توجه به اینکه تواریخ میگویند پیغمبر اکرم برای یک مدت موقت ارث هم در میان آنها برقرار کرد؛ برای اینکه مسلمین خیال نکنند که پیوند جسمانی بکلی بیاثر است، هرچه هست پیوند معنوی است و بنابراین در مسئله ارث که انتقال مال و ثروت است، مال و ثروت فقط به برادران مسلمان میرسد نه به
خویشاوندان نَسَبی و سببی، قرآن میگوید: اولُوا الْارْحامِ بَعْضُهُمْ اوْلی بِبَعْضٍ فی کتابِ اللَّه لکن خویشاوندان به یکدیگر اولویت دارند؛ یعنی در مسئله ارث، باز آنچه حاکم است خویشاوندی است نه چیز دیگر. انَّ اللَّهَ بِکلِّ شَیءٍ عَلیمٌ خدا به همه چیز دانا و آگاه است.
در اینجا سوره مبارکه انفال پایان میپذیرد و بعد سوره برائت شروع میشود.
توضیح مختصری راجع به سوره برائت عرض میکنم و تفسیر مفصل آن باشد برایهفته آینده انشاءاللَّه.
در میان سورههای قرآن یک سوره داریم که اولِ آن فاقد بِسْمِ اللَّه است و آن سوره برائت است. قرآن را که میگویند 114 سوره است به اعتبار این است که سوره برائت را هم سوره مستقل و جدا از سوره انفال شمردهاند. راجع به این که چرا این سوره بِسْمِ اللَّه ندارد دو وجه است. یک وجه این است که اساساً «برائت» یک سوره مستقل نیست، تتمه سوره انفال است. اتفاقاً آیاتش هم از سنخ مطالب آیات «انفال» است. ممکن است بگویید اثر این امر چیست که ما بگوییم ایندو یک سوره است یا دو سوره. البته اثرش در دو حالت مذکور فرق میکند. به عقیده ما شیعیان در نماز بعد از حمد یک سوره کامل را باید خواند. اگر بگوییم «انفال» و «برائت» یک سوره است پس چنانچه کسی «انفال» را شروع کند باید برائت را هم بخواند، و اگر بگوییم «انفال» و «برائت» دو سوره است، یکی از ایندو را که بخواند کافی است و بلکه دیگری را نمیتواند بخواند چون قِران بین سورتین است و قِران بین سورتین اشکال دارد.
ولی قول دیگر این است که سوره برائت یک سوره مستقل است. اگر بگوییم سوره مستقل چرا بِسْمِ اللَّه ندارد، میگویند علتش این
است که این سوره، سوره غضب است، سوره اعلام جنگ و اعلام خطر به کفار است. این سوره در سال نهم هجری نازل شده است. میدانید که پیغمبر اکرم در سن چهل سالگی مبعوث شدند.
سیزده سال در مکه بسر بردند و عدهای در مکه مسلمان شدند. آن سیزده سال فوقالعاده برای پیغمبر و مسلمین رنجآور بود. ده سال آخر عمرشان در مدینه بودند (پنجاه و سه سالگی به مدینه آمدند، ده سال هم در مدینه بودند و در شصت سالگی از دنیا رفتند). در این ده سال مدینه، سالهای اول آن سختتر از سالهای پیش بود.
در سال هشتم هجرت مکه را فتح کردند. البته قبلًا فتوحاتی نصیب مسلمین شده بود، ولی مکه که فتح شد دیگر اسلام قدرت خودش را در جزیرةالعرب تثبیت کرد: اذا جاءَ نَصْرُاللَّهِ وَالْفَتْحُ. وَ رَایتَ النّاسَ یدْخُلونَ فی دینِ اللَّهِ افْواجاً. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک وَاسْتَغْفِرْهُ انَّهُ کانَ تَوّاباً[1]. بعد از فتح مکه، کفار قریش، همپیمان با مسلمین بودند، یک پیمانکی با مسلمین داشتند گو اینکه آن را نقض کرده بودند. ولی هنوز قریش در حال شرک و بتپرستی بسر میبردند، مسلمین هم در حال خداپرستی، اما با همدیگر همزیستی داشتند. ایام حج پیش آمد. مسلمین برای انجام حج از مکه خارج شدند، قریش هم خارج شد، با تفاوتی که میان حج قریش و حج مسلمین بود. حج یک سنت ابراهیمی است ولی قریش بدعتهایی در آن به وجود آورده بودند که اسلام آمد آنها را نسخ کرد. از جمله اینکه وقتی به عرفات میرفتند دون شأن میدانستند، تا حدود منی و مشعر میرفتند و از همان جا
[1]. نصر/ 1- 3.
برمیگشتند. یک سال به همین ترتیب حج صورت گرفت یعنی مشرکین حج کردند، مسلمین هم حج کردند؛ مسلمین یک امیرالحاج داشتند، آنها هم یک امیرالحاج. در سال نهم هم ابتدا گمان میرفت همینجور خواهد بود یعنی مسلمین برای خودشان هستند و کفار برای خودشان. در همین اوقات بود که گروه زیادی از قریش پیمان خود را شکسته بودند و به همین دلیل اسلام دیگر همپیمانی با آنها را قبول نمیکرد. در اینجا بود که سوره برائت نازل شد و اینجاست داستان معروفی که باز جزء مفاخر امیرالمؤمنین است.
فیالجمله اختلافی میان شیعه و سنی هست که سنیها یک جور نقل میکنند شیعهها جور دیگر، ولی بسیاری از سنیها مثل شیعهها نقل کردهاند. قضیه از این قرار است:
ابوبکر مأمور شد که امیرالحاج مسلمین باشد، با مسلمین حرکت کرد و رفت. بر پیغمبر اکرم وحی نازل شد (این را اهل تسنن هم قبول دارند) که از این سال به بعد دیگر مشرکین حق ندارند در امر حج شرکت کنند بلکه شما با آنها هیچ پیمانی ندارید و در حال جنگ [هستید] و چهار ماه هم به آنها مهلت بدهید. در آن چهار ماه آزادند هرجا میخواهند بروند، و در این مدت تصمیم خودشان را بگیرند. این اعلام غضبناک را چه کسی باید ابلاغ کند؟ وحی شد که تو خودت شخصاً باید اعلام کنی یا کسی از تو. پیغمبر اکرم چون خودشان نمیخواستند بروند اعلام کنند، دادند به علی علیه السلام. علی علیه السلام آمد و در بین راه به مسلمین رسید در حالی که آن شتر معروف پیغمبر را سوار بود. ابوبکر در خیمهای بود. ناگهان صدای شتر پیغمبر را شنید.
مضطرب شد که شتر پیغمبر اینجا چه میکند؟! دید علی علیه السلام آمده است. ناراحت شد. گفت حتماً خبر
وحشتناکی است برای من.
در اینجا حدود نیمی از اهل تسنن میگویند: ابوبکر از علی علیه السلام پرسید: آیا من حج را ادامه بدهم و تو فقط مأمور ابلاغ سوره برائت هستی یا من باید برگردم؟ و علی علیه السلام فرمود: تو کار حجّت را ادامه بده، سوره برائت را من باید اعلام کنم به حکم اینکه یا باید پیغمبر اعلام کند یا کسی که از اوست. عدهای دیگر از اهل تسنن مثل همه شیعیان میگویند: نه، ابوبکر به دستور پیغمبر برگشت و اساساً آن سال حج نکرد؛ علی علیه السلام، هم امارت حجاج را بر عهده داشت و هم سوره برائت را بر مردم خواند، که تفسیرش باشد انشاءاللَّه برای هفته آینده. و صلی اللَّه علی محمد و آله.
[تفسیر سوره توبه]
تفسیر سوره توبه (1)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ الَی الَّذینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکینَ. فَسیحوا فِی الْارْضِ ارْبَعَةَ اشْهُرٍ وَ اعْلَموا انَّکمْ غَیرُ مُعْجِزِی اللَّهِ وَ انَّ اللَّهَ مُخْزِی الْکافِرینَ. وَ اذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ الَی النّاسِ یوْمَ الحَجِّ الْاکبَرِ انَّ اللَّهَ بَریءٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ وَ رَسولُهُ فَانْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَیرٌ لَکمْ وَ انْ تَوَلَّیتُمْ فَاعْلَموا انَّکمْ غَیرُ مُعْجِزِی اللَّهِ وَ بَشِّرِ الَّذینَ کفَروا بِعَذابٍ الیمٍ. الَّا الَّذینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکینَ ثُمَّ لَمْینْقُصوکمْ شَیئاً وَ لَمْیظاهِروا عَلَیکمْ احَداً فَاتِمّوا الَیهِمْ عَهْدَهُمْ الی مُدَّتِهِمْ انَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتَّقینَ. فَاذَا انْسَلَخَ الْاشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُموهُمْ وَ خُذوهُمْ وَاحْصُروهُمْ وَاقْعُدوا لَهُمْ کلَّ مَرْصَدٍ فَانْ تابوا وَ اقامُوا الصَّلوةَ وَ اتَوُا الزَّکوةَ فَخَلّوا سَبیلَهُمْ انَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحیمٌ. وَ انْ احَدٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ اسْتَجارَک فَاجِرْهُ حَتّی یسْمَعَ کلامَ اللَّهِ ثُمَّ ابْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِک بِانَّهُمْ قَوْمٌ لایعْلَمونَ[1].
[1]. توبه/ 1- 6.