بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 253

آیا پیامبر، رحمت برای همه مردم است یا خصوص مؤمنین؟

اینجا بعضی این مسئله را طرح کردهاند: چرا آیه فرموده است که پیغمبر اکرم رحمت است برای خصوص مؤمنین واقعی شما و حال آنکه در یک آیه میفرماید: وَ ما ارْسَلْناک الّا رَحْمَةً لِلْعالَمینَ[1]و ما تو را نفرستادیم مگر اینکه رحمت برای همه عالمیان باشی. پیغمبر رحمت است برای عموم مردم یا رحمت است برای خصوص مؤمنین؟

جوابش واضح است و آن را از مثلی که خود پیغمبر اکرم ذکر کردهاند و در کتب حدیث هست و شهید علیهالرحمه در مُنیةُ المرید نقل کرده است عرض میکنم.

پیغمبر اکرم فرمود: مَثَلُ ما بَعَثَنِی اللَّهُ مِنَ الْهُدی کمَثلِ الْغَیثِ مَثَل من و آنچه خداوند مرا به آن مبعوث فرموده- یعنی رسالت و بعثت و دعوت من- مَثَل باران است. باران بر همه زمینها علیالسّویه میریزد ولی زمینها خودشان اختلاف دارند. بعد زمینها را سه قسم کرد، فرمود: بعضی از زمینها شنزار هستند، باران میریزد اما از این طرف که میریزد از آن طرف فرو میرود. یک روز که بگذرد و یک آفتاب بیاید، انگار بارانی نیامده. از این طرف آب آمده، از آن طرف آب منتقل شده و زیر زمین رفته و این زمین یک ذره از این آب استفاده نکرده است. گروهی از مردم چنین هستند.

زمینهای دیگری هست که خیلی سفت و سنگستان است. احیاناً گودال است و آب را در خودش نگه میدارد و فرو نمیبرد. یک حوضِ آب است و آب را نگه داشته. خود آن زمین از آن آب استفاده

[1]. انبیاء/ 107.


صفحه 254

نمیکند ولی آدمها، حیوانها، مرغها، چرندهها و پرندهها میآیند از این آب استفاده میکنند. وسیله است برای استفاده کردن دیگران، ولی خودش استفاده نمیبرد. بعضی از مردم هم اینجورند. اینها آنچه را که خداوند به وسیله من فرستاده است- قرآنِ من، دستورها و سنن من- در خودشان جمع میکنند مثل یک حوض آب، برای دیگران بیان میکنند و دیگران استفاده میکنند اما خود آن بدبختها هیچ استفاده نمیکنند. یک حوض آب هستند؛ دیگران از این حوض آب استفاده میکنند ولی خود حوض که از آب استفاده نمیکند.

میبینید دهها هزار حدیث حفظ است و اینها را برای مردم دیگر میگوید و آنها میگویند پای منبر فلانکس بودم یک حرفی شنیدم، از آن وقت که این حرف را شنیدهام من دیگر چنین میکنم. اما او خودش به حرف خودش عمل نمیکند. مثل یک آدمی است که چلوکبابی باز کرده و روزی پانصد ظرف چلوکباب به مردم میدهد و خودش یک ظرف هم نمیخورد. مردمِ دیگر از این چلوکبابی استفاده میکنند اما خود این آقای چلوکبابی آخرش میرود نان و پنیر میخورد.

اما سرزمین سومی هست، زمینی که خاک حسابی دارد، باران میآید، این جور خاکها باران را مثل یک ظرف آب نگه نمیدارد، بلکه در خودش جذب میکند اما رد هم نمیکند. در این زمین است که شما میبینید گلها و گیاهها و سبزهها میروید، این زمین است که بعد از مدتی میبینید سبز و خرّم و پر از گل و گیاه شد.

بنابراین پیغمبر اکرم آیا رحمت است تنها برای همین زمینی که در آن گیاه و سبزه روییده است یا برای همه؟ او برای همه رحمت است، یعنی بالقوه برای همه رحمت


صفحه 255

است، چون باران که فقط برای این زمین نمیآید، روی همه زمینها میبارد.

وَ ما ارْسَلْناک الّا رَحْمَةً لِلْعالَمینَ ما تو را نفرستادیم مگر رحمت برای همه عالمیان.

پیغمبر نیامده که فقط سلمان و ابوذر را هدایت کند، پیغمبر آمده ابوجهل و ابولهب را هم هدایت کند اما آن که از این پیغمبر استفاده میکند سلمان است و ابوذر و مقداد و عمار و ...، آنهای دیگر استفاده نمیبرند.

یحْلِفونَ بِاللَّهِ لَکمْ لِیرْضوکمْگرمند به قسمهای غِلاظ و شِداد خوردن که ما چنین نکردیم، ما چنان نکردیم، ما با شما هستیم، که مؤمنین را راضی کنند. مؤمنین هم شاید کم و بیش تحت تأثیر قرار میگرفتند. قرآن میگوید چرا اینقدر کوشش میکنید که مؤمنین را راضی کنید، کوشش کنید خدا و پیغمبر را راضی کنید، یعنی منافق نباشید. چرا پیدرپی قسم میخورید تا مؤمنین را راضی کنید؟ قسم نخورید، نیتتان را تغییر بدهید تا خدا از شما راضی بشود، تا پیغمبر خدا از شما راضی بشود.

وَ اللَّهُ وَ رَسولُهُ احَقُّ انْ یرْضوهُ خدا و پیغمبر سزاوارترند که خدا را راضی کنید.

نمیفرماید خدا و پیغمبر سزاوارترند که خدا و پیغمبر را راضی کنید. وقتی مقام جلب رضاست که نوعی عبادت و عبودیت است، دیگر پیغمبر را وارد نمیکند. خدا و پیغمبر سزاوارترند که در راه رضای خدا بکوشید یعنی رضای پیغمبر هم همان رضای خداست. نمیگوید هم خدا را راضی کنید هم پیغمبر، چون رضای پیغمبر غیر از رضای خدا نیست. و خدا و پیغمبر خدا سزاوارترند به اینکه اینها خدا را راضی کنند انْ کانوا مُؤْمِنینَ اگر واقعاً مؤمناند و راست میگویند.


صفحه 256

أَلَمْ یعْلَموا انَّهُ مَنْ یحادِدِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَانَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِداً فیها. آیا اینها این مطلب را نمیدانند که هرکسی که با پیغمبر اکرم معارضه کند و او در حدی قرار بگیرد و پیغمبر در حد دیگر، حسابش را با پیغمبر جدا کند و در مقابل پیغمبر صفبندی و جانبگیری نماید، همچنان که این منافقین میکنند، برای چنین کسی آتش جهنم است خالِداً فیها به شکل خلود که بیرون آمدن ندارد ذلِک الْخِزْی الْعَظیمُ[1]و رسوایی بزرگ این است.

آیات بعد نیز درباره منافقین است که مقداری از آن را برایتان عرض میکنم:

یحْذَرُ الْمُنافِقونَ انْ تُنَزَّلَ عَلَیهِمْ سورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فی قُلوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤا انَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرونَ.وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیقولُنَّ انَّما کنّا نَخوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَ ایاتِهِ وَ رَسولِهِ کنْتُمْ تَسْتَهْزِؤنَ.لاتَعْتَذِروا قَدْ کفَرْتُمْ بَعْدَ ایمانِکمْ انْ نَعْفُ عَنْطائِفَةٍ مِنْکمْ نُعَذِّبْ طائِفَةً بِانَّهُمْ کانوا مُجْرِمینَ[2].

منافقین اولین

آیات پیش حکایت میکرد از برخی آزارهای زبانی که منافقین به پیغمبر اکرم میرساندند. این سه آیهای که خواندم نشان میدهد که منافقین در یک جریانی کار نفاقشان آنقدر بالا گرفت که یک تصمیم بسیار خطرناکی، در حد کشتن پیغمبر اکرم، گرفته بودند. این منافقین

[1]. توبه/ 62 و 63.

[2]. توبه/ 64- 66.


صفحه 257

منافقین بعدی

از همین آیات سوره توبه معلوم میشود که بعضی از اصحاب پیغمبر اکرم بعد از آنکه ایمان آوردند منافق شدند یعنی اول مؤمن


صفحه 258

بودند بعد منافق شدند؛ اول واقعاً مؤمن بودند ولی بعد به ظاهر از اسلام انحراف پیدا نکردند اما در باطن به سوی کفر و مخالفت واقعی پیغمبر اکرم گرایش پیدا کردند چون آیه میفرماید: قَدْ کفَرْتُمْ بَعْدَ ایمانِکمْشأن نزول آیه-تصمیم خطرناک منافقین

در احادیث و تواریخ آمده است که پیغمبر اکرم در سفری که برای تبوک رفتند که سی هزار نفر حرکت کردند، گروهی از منافقین هم همراه پیغمبر بودند گواینکه گروهی از آنها در مدینه ماندند. منافقین پیشبینی میکردند که این سفر غیر از آن سفرها و این جنگ غیر از آن جنگهاست. جنگهای دیگر پیغمبر با عرب و قبائل عرب بوده، این جنگ با یک مملکت نیرومند متمدن مانند روم است و آنجا که بروند هر تکهشان به اندازه گوششان خواهد بود. پیغمبر اکرم رفتند و گو اینکه جنگ نشد ولی سپاه اسلام قدرتنمایی خودش را کرد و قدرت خود را ارائه کرد. دولت روم حاضر به جنگیدن نشد و برگشتند. منافقین احساس خطر کردند. اینها قبل از این جنگ وضع پیغمبر را در


صفحه 259

خطر دیدند و کمی بیشتر نیات خودشان را برملا کردند و خودشان را نشان دادند و فکر میکردند که در این سفر کار پیغمبر یکسره است.

وقتی که دیدند پیغمبر در این سفر موفق برگشت و اینها هم کم و بیش شناخته شدند و لااقل قضیه برای خود پیغمبر اکرم روشن شد، [با خود گفتند] نکند وقتی ما به مدینه برویم پیغمبر تصمیم خطرناکی درباره ما بگیرد یا سورهای درباره ما نازل بشود و ما را مفتضح کند! پس قبل از آنکه کار به اینجاها بکشد ما کلکش را بکنیم.

اینها این مسئله را که ممکن است سورهای نازل بشود و ما رسوا بشویم احتمال میدادند یعنی تجربه داشتند که گاهی مخفیترین خبرها را پیغمبر اکرم میگفت که به من وحی شد و آیه نازل گردید. اگرچه آنها در باطن به وحی و نبوت ایمانی نداشتند و یا لااقل تردید داشتند ولی میگفتند این آدم یا با جن ارتباط دارد یا یک صرافت فوقالعادهای دارد و یا جاسوسهای خیلی دقیقی دارد، بالاخره هرجور هست خبرهای ما به او میرسد و وقتی که رسید، آیاتی بر او نازل میشود. و اگر هم آنها نزول را قبول نداشتند، چون از نظر مؤمنین این امر نزول آیات بود تعبیر به نزول آیات میکردند.

بالاخره اینها را وحشت گرفت که پیغمبر به مدینه برود و آیاتی نازل بشود و اینها مفتضح بشوند، پس خوب است که ما کلک او را همین جا بکنیم. لشکر سی هزار نفر بود. کوهستانهای خیلی سختی در آن راه است (ما تا نصف آن راه- تقریباً تا خیبر- را رفتیم و ادامهاش مخصوصاً از خیبر به طرف شام کوهستانهای خیلی زیادی است.) از بعضی گردنههای صعبالعبور میگذشتند، گردنههایی که دیگر لشکر


صفحه 260

نمیتوانست به طور دستهجمعی وارد بشود، باید دو نفر سه نفر از راههای باریک عبور میکردند. اینها رفتند و در یک نقطه خیلی سختی کمین کردند که در آنجا یا شتر پیغمبر را رم بدهند و یا به شکل دیگری پیغمبر را به قعر دره بیندازند و بعد بگویند که مثلًا شتر پیغمبر رم کرد یا لغزید.

وحی آسمانی پیغمبر اکرم را آگاه کرد. ظاهراً شب بود و اینها لثام به صورت خودشان بسته بودند. عمّار و حذیفه همراه پیغمبر اکرم بودند. رسول اکرم به حذیفه فرمود: برو جلو، افرادی را میبینی و به آنها بگو که قضیه از این قرار است، شما چنین تصمیمی دارید. تا رفت و به اینها گفت، فهمیدند که پیغمبر آگاه شده و فرار کردند. حضرت رسول به حذیفه فرمود: حذیفه! آیا تو اینها را شناختی؟ گفت: نه.

فرمود: اینها این و این و ... بودند (دوازده یا پانزده نفر را پیغمبر اکرم اسم برد) و ظاهراً به امر خود پیغمبر از باب اینکه مصلحت نبود، حذیفه هرگز این سرّ و راز را فاش نکرد. و قرائن نشان میدهد که اینها افرادی بودند که مصلحت اسلام و مسلمین نبود که این پرده دریده شود و راز اینها فاش گردد. این بود که حذیفه در میان مسلمین یک آدم رازدار شناخته میشد و خیلی افراد درباره خودشان شک میکردند [و از او سؤال مینمودند.] ظاهراً درباره خلیفه دوم مینویسند که به حذیفه میگفت: حذیفه! تو درباره من دعا میکنی یا نه؟ میگفت: من درباره مؤمنین و مؤمنات دعا میکنم، تو اگر از آنها باشی مشمول هستی اگر نه، نه.

به هر حال یک چنین جریان خیلی مهمی پیش آمده که از لحن آیات استفاده میشود. در شأن نزول این آیات خیلی حرفها زدهاند