بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 208

سوره برائت. این سوره اعلام خیلی صریح و قاطعی است به عموم مشرکین به استثنای مشرکینی که با مسلمین همپیماناند و پیمانشان هم مدتدار است و برخلاف پیمان هم رفتار نکردهاند؛ مشرکینی که با مسلمین یا پیمان ندارند یا اگر پیمان دارند برخلاف پیمان خودشان رفتار کردهاند و قهراً پیمانشان نقض شده است. اعلام سوره برائت این است که علی علیه السلام بیاید در مراسم حج در روز عید قربان که مسلمین و مشرکین همه جمع هستند، به همه مشرکین اعلام کند که از حالا تا مدت چهارماه شما مهلت دارید و آزاد هستید هر تصمیمی که میخواهید بگیرید.

اگر اسلام اختیار کردید یا از این سرزمین مهاجرت کردید که هیچ، والّا شما نمیتوانید در حالی که مشرک هستید در اینجا بمانید. ما دستور داریم شما را قلع و قمع کنیم به کشتن، به اسیر کردن، به زندان انداختن و به هر شکل دیگری. در تمام این چهارماه کسی متعرض شما نمیشود. این چهارماه مهلت است که شما درباره خودتان فکر کنید. این سوره با کلمه «برائة»[1]شروع میشود: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ الَی الَّذینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکینَ. اعلام عدم تعهد است از طرف خدا و از طرف پیغمبر خدا در مقابل مردم مشرک- و در آیات بعد تصریح میکند همان مردم مشرکی که شما قبلًا با آنها پیمان بستهاید و آنها نقض پیمان کردهاند.

علی علیه السلام آمد در مراسم حج شرکت کرد. اول در خود مکه این [عدم تعهد] را اعلام کرد، ظاهراً (تردید از من است) در روز هشتم که

[1]. مصطلح است: برائت از دَین. وقتی که مدیون دینش را میپردازد و یا داین دین را میبخشد، میگویند [مدیون] برائت ذمّه پیدا کرده یعنی دیگر تعهدی از نظر دَین ندارد.


صفحه 209

حجاج به طرف عرفات حرکت میکنند[1]در یک مجمع عمومی در مسجدالحرام سوره برائت را به مشرکین اعلام کرد ولی برای اینکه اعلام به همه برسد و کسی نباشد که بیخبر بماند، وقتی که به عرفات و بعد به منی میرفتند، در مواقع مختلف و در اجتماعات مختلف مرتب میایستاد و این اعلام خدا و رسول را با فریاد به مردم ابلاغ میکرد. نتیجه این بود که ایهَا الناس! امسال آخرین سالی است که مشرکین با مسلمین حج میکنند. دیگر از سال آینده هیچ مشرکی حق حج کردن ندارد و هیچ زنی حق ندارد لخت و عریان طواف کند.

یکی از بدعتهایی که قریش به وجود آورده بودند این بود که به مردم غیر قریش اعلام کرده بودند هرکس بخواهد طواف کند حق ندارد با لباس خودش طواف کند، باید از ما لباس عاریه کند یا کرایه کند، و اگر کسی با لباس خودش طواف میکرد میگفتند این لباس را تو باید اینجا صدقه بدهی یعنی به فقرا بدهی. زورگویی میکردند. یک سال زنی برای حج آمده بود و میخواست با لباس خودش طواف کند. گفتند این کار ممنوع است. باید این لباس را بکنی و لباس دیگری در اینجا تهیه کنی. گفت آخر من لباس دیگری ندارم، لباس من


(1). و الان هم که با اتومبیل میروند باز هم شب روز هشتم حرکت میکنند. البته وقوف در عرفات ازروز نهم واجب است تا غروب، و برای اینکه کار آسان بشود، روز هشتم حرکت میکنند. قدیم که با مال یا پیاده میرفتند، به طریق اولی روز هشتم حرکت میکردند و مستحب هم این است که روز هشتم حجاج حرکت کنند از راه منی به عرفات بروند، شب را در منی بمانند، روز بروند عرفات، وقوف عرفات را انجام بدهند و برای شب برگردند به مشعر و روز بعد هم برگردند به منی. ولی اکنون این مستحب عمل نمیشود، یعنی کثرت حجاج و وسائل نقلیه اجازه نمیدهد که حجاج وقتی که میخواهند شب نهم بروند از راه منی بروند؛ از راه طائف به عرفات میروند و شب بعد به منی برمیگردند.


صفحه 210

منحصر به همین یک دست است.

گفتند دیگر چارهای نیست. باید از ما لباس کرایه کنی. گفت بسیار خوب، پس لخت و عور طواف میکنم. گفتند مانعی ندارد. آنوقت برخی که نمیخواستند با لباس قریش طواف کنند و از لباس خودشان صرفنظر نمایند، لخت و عور دور خانه کعبه طواف میکردند.

جزء اعلامها این بود که طواف لخت و عریان قدغن شد؛ هیچ کس حق ندارد لخت و عور طواف کند و این حرف مهملی هم که قریش گفتهاند باید از ما لباس کرایه کنید غلط است. این هم که اگر کسی با لباس احرام خود یا غیر لباس احرام (لباس احرام را شرط نمیدانستند) طواف کرد باید آن را به فقرا بدهد، لازم نیست، باید برای خود نگه دارد.

به هرحال امیرالمؤمنین آمد و مکرر در مکرر و در جاهای مختلف این اعلام را به مردم ابلاغ کرد. نوشتهاند آنقدر مکرر میگفت که صدای علی علیه السلام گرفته بود، از بس که در مواقع مختلف، هرجا اجتماعی بود این آیات را میخواند و ابلاغ میکرد تا یک نفر هم باقی نماند که بعد بگوید به من ابلاغ نشد. وقتی که علی علیه السلام خسته میشد و صدایش میگرفت، صحابه دیگر پیغمبر میآمدند از او نیابت میکردند و همان آیات را ابلاغ مینمودند.

یک اختلافی میان شیعه و سنی در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اینکه اهل تسنن بیشترشان به این شکل تاریخ را نقل میکنند که پس از آنکه وحی خدا به رسول اکرم رسید که این سوره را یا باید خودت ابلاغ کنی یا کسی از خودت، و پیغمبر علی علیه السلام را مأمور ابلاغ سوره برائت کرد، علی به سوی مکه آمد. تا آمد، ابوبکر


صفحه 211

مضطرب شد، پرسید: آیا امیری یا رسول؟ یعنی آیا آمدهای امیرالحاج باشی یا یک کار مخصوص داری؟ فرمود: نه، من یک رسالت مخصوص دارم، فقط برای آن آمدهام. پس ابوبکر از شغل خودش منفصل و معزول نشد؛ او کار خودش را انجام داد و علی علیه السلام هم کار خودش را. ولی اقلیتی از اهل تسنن- که در مجمع البیان نقل شده- و همه اهل تشیع میگویند وقتی که علی علیه السلام آمد، ابوبکر بکلی از شغل خودش منفصل شد و به مدینه برگشت. تعبیر قرآن این است که این سوره را نباید به مردم ابلاغ کند مگر خود تو یا کسی که از توست. اهل تشیع روی این کلمه «از توست» تکیه میکنند، میگویند این کلمه «کسی که از توست» (رَجُلٌ مِنْک) که در بسیاری از روایات هست، مفهوم خاصی دارد. حالا من نظایرش را بگویم:

درباره حضرت ابراهیم است که فرمود: فَمَنْ تَبِعَنی فَانَّهُ مِنّی[1]آنکه گام دنبال گام من بردارد از من است. این معنایش این است که او از من جدایی ندارد. بزرگترین جملهای که پیغمبر اکرم درباره سلمان فرموده است و شاید بزرگترین جملهای که درباره یک صحابی غیر از امیرالمؤمنین فرموده است این جمله است: سَلْمانُ مِنّا اهْلَ الْبَیتِ سلمان جزء ما اهل بیت است. این کلمه «جزء ماست» بسیار عالی است؛ یعنی او از ما جدایی ندارد، بینونتی با ما ندارد. گفت: «من کیام لیلی و لیلی کیست من» من او هستم و او من است. دیگر از این بالاتر تعبیر نیست. تعبیر دیگر- که این حدیث را هم شیعه و سنی روایت کردهاند- درباره امام حسین است که پیغمبر فرمود: حُسَینٌ مِنّی وَ انَا مِنْ

[1]. ابراهیم/ 36.


صفحه 212

حُسَینٍ حسین از من است و من از حسینم؛ یعنی اساساً میان ما جدایی فرض نمیشود و وجود ندارد.

آنوقت مفاد این حدیث با آن حدیث معروف دیگر که عَلِی مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِی یدورُ حَیثُ ما دارَ یکی میشود. علی با حق است و حق با علی است؛ دور میزند با او هرجا او دور بزند، یعنی علی علیه السلام آنجا میرود که حق است و حق آنجا میرود که علی علیه السلام است؛ یعنی جدایی میان ایندو وجود ندارد. این مفهوم تقریباً همان مفهوم عصمت است. علی از حق جدایی ندارد. مگر پیغمبر از حق جدایی دارد؟! مگر ممکن است العیاذباللَّه پیغمبر حرفی بزند یا عملی انجام بدهد که حق نباشد.

همانطور که پیغمبر از حق جداشدنی نیست و تفکیکش فرض و امکان ندارد، تفکیک علی علیه السلام هم از پیغمبر امکان ندارد و ایندو جدا ناشدنی هستند.

این جمله را [که «این سوره را نباید به مردم ابلاغ کند مگر خود تو یا کسی که از توست»] نه تنها اهل تشیع روایت کردهاند، اهل تسنن هم به همین شکل روایت کردهاند. اگر اختلافی هست، در رفتن ابوبکر است. اصل فضیلت هم در این [جمله] است خواه ابوبکر رفته باشد یا نرفته باشد. و حتی اگر ابوبکر به سفر حج رفته باشد، فضیلت علی علیه السلام بیشتر ثابت میشود؛ یعنی با اینکه ابوبکر هست اعلام میشود که او صلاحیت ابلاغ این سوره را ندارد و تنها کسی که صلاحیت اینچنین ابلاغ را به مردم دارد، به نصّ وحی الهی کسی است که از پیغمبر است و میان او و پیغمبر به هیچ وجه جدایی نیست. این است که مسئله ابلاغ سوره برائت به وسیله علی علیه السلام یکی از فضائل بزرگ امیرالمؤمنین است.


صفحه 213

رسیدیم به مسئله رفتار مسلمین با مشرکین. گفتیم این آیات مشتمل بر چند مطلب است. یکی اینکه اعلام عمومی عدم تعهد میکند از طرف خدا و پیغمبر برای مشرکان، و به مشرکان مدت چهار ماه مهلت میدهد که آزادند هرجا بخواهند بروند و فکرهای خودشان را بکنند و تصمیمهای خودشان را بگیرند. اتمام حجت میکند و با کمال اطمینان به آنها میگوید مطمئن باشید که کاری از شما ساخته نیست چون اراده الهی است. مشرکی نباید در این سرزمین باشد. شما در مقابل خدا نمیتوانید کاری انجام بدهید. خدا را نمیتوانید ناتوان کنید. نصیحت است: توبه کنید، باز گردید، برایتان بهتر است. از این اعلام عمومی عدم تعهد، استثنا میکند مشرکانی را که همپیمان با مؤمنین بوده و پیمان خود را به هیچ وجه نقض نکردهاند، علیه مسلمین اقدامی ننموده و دشمنی از دشمنان مسلمین را تأیید و تقویت نکردهاند.

تصریح میکند که پیمان اینها را رعایت کنید تا پایان مهلت آن. اما غیر اینها، پس از گذشت این چهارماه- که در آن حرمتی برایشان قائل است دیگر هیچ حرمتی بین شما و مشرکین نیست، حق دارید آنها را بکشید، حق دارید زندانیشان بکنید، حق دارید به عنوان اسیر بگیرید، حق دارید برای اینها هر نوع تصمیمی میخواهید بگیرید؛ ولی اگر توبه کنند و به راه مسلمین بیایند شما هم آنها را آزاد بگذارید.

آیه دیگر: حالا اگر مشرکی از شما پناه خواست برای اینکه حقایق را بشنود، به او پناه بدهید، سخن خدا را به وی ابلاغ کنید و بعد هم او را سالم به محل امن خودش برسانید. یعنی این حرفها مربوط به مشرکینی است که نمیخواهند بیایند [سخن حق را]


صفحه 214

آزادی عقیده

مطلب دیگری که باید عرض کنم و در عصر ما مخصوصاً زیاد مطرح میشود این است که میگویند اینکه اسلام میگوید مشرکینی را که پیمانی با شما ندارند یا پیمانی داشتهاند و آن را نقض کردهاند به هیچ شکل تحمل نکنید؛ به آنها مهلت بدهید، بعد از مهلت اگر توبه کردند و اسلام اختیار نمودند، بسیار خوب، اگر توبه نکردند و سرسختی نشان دادند آنها را بکشید، و اگر آمدند دنبال اینکه حقیقت را بفهمند به ایشان پناه و امنیت بدهید و در غیر این صورت آنها را بکشید، آیا این با اصل آزادی عقیده که امروز جزء حقوق بشر به شمار میرود منافات دارد یا نه؟ و اگر منافات دارد چگونه میشود این مطلب را توجیه کرد؟ یکی از حقوق اوّلی بشر آزادی عقیده است یعنی انسان در عقیده خودش باید آزاد باشد، و قانون حقوق بشر اجازه نمیدهد که متعرض کسی بشوند به خاطر عقیدهای که انتخاب کرده است؛ و حال آنکه قرآن تصریح میکند کسانی که عقیده شرک را پذیرفتهاند شما به هیچ شکل آنها را تحمل نکنید. البته کسانی که عقیده غیر اسلامی دیگری مثل مسیحیت و یهودیت و مجوسیت را اختیار کردهاند، اسلام متعرض آنها نمیشود، ولی نسبت به مشرکین میگوید اگر چنین عقیدهای انتخاب کردهاند شما ابتدا مهلتشان


صفحه 215

بدهید و در یک شرایط معینی اگر نپذیرفتند آنها را بکلی از بین ببرید. آیا این دستور با این اصل سازگار است یا نه؟ همچنین با اصل دیگری که در خود قرآن هست چطور؟ مگر قرآن نمیگوید: لا اکراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی در کار دین اکراه و اجباری نیست؟ از یک طرف قرآن میگوید در کار دین اکراه و اجباری وجود ندارد و از طرف دیگر در اینجا اعلام به برائت میکند و میگوید: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ، بعد هم میگوید: فَاذَا انْسَلَخَ الْاشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُموهُمْ [هنگامی که این چند ماه گذشت مشرکین را هرجا یافتید بکشید.] چرا؟ «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُموهُمْ» در صورتی که «لا اکراهَ فِی الدّینِ» [این چگونه است؟] مسئله آزادی عقیده، امروز به عنوان حقی از حقوق بشر شناخته شده. میگویند حقی است طبیعی و فطری که هرکسی اختیار دارد هر عقیدهای که دلش میخواهد انتخاب کند. اگر کسی بخواهد به خاطر عقیده شخص دیگر متعرض او بشود، با حقی که طبیعت و به اصطلاح خلقت به بشر داده است مبارزه کرده و در واقع ظلم کرده است.

ولی اساس این حرف دروغ است. بشر حق فطری و حق طبیعی دارد ولی حق طبیعی و فطری بشر این نیست که هر عقیدهای را که انتخاب کرد، به موجب این حق محترم است. میگویند انسان از آن جهت که انسان است محترم است، پس اراده و انتخاب انسان هم محترم است. هرچه را انسان خودش برای خودش انتخاب کرده، چون انسان است و به اراده خودش انتخاب کرده کسی حق تعرض به او را ندارد.

ولی از نظر اسلام این حرف درست نیست. اسلام میگوید انسان محترم است ولی آیا لازمه احترام انسان این است که انتخاب او