بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 24

آن داستان شوخی بود- همه گربهها را سیاه میبیند.

قرآن میگوید تقوا داشته باشید تا عینک درونیتان سفید باشد و جهان را همچنانکه هست ببینید. انْ تَتَّقُوا اللَّهَ یجْعَلْ لَکمْ فُرْقاناًاثر اخروی تقوا

اثر تقوا در آخرت این است که گناهان گذشته را پاک میکند، کفاره عمل گذشته است، یعنی [گناهان گذشته را] محو میکند: وَ یکفِّرْ


صفحه 25

عَنْکمْ سَیئاتِکمْ. مقصود این استکه اثر گناهان گذشته را جبران میکند، چون تقوای واقعی [همراه با] توبه است.

کسی که یک آلودگیهایی در گذشته داشته، هنگامی باتقوا خواهد بود که از آن آلودگیها توبه کند. پس اثر آن گناهان گذشته پاک میشود، مجازات اخروی هم از انسان سلب میشود، یعنی خدا دیگر بنده باتقوایش را به خاطر گناهان گذشتهاش مجازات نمیکند. وَ اللَّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ خدا صاحب فضل و بزرگ است. قرآن کریم در این آیات میخواهد ما را توجه بدهد که اگر ایمان ما ایمان واقعی باشد و اگر عمل ما عمل اسلامی باشد و اگر جامعه ما جامعه مسلمان باشد، مشمول انواعی از عنایتهای الهی خواهیم بود و موفقیتها خواهیم داشت. از جمله همان آیهای است که خواندم: انْ تَتَّقُوا اللَّهَ یجْعَلْ لَکمْ فُرْقاناًماجرای هجرت رسول اکرم

وَ اذْ یمْکرُ بِک الَّذینَ کفَروا لِیثْبِتوک اوْ یقْتُلوک اوْ یخْرِجوک وَ یمْکرونَ وَ


صفحه 26

یمْکرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیرُ الْماکرینَ. در این آیه یکی از فرازهای حساس تاریخ اسلام بیان میشود و نشان میدهد که چگونه در سختترین شداید، خداوند اسلام و مسلمین را نجات داد، چرا؟ چون واقعاً اسلام و ایمان حکمفرما بود. یکی از آن سختترین شداید، مسئله هجرت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است. جریانی که به هجرت رسول اکرم از مکه به مدینه منتهی شد بسیار حیرتانگیز است. پیغمبر اکرم در ده سال اول بعثتشان که جناب ابوطالب پدر بزرگوار علی علیه السلام هنوز در قید حیات بود- و او رئیس بنیهاشم و مورد احترام همه قریش بود- به واسطه حمایت ابوطالب کمتر مورد آزار قرار میگرفت. بعد از وفات ابوطالب، به فاصله چند روز همسر بزرگوارشان خدیجه (سلاماللَّه علیها) نیز از دنیا رفت. این زن واقعاً مصداق یار غمگسار بود و از نظر روحی به قدری با رسول خدا انطباق داشت که باید گفت در جهان نظیر نداشت. این زن، بسیار فداکار و عاقله بود؛ مالش، جانش، هستیاش، خوشی، سعادت و همه چیز خود را به پای رسول اکرم ریخت. بعد از وفات ابوطالب و خدیجه، سختگیری بر رسول اکرم به حدّ اعلا رسید. در این میان خدا وسیله عجیبی فراهم کرد:

مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج که همیشه با هم جنگ داشتند.

یک نفر از آنها به نام اسعد بن زُراره به مکه میآید برای اینکه از قریش استمداد کند.

بر یکی از مردم قریش وارد میشود. کعبه از قدیم معبد بود- گو اینکه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف که از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت.

هرکس که میآمد، یک طوافی هم دور کعبه میکرد. این شخص وقتی خواست برود به زیارت کعبه و طواف کند، میزبانش به او گفت:


صفحه 27

«مواظب باش! مردی در میان ما پیدا شده، ساحر و جادوگری که گاهی در مسجدالحرام پیدا میشود و سخنان دلربای عجیبی دارد. یک وقت سخنان او به گوش تو نرسد که تو را بیاختیار میکند. سِحری در سخنان او هست». اتفاقاً او موقعی برای طواف میرود که رسول اکرم در کنار کعبه در حِجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن میخواندند. در گوش این شخص پنبه کرده بودند که یک وقت چیزی نشنود. مشغول طواف کردن بود که قیافه شخصی خیلی او را جذب کرد. (رسول اکرم سیمای عجیبی داشتند.)

گفت نکند این همان آدمی باشد که اینها میگویند؟ یک وقت با خودش فکر کرد که عجب دیوانگی است که من گوشهایم را پنبه کردهام. من آدمم، حرفهای او را میشنوم. پنبه را از گوشش بیرون انداخت. آیات قرآن را شنید. تمایل پیدا کرد. این امر منشأ آشنایی مردم مدینه با رسول اکرم صلی الله علیه و آله شد. بعد آمد صحبتهایی کرد و بعدها ملاقاتهای محرمانهای با حضرت رسول کردند تا اینکه عدهای از اینها [به مکه] آمدند و قرار شد در موسم حج در یکی از شبهای تشریق، یعنی شب دوازدهم، وقتی که همه خواب هستند بیایند در منی، در عقبه وسطی، در یکی از گردنههای آنجا، رسول اکرم صلی الله علیه و آله هم بیایند آنجا و حرفهایشان را بزنند. در آنجا رسول اکرم فرمود من شما را دعوت میکنم به خدای یگانه و ... و شما اگر حاضرید ایمان بیاورید من به شهر شما خواهم آمد. آنها هم قبول کردند و مسلمان شدند، که جریانش مفصل است.

زمینه اینکه رسول اکرم صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه منتقل بشوند فراهم شد. این اولین [حادثه] بود. بعد حضرت رسول صلی الله علیه و آله مصعب بن عمیر را به مدینه فرستادند و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد.


صفحه 28

اینهایی که ابتدا آمده بودند، عده اندکی بودند؛ به وسیله این مبلّغ بزرگوار عده زیاد دیگری مسلمان شدند و تقریباً جوّ مدینه مساعد شد.

قریش هم روز به روز بر سختگیری خود میافزودند، و در نهایت امر تصمیم گرفتند که دیگر کار رسول اکرم را یکسره کنند. در «دارالنَّدوه» تشکیل جلسه دادند، که این آیه قرآن اشاره به آنهاست. «دارالندوه» در حکم مجلس سنای مکه بوده. مکه اساساً نه از خودش حکومتی به شکل پادشاهی یا جمهوری داشت و نه تابع یک مرکزی بود. یک نوع حکومت ملوکالطوایفی داشتند. قراری داشتند که از هر قبیلهای چند نفر با شرایطی و از جمله اینکه از چهل سال کمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشوند و درباره مشکلاتی که پیش میآید با یکدیگر مشورت کنند و هر چه در آنجا تصمیم میگرفتند، مردم قریش عمل میکردند. «دارالندوه» یکی از اتاقهایی بود که در اطراف مسجدالحرام بود. الان آن محل خراب شده و داخل مسجدالحرام است.

در آنجا پیشنهادهایی کردند، گفتند بالاخره باید به یک شکلی آزادی را از محمد سلب کنیم، یا اساساً او را بکشیم یا حبسش کنیم و یا لااقل شرّش را از اینجا بکنیم و تبعیدش کنیم، هرجا میخواهد برود. در اینجاست که هم شیعه و هم سنی نوشتهاند پیرمردی در این مجلس ظاهر شد- با اینکه قرار نبود که غیر قریش کس دیگری را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم. گفتند: اینجا جای تو نیست. گفت: نه، من راجع به همین موضوعی که قریش در اینجا بحث میکنند صحبت و فکر دارم. بالاخره اجازه گرفت و داخل شد. و در اخبار وارد شده که این پیرمرد انسان نبود و شیطان بود که به


صفحه 29

صورت یک پیرمرد مجسم شد. به هر حال در تاریخ، او به نام «شیخ نجدی» معروف شد که در آن مجلس شیخ نجدی هم اظهارنظر کرد و در آخر هم نظر شیخ نجدی تصویب شد. آن پیشنهاد که گفتند یک نفر را بفرستند پیغمبر را بکشد رد شد. همان شیخ نجدی گفت این عملی نیست. اگر شما یک نفر بفرستید، قطعاً بنیهاشم به انتقام خون محمد او را خواهند کشت و کیست که یقین داشته باشد که کشته میشود و حاضر شود این کار را انجام دهد.

گفتند او را حبس میکنیم. گفت حبس هم مصلحت نیست زیرا باز بنیهاشم به اعتبار اینکه به آنها برمیخورد که فردی از آنها محبوس باشد، اگرچه به تنهاییزورشان به شما نمیرسد ولی ممکن است در موقع حج که مردم جمع میشوند، از نیروی مردم استمداد کنند و محمد را از حبس بیرون بکشند. پیشنهاد تبعید شد. گفت این از همه خطرناکتر است. او مردی خوشصورت و خوشبیان و گیراست. الان به تنهایی در این شهر افراد شما را به تدریج دارد جذب میکند. [یک وقت میبینید] رفت در میان قبایل عرب چندین هزار نفر را پیرو خودش کرد و با چندین هزار مسلّح آمد سراغ شما. در آخر پیشنهاد شد و مورد قبول واقع شد که او را بکشند ولی به این شکل که از هر یک از قبایل قریش یک نفر در کشتن شرکت کند و از بنیهاشم هم یک نفر باشد (چون از بنیهاشم ابولهب را در میان خودشان داشتند) و دستهجمعی او را بکشند و به این ترتیب خونش را لوث کنند، و اگر بنیهاشم ادعا کردند، میگوییم قبیله شما هم شرکت داشتند. حداکثر این است که به آنها دیه میدهیم، دیه ده انسان را هم خواستند میدهیم.

همان شبی که اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا


صفحه 30

کنند وحی الهی بر پیغمبر اکرم نازل شد (همان حرفی که به موسی گفته شد: انَّ الْمَلَأَ یأْتَمِرونَ بِک لِیقْتُلوک فَاخْرُج[1]): وَ اذْ یمْکرُ بِک الَّذینَ کفَروا لِیثْبِتوک اوْ یقْتُلوک اوْ یخْرِجوک وَ یمْکرونَ وَ یمْکرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیرُ الْماکرینَ. از مکه بیرون برو. خواستند شبانه بریزند. ابولهب که یکی از آنها بود مانع شد. گفت شب ریختن به خانه کسی صحیح نیست. در آنجا زن هست، بچه هست، یک وقت اینها میترسند یا کشته میشوند. باید صبر کنیم تا صبح شود. (باز همین مقدار وجدان و شرف داشت.) گفتند: بسیار خوب. آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و کشیک میدادند، منتظر که صبح بشود و در روشنایی بریزند خانه پیغمبر. این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین است و در این جهت حتی یک نفر تشکیک نکرده است که پیغمبر اکرم، علی علیه السلام را خواست و فرمود: علی جان! تو امشب باید برای من فداکاری کنی. عرض کرد: یا رسولاللَّه! هرچه شما امر بفرمایید. فرمود: امشب، تو در بستر من میخوابی و همان بُرد و جامهای را که من موقع خواب به سر میکشم به سر میکشی. عرض کرد: بسیار خوب. قبلًا علی علیه السلام و هندبن ابیهاله آن نقطهای که رسول اکرم باید بروند در آنجا مخفی بشوند یعنی غار ثور را در نظر گرفتند، چون قرار بود در مدتی که حضرت در غار هستند رابطه مخفیانهای در کار باشد و ایندو مرکب فراهم کنند و آذوقه برایشان بفرستند. شب، علی علیه السلام آمد خوابید و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیرون رفت.

در بین راه که حضرت میرفتند، به ابوبکر برخورد کردند.

[1]. قصص/ 20.


صفحه 31

حضرت، ابوبکر را با خودشان بردند. در نزدیکی مکه غاری است به نام غار ثور؛ در غرب مکه و در یک راهی است که اگر کسی بخواهد به مدینه برود از آنجا نمیرود. مخصوصاً راه را منحرف کردند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با ابوبکر رفتند و در آن محل مخفی شدند. قریش هم منتظر که صبح دستهجمعی بریزند و اینقدر کارد و چاقو به حضرت بزنند- نه با شمشیر که بگویند یک نفر کشته- که حضرت کشته بشود و بعد هم اگر بگویند کی کشت، بگویند هرکسی یک وسیلهای داشت و ضربهای زد. اولِ صبح که شد اینها مراقب بودند که یک وقت پیغمبر اکرم از آنجا بیرون نرود. ناگاه کسی از جا بلند شد.

نگاه کردند دیدند علی است. «اینَ صاحِبُک» رفیقت کجاست؟ فرمود: مگر شما او را به من سپرده بودید که از من میخواهید؟ گفتند: پس چه شد؟ فرمود: شما تصمیم گرفته بودید که او را از شهرتان تبعید کنید، او هم خودش تبعید شد. خیلی ناراحت شدند. گفتند بریزیم همین را به جای او بکشیم؛ حالا خودش نیست جانشینش را بکشیم. یکی از آنها گفت: او را رها کنیم، جوان است و محمد فریبش داده است.

فرمود: به خدا قسم اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم کنند، اگر همه دیوانه باشند عاقل میشوند. از همهتان عاقلتر و فهمیدهترم.

حضرت رسول صلی الله علیه و آله را تعقیب کردند. دنبال اثر پای حضرت را گرفتند تا به آن غار رسیدند. دیدند اینجا اثری که کسی به تازگی درون غار رفته باشد نیست.

عنکبوتی هست و در اینجا تنیده است، و مرغی هست و لانه او. گفتند نه، اینجا نمیشود کسی آمده باشد. تا آنجا رسیدند که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و ابوبکر صدای آنها را میشنیدند و همینجا بود که ابوبکر خیلی مضطرب شده و قلبش به