مرکب تهیه کنند.
دوتا مرکب تهیه کردند و شبانه بردند کنار غار، آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند.
حالا قرآن میگوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایی به چه نحوی کمک و مدد کرد. آنها نقشه کشیدند و فکر کردند و سیاست به کار بردند ولی نمیدانستند که خدا اگر بخواهد، مکر او بالاتر است. وَ اذْ یمْکرُ بِک الَّذینَ کفَروا و آنگاه که کافران درباره تو مکر و حیله به کار میبرند برای اینکه یکی از سه کار را درباره تو انجام بدهند: لِیثْبِتوک ( «اثبات» معنایش حبس است، چون کسی را که حبس میکنند در یک جا ثابت و ساکن نگه میدارند. عرب وقتی میگوید «اثْبِتْ» یعنی حبس کن) برای اینکه تو را در یک جا ثابت نگه دارند یعنی زندانیات کنند. اوْ یقْتُلوک یا خونت را بریزند. اوْ یخْرِجوک یا تبعیدت کنند. وَ یمْکرونَ آنها مکر میکنند.
قریش به مکر و حیلههای خودشان خیلی اعتماد داشتند و مثلًا میگفتند چنان میکنیم که خونش لوث بشود، ولی نمیدانستند که بالای همه این تدبیرها و نقشهها تقدیر و اراده الهی است و اگر بندهای مشمول عنایت الهی بشود هیچ قدرتی نمیتواند او را از میان ببرد. «مکر» نقشهای است که هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشهای بکشد که آن نقشه هدف معینی در نظر دارد اما مردم که میبینند خیال میکنند برای هدف دیگری است، این را میگویند «مکر». خدا هم گاهی حوادث را طوری به وجود میآورد که انسان نمیداند این حادثه برای فلان هدف و مقصد است، خیال میکند برای هدف دیگری است، ولی نتیجه نهاییاش چیز دیگری است. این است که خدا هم مکر میکند یعنی خدا هم حوادثی به وجود میآورد که ظاهرش یک طور است ولی هدف اصلی چیز دیگر
است. آنها مکر میکنند، خدا هم مکر میکند، و خدا از همه مکرکنندگان بالاتر و بهتر است.
وَ اذا تُتْلی عَلَیهِمْ ایاتُنا قالوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا انْ هذا الّا اساطیرُ الْاوَّلینَ.
میدانیم که ابزار پیغمبر، معجزه پیغمبر و آن چیزی که برای پیغمبر نظیر عصای موسی بود، قرآن بود و بس، و پیغمبر غیر از قرآن مددکار دیگری نداشت. یک فرد، تنهای تنها مبعوث میشود و با نیروی قرآن تدریجاً افراد را جمع میکند و تشکیل نیرو میدهد. این بود که مسئلهای که درباره پیغمبر مطرح بود مسئله قرآن بود.
قریش ناچار بودند که با این وسیله پیغمبر به مبارزه بپردازند. پیغمبر میگفت این کتاب، سخن خدا و مافوق سخن بشر است. آنها میبایست پاسخی تهیه کنند. یکی مسئله زیبایی و فصاحت و بلاغت قرآن بود. دیگر، خبرها و داستانهایی بود که پیغمبر راجع به انبیاء گذشته میگفت و قریش بکلی از اینها بیخبر بودند. آنها برای اینکه با پیغمبر مبارزه کنند رؤسایشان گاهی میآمدند به صورت ادعا پارازیت میدادند ولی هیچ گاه عمل نمیکردند. وَ اذا تُتْلی عَلَیهِمْ ایاتُنا هنگامی که آیات ما بر اینها تلاوت میشود قالوا قَدْ سَمِعْنا میگویند ما هم شنیدیم لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا اگر ما هم بخواهیم میتوانیم مثلش را بگوییم اما نمیخواهیم بگوییم. خیلی حرف عجیبی است! اگر میتوانستید، همان ساعت اول میگفتید.
ابوی ما نقل میکردند که یک استاد بنّایی بود از این بناهای خودساخته به قول امروزیها. یک وقت او را آورده بودند یک ضربی در منزل ما بزند. گفتند که این آمد یک ضربی زد، وقتی آخرهای کار رسید، یکدفعه آمد پایین. گفتیم خوب، دفعه اولش است، اشتباه کرد.
دومرتبه همه اینها را جمع کرد و از نو ضربی زد. دفعه دوم هم آمد پایین. دفعه سوم هم همینطور. ابوی ما رفته بودند ناراحت که بابا تو که بلد نیستی چرا مردم و خودت را معطل میکنی؟! روز اول بگو من بلد نیستم ضربی بزنم.
تو، هم خودت را ناراحت کردی هم ما را، خوب بگو من بلد نیستم. گفته بود: «آقای حاج شیخ این چه حرفی است شما میزنید؟! من اگر میلم باشد ضربی میسازم».من نمیدانم این میل کی میخواهد پیدا بشود؟!
اینها هم گفتند اگر میلمان باشد مثل قرآن میگوییم، حالا نمیخواهیم بگوییم.
این سخن برای این بود که بلکه بعضی از مستضعفین و بیچارهها را گول بزنند.
میگفتند مگر محمد چه میگوید؟! داستانها و افسانههای گذشته را میگوید. خوب ما هم میتوانیم افسانههای گذشته را بگوییم. مردی از اینها به نام نضر بن الحارث برای همین کار به ایران آمد (رؤسای قریش با ایران هم روابط داشتند) و مقدار زیادی از افسانههای قدیم ایرانی رستم و اسفندیار و کیکاووس و جمشید و از این حرفها را جمع کرد و بعد گفت: مردم! بیایید تا برایتان داستان بگویم. اگر محمد صلی الله علیه و آله برایتان داستان میگوید من هم برایتان داستان میگویم. اما کسی نرفت حرفش را گوش کند، چون داستانهای قرآن افسانه نیست. گفتند: لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا میل ما نیست و الّا اگر میل ما باشد، مثل این میتوانیم بگوییم. چیزی نیست، اینها افسانههای گذشتگان است و افسانههای گذشتگان موضوع مهمی نیست. و صلی اللَّه علی محمد وآله الطاهرین.
این صفحه فاقد متن است
تفسیر سوره انفال (3)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم[1]
وَ اذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اوِ ائْتِنا بِعَذابٍ الیمٍ[2].
قرآن روحیهها را نقاشی میکند، جملههایی را که افراد میگویند و خودشان نمیتوانند توضیح بدهند بیان میکند: اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اوِ ائْتِنا بِعَذابٍ الیمٍ خدایا اگر حق همین است و سخن حق و قرآنی که پیغمبر مدعی است منحصر به همین است؛ اگر این راست است، حق است و این پیغمبر راستگو است و هرچه میگوید از جانب تو میگوید (انتظار میرود که در
[1]. [این جلسه علاوه بر اینکه نوار آن در دست نیست، متن پیاده شده آن نیز به شکل خلاصهبرداری، آنهم به صورت غیر منقح بوده است، لهذا ممکن است برخی عبارات آن عین جملات استاد نباشد.]
[2]. انفال/ 32.
ادامه آیه بگوید «پس ما میپذیریم» یا «خدایا آن را بر ما آشکار کن». اگر انسان حقیقتجو باشد چنین میگوید. ولی میگوید اگر چنین است) سنگی از آسمان بر سر ما بفرست و ما را نابود کن، یا به شکل دیگری عذاب دردناکی برما بفرست؛ یعنی من تاب و تحمل شنیدن این حقیقت را ندارم. اگر حق و حقیقت است فوراً سنگی از آسمان بر سرم بفرست تا من چنین روزی را نبینم. من میخواهم آن طوری که دلم میخواهد راست باشد والّا از حقیقت بیزارم.
قرآن زبان حال آنها را بیان کرده ولی آیا در عالم فقط همانها آن طور بودهاند؟
ما نباید به خودمان خوشبین باشیم. مسلّماً آن حالت واقعی تسلیم در مقابل حقیقت، صد درصد در ما نیست. علی علیه السلام در جواب از تعریف اسلام فرمودند:
الْاسْلامُ هُوَ التَّسْلیمُ در مقابل چه؟ شخص؟ نه، بلکه تسلیم در مقابل حق، یعنی وقتی مواجه با حق شد، حالت طغیان و عصیان نداشته باشد. فرق اصول دین و فروع دین این است که فروع، آن چیزهایی است که انسان باید عمل کند؛ اما در اصول، علم یا یقین لازم است. ولی آیا در اصول، علم یا یقین کافی است؟ اینطور نیست. البته اعتقاد و علم لازم است. تا عقل چیزی را نفهمد نمیتواند قبول کند. ولی غیر از اعتقاد، در مقابل اصول دین، تسلیم لازم است، یعنی تمرّد نداشتن. اسلام یعنی بیتمرّدی. اینکه کسی بگوید اگر حقیقت این است مرا بکش، این ایمان نیست زیرا ایمان آن است که انسان در مقابل چیزی که راست است تسلیم و رام باشد.
آیا شیطان کافر است یا مؤمن؟ کافر. آیا به خدا یقین داشت؟ بله، علم داشت، از ما بهتر بود. در مقابل خدا میگوید به عزت خودت
همه آنها را گمراه میکنم:
فَبِعِزَّتِک لَاغْوِینَّهُمْ اجْمَعینَ[1]. همچنین میگوید: رَبِّ فَانْظِرْنی الی یوْمِ یبْعَثونَ[2]. اعتقاد به خدا و قیامت داشت. تنها داشتن اعتقاد و علم، برای ایمان کافی نیست بلکه انسان باید نسبت به آنچه اعتقاد دارد رام باشد. وَ جَحَدوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها انْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوّاً[3]. باید خودمان را بشناسیم. اگر حقیقتی را که میشناسیم و میدانیم، منکر میشویم، پس ما جاحدیم و مؤمن نیستیم. بشر صرف اینکه به یک مطلب علم پیدا کند کافی نیست که مؤمن باشد بلکه باید حالت عصیان و تمرّد نیز نداشته باشد.
آن زمانی را توجه کن که آن مردم میگفتند ما تاب دیدن چنین حقیقتی را نداریم. وَ ما کانَ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ وَ انْتَ فیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یسْتَغْفِرونَ خدا چنان نیست که این مردم را عذاب کند در حالی که تو در میان آنها هستی، و خدا چنان نیست که آنها را عذاب کند در حالی که گنهکارند و استغفار میکنند. در نهجالبلاغه نقل شده که خدا دو امان داشت: اول رسول خدا و دوم استغفار. ایها الناس! یک امان رفت، امان دیگر را میان خودتان حفظ کنید.
مقصود از عذاب چیست؟ در اصطلاح مفسرین عذاب استیصال [داریم و عذاب] عادی و غیر استیصال. اول، عذابهایی است که برای قومی جنبه فوقالعاده دارد مثل صاعقه، باد، مسخ و غیره.
در قرآن در آیات مکرری کلمه عذاب ذکر شده، عذابهایی که
[1]. ص/ 82.
[2]. ص/ 79 [پروردگارا پس مهلتم ده که تا روز قیامت زنده بمانم.]
[3]. نمل/ 14 [و با اینکه پیش نفس خود به یقین دانستند (معجزه خداست) از روی ستمگری و نخوتآن را انکار کردند.]
شکل مذکور را نداشته و شکل دیگر دارد مثل آیهای که میگوید: قومی مسلط بر قوم دیگر شدند و اینها به دست آنها ذلیل شدند. در سوره انعام میفرماید: قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی انْ یبْعَثَ عَلَیکمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکمْ اوْ مِنْ تَحْتِ ارْجُلِکمْ اوْ یلْبِسَکمْ شِیعاً وَ یذیقَ بَعْضَکمْ بَأْسَ بَعْضٍ[1]خدا قادر است که عذابی را از بالای سر شما فرود آورد یا از زیر پای شما بجوشاند، و یا شما را فرقه فرقه نماید، یا بدی بعضی از شما را به بعض دیگر بچشاند. عذاب از بالای سر [یعنی] اقویای شما را بر شما مسلط کند. [و عذاب از زیر پای شما یعنی] تحت تسلط زیردستها باشید. آیه دیگر: قاتِلوهُمْ یعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِایدیکمْ وَ یخْزِهِمْ وَ ینْصُرْکمْ عَلَیهِمْ[2]شما را مسلط میکند.
مقصود از آیه مورد بحث این است که خداوند شما را تا پیغمبر در میانتان هست و استغفار میکند معذب نخواهد کرد. آیا مقصود عذابی مانند عذاب قوم لوط است یا عذابی دیگر مثل گرفتاریها؟ ظاهراً شامل هر دو میشود. و آیا مقصود این است که جسم پیغمبر در میان مردم باشد؟ ظاهر همین است، ولی بعید نیست که منظور، سنت و احکام پیغمبر و تعلیمات او باشد. در این صورت معنی آیه چنین میشود: و مادامی که تو در میان آنها باشی- یعنی مادام که دستورات و تعلیمات تو در میان آنها باشد و یا حالت توبه و بازگشت و پشیمانی داشته باشید، خداوند شما را عذاب نمیکند. ظاهراً منظور این است که اگر ملت اسلام از عذابهایی از قبیل
[1]. انعام/ 65.
[2]. توبه/ 14 [با کافران بجنگید تا خدا آنان را به دست شما عذاب کند و خوار گرداند و شما را بر آنها مسلّط نماید.]