حُسَینٍ حسین از من است و من از حسینم؛ یعنی اساساً میان ما جدایی فرض نمیشود و وجود ندارد.
آنوقت مفاد این حدیث با آن حدیث معروف دیگر که عَلِی مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِی یدورُ حَیثُ ما دارَ یکی میشود. علی با حق است و حق با علی است؛ دور میزند با او هرجا او دور بزند، یعنی علی علیه السلام آنجا میرود که حق است و حق آنجا میرود که علی علیه السلام است؛ یعنی جدایی میان ایندو وجود ندارد. این مفهوم تقریباً همان مفهوم عصمت است. علی از حق جدایی ندارد. مگر پیغمبر از حق جدایی دارد؟! مگر ممکن است العیاذباللَّه پیغمبر حرفی بزند یا عملی انجام بدهد که حق نباشد.
همانطور که پیغمبر از حق جداشدنی نیست و تفکیکش فرض و امکان ندارد، تفکیک علی علیه السلام هم از پیغمبر امکان ندارد و ایندو جدا ناشدنی هستند.
این جمله را [که «این سوره را نباید به مردم ابلاغ کند مگر خود تو یا کسی که از توست»] نه تنها اهل تشیع روایت کردهاند، اهل تسنن هم به همین شکل روایت کردهاند. اگر اختلافی هست، در رفتن ابوبکر است. اصل فضیلت هم در این [جمله] است خواه ابوبکر رفته باشد یا نرفته باشد. و حتی اگر ابوبکر به سفر حج رفته باشد، فضیلت علی علیه السلام بیشتر ثابت میشود؛ یعنی با اینکه ابوبکر هست اعلام میشود که او صلاحیت ابلاغ این سوره را ندارد و تنها کسی که صلاحیت اینچنین ابلاغ را به مردم دارد، به نصّ وحی الهی کسی است که از پیغمبر است و میان او و پیغمبر به هیچ وجه جدایی نیست. این است که مسئله ابلاغ سوره برائت به وسیله علی علیه السلام یکی از فضائل بزرگ امیرالمؤمنین است.
رسیدیم به مسئله رفتار مسلمین با مشرکین. گفتیم این آیات مشتمل بر چند مطلب است. یکی اینکه اعلام عمومی عدم تعهد میکند از طرف خدا و پیغمبر برای مشرکان، و به مشرکان مدت چهار ماه مهلت میدهد که آزادند هرجا بخواهند بروند و فکرهای خودشان را بکنند و تصمیمهای خودشان را بگیرند. اتمام حجت میکند و با کمال اطمینان به آنها میگوید مطمئن باشید که کاری از شما ساخته نیست چون اراده الهی است. مشرکی نباید در این سرزمین باشد. شما در مقابل خدا نمیتوانید کاری انجام بدهید. خدا را نمیتوانید ناتوان کنید. نصیحت است: توبه کنید، باز گردید، برایتان بهتر است. از این اعلام عمومی عدم تعهد، استثنا میکند مشرکانی را که همپیمان با مؤمنین بوده و پیمان خود را به هیچ وجه نقض نکردهاند، علیه مسلمین اقدامی ننموده و دشمنی از دشمنان مسلمین را تأیید و تقویت نکردهاند.
تصریح میکند که پیمان اینها را رعایت کنید تا پایان مهلت آن. اما غیر اینها، پس از گذشت این چهارماه- که در آن حرمتی برایشان قائل است دیگر هیچ حرمتی بین شما و مشرکین نیست، حق دارید آنها را بکشید، حق دارید زندانیشان بکنید، حق دارید به عنوان اسیر بگیرید، حق دارید برای اینها هر نوع تصمیمی میخواهید بگیرید؛ ولی اگر توبه کنند و به راه مسلمین بیایند شما هم آنها را آزاد بگذارید.
آیه دیگر: حالا اگر مشرکی از شما پناه خواست برای اینکه حقایق را بشنود، به او پناه بدهید، سخن خدا را به وی ابلاغ کنید و بعد هم او را سالم به محل امن خودش برسانید. یعنی این حرفها مربوط به مشرکینی است که نمیخواهند بیایند [سخن حق را]
آزادی عقیده
مطلب دیگری که باید عرض کنم و در عصر ما مخصوصاً زیاد مطرح میشود این است که میگویند اینکه اسلام میگوید مشرکینی را که پیمانی با شما ندارند یا پیمانی داشتهاند و آن را نقض کردهاند به هیچ شکل تحمل نکنید؛ به آنها مهلت بدهید، بعد از مهلت اگر توبه کردند و اسلام اختیار نمودند، بسیار خوب، اگر توبه نکردند و سرسختی نشان دادند آنها را بکشید، و اگر آمدند دنبال اینکه حقیقت را بفهمند به ایشان پناه و امنیت بدهید و در غیر این صورت آنها را بکشید، آیا این با اصل آزادی عقیده که امروز جزء حقوق بشر به شمار میرود منافات دارد یا نه؟ و اگر منافات دارد چگونه میشود این مطلب را توجیه کرد؟ یکی از حقوق اوّلی بشر آزادی عقیده است یعنی انسان در عقیده خودش باید آزاد باشد، و قانون حقوق بشر اجازه نمیدهد که متعرض کسی بشوند به خاطر عقیدهای که انتخاب کرده است؛ و حال آنکه قرآن تصریح میکند کسانی که عقیده شرک را پذیرفتهاند شما به هیچ شکل آنها را تحمل نکنید. البته کسانی که عقیده غیر اسلامی دیگری مثل مسیحیت و یهودیت و مجوسیت را اختیار کردهاند، اسلام متعرض آنها نمیشود، ولی نسبت به مشرکین میگوید اگر چنین عقیدهای انتخاب کردهاند شما ابتدا مهلتشان
بدهید و در یک شرایط معینی اگر نپذیرفتند آنها را بکلی از بین ببرید. آیا این دستور با این اصل سازگار است یا نه؟ همچنین با اصل دیگری که در خود قرآن هست چطور؟ مگر قرآن نمیگوید: لا اکراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی در کار دین اکراه و اجباری نیست؟ از یک طرف قرآن میگوید در کار دین اکراه و اجباری وجود ندارد و از طرف دیگر در اینجا اعلام به برائت میکند و میگوید: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ، بعد هم میگوید: فَاذَا انْسَلَخَ الْاشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُموهُمْ [هنگامی که این چند ماه گذشت مشرکین را هرجا یافتید بکشید.] چرا؟ «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُموهُمْ» در صورتی که «لا اکراهَ فِی الدّینِ» [این چگونه است؟] مسئله آزادی عقیده، امروز به عنوان حقی از حقوق بشر شناخته شده. میگویند حقی است طبیعی و فطری که هرکسی اختیار دارد هر عقیدهای که دلش میخواهد انتخاب کند. اگر کسی بخواهد به خاطر عقیده شخص دیگر متعرض او بشود، با حقی که طبیعت و به اصطلاح خلقت به بشر داده است مبارزه کرده و در واقع ظلم کرده است.
ولی اساس این حرف دروغ است. بشر حق فطری و حق طبیعی دارد ولی حق طبیعی و فطری بشر این نیست که هر عقیدهای را که انتخاب کرد، به موجب این حق محترم است. میگویند انسان از آن جهت که انسان است محترم است، پس اراده و انتخاب انسان هم محترم است. هرچه را انسان خودش برای خودش انتخاب کرده، چون انسان است و به اراده خودش انتخاب کرده کسی حق تعرض به او را ندارد.
ولی از نظر اسلام این حرف درست نیست. اسلام میگوید انسان محترم است ولی آیا لازمه احترام انسان این است که انتخاب او
محترم باشد؟! یا لازمه آن این است که استعدادها و کمالات انسانی محترم باشد؟ لازمه احترام انسان این است که استعدادها و کمالات انسان محترم باشد یعنی انسانیت محترم باشد.
مثالی عرض میکنم: انسان که انسان است به موجب یک سلسله استعدادهای بسیار عالی است که خلقت در انسان قرار داده است. قرآن هم میفرماید: وَ لَقَدْ کرَّمْنا بَنی ادَمَ[1]ما بنیآدم را محترم و مورد کرامت خودمان قرار دادهایم. انسان فکر و اندیشه دارد، استعداد علمی دارد و این در حیوانات و نباتات و جمادات نیست. به همین دلیل انسان نسبت به یک حیوان یا گیاه محترم است. وَ عَلَّمَ ادَمَ الْاسْماءَ کلَّها[2]خداوند همه اسماء و شئون خودش را به آدم آموخت. نمیگوید به گوسفند یا اسب یا شتر آموخت. کمال انسان در این است که عالِم باشد. انسان یک سلسله استعدادهای اخلاقی و معنوی دارد، میتواند شرافتهای بزرگ اخلاقی داشته باشد، احساسات بسیار عالی داشته باشد که هیچ حیوان و گیاهی اینگونه چیزها را نمیتواند داشته باشد. انسان بودن انسان به هیکلش نیست که همینقدر که کسی روی دو پا راه رفت و سخن گفت و نان خورد، این دیگر شد انسان. این انسانِ بالقوّه است نه انسان بالفعل. بنابراین ممکن است بزرگترین جنایتها را بر انسان، خود انسان بکند یعنی من به عنوان یک انسان انسانیت خود را به دست خودم از بین ببرم، انسانی باشم جانی بر انسان. من اگر به اراده خودم علیه کمالات انسانی خودم اقدام کنم، انسان ضد انسانم و در واقع حیوان ضد انسانم. من اگر دشمن علم از
[1]. اسراء/ 70.
[2]. بقره/ 31.
آب درآمدم و گفتم علم برای بشر بد است، یک انسان ضد انسانم و بلکه غلط است بگویند انسان ضد انسان، باید بگویند حیوان ضد انسان، یک انسان بالقوّه بر ضد انسانیت واقعی و حقیقی. من اگر بر ضد راستی و امانت که شرافتهای انسانی است قیام کنم و مثل ماکیاول طرفدار سیادت باشم و بگویم اساساً اخلاق و انسانیت و شرافت و امانت، حربه افراد قوی است علیه ضعفا، و اساسْ سیادت است، یک انسان ضد انسانم.
شریفترین استعدادهایی که در انسان هست بالا رفتن به سوی خداست (یا ایهَا الْانْسانُ انَّک کادِحٌ الی رَبِّک کدْحاً فَمُلاقیه)[1]، مشرّف شدن به شرف توحید است که سعادت دنیوی و اخروی در گرو آن است. حالا اگر انسانی بر ضد توحید کاری کرد، او انسان ضد انسان است یا بگوییم حیوان ضد انسان است. بنابراین ملاک شرافت و احترام و آزادی انسان این است که انسان در مسیر انسانیت باشد. انسان را در مسیر انسانیت باید آزاد گذاشت نه انسان را در هر چه خودش انتخاب کرده باید آزاد گذاشت ولو اینکه آنچه انتخاب میکند برضد انسانیت باشد. کسانی که اساس فکرشان در آزادی انسان آزادی خواست انسان است یعنی هرچه انسان بخواهد در آن آزاد باشد، گفتهاند: «انسان در انتخاب عقیده آزاد است.» بسا عقیدهای که انسان انتخاب میکند بر ضد انسان و بر ضد خودش است.
[1]. انشقاق/ 6: [ای انسان! تو با هر رنج و مشقت در راه طاعت و عبادت حق بکوشی، عاقبت بهحضور پروردگار خود میروی و به ملاقات او نائل میشوی.]
فرق علم و عقیده
البته فرق است میان علم و عقیده. علم آن چیزی است که بر اساس منطق پیش میرود. انسان در علم باید آزاد باشد. کسی که در نظریات علمی اندیشیده و با فکر آزاد، انتخاب کرده، باید هم آزاد باشد. اما عقیده را که انسان انتخاب میکند، بر مبنای تفکر نیست. عقاید اغلب تقلید است، پیروی از اکابر و کبَرا و بزرگان است. از نظر قرآن [انسان] تحت تأثیر اکابر قرار میگیرد، عقیدهای اتخاذ میکند؛ تحت تأثیر پدر و مادر و آباء و اسلاف خود عقیدهای در ذهنش نفوذ میکند. چرا انسان در عقیده یعنی گرایش اعتقادی که ریشه آن پیروی کورکورانه از محیط یا پیروی از اکابر و شخصیتهاست و مغرضانه به او القا کردهاند آزاد باشد؟! این آزادی معنایش این است که شخصی اشتباه کرده، به دست خود زنجیری به دست و پای خویش بسته، بعد ما بگوییم چون این انسان این زنجیر را خودش به دست و پای خودش بسته و این، اراده و خواست اوست آزاد است؛ چون به دست خودش زنجیر را به دست و پای خودش بسته است حقوق بشر اقتضا میکند که ما این زنجیر را از دست و پایش باز نکنیم. چون خودش میگوید باز نکن، باز نکن. این که حرف نشد!
داستان معروفی است: میگویند مردم دهی مبتلا به خارش بدن بودند. طبیبی اتفاقاً آمد از آن ده عبور کند، بیماری اینها را شناخت و دوای این بیماری را میدانست. ولی اینها به این بیماری عادت کرده و انس گرفته بودند، و خو گرفته بودند که دائماً بدن خودشان را خارش بدهند. طبیب گفت من حاضرم شما را معالجه کنم، به خیال اینکه همه، پیشنهاد او را میپذیرند. داد و فریاد مردم بلند شد که بلند شو از
اینجا برو! تو از جان ما چه میخواهی؟! ولی طبیب میدانست که اینها مریض هستند، و به تدریج با لطایفی ابتدا توانست یک نفر را بفریبد و او را معالجه کند. بعد که آن شخص معالجه شد دید حالا چه حالت خوبی دارد! این چه کاری بود که دائماً داشت زیر بغل یا سینه و یا پایش را میخاراند. به همین ترتیب افراد دیگری را نیز معالجه کرد تا یک نیرویی پیدا کرد. وقتی که نیرو پیدا کرد همه را مجبور به معالجه کرد. حالا آیا میشود گفت که این طبیب کار بدی کرد و مردم دلشان آنطور میخواست؟! دلبخواهی که ملاک نشد! ممکن است انسانی از روی جهالت دلش بخواهد مریض بشود.
داستان دیگری را ملای رومی نقل میکند که با این بیت آغاز میشود:
عاقلی بر اسب میآمد سوار
بر دهانِ مردهای میرفت مار
داستان این است که یک آدم عاقل فهمیدهای سوار بر اسب بود. رسید به نقطهای که درختی در آنجا بود و مرد عابری زیر سایه این درخت خوابیده بود، خیلی هم خسته بود، همین جور گیج افتاده بود و در حالی که خُرخُر میکرد دهانش باز مانده بود. اتفاقاً مقارن با آمدن این سوار، یک کرمی آمده بود گوشه لب این آدم.
یک وقت سوار دید این کرم رفت توی دهان این شخص و او هم همانطور که گیجِ خواب بود کرم را بلعید. سوار، آدم واردی بود، میدانست که این کرم مسموم است و اگر در معده این شخص باقی بماند او را خواهد کشت. فوراً از اسب پیاده شد و او را بیدار کرد. دید اگر به او بگوید که این کرم رفته توی معدهات، ممکن است باور نکند و اگر هم باور کند وحشت کند و خود این وحشت او را از پا درآورد. یک چماقی هم دستش بود. دید