تفسیر سوره انفال (3)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم[1]
وَ اذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اوِ ائْتِنا بِعَذابٍ الیمٍ[2].
قرآن روحیهها را نقاشی میکند، جملههایی را که افراد میگویند و خودشان نمیتوانند توضیح بدهند بیان میکند: اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اوِ ائْتِنا بِعَذابٍ الیمٍ خدایا اگر حق همین است و سخن حق و قرآنی که پیغمبر مدعی است منحصر به همین است؛ اگر این راست است، حق است و این پیغمبر راستگو است و هرچه میگوید از جانب تو میگوید (انتظار میرود که در
[1]. [این جلسه علاوه بر اینکه نوار آن در دست نیست، متن پیاده شده آن نیز به شکل خلاصهبرداری، آنهم به صورت غیر منقح بوده است، لهذا ممکن است برخی عبارات آن عین جملات استاد نباشد.]
[2]. انفال/ 32.
ادامه آیه بگوید «پس ما میپذیریم» یا «خدایا آن را بر ما آشکار کن». اگر انسان حقیقتجو باشد چنین میگوید. ولی میگوید اگر چنین است) سنگی از آسمان بر سر ما بفرست و ما را نابود کن، یا به شکل دیگری عذاب دردناکی برما بفرست؛ یعنی من تاب و تحمل شنیدن این حقیقت را ندارم. اگر حق و حقیقت است فوراً سنگی از آسمان بر سرم بفرست تا من چنین روزی را نبینم. من میخواهم آن طوری که دلم میخواهد راست باشد والّا از حقیقت بیزارم.
قرآن زبان حال آنها را بیان کرده ولی آیا در عالم فقط همانها آن طور بودهاند؟
ما نباید به خودمان خوشبین باشیم. مسلّماً آن حالت واقعی تسلیم در مقابل حقیقت، صد درصد در ما نیست. علی علیه السلام در جواب از تعریف اسلام فرمودند:
الْاسْلامُ هُوَ التَّسْلیمُ در مقابل چه؟ شخص؟ نه، بلکه تسلیم در مقابل حق، یعنی وقتی مواجه با حق شد، حالت طغیان و عصیان نداشته باشد. فرق اصول دین و فروع دین این است که فروع، آن چیزهایی است که انسان باید عمل کند؛ اما در اصول، علم یا یقین لازم است. ولی آیا در اصول، علم یا یقین کافی است؟ اینطور نیست. البته اعتقاد و علم لازم است. تا عقل چیزی را نفهمد نمیتواند قبول کند. ولی غیر از اعتقاد، در مقابل اصول دین، تسلیم لازم است، یعنی تمرّد نداشتن. اسلام یعنی بیتمرّدی. اینکه کسی بگوید اگر حقیقت این است مرا بکش، این ایمان نیست زیرا ایمان آن است که انسان در مقابل چیزی که راست است تسلیم و رام باشد.
آیا شیطان کافر است یا مؤمن؟ کافر. آیا به خدا یقین داشت؟ بله، علم داشت، از ما بهتر بود. در مقابل خدا میگوید به عزت خودت
همه آنها را گمراه میکنم:
فَبِعِزَّتِک لَاغْوِینَّهُمْ اجْمَعینَ[1]. همچنین میگوید: رَبِّ فَانْظِرْنی الی یوْمِ یبْعَثونَ[2]. اعتقاد به خدا و قیامت داشت. تنها داشتن اعتقاد و علم، برای ایمان کافی نیست بلکه انسان باید نسبت به آنچه اعتقاد دارد رام باشد. وَ جَحَدوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها انْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوّاً[3]. باید خودمان را بشناسیم. اگر حقیقتی را که میشناسیم و میدانیم، منکر میشویم، پس ما جاحدیم و مؤمن نیستیم. بشر صرف اینکه به یک مطلب علم پیدا کند کافی نیست که مؤمن باشد بلکه باید حالت عصیان و تمرّد نیز نداشته باشد.
آن زمانی را توجه کن که آن مردم میگفتند ما تاب دیدن چنین حقیقتی را نداریم. وَ ما کانَ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ وَ انْتَ فیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یسْتَغْفِرونَ خدا چنان نیست که این مردم را عذاب کند در حالی که تو در میان آنها هستی، و خدا چنان نیست که آنها را عذاب کند در حالی که گنهکارند و استغفار میکنند. در نهجالبلاغه نقل شده که خدا دو امان داشت: اول رسول خدا و دوم استغفار. ایها الناس! یک امان رفت، امان دیگر را میان خودتان حفظ کنید.
مقصود از عذاب چیست؟ در اصطلاح مفسرین عذاب استیصال [داریم و عذاب] عادی و غیر استیصال. اول، عذابهایی است که برای قومی جنبه فوقالعاده دارد مثل صاعقه، باد، مسخ و غیره.
در قرآن در آیات مکرری کلمه عذاب ذکر شده، عذابهایی که
[1]. ص/ 82.
[2]. ص/ 79 [پروردگارا پس مهلتم ده که تا روز قیامت زنده بمانم.]
[3]. نمل/ 14 [و با اینکه پیش نفس خود به یقین دانستند (معجزه خداست) از روی ستمگری و نخوتآن را انکار کردند.]
شکل مذکور را نداشته و شکل دیگر دارد مثل آیهای که میگوید: قومی مسلط بر قوم دیگر شدند و اینها به دست آنها ذلیل شدند. در سوره انعام میفرماید: قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی انْ یبْعَثَ عَلَیکمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکمْ اوْ مِنْ تَحْتِ ارْجُلِکمْ اوْ یلْبِسَکمْ شِیعاً وَ یذیقَ بَعْضَکمْ بَأْسَ بَعْضٍ[1]خدا قادر است که عذابی را از بالای سر شما فرود آورد یا از زیر پای شما بجوشاند، و یا شما را فرقه فرقه نماید، یا بدی بعضی از شما را به بعض دیگر بچشاند. عذاب از بالای سر [یعنی] اقویای شما را بر شما مسلط کند. [و عذاب از زیر پای شما یعنی] تحت تسلط زیردستها باشید. آیه دیگر: قاتِلوهُمْ یعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِایدیکمْ وَ یخْزِهِمْ وَ ینْصُرْکمْ عَلَیهِمْ[2]شما را مسلط میکند.
مقصود از آیه مورد بحث این است که خداوند شما را تا پیغمبر در میانتان هست و استغفار میکند معذب نخواهد کرد. آیا مقصود عذابی مانند عذاب قوم لوط است یا عذابی دیگر مثل گرفتاریها؟ ظاهراً شامل هر دو میشود. و آیا مقصود این است که جسم پیغمبر در میان مردم باشد؟ ظاهر همین است، ولی بعید نیست که منظور، سنت و احکام پیغمبر و تعلیمات او باشد. در این صورت معنی آیه چنین میشود: و مادامی که تو در میان آنها باشی- یعنی مادام که دستورات و تعلیمات تو در میان آنها باشد و یا حالت توبه و بازگشت و پشیمانی داشته باشید، خداوند شما را عذاب نمیکند. ظاهراً منظور این است که اگر ملت اسلام از عذابهایی از قبیل
[1]. انعام/ 65.
[2]. توبه/ 14 [با کافران بجنگید تا خدا آنان را به دست شما عذاب کند و خوار گرداند و شما را بر آنها مسلّط نماید.]
عذابهای عاد و ثمود در امان باشند، از عذابهای دیگر در امان نیستند. اگر پیغمبر رفت، عذابْ پشت سرش آمده است.
قرآن عذابهایی را ذکر میکند از قبیل تسلط اغنیا بر ضعفا، و از همه بالاتر فرقه فرقه شدن که نیروها علیه یکدیگر به کار میافتد و دشمن شاد میشود. اینها عذابهای الهی است. وَ ما کانَ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ وَ انْتَ فیهِم تا تو در میان مردم باشی خدا اینها را عذاب نخواهد کرد. تو نباشی ولی تعلیمات تو باشد، باز هم خدا عذاب نمیکند؛ و در صورت استغفار و بازگشت نیز خدا آنها را عذاب نمیکند.
وَ ما لَهُمْ الّا یعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ یصُدّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما کانوا اوْلِیاءَهُ انْ اوْلِیاؤُهُ الَّا الْمُتَّقونَ. اشارهای به خصوص قریش دارد و شامل بعد از قریش هم میشود.
میگوید مردم قریش مستحق عذاب هستند. اینها صادّ و مانع مردم از مسجدالحرام شده و خودشان را اولیا و متولیان مسجدالحرام میدانند. قریش خودشان را متولیان کعبه و مسجدالحرام میدانستند، میگفتند کعبه مال ماست، هرکه را میخواستند راه میدادند یا راه نمیدادند. چون اینها در مکه ساکن بودند خانهها و زمینها را مال خودشان میدانستند. قرآن با این فکر مبارزه کرد. گفت هیچ کس تا دامنه قیامت حق ندارد ادعا کند من اختیاردار مسجدالحرام و کعبه هستم. ایندو متعلق به عموم مردم متقی و مسلمان است. آیهای است در سوره حج: سَواءً الْعاکفُ فیهِ والْبادِ[1]مردم بومی و کسانی که از خارج میآیند مساویاند.
درباره خانههای مکه یکی از گرفتاریها اجاره خانه است، آنهم
[1]. حج/ 25.
اجارههای سنگین. ما خیال میکنیم حق دارند اجاره بگیرند. حتی در فقه اهل تسنن هم به این نحو نیست. در نهجالبلاغه [نامهای است از حضرت امیر به] قُثَم بن عباس [زمانی که از طرف آن حضرت] والی مکه بود. میفرماید: مُرْ اهْلَ مَکةَ الّا یأخُذوا مِنْ ساکنٍ اجْراً[1]. اهل مکه حق ندارند از افرادی که به آنجا میآیند اجارهای بگیرند زیرا حکم وقفی را دارد؛ و حق هم ندارند مانع دیگران بشوند. حتی پیغمبر دستور داد دربهای دو لنگهدار بگذارند ... لذا شهر مکه تعلق دارد به تمام مسلمین دنیا و کسی حق ندارد به [کسانی که به این شهر میآیند] اعتراض کند.
وَ ما لَهُمْ الّا یعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ یصُدّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ جلوی مردم را میگیرند و خودشان را متولی میدانند وَ ما کانوا اوْلِیاءَهُ صاحباختیار نیستند انْ اوْلِیاؤُهُ الَّا الْمُتَّقونَ [صاحباختیار آن فقط متقین هستند] وَلکنَّ اکثَرَهُمْ لا یعْلَمونَ [اکثر آنها] سرّ این نکته را نمیدانند.
مسجدالحرامی که اکنون میبینیم، در صدر اسلام اینقدر بزرگ نبود. در واقع فاصله کعبه تا مسجدالحرام حدود پانزده متر بیشتر نبود. مسجدالحرام حدود 32* 32 متر بود و کعبه 4 متر عرض و کمی بیشتر طول داشت. در صدر اسلام خانههای اطراف را خریدند و مسجدالحرام را توسعه دادند. در زمان مهدی عباسی خلیفه سوم عباسی تصمیم گرفتند بار دیگر آن را توسعه بدهند. خلفای اسلام در توسعه آن سعی داشتند رعایت کنند [که خانههای مردم را] به زور نگیرند زیرا برخی این کار را غصب میدانستند. مهدی میخواست
[1]. نهجالبلاغه، نامه 67.
مسجدالحرام را توسعه بدهد.
برخی گفتند نمیفروشیم. عدهای از فقهای اهل تسنن گفتند خانه خودشان است دلشان بخواهد میفروشند و نخواهد نمیفروشند. بعضی دیگر گفتند مسجدالحرام است، به زور میشود گرفت. معمولًا مشکلی میشد و به ائمه اطهار علیهم السلام رجوع میکردند. امام باقر علیه السلام استدلال عجیبی کرد، ثابت نمود چون مسجدالحرام است، اگر مصلحت مسجدالحرام ایجاب کند، رضایت صاحبخانه شرط نیست. فرمود:
آیا اول کعبه اینجا بود و مردم به خاطر کعبه اینجا آمدند یا اول مردم آمدند بعد کعبه را ساختند؟ مثلًا مردمی میآیند نقشهای میکشند، خانههایی بنا میکنند، بعد میگویند زمینی وقف مسجد نماییم. اول مردم تملک زمینها را کردهاند بعد قسمتی از آن را اختصاص به مسجد دادهاند. پس مسجد وارد شده بر مردم. تمام مسجدهای دنیا اینطور بوده حتی مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله. در همه دنیا یک نقطه است که اول مسجد در آنجا بنا شده و بعد مسجدْ آن سرزمین را احیا کرده و آن، سرزمین مکه است زیرا مکه وادی غیر ذیزرع بود و مالکی نداشت، ابراهیم علیه السلام آمد برای اولین بار کعبه را در آنجا برای مردم ساخت و اختصاص داد به عبادت که تا دامنه قیامت بیایند مناسک انجام دهند. پس اول ابراهیم آمد آن را ساخت، بعد مردم آمدند. حق کعبه و مسجدالحرام محفوظ است. مردم تا جایی که مزاحم کعبه و مسجدالحرام نشوند [در تملک زمین آزادند.] وقتی استدلال گفته شد همه [آن را پذیرفتند.]
سرزمین مکه وضع خاصی دارد. قرآن نیز همین منطق را پیروی میکند، میگوید آنها مستحق عذابند، متولیان مسجدالحرام متقیان عالَمند. حرمی است متعلق به مسلمانان دنیا و متقیان.
آیه دیگر: وَ ما کانَ صَلوتُهُمْ عِنْدَ الْبَیتِ الّا مُکاءً وَ تَصْدِیةً. این آیه متمّم آیه قبلی است. قرآن عمل این اولیا را که خودشان را صاحب اختیار میدانستند نشان میدهد که با کعبه چه کردند. ابراهیم علیه السلام به دستور خدا خانه را ساخت و خداوند در ضمن آیهای فرمود خانه مرا پاکیزه کنید برای طواف کنندگان، برای توحید و عبادت خدای یگانه. سرنوشت این را به کجا کشاندند؟ وَ اتَّخِذوا مِنْ مَقامِ ابْراهیمَ مُصَلّی[1]. یکی از کارهایی که باید انجام میشد نماز بود. آنقدر از سر و ته آن زدند و بر آن افزودند که به صورت سوت کشیدن و کفزدن درآمد، و حال آنکه عبادتها توقیفی هستند یعنی در عبادت خدا از نظر کیفیت و کمیت نباید اعمال سلیقه شود، بلکه باید همانطور که برای ما بیان کردهاند، بدون کم و زیاد اجرا شود. چون و چرا بردار نیست. اینکه عدهای عربی بخوانند، عدهای فارسی، عدهای ترکی، و خلاصه هرکس به زبان ملی خود بخواند [اعمال سلیقه است.] یا بگوییم در مسافرتها، قدیم نماز دو رکعتی بوده ولی اکنون چون با هواپیما مسافرت میکنند باید چهار رکعتی بخوانند زیرا این سفر مشقت ندارد. اگر در عبادتها سلیقه را دخالت بدهیم به تدریج چیزی از آب در میآید که مصداق این شعر میشود:
بس که ببستند بر او برگ و ساز
گر تو ببینی نشناسیش باز
نمازی که به شکل سوت کشیدن میخواندند، یکمرتبه اینطور نشد بلکه اول یک گوشه آن را تغییر دادند بعد گوشه دیگر
[1]
. بقره/ 125 [و دستور داده شد که مقام ابراهیم را جایگاه پرستش خدا قرار دهید.]