نمیشماریم. «وَ انْزَلْنا فیها ایاتٍ بَیناتٍ» و ما در این سوره یک سلسله آیات بینه (آیات بزرگ روشن) فرستادهایم.
ممکن است مقصود تمام آیات سوره باشد یا- آن طور که علامه طباطبایی در تفسیر المیزان میفرمایند- مقصود آن آیاتی است که در وسط سوره آمده و درواقع آن آیات ستون فقرات این سوره است. سایر آیات سوره راجع به آداب و اخلاق جنسی است و آن آیات مربوط به اصول عقاید است، که وجه تناسبش را بعد بیان میکنیم.
به هر حال قرآن میگوید ما این سوره را فرود آوردهایم و مقررات و محتوای این سوره را که در زمینه آداب و اخلاق جنسی است حتم شمردهایم و یک سلسله آیات بینه در آن فرود آوردهایم برای بیداری و آگاهی بشر، «لَعَلَّکمْ تَذَکرونَمجازات زنا
آیه بعد مربوط به مجازات فحشا (فحشای به معنی زنا) است. میفرماید:
الزّانِیةُ وَ الزّانی فَاجْلِدوا کلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لا تَأْخُذْکمْ بِهِما رَأْفَةٌ فی دینِ اللَّهِ إنْ کنْتُمْ تُؤْمِنونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْاخِرِ وَ لْیشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنینَ.
فلسفه مجازات زنا
راجع به قسمت اول که دستور مجازات زناست چند مطلب را باید عرض
کنم. یکی این که فلسفه مجازات زنا چیست؟ اگر شما کتابهایی را که در این زمینهها بحث کردهاند بخوانید میبینید غالباً این طور اظهار نظر میکنند که علت مجازات زنا به اصطلاح آنها «مرد سالاری» است. در دورههایی که مرد حاکم بر خانواده بوده (به معنای این که مرد مالک خانواده بوده و زن حقی نداشته و وسیلهای در دست مرد بوده برای بهرهبرداری او، و مرد خودش را مالک زن میدانسته است) وقتی که زن زنا میکرده است، از نظر مرد این طور بوده که زن یک چیزی را که تعلق به او داشته در اختیار دیگری قرار داده، و از این جهت مجازات زنا برقرار شده است.
معلوم است که از نظر قانون اسلام این یک حرف بیاساسی است. در اسلام مجازات زنا منحصراً برای زن نیست، هم مرد باید مجازات شود و هم زن:الزّانِیةُ وَ الزّانی فَاجْلِدوا کلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ. تصریح میکند: هم مرد زناکار و هم زن زنا کار هر دو باید مجازات شوند. اگر این طور میبود که مرد هیچ محدودیت و ممنوعیتی نداشت و تنها زن بود که از زنا ممنوع بود- که شاید چنین مقرراتی در بعضی جاهای دنیا بوده که فقط زن حق زنا کردن نداشته ولی مرد حق زنا کردن داشته است- در این صورت میشد این حرف را گفت که فلسفه مجازات زنا «مرد سالاری» است.
اما در اسلام، هم مرد ممنوع است از زنا کردن و هم زن، و معنایش این است که مرد کامیابی جنسی خودش را تنها و تنها در محدوده ازدواج میتواند انجام دهد، و ازدواج یعنی قبول کردن یک سلسله تعهدات و مسئولیتها، و زن هم کامیابی جنسی خودش را تنها در محدوده ازدواج میتواند انجام دهد، یعنی مقرون به قبول یک سلسله تعهدها و مسئولیتها. پس مرد حق ندارد بدون این که مسئله ازدواج در میان باشد آزادانه به اصطلاح امروز غریزه جنسیاش را اشباع کند، همچنان که زن چنین
حقی را ندارد. بنابراین مسئله حرمت زنا به زن اختصاص ندارد، در مورد هر دو تعمیم دارد.
حال مسئله دیگری مطرح است و آن این است که در عرف امروز اروپا زن و مرد فقط در وقتی که به تعبیر اسلام «محصن» و یا «محصنه» باشند از زنا کردن ممنوعاند؛ یعنی مرد زندار و زن شوهردار حق ندارند زنا کنند، اما برای مردی که زن ندارد یا زنی که شوهر ندارد هیچ منعی نیست که زنا کند و طبعاً مرد بیزن حق ندارد با زن شوهردار زنا کند و زن بیشوهر هم حق ندارد با مرد زندار زنا کند، ولی مرد بیزن و زن بیشوهر هیچ گونه ممنوعیتی ندارند. حال چرا این طور میگویند؟ آنها این طور فکر میکنند که فلسفه حرمت زنای مرد زندار این است که با این کار به زنش خیانت کرده و حق او را از بین برده، و فلسفه حرمت زنای زن شوهردار هم این است که حق شوهرش را از بین برده؛ پس مردی که زن ندارد تعهدی در برابر کسی ندارد و زنی هم که شوهر ندارد تعهدی در برابر کسی ندارد، پس برای آنها اشکالی نیست.
ولی از نظر اسلام در اینجا دو مسئله مطرح است: یک مسئله این که برای هیچ مرد و زنی در خارج از تشکیل عائله حق کامیابی جنسی نیست، چه مرد زن داشته باشد یا نداشته باشد و چه زن شوهر داشته باشد یا نداشته باشد. اسلام برای عائله آن اهمیت فوقالعادهای را قائل است که در خارج از کانون خانوادگی ارضای کامیابی جنسی را ممنوع میداند و تنها محیط خانوادگی را جای ارضای کامیابی جنسی میداند؛ در محیط خارج از کانون خانوادگی به هیچ شکل اجازه نمیدهد که مرد و زنی از یکدیگر استمتاع کنند.
مسئله دوم مسئله مجازات مرد زندار و زن شوهردار است. لهذا اسلام دو مجازات قائل است. یک مجازات کلی قائل است که همان صد تازیانه است؛ و اگر مرد زندار یا زن شوهردار زنا کرد، در اینجا مجازات
ازدواج در سیستم فرنگی و سیستم اسلامی
یکی از چیزهایی که پایه خانواده و محیط خانوادگی را محکم میکند همین مسئله [یعنی ممنوعیت کامیابی جنسی در خارج از کانون خانواده] است و علت این که پایه کانون خانوادگی در دنیای اروپا سست و متزلزل است [رعایت نکردن این اصل] است، و امروز هم در جامعه ما به هر نسبت که از فرنگیها پیروی کنیم کانون خانوادگی را متزلزل کردهایم. وقتی که جامعه ما به دستور اسلام واقعاً عمل میکرد؛ یعنی پسرها واقعاً قبل از ازدواج، با زنی و دختری در تماس نبودند و به اصطلاح فرنگیهای امروز یک گرل فرند( )نداشتند (رفیق دختر نداشتند) و دخترها هم همین طور، ازدواج برای یک پسر یا دختر یک آرزو بود. یک پسر به سن پانزده شانزده سالگی که میرسید، احساس طبیعی نیاز به همسر در او پیدا میشد، یک دختر هم همین طور، و این طبیعی است که آرزوی یک پسر این بود که زن بگیرد چون به وسیله ازدواج از محدودیت و ممنوعیتِ استفاده از زن خارج میشد و به مرز آزادی استفاده از زن میرسید. آن وقت «شب زفاف کم از صبح پادشاهی» نبود چون روی خاصیت روانی، اولین موجودی که این پسر را به این حظّ و بهره رسانده یعنی از محدودیت به آزادی رسانده همسرش بوده، و برای دختر هم این پسر اولین کسی بوده که او را از محدودیت به آزادی رسانده است. این بود که پسر و دخترهایی که اصلًا همدیگر را ندیده بودند و ازدواج کرده بودند، آنچنان با یکدیگر الفت میگرفتند که وضع عجیبی بود[1].
[1]. نمیخواهم بگویم که ندیدن، کار درستی است. نه، اسلام اجازه داده است که ببینند، ولی اگر هم ندیده بودند، وقتی به یکدیگر میرسیدند تا لب گور به یکدیگر عشق میورزیدند.
اما سیستم فرنگی به پسر اجازه میدهد که تا زمانی که زن نگرفته روابط جنسیاش آزاد باشد و به دختر هم اجازه میدهد تا شوهر نکرده روابط جنسیاش آزاد باشد. نتیجه این است که برای یک پسر ازدواج محدودیت است و برای یک دختر هم ازدواج محدودیت است. قبل از ازدواج، آزادی داشته با هر کسی [رابطه داشته باشد]، حال که میخواهد ازدواج کند به یک نفر محدود میشود. این است که یک پسر وقتی میخواهد زنی را بگیرد، میگوید: «من از امروز یک زندانبان برای خودم درست کردم.» یک دختر هم شوهرش برایش زندانبان میشود؛ یعنی از آزادی به محدودیت میآیند.
ازدواج در سیستم فرنگی یعنی آزاد را محدود کردن، از آزادی به محدودیت آمدن، و ازدواج در سیستم اسلامی یعنی از محدودیت به آزادی آمدن. ازدواجی که خاصیت روانیاش از محدودیت به آزادی آمدن است، به دنبال خود استحکام میآورد و آن که پایهاش از آزادی به محدودیت آمدن است اولًا خودش استحکام ندارد (یعنی زود منجر به طلاق میشود) و ثانیاً آن پسری که به تعبیر خود فرنگیها دهها و گاهی صدها دختر را «تجربه» کرده و آن دختری که دهها و صدها پسر را تجربه کرده است، مگر حالا با یکی پابند میشود؟ مگر میشود پابندش کرد؟
علت این که اسلام زنا را تحریم کرده فقط این نیست که این، حق آن مرد است و آن، حق این زن، پس مردی که ازدواج نکرده تعهدی در مقابل زنی ندارد و زنی هم که ازدواج نکرده تعهدی در مقابل مردی ندارد، پس هیچ مانعی برای این کار نیست؛ یک مردی که تا آخر عمرش نمیخواهد ازدواج کند او مطلقالعنان باشد و یک زنی هم که تا آخر عمرش
نمیخواهد ازدواج کند او هم مطلقالعنان باشد. اسلام میگوید ابداً چنین چیزی نیست، یا باید محرومیت را به صورت مطلق قبول کنی یا ازدواج را بپذیری و به تعهدها و مسئولیتهای ازدواج پایبند شوی.
این است که اسلام میگوید زنا مجازات شدید دارد و زنایی که فقط جنبه زنا دارد و دیگر در آن پایمال کردن حق یک زن و پایمال کردن حق یک شوهر نیست، صد تازیانه دارد. اسلام درباره مردی که در عین این که زن دارد و طبعاً تحت فشار غریزه جنسی نیست و زنی که شوهر دارد و طبعاً تحت فشار غریزه نیست و روی هوسبازی زنا میکنند، به رجم و سنگسار کردن [فرمان میدهد.] ببینید تا چه حد اسلام برای این مسائل اهمیت قائل است! دنیای فرنگ ابتدا در این حد میگفت که زنا در غیر مورد مرد زندار و زن شوهردار جرم نیست؛ راسل میگوید مگر این که جراحتی وارد کند، اگر جراحتی وارد نکند عیب و اشکالی ندارد. کم کم به اینجا رسیدند که برتراند راسل صریحاً میگوید: برای زن شوهردار و مرد زندار هم هیچ مانعی نیست؛ چه اشکالی دارد که یک زن شوهردار هم رفیق داشته باشد و عشقش در جایی باشد؛ هم همسر داشته باشد و هم معشوق؟ عشقش را با او انجام دهد و بچه را در خانه این بیاورد، ولی تعهد بسپارد وقتی با معشوقش عشقبازی میکند از وسائل جلوگیری از بچهدار شدن استفاده کند.
مگر خود راسل این حرف را باور کند! و الّا هیچ آدم عاقلی باور نمیکند که زنی مردی را دوست داشته باشد، عشقش با یک مرد باشد ولی همسر یک شوهر باشد و فقط متعهد شده باشد که برای شوهر خود بچه بیاورد. هر زنی دلش میخواهد که بچهای که میزاید و بچهای که جلو چشمش است یادگار آن آدمی باشد که او را دوست دارد، نه یادگار
آدمی که از او تنفر دارد. آن وقت چه تضمینی هست که از مردی که او را دوست دارد آبستن نشود و بچه را به ریش شوهرش نبندد؟!
قرآن مثل این که عنایت به این جهت دارد، میگوید: «انْزَلْناها وَ فَرَضْناها» ما اینها را حتم کردهایم، اینها از قوانین تغییرناپذیر است، مقتضیات زمان اینها را تغییر نمیدهد و نمیتواند تغییر دهد، اینها جزء اصول زندگی بشر و تغییرناپذیر است.
در جمله بعد هم که میفرماید: «وَ لا تَأْخُذْکمْ بِهِما رَأْفَةٌ فی دینِ اللَّهِافراط و تفریط در اروپا
به حکم «الْجاهِلُ امّا مُفْرِطٌ اوْ مُفَرِّطٌ»[1]دنیای اروپا تا قبل از این دو سه قرن اخیر- که قانون حاکم بر آن، قانون کلیسا بود- در یک حد افراطی در
[1]. نهجالبلاغه، حکمت 70 با این عبارت: لا یرَی الْجاهِلُ الّا مُفْرِطاً اوْ مُفَرِّطاً.