بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 214

آزادی عقیده

مطلب دیگری که باید عرض کنم و در عصر ما مخصوصاً زیاد مطرح میشود این است که میگویند اینکه اسلام میگوید مشرکینی را که پیمانی با شما ندارند یا پیمانی داشتهاند و آن را نقض کردهاند به هیچ شکل تحمل نکنید؛ به آنها مهلت بدهید، بعد از مهلت اگر توبه کردند و اسلام اختیار نمودند، بسیار خوب، اگر توبه نکردند و سرسختی نشان دادند آنها را بکشید، و اگر آمدند دنبال اینکه حقیقت را بفهمند به ایشان پناه و امنیت بدهید و در غیر این صورت آنها را بکشید، آیا این با اصل آزادی عقیده که امروز جزء حقوق بشر به شمار میرود منافات دارد یا نه؟ و اگر منافات دارد چگونه میشود این مطلب را توجیه کرد؟ یکی از حقوق اوّلی بشر آزادی عقیده است یعنی انسان در عقیده خودش باید آزاد باشد، و قانون حقوق بشر اجازه نمیدهد که متعرض کسی بشوند به خاطر عقیدهای که انتخاب کرده است؛ و حال آنکه قرآن تصریح میکند کسانی که عقیده شرک را پذیرفتهاند شما به هیچ شکل آنها را تحمل نکنید. البته کسانی که عقیده غیر اسلامی دیگری مثل مسیحیت و یهودیت و مجوسیت را اختیار کردهاند، اسلام متعرض آنها نمیشود، ولی نسبت به مشرکین میگوید اگر چنین عقیدهای انتخاب کردهاند شما ابتدا مهلتشان


صفحه 215

بدهید و در یک شرایط معینی اگر نپذیرفتند آنها را بکلی از بین ببرید. آیا این دستور با این اصل سازگار است یا نه؟ همچنین با اصل دیگری که در خود قرآن هست چطور؟ مگر قرآن نمیگوید: لا اکراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی در کار دین اکراه و اجباری نیست؟ از یک طرف قرآن میگوید در کار دین اکراه و اجباری وجود ندارد و از طرف دیگر در اینجا اعلام به برائت میکند و میگوید: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ، بعد هم میگوید: فَاذَا انْسَلَخَ الْاشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُموهُمْ [هنگامی که این چند ماه گذشت مشرکین را هرجا یافتید بکشید.] چرا؟ «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُموهُمْ» در صورتی که «لا اکراهَ فِی الدّینِ» [این چگونه است؟] مسئله آزادی عقیده، امروز به عنوان حقی از حقوق بشر شناخته شده. میگویند حقی است طبیعی و فطری که هرکسی اختیار دارد هر عقیدهای که دلش میخواهد انتخاب کند. اگر کسی بخواهد به خاطر عقیده شخص دیگر متعرض او بشود، با حقی که طبیعت و به اصطلاح خلقت به بشر داده است مبارزه کرده و در واقع ظلم کرده است.

ولی اساس این حرف دروغ است. بشر حق فطری و حق طبیعی دارد ولی حق طبیعی و فطری بشر این نیست که هر عقیدهای را که انتخاب کرد، به موجب این حق محترم است. میگویند انسان از آن جهت که انسان است محترم است، پس اراده و انتخاب انسان هم محترم است. هرچه را انسان خودش برای خودش انتخاب کرده، چون انسان است و به اراده خودش انتخاب کرده کسی حق تعرض به او را ندارد.

ولی از نظر اسلام این حرف درست نیست. اسلام میگوید انسان محترم است ولی آیا لازمه احترام انسان این است که انتخاب او


صفحه 216

محترم باشد؟! یا لازمه آن این است که استعدادها و کمالات انسانی محترم باشد؟ لازمه احترام انسان این است که استعدادها و کمالات انسان محترم باشد یعنی انسانیت محترم باشد.

مثالی عرض میکنم: انسان که انسان است به موجب یک سلسله استعدادهای بسیار عالی است که خلقت در انسان قرار داده است. قرآن هم میفرماید: وَ لَقَدْ کرَّمْنا بَنی ادَمَ[1]ما بنیآدم را محترم و مورد کرامت خودمان قرار دادهایم. انسان فکر و اندیشه دارد، استعداد علمی دارد و این در حیوانات و نباتات و جمادات نیست. به همین دلیل انسان نسبت به یک حیوان یا گیاه محترم است. وَ عَلَّمَ ادَمَ الْاسْماءَ کلَّها[2]خداوند همه اسماء و شئون خودش را به آدم آموخت. نمیگوید به گوسفند یا اسب یا شتر آموخت. کمال انسان در این است که عالِم باشد. انسان یک سلسله استعدادهای اخلاقی و معنوی دارد، میتواند شرافتهای بزرگ اخلاقی داشته باشد، احساسات بسیار عالی داشته باشد که هیچ حیوان و گیاهی اینگونه چیزها را نمیتواند داشته باشد. انسان بودن انسان به هیکلش نیست که همینقدر که کسی روی دو پا راه رفت و سخن گفت و نان خورد، این دیگر شد انسان. این انسانِ بالقوّه است نه انسان بالفعل. بنابراین ممکن است بزرگترین جنایتها را بر انسان، خود انسان بکند یعنی من به عنوان یک انسان انسانیت خود را به دست خودم از بین ببرم، انسانی باشم جانی بر انسان. من اگر به اراده خودم علیه کمالات انسانی خودم اقدام کنم، انسان ضد انسانم و در واقع حیوان ضد انسانم. من اگر دشمن علم از

[1]. اسراء/ 70.

[2]. بقره/ 31.


صفحه 217

آب درآمدم و گفتم علم برای بشر بد است، یک انسان ضد انسانم و بلکه غلط است بگویند انسان ضد انسان، باید بگویند حیوان ضد انسان، یک انسان بالقوّه بر ضد انسانیت واقعی و حقیقی. من اگر بر ضد راستی و امانت که شرافتهای انسانی است قیام کنم و مثل ماکیاول طرفدار سیادت باشم و بگویم اساساً اخلاق و انسانیت و شرافت و امانت، حربه افراد قوی است علیه ضعفا، و اساسْ سیادت است، یک انسان ضد انسانم.

شریفترین استعدادهایی که در انسان هست بالا رفتن به سوی خداست (یا ایهَا الْانْسانُ انَّک کادِحٌ الی رَبِّک کدْحاً فَمُلاقیه)[1]، مشرّف شدن به شرف توحید است که سعادت دنیوی و اخروی در گرو آن است. حالا اگر انسانی بر ضد توحید کاری کرد، او انسان ضد انسان است یا بگوییم حیوان ضد انسان است. بنابراین ملاک شرافت و احترام و آزادی انسان این است که انسان در مسیر انسانیت باشد. انسان را در مسیر انسانیت باید آزاد گذاشت نه انسان را در هر چه خودش انتخاب کرده باید آزاد گذاشت ولو اینکه آنچه انتخاب میکند برضد انسانیت باشد. کسانی که اساس فکرشان در آزادی انسان آزادی خواست انسان است یعنی هرچه انسان بخواهد در آن آزاد باشد، گفتهاند: «انسان در انتخاب عقیده آزاد است.» بسا عقیدهای که انسان انتخاب میکند بر ضد انسان و بر ضد خودش است.

[1]. انشقاق/ 6: [ای انسان! تو با هر رنج و مشقت در راه طاعت و عبادت حق بکوشی، عاقبت بهحضور پروردگار خود میروی و به ملاقات او نائل میشوی.]


صفحه 218

فرق علم و عقیده

البته فرق است میان علم و عقیده. علم آن چیزی است که بر اساس منطق پیش میرود. انسان در علم باید آزاد باشد. کسی که در نظریات علمی اندیشیده و با فکر آزاد، انتخاب کرده، باید هم آزاد باشد. اما عقیده را که انسان انتخاب میکند، بر مبنای تفکر نیست. عقاید اغلب تقلید است، پیروی از اکابر و کبَرا و بزرگان است. از نظر قرآن [انسان] تحت تأثیر اکابر قرار میگیرد، عقیدهای اتخاذ میکند؛ تحت تأثیر پدر و مادر و آباء و اسلاف خود عقیدهای در ذهنش نفوذ میکند. چرا انسان در عقیده یعنی گرایش اعتقادی که ریشه آن پیروی کورکورانه از محیط یا پیروی از اکابر و شخصیتهاست و مغرضانه به او القا کردهاند آزاد باشد؟! این آزادی معنایش این است که شخصی اشتباه کرده، به دست خود زنجیری به دست و پای خویش بسته، بعد ما بگوییم چون این انسان این زنجیر را خودش به دست و پای خودش بسته و این، اراده و خواست اوست آزاد است؛ چون به دست خودش زنجیر را به دست و پای خودش بسته است حقوق بشر اقتضا میکند که ما این زنجیر را از دست و پایش باز نکنیم. چون خودش میگوید باز نکن، باز نکن. این که حرف نشد!

داستان معروفی است: میگویند مردم دهی مبتلا به خارش بدن بودند. طبیبی اتفاقاً آمد از آن ده عبور کند، بیماری اینها را شناخت و دوای این بیماری را میدانست. ولی اینها به این بیماری عادت کرده و انس گرفته بودند، و خو گرفته بودند که دائماً بدن خودشان را خارش بدهند. طبیب گفت من حاضرم شما را معالجه کنم، به خیال اینکه همه، پیشنهاد او را میپذیرند. داد و فریاد مردم بلند شد که بلند شو از


صفحه 219

اینجا برو! تو از جان ما چه میخواهی؟! ولی طبیب میدانست که اینها مریض هستند، و به تدریج با لطایفی ابتدا توانست یک نفر را بفریبد و او را معالجه کند. بعد که آن شخص معالجه شد دید حالا چه حالت خوبی دارد! این چه کاری بود که دائماً داشت زیر بغل یا سینه و یا پایش را میخاراند. به همین ترتیب افراد دیگری را نیز معالجه کرد تا یک نیرویی پیدا کرد. وقتی که نیرو پیدا کرد همه را مجبور به معالجه کرد. حالا آیا میشود گفت که این طبیب کار بدی کرد و مردم دلشان آنطور میخواست؟! دلبخواهی که ملاک نشد! ممکن است انسانی از روی جهالت دلش بخواهد مریض بشود.

داستان دیگری را ملای رومی نقل میکند که با این بیت آغاز میشود:

عاقلی بر اسب میآمد سوار

بر دهانِ مردهای میرفت مار

داستان این است که یک آدم عاقل فهمیدهای سوار بر اسب بود. رسید به نقطهای که درختی در آنجا بود و مرد عابری زیر سایه این درخت خوابیده بود، خیلی هم خسته بود، همین جور گیج افتاده بود و در حالی که خُرخُر میکرد دهانش باز مانده بود. اتفاقاً مقارن با آمدن این سوار، یک کرمی آمده بود گوشه لب این آدم.

یک وقت سوار دید این کرم رفت توی دهان این شخص و او هم همانطور که گیجِ خواب بود کرم را بلعید. سوار، آدم واردی بود، میدانست که این کرم مسموم است و اگر در معده این شخص باقی بماند او را خواهد کشت. فوراً از اسب پیاده شد و او را بیدار کرد. دید اگر به او بگوید که این کرم رفته توی معدهات، ممکن است باور نکند و اگر هم باور کند وحشت کند و خود این وحشت او را از پا درآورد. یک چماقی هم دستش بود. دید


صفحه 220

راهش منحصر به این است: او را به زور از خواب بلند کرد. آن شخص نگاه کرد دید یک آدم ناشناسی است. گفت: چه میخواهی؟ گفت: بلند شو! گفت: چه کار با من داری؟ دید بلند نمیشود، چند تا به کلّهاش زد. از جا پرید. سوار یک مقدار سیب گندیده و متعفن را که در آنجا بود به او داد که قیآور باشد. گفت:

این سیبها را به زور باید بخوری. هرچه گفت: آخر چرا بخورم؟ گفت: باید بخوری؛ با همان چماق محکم زد توی کلّهاش که باید بخوری. آن سیبها را توی حلقش فرو کرد. بعد پرید روی اسب خودش و به او گفت: راه برو! گفت: آخر مقصودت چیست؟ کجا بروم؟ سوابق من و تو چیست؟ بگو دشمنی تو از کجاست؟ من با تو چه کردهام؟ شاید مرا با دشمن خودت اشتباه کردهای. گفت: باید بدوی. خواست کوتاهی کند، زد پشت کلّهاش و گفت: بدو! عابر داد میکشید و گریه میکرد اما چارهای نداشت باید میدوید (مثل اینهایی که تریاک میخورند، میدوند برای اینکه قی کنند). به سرعت او را به سینه اسب انداخت و آنقدر دواند که حالت استفراغ به او دست داد. نشست استفراغ کرد، سیبها آمد، همراهش کرم مرده هم آمد.

گفت: آه این چیست؟ سوار گفت: راحت شدی. برای همین بود. گفت: قضیه از چه قرار است؟ گفت: اصلًا من با تو دشمن نبودم. قضیه این بود که من از اینجا میگذشتم، دیدم این کرم رفت توی حلق تو و تو در خواب سنگینی هستی و اگر یک ساعت میگذشت تلف میشدی. ابتدا موضوع را به تو نگفتم، ترسیدم وحشت کنی. برای اینکه قی کنی این سیب گندیدهها را به تو خوراندم سپس تو را دوانیدم.

حالا که قی کردی ما دیگر به تو کاری نداریم، خداحافظ. عابر میدوید و پایش را میبوسید، نمیگذاشت


صفحه 221

برود، میگفت: تو فرشتهای، تو را خدا فرستاده است، تو چه آدم خوبی هستی!

اینجور نیست که بشر هرچه را که بخواهد و خودش انتخاب کرده است حقش میباشد. انسان حقوقی دارد ولی حقوق انسانی و آزادیهای انسانی، یعنی در مسیر انسانی. بشر وقتی کارش برسد به جایی که این اشرف کائنات که باید همه موجودات و مخلوقات را در خدمت خودش بگیرد و بفهمد: خَلَقَ لَکمْ ما فِی الْارضِ جمیعاً[1]این چوب و این سنگ و این درخت و این طلا و این نقره و این فولاد و این آهن و این کوه و این دریا و این معدن و این همه چیز باید در خدمت تو باشد و تو تنها باید خدای خودت را پرستش کنی و بس، یک چنین موجودی بیاید خرما یا سنگ یا چوب را پرستش کند، این، انسانی است که به دست خودش از مسیر انسانیت منحرف شده. چون از مسیر انسانیت منحرف شده، به خاطر انسانیت و حقوق انسانیت باید این زنجیر را به هر شکل هست از دست و پای او باز کرد؛ اگر ممکن است، خودش را آزاد کرد، اگر نه، لااقل او را از سر راه دیگران برداشت.

جلسه آینده باز راجع به مسئله آزادی عقیده و آیه لا اکراهَ فِی الدّین بحث میکنم.

و صلی اللَّه علی محمد و آله.

[1]. بقره/ 29.