میگوییم سراپا گوش شده است. اینها درباره پیغمبر اکرم این تعبیر را کردند که پیغمبر سراپا گوش است. میخواستند نسبت به پیغمبر اکرم عیبجویی کنند که او حرف همه را میشنود، از همه حرفشنوی دارد. بعد آیه میفرماید: قُلْ اذُنُ خَیرٍ لَکمْ بگو او گوش نیکی برای شماست. حال مقصود چیست، بعد برایتان توضیح میدهم. بعد میفرماید: یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ ...
سه روش رهبری
بعضیها این جورند که حرف همه را گوش میکنند و چون حرفها ضد و نقیض است طبعاً اینها از خودشان تصمیمی ندارند یعنی رأی و فکرشان به دست دیگران است.
درباره بعضی افراد، گاهی مضمون میگویند که فلان کس عقیدهاش عقیده آخرین کسی است که با او ملاقات کرده، یعنی آخرین کسی که با او ملاقات کرده و حرفهایی به او تلقین کرده عقیده او فعلًا همان عقیده آن شخص است، و اگر کسی دیگر رفت یک حرف دیگر زد باز عقیده او را پیدا
میکند. این جور اشخاص اشخاص ضعیفی هستند و این روش روش بسیار بدی است. چنین کسی نمیتواند رهبر باشد، ملعبهای است در دست افراد.
یک عده نقطه مقابل هستند که شخصیت افراد را به هیچ نحو به حساب نمیآورند و برای هیچ کسی هیچگونه احترامی قائل نیستند، حرف هیچ کس را به هیچ شکل گوش نمیکنند؛ اصلًا افراد کوچکترند از اینکه حرفی بزنند و اینها به حرف آنها گوش کنند. این روش هم روش بسیار بدی است و برای یک رهبر عیب بزرگی است و اگر رهبری چنین باشد نمیتواند رهبر باشد؛ رهبری که مردم، تابعهای او، افرادی که تحت نظر او هستند اصلًا امید ندارند که او به حرفشان گوش کند و او از افراد فقط اطاعت میخواهد و بس.
رهبر واقعی آن کسی است که به حرفها گوش میکند ولی در تصمیم خودش آنچنان تصمیم میگیرد که باید بگیرد، یعنی در تصمیم خودش دیگر تابع نظر و میل و تلقینات این و آن نیست، تابع واقعیت امر است. تاریخ درباره پیغمبر اکرم این حالت سوم را نشان میدهد، یعنی هر دو خصوصیت را نقل میکند. یکی اینکه بیاعتنا به اصحابشان نبودند. هرکس که میآمد و میگفت من حرفی دارم، حرفش را گوش میکرد. حتی وقتی هم که میدانست حرف او دروغ و خلاف است باز تو ذوقش نمیزد؛ اگر حرفش دروغ و بیاساس هم بود البته ترتیب اثر به آن نمیداد ولی تو ذوقش هم نمیزد و ناراحتش نمیکرد. و بالاتر، آن خصوصیت هم نقل شده که پیغمبر اکرم در تصمیم خودشان به قدری استقلالنظر داشتند و مستقل بودند که احدی نمیتوانست دخالت کند. قبل از آنکه در کاری تصمیم بگیرد،
خوب نظر افراد را میخواست. ولی آن وقتی که تصمیم میگرفت، دیگر کسی نمیتوانست رأی ایشان را بزند و او را منصرف کند. این دیگر در تاریخ پیغمبر اکرم مطلبی نیست که فقط ما مسلمانان بگوییم؛ در کتابهایی که خارجیها راجع به ایشان نوشتهاند آنها پیغمبر اکرم را به عنوان مردی که فکر فوقالعاده بلندی داشته است و فوقالعاده واقعبین بوده و فوقالعاده خصایص رهبری در او جمع بوده است معرفی کردهاند.
رهبری خصیصهای است که در کمتر افرادی پیدا میشود. روحیه افراد را اداره کردن و به حرکت آوردن و افراد را تابع تصمیم و اراده خود قرار دادن چیزی است که کار هرکس نیست. در آیهای از آیات قرآن چنین میخوانیم:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَوْلِک فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْامْرِ فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ[1].
(آن آیه از نظر محتوا و مفهوم با این آیه خیلی مربوط است.) ای پیامبر! تو به موجب رحمتی که از طرف خداوند به تو افاضه شده است برای مؤمنین نرم هستی. این از خصایص رهبری است و مخصوصاً در پیغمبر اکرم. در مقابل اصحاب آنچنان نرم بود که همه او را از خود میدانستند. یک رهبر خشن نبود که وقتی افراد در مقابلش قرار میگیرند حساب رعب و ترس در کار باشد. هستند در میان
[1]. آلعمران/ 159.
رهبران سیاسی کهحسابشان حساب رعب و ترس است، مثل نادر، و افراد بیشتر از جنبه ترس تحت نفوذشان هستند. پیغمبر اکرم ابا و امتناع داشت که مردم مرعوبش باشند و اگر احیاناً میدید افراد مرعوب شدهاند کاری میکرد که رعبشان بریزد.
نوشتهاند که مردی آمد با حضرت صحبت کند. با خودش فکر کرد پیغمبر است و چنین قدرتی! زبانش به لکنت افتاد، خودش را باخت. پیغمبر اکرم فوراً آن مرد را در آغوش گرفت و گفت: از چه میترسی؟ لَسْتُ بِمَلِک من که پادشاه نیستم که از من میترسی، من پسر آن زنی هستم که با دست خودش بز را میدوشید، هرچه دلت میخواهد بگو.
این نرمشی بود که پیغمبر اکرم داشت. لِنْتَ لَهُمْ لین و نرم هستی. وَ لَوْ کنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَوْلِک. باز آن خصیصه رهبری را ذکر میکند. اگر آدم تندخوی سنگدلی میبودی مردم از دور تو پراکنده میشدند. فَاعْفُ عَنْهُمْ بنابراین اینها بدی میکنند، تو گذشت داشته باش. وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ نسبت به خدای تبارک و تعالی معصیت میکنند، تو برای آنها طلب مغفرت کن. وَ شاوِرْهُمْ فِی الْامْرِ در کار و اداره امور با مردم مشورت کن، از آنها نظر بخواه. فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ اما اینها قبل از آن است که در کاری تصمیم بگیری، وقتی که تصمیم گرفتی دیگر همه از حساب بیرونند، توکل و اعتماد و اتکایت به خدا باشد و بس.
پیغمبر اگر در کاری تصمیم میگرفتند، دیگر حرفی را گوش نمیکردند و جای گوش کردن هم نبود. در جنگ احد پیغمبر اکرم اصحاب را جمع کرد و فرمود: به ما خبر رسیده که قریش میآیند برای
اینکه مدینه را محاصره کنند، به نظر شما چه بکنیم بهتر است؟ ما در داخل مدینه بمانیم، در حصار با آنها بجنگیم، یا لشکر بیرون بزنیم در صحرا با آنها روبرو شویم؟ بیشترِ پیرمردها و تجربهدارها که مجموعاً به اوضاع و احوال آگاه بودند نظرشان این بود که اگر ما در مدینه بمانیم موفقتر هستیم، اینها میآیند نمیتوانند فتح کنند، مدتی میمانند، بعد اوضاع برایشان سخت خواهد شد، خودشان برمیگردند. پیغمبر اکرم هم همین نظر را اصلح میدانستند. جوانها که به آنها برمیخورد، گفتند: ما اینجا در مدینه محصور باشیم آنها بیایند ما را در محاصره قرار دهند؟! خیر، بیرون میرویم. اکثریت هم با اینها بود. رسول اکرم فرمود: بسیار خوب، حالا که این جور است پس بیرون میرویم. یک وقت دیدند پیغمبر اکرم مسلح و سلاحپوشیده بیرون آمد، علامت اینکه لشکر حرکت کند. تازه جوانها به فکر افتادند، با خود گفتند پیغمبر نظر خودش این بود که بماند، نکند ما برخلاف نظر پیغمبر حرفی زدیم! آمدند گفتند: یا رسولَ اللَّه! اگر شما نظرتان این است که بمانید، ما تمرد و مخالفت نمیکنیم. چون خود شما از ما نظر خواستید ما نظرمان را گفتیم، بنابراین الآن هم اگر شما مایل هستید که بمانیم ما میمانیم. فرمود:
نه، پیغمبری پس از آنکه اسلحه پوشید دیگر سلاح را از تن خودش بیرون نمیآورد.
حالا که گفتیم بیرون میرویم، دیگر بیرون میرویم.
بعضی از منافقین خیال میکردند پیغمبر اگر بخواهد خیلی باشخصیت باشد باید به حرف اشخاص گوش نکند؛ یک کسی که میخواهد حرفی بزند، بگوید برو گمشو، نمیخواهد حرف بزنی. چون میدیدند به حرف همه گوش میکند، میگفتند این چه جور
آدمی است؟! این که سراپا گوش است و به حرف همه گوش میکند! اما در آیه به نکتهای اشاره شده است. میفرماید:یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَرفتار پیامبر صلی الله علیه و آله در مقابل سخنچینی
افراد که میآمدند با پیغمبر صحبت میکردند، در موضوعات مختلف صحبت میکردند. احیاناً افرادی میآمدند علیه افراد دیگر انتقاد و سخنچینی و بدگویی میکردند. پیغمبر اکرم در مواردی هم که افرادی حرفی میزدند که میدانست حرف آنها دروغ است آنها را تکذیب نمیکرد، نمیگفت شما دروغ میگویید، و البته ترتیب اثر نمیداد. مثلًا یک کسی میآمد درباره یک نفر دیگر میگفت فلان کس چنین کرده. او خودش میآمد میگفت که یا رسولاللَّه! من چنین نکردم. پیغمبر نه این را تکذیب میکرد نه آن را. اما چگونه عمل میکرد؟ یک کسی درباره شخصی حرفی زده است. پیغمبر میدانست حرف او دروغ است. آن آدمی را که علیه او حرفی زده شده بود تصدیق میکرد و تکذیب نمیکرد به این معنا که حرف این آدم را کأن لمیکن حساب میکرد. اما در عین حال کار این را هم حمل به صحت میکرد، چطور؟ نمیگفت تو حالا که آمدی [این سخن را گفتی] قصد دشمنی داشتی و قصدت تهمت زدن بوده، بنابراین ما باید تو را مجازات کنیم. میفرمود: این هم اشتباه کرده و نظر سوئی نداشته است. شخصی میآمد علیه دیگری حرف میزد که فلان کس فلان فسق را مرتکب شده. پیامبر صلی الله علیه و آله ترتیب اثر نمیداد. [میگفتند] اگر به این سخن ترتیب اثر نمیدهید پس حرف این شخص چه
بیماری موجود در میان ما
ما وظیفه داریم که درباره مسلمانها و برادران مؤمن خودمان تا هر حدی که برایمان مقدور است حمل به صحت کنیم مگر آنجایی که شرعاً این راه بسته شده است. این کار نقطه مقابل آن بیماری است که الآن در میان ما وجود دارد. این دستور میان ما هیچ اجرا نمیشود و همیشه ضدش اجرا میشود. فرض کنید افرادی میآیند به ما و شما درباره فردی حرفی میزنند، میگویند فلان فرد فلان فسق را مرتکب میشود یا فلان انحراف عقیدهای را پیدا کرده. ما از خود آن آدم میپرسیم: درباره تو چنین حرفی میزنند، قضیه چیست؟ یک وقت خودش اقرار میکند، میگوید راست میگویند. اگر اقرار کرد دیگر کار تمام شده (اقرار العقلاء علی انفسهم جایز). و یک وقت میگوید: خیر، دروغ میگویند، من چنان فسقی را مرتکب نشدهام یا فلان انحراف عقیدهای که به من نسبت میدهند، این جور نیست. کسی در کتابش یک چیزی نوشته. از خودش میپرسند مقصود تو در اینجا چه بوده؟ از خودش باید توضیح خواست. اصلًا دستور اسلام این است
. و ما درست بر ضد دستور اسلام رفتار میکنیم.
یک کسی یک کتاب مینویسد. مثلًا از کتاب او بوی این میآید که در باب علم امام یک حرفی زده که معنایش این بوده که امام حسین از شهادت خودش در کربلا بیخبر بوده است. ما چکار باید بکنیم؟ خود آن آقا را میخواهیم. اصلًا وظیفه اسلامی این است. قبل از اینکه جار و جنجال راه بیندازیم و سروصدا بکنیم، قبل از اینکه حرفی بزنیم، باید خود او را بخواهیم، بگوییم ما از شما خواهش میکنیم نظر خودتان را درباره این مسئله توضیح بدهید. او نظر خودش را میگوید. یک وقت به طور صریح و قاطع میگوید خیر، من این مطلب را قبول ندارم. اگر سخنی گفت که برخلاف عقیده ما بود و این عقیده از عقایدی بود که جزء ضروریات مذهب است، میگوییم راه تو از راه ما جداست. اما اگر خودش توضیح داد، ولو توضیحش برخلاف ظاهر عبارتش بود، و ما دیدیم آنچه که او توضیح میدهد چیز بدی نیست، دیگر نباید حمل به فساد کنیم و جار و جنجال راه بیندازیم و تکفیر و تفسیق کنیم و احیاناً (واویلا چه چیزهایی هست!) افرادی بگویند من یقین دارم این آدم ولدالزناست! از کجا؟ چون میگویند فلان حرف را زده. چه صغرا و کبراهایی میچینند! و چه گناهان بزرگی را به نام نهی از منکر مرتکب میشوند!
اسلام میگوید: انْ شَهِدَ عِنْدَک خَمْسونَ قَسامَةً عَلی أنَّهُ قالَهُ وَ قالَ لَمْاقُلْهُ فَصَدِّقْهُ وَ کذِّبْهُمْ[1]! اگر پنجاه بینه شرعی حرفی را میزنند، از خودش که پرسیدید گفت من چنین چیزی نگفتم، حرف خودش را بپذیرید.
[1]. وسائل، ج 8/ ص 609، با اندکی اختلاف.