بدون این که بگوید من میخواهم آیه قرآن را تفسیر کرده باشم. ولی غزالی جوری بیان کرده که خواسته آیه قرآن را تفسیر کرده باشد.
بعضی دیگر گفتهاند خداوند از مثال به مشکات و مصباح و زجاجه و ... در مجموع یک منظور بیشتر ندارد؛ یعنی یک نور بسیار بسیار روشن. اگر در شب، در یک فضایی مثل این مسجد باشیم که چراغدانی باشد و نورانیترین چراغ[1]تفسیر این آیه در روایات
در روایات ما این آیه دو جور تفسیر شده است و این خود نشان میدهد که این آیه قابل تطبیق بر انحایی از تفسیرهاست. در بعضی از روایات این مثل را مثل انسان دانستهاند ولی در روایات این را در عقل انسان پیاده نمیکنند، در ایمان انسان پیاده میکنند. این مشکات و زجاجه و مصباح و ... را در روایات تشبیه کردهاند به تن انسان، سینه انسان، قلب انسان و نور ایمان انسان، که نور ایمان در قلب انسان چگونه قرار میگیرد و روح انسان در کالبد او چگونه قرار میگیرد. این مثل را برای انسان ذکر کردهاند ولی از نظر ایمان.
در بعضی روایات دیگر، این مثل برای انسان است ولی نه برای هر فرد انسان مؤمن، بلکه برای کانون هدایت انسانها یعنی دستگاه نبوت، آنهم نبوت ختمیه، به دلیل این که در آخر آیه میفرماید: یهْدِی اللَّهُ لِنورِهِ
[1]. در آن زمان مثلش همان بوده [که قرآن فرموده است.]
مَنْ یشاءُ. معلوم است که سخن از نوری است که خدا به وسیله آن مردم را هدایت میکند. در روایت این طور تطبیق شده است که آن چراغدان، سینه و کالبد وجود مقدس خاتمالانبیاء صلی الله علیه و آله است و آن چراغ (مصباح) نور ایمان و نور وحیی است که در قلب مقدس اوست، و بعد این که دارد «الْمِصْباحُ فی زُجاجَةٍ»، چون چراغ را به یک قندیل منتقل میکنند، نظر به جنبه انتقالش دارد و مقصود اقتباس نور ایمان و ولایت و نور معنا از پیغمبر صلی الله علیه و آله نسبت به علی علیه السلام است. مقصود از «زجاجه» علی علیه السلام است و آن درخت پربرکت که از روغن او این همه نورانیتها پیدا شده است ابراهیم علیه السلام است، و چون در اینجا دارد که آن درخت نه شرقی است و نه غربی- روایت میگوید- مقصود این است: ما کانَ ابْراهیمُ یهودِیاً وَ لا نَصْرانِیاً ابراهیم نه به راست متمایل بود نه به چپ، نه طریقه انحرافی یهود را داشت و نه طریقه انحرافی مسیحیت را، بلکه برحق و در جاده حق بود: وَ لکنْ کانَ حَنیفاً مُسْلِماً[1].
پس این هم به اصطلاح نوع دیگری تفسیر برای این آیه کریمه و برای این مثل است، و همان طور که عرض کردم این آیه آیهای نیست که من بتوانم ادعا کنم که صد درصد مقصود از مثل این است که من میگویم. خدا مثلی ذکر کرده برای این که ما تأمل و تدبّر کنیم و این مثل هم آنچنان مثل جامعی است که میتواند مثلی باشد برای هدایت خدا تمام جهان را؛ یعنی تمام جهان تشبیه شده است به یک خانهای که آن خانه، تاریک مطلق نیست بلکه در آن خانه یک چراغ نورانی نورانی وجود دارد و آن نور خداست، و این نکته بسیار حساسی است چون ما یک مطلب دیگری در قرآن داریم و آن این است که تمام ذرات عالم تسبیحگوی
[1]. آلعمران/ 67.
خدا هستند؛ یعنی تمام ذرات عالم، آگاه از وجود خالقشان هستند. و صلّی اللَّه علی محمّد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاجلّ الاکرم یا اللَّه ...
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما، دلهای ما را به نور ایمان منور بگردان، خیر دنیا و آخرت به همه ما کرامت کن، اموات همه ما را غریق رحمت خودت بفرما.
تفسیر سوره نور (7)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ مَثَلُ نورِهِ.
تفسیر این آیه کریمه در دو قسمت بحث شد: یک قسمت در اطلاق نور بر ذات مقدس الهی که فرمود:اللَّه نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ،مطلبی در باب خداشناسی
همان طوری که قبلًا عرض کردم، این آیه کریمه از آیاتی است که چون
ناظر [به خداشناسی است][1]طبعاً بیشترْ نظرها را به خود جلب کرده است، اعمّ از مفسرین یا غیرمفسرین. مطلبی است که شاید تا اندازهای مفاد این آیه را روشن کند و آن این که مخصوصاً در روایات ما مطلبی در باب «معرفة اللَّه» یعنی در باب خداشناسی آمده است که در ابتدا به نظر بسیار سخت و دشوار و مشکل میرسد و آن این است که هر چیزی به خدا شناخته میشود و خدا به ذات خودش شناخته میشود، و بلکه در روایات ما تعبیر عجیبی آمده است، ظاهراً عبارت این است: کلُّ مَعْروفٍ بِغَیرِهِ مَصْنوعٌ یعنی هر چیزی که او را فقط و فقط به وسیله شیء دیگر باید شناخت، او مخلوق است و خدا نیست. و این جمله عجیبی است که «خدا به ذات خودش شناخته میشود و غیرخدا به خدا شناخته میشود» در صورتی که ما این طور فکر میکنیم- و خیال میکنیم که راه منحصر هم این است- میگوییم ما عالَم را به خود عالَم میشناسیم، یعنی مخلوق را به خود مخلوق میشناسیم و خدا را به وسیله مخلوق میشناسیم. حتی بعضی از نویسندگان اسلامی- که ابتدا از مصریها شروع شد و بعد به غیرمصریها سرایت کرد- گفتند اساساً راه شناختن خدا منحصراً مخلوقات هستند و خدا را فقط از راه مخلوق (یعنی پس از شناختن مخلوق) باید شناخت، و حتی این انحصار را به گردن قرآن گذاشتند. این مطلب به این صورت یعنی به صورت «فقط و انحصار» مسلّم حرف غلطی است. [البته] برای مردم مبتدی این طور است؛ یعنی برای متذکر کردن مبتدیها به خدا، راه ابتدایی و کلاس اول همین است، که خود قرآن هم این کار را کرده است و مخلوقات را آیات و نشانههای خدا میداند. ولی از این راه، انسان فقط یک نشان اجمالی و مبهمی از خدا پیدا میکند
[1]. [افتادگی از نوار است.]
بدون آن که به آنچه که نامش معرفت خدا و شناسایی خداست دست یابد[1]اصل هدایت
مطلب دیگر این است که در قرآن کریم به یک اصلی برخورد میکنیم و آن اصل هدایت است؛ یعنی قرآن هیچ موجودی را کور و گمراه نمیداند، همه موجودات را بینا و راهیافته میداند. بگذریم از انسان که به حکم این که مکلّف است راهی را خودش پیدا کند یک گمراهی نسبی در سطح تکلیف پیدا میکند؛ در نظام تکوین این گونه است.
در آیات قرآن به مسئله هدایت همه موجودات تصریح میکند؛ از زبان موسی علیه السلام نقل میکند که وقتی فرعون به او گفت: خدای تو کیست، خدایت را به ما معرفی کن، گفت: رَبُّنَا الَّذی اعْطی کلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی[2]. در این جمله به دو برهان اشاره شده است: یکی برهان نظم که خدا به هر مخلوقی آنچه را که برای آن مخلوق امکان داشت و شایستگی آن را داشت داد، یعنی نظام موجود، [و دیگر برهان از راه اصل هدایت.] «ثُمَّ هَدی» مطلب دیگری است، یعنی بعد هم هر موجودی را نسبت به آینده و هدف و کمال خودش روشن کرد و راهنمایی نمود.
در سوره سَبِّحِ اسْمَ رَبِّک الْاعْلی هم میخوانیم: الَّذی خَلَقَ فَسَوّی. وَ الَّذی قَدَّرَ فَهَدی[3]. و من در بین مفسرین، تنها فخر رازی را دیدم که متوجه این نکته شده است و ظاهراً این تعبیر از او باشد که: برای اولین بار قرآن
[1]. من خیلی معذرت میخواهم اگر این مطالبی که عرض میکنم سنگین باشد، ولی به هرحال آیه قرآن است و از قرآن نمیتوان به سادگی گذشت.
[2]. طه/ 50.
[3]. اعلی/ 2 و 3.
این نکته را برای مردم بیان کرد که اصل نظام مخلوقات، یک شاهد بر وجود حق است و اصل هدایت موجودات، شاهد دیگری بر وجود حق است. جهان از آن جهت که یک ماشین است یک حساب دارد، [و جهان از آن جهت که هدایت میشود حساب دیگری دارد. به عبارت دیگر نظام مخلوقات یک اصل است] و این که یک نیروی مرموز ناشناختهای «غریزهمانند» هر موجودی را به جلو میکشاند اصل دیگری است.
حال، هدایت موجودات و این که خداوند هر موجودی را به مقصدی از مقصدها هدایت کرده، چگونه است؟ این هم درست مثل مسئله معرفت است؛ یعنی هر موجودی اول به سوی خدا هدایت میشود، بعد به سوی مقصد دیگر؛ یعنی خداوند «غایةالغایات» است و هر مقصدی مقصد بودن خودش را از خدا دارد.
این که خدا نور آسمانها و زمین است و هر چیزی نورانیت خودش را از خدا دارد همان مطلب است که هر چیزی به خدا شناخته میشود و خدا به خود، هر چیزی به خدا ظاهر است و خدا به خود ظاهر است؛ و هرچیزی به وسیله خدا «مهتدی الیه» است، یعنی اشیاء به سوی آن چیز راه یافته میشوند و آن شیء مقصد واقع میشود، جز خدا که به ذات خودش مقصد و مقصود همه کائنات و همه موجودات است، و به همین دلیل است که قرآن همه موجودات و همه ذرات را دارای نوعی حیات و زندگی و شعور میداند. در دو سه آیه بعد تصریح میکند: الَمْ تَرَ انَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الطَّیرُ صافّاتٍ کلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ. این امر نتیجه منطقی همین مطلب است. نتیجه منطقی «اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ» همین است که: انْ مِنْ شَیءٍ الّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکنْ لا
تَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْ[1]و[2].
همان طوری که موجودات درجات و مراتب دارند، به تناسب درجاتشان هدایتها هم فرق میکند. جماد در حد خودش هدایت دارد، نبات در حد خودش، حیوان در حد خودش، و انسان از نظر فردی و اجتماعی درجات هدایتی دارد در حد خودش.
در جلسه پیش عرض کردم که چه در روایات و چه در غیر روایات، یعنی کلمات مفسرین و علما، راجع به این که این مثل ناظر به چیست، بیانات مختلفی شده است. بعضی این مثل را برای کلّ جهان دانستهاند یعنی مجموع این استعاره و تمثیل را یک چیز در نظر گرفتهاند که این دار وجود و هستی یک خانه تاریک نیست، خانهای است که پرنورترین چراغها در آن وجود دارد (آن مثالِ چراغ را به عنوان مصداق پرنورترین چراغهای عصر ذکر کرده است)، پس جهان هستی تاریک و کور نیست؛ و بعضی این مثل را در مورد انسان پیاده کردهاند. راجع به انسان هم مطالبی عرض کردیم، حالا یک بیان مختصری که جامع همه اینها باشد عرض میکنیم.
[1]. اسراء/ 44.
[2]. بیش از این دیگر درباره این آیه از این جهت توضیح نمیدهم. من در بعضی از نوشتههای خودم مخصوصاً این موضوع را یادآوری کردهام: این که افرادی این طور خیال میکنند که خدا از نظر قرآن یک غایب و یک مخفی بالذات است و انسان فقط و فقط از طریق جهان میتواند این مخفی را کشف و پیدا کند درست نیست؛ برعکس است و این یک معرفت ناقص است. معرفت واقعی این است که انسان عالَم را به خدا میشناسد نه خدا را به عالَم. در این زمینه مخصوصاً در کلمات ائمه اطهار و از جمله نهجالبلاغه زیاد تأکید شده است.