همین طور موج از پسِ موج حرکت میکند و هوا هم ابری است، هیچ نوری وجود ندارد و به قدری تاریک است که حتی انسان هرچه دستش را نزدیک به چشمش میآورد که ببیند، دست خودش را هم نمیبیند.
این سه مثل هرکدام ناظر به یک چیز بالخصوص است: یکی مثَل کارهای بد کافران است که: ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ[1]؛ یکی مثَل است برای کار خوبشان که خیال میکنند کار خوب انجام دادهاند، بعد میبینند سراب بوده است نه آب؛ و یکی دیگر مثَل است برای کار خوبی که اول هم یک چیزی بوده ولی بعد کاری انجام دادهاند که آن را بکلی نیست و نابود کردهاند.
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه ...
خدایا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بفرما، اعمال ما را مقبول درگاه خودت قرار بده، نیات ما را خالص بفرما، اموات ما غریق رحمت خودت بفرما.
[1]
. نور/ 40.
تفسیر سوره نور (9)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
وَ الَّذینَ کفَروا اعْمالُهُمْ کسَرابٍ بِقیعَةٍ یحْسَبُهُ الظَّمْانُ ماءً حَتّیاذا جاءَهُ لَمْ یجِدْهُ شَیئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفّیهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَریعُ الْحِسابِ.اوْ کظُلُماتٍ فی بَحْرٍ لُجِّی یغْشیهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ اذا اخْرَجَ یدَهُ لَمْیکدْ یریها وَ مَنْ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نوراً فَما لَهُ مِنْ نورٍ[1].
بحث این آیات درباره سرنوشت عمل کافر است که اگر کافر عملِ به اصطلاح خیری به عقیده خودش بکند چه سرنوشتی پیدا میکند و اگر عمل شری مرتکب شود چه سرنوشتی پیدا میکند. یکی دو مطلب به
[1]. نور/ 39 و 40.
معنی«کافر»
یکی این که وقتی قرآن میگوید «کافر»، مقصود از کافر چیست؟ آیا مقصود از کافر، هر غیر مؤمن است؟ هر غیر مسلمانی را ما میتوانیم بگوییم «کافر» و آنچه قرآن در اینجا تحت عنوان «کافر» میفرماید شامل همه غیر مسلمانها میشود، یا این که کافر معنی خاصی دارد که غیر مسلمانِ به تقصیر را شامل میشود و غیر مسلمانِ به قصور را شامل نمیشود؟
علما اصطلاحی دارند که این اصطلاح ریشه قرآنی هم دارد؛ جاهل را مَقْسم قرار میدهند و میگویند جاهل بر دو قسم است: یا قاصر است و یا مقصّر، و طبعاً هر خلافکاری این طور است. یک نفر خلافکار و مجرم یک وقت قاصر است و یک وقت مقصّر. «قاصر» یعنی کوتاه و «مقصّر» یعنی کوتاهیکننده. اگر کسی چیزی را نمیدانست و یا جرمی را مرتکب شد، یک وقت علت این کار قصور یعنی دستنارسی و کوتاهی است، یعنی او تقصیر ندارد، مقصّر نیست و راهی غیر از این نداشته است[1]؛ و
[1]. مثلًا شما دهی را در میان کوههای بختیاری که کمتر پای مردم شهری به آنجا میرسد و کمتر پایمردم آنجا به شهر میرسد در نظر بگیرید. اگر در آنجا از یک جوان بیست ساله، یکی از مسائل شکیات یا سهویات یا مسئلهای در باب روزه یا خمس بپرسید میبینید خیره به شما نگاه میکند که این چه میگوید؟ چه بسا هست که این مسائل اساساً در عمرش به گوش او نخورده و اصلًا متوجه نشده که چنین چیزهایی هم هست. به یک چنین آدمی «قاصر» میگویند چون این بیچاره تقصیری ندارد، از اولی که چشم به این دنیا باز کرده خودش را در همین محیط و در خانوادهای دیده که در آن اصلًا نماز و روزهای وجود نداشته، تا وقتی که بزرگ شده و به سن بلوغ رسیده است و بعد دنبال همان کاری رفته که پدر و مادرش رفته بودند، و اصلًا این گونه مسائل به فکرش نمیرسیده و کسی هم نبوده که او را آگاه کند. از نظر قوانین به اصطلاح مدنی و دولتی هم دولت حق مؤاخذه از یک چنین افرادی را ندارد، زیرا او اساساً چیزی نمیداند و اسم «قانون مدنی» هم در عمرش به گوشش نخورده است.
یک وقت او مقصّر است و آن، وقتی است که انسان یک چیزی را دانسته و فهمیده، اما به خاطر هواپرستی و نفسپرستی، علیرغم آنچه خودش میداند و میفهمد عمل میکند.
قرآن خودش اصطلاحی در این زمینهها دارد ولی نه به نام قاصر و مقصّر، بلکه از قبیل «المستضعفین». مستضعفین یعنی ضعیفشمردهشدگان، دستنارسان. در بعضی جاهای دیگر تعبیر دارد: «مُرْجَوْنَ لِامْرِ اللَّه» «1» یعنی درباره یک طبقهای شما اساساً قضاوت نکنید که عاقبت اینها چیست، بگویید به خدا واگذار است، خدا خودش میداند که بعد با آنها چه بکند، که البته این خودش یک نوید رحمت است.
چنین اشخاصی ممکن است مسلمان نباشند. الآن نقاطی در جهان وجود دارد
- در آفریقا، آمریکا، اروپا، مشرقزمین و خیلی از نقاط دیگر- که بسا هست مردم نام اسلام را نشنیدهاند و بسا هست در بعضی مناطق که سیاستهای بالخصوصی حکومت میکند، اصلًا از اول نگذاشتهاند آنها نام دین و نام خدا را بشنوند. اینها هم به یک معنا کافرند یعنی مسلمان نیستند، اما کسی اینها را کافر معاند و کافر جاحد نمیگوید. کافر معاند یعنی آن فردی که اسلام بر او عرضه شده و او درک کرده و فهمیده، ولی به خاطر این که منفعت و جاهطلبی و تعصبش اقتضا نمیکرده [که آن را بپذیرد،] در عین حال که خودش را مواجه با حق دیده است، در مقابل حق و حقیقت قیام کرده است. اصل معنی کفر این است. هر غیرمسلمانی را، ولو کسی که اسلام بر او عرضه نشده است تا
(1). توبه/ 106.
عکسالعمل مخالف در مقابلش نشان بدهد، به یک معنا میتوانیم بگوییم کافر، ولی به یک معنای دیگر [نمیتوانیم بگوییم] و قرآن هرجا «الَّذینَ کفَروا» میگوید ناظر به آن طبقه نیست، بلکه ناظر به طبقهای است که حقیقت بر آنها عرضه شده است و آنها در مقابل حقیقت عناد میورزند. «کفر» یعنی پردهکشی. آنها میخواهند روی حقیقت، ساتر و پرده بیندازند؛ یعنی مقصّر هستند و از روی تقصیر [حقیقت را نمیپذیرند.] درباره همینهاست که قرآن میفرماید:
وَ جَحَدوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها انْفُسُهُمْ[1]حقیقت اسلام تسلیم است
حقیقت اسلام تسلیم است نه دانستن و ندانستن. دانستن و کشف حقیقت کردن، برای این که یک نفر مسلمان باشد کافی نیست. وقتی حقیقت برای انسان کشف شد باید عکسالعملش در مقابل حقیقتِ کشفشده این باشد که «امَنّا وَ سَلَّمْنا وَ صَدَّقْنا»؛ این میشود اسلام، و الّا من از شما میپرسم: آیا شیطان کافر است یا کافر نیست؟ بدون شک کافر است. قرآن هم میگوید: وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ[2]. ولی از شما میپرسم: آیا شیطان- که قرآن او را کافر میخواند- خدا را میشناسد یا نمیشناسد؟ میداند خدایی هست یا نه؟ او از همه بهتر میداند. خدا را آنچنان میشناخت که میگفت: فَبِعِزَّتِک[3](به عزّت خودت قسم). آیا شیطان پیغمبران و عباد مخلَص خدا را میشناسد یا نمیشناسد؟ خیلی هم خوب میشناسد،
[1]. نمل/ 14.
[2]. ص/ 74.
[3]. ص/ 82.
چون میگفت: الّا عِبادَک مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ[1]. یک عده عباد را سراغ داشت که آنها را «عباد مخلَص» مینامید و میگفت: دیگر دستم به آنها نمیرسد. بندگان مخلَص خدا را آنچنان میشناسد که میگوید: ولی من به آنها دسترسی ندارم، هیچ روزنه و نقطه ضعفی در آنها نیست که من در آنها نفوذ پیدا کنم. ائمّه را چطور؟ ائمّه را مثل انبیا، خوب میشناسد. آیا به معاد اعتقاد دارد یا نه؟ یعنی آیا علم دارد که روز قیامتی هست یا نه؟ به آن هم علم و یقین داشت، میگفت: فَانْظِرْنی الی یوْمِ یبْعَثونَ[2]خدایا مرا تا روز قیامت مهلت بده.
این عنصری که خدا و پیغمبران را میشناسد و به معاد هم اعتقاد جازم دارد- این سه رکنی که ما همیشه شرط اسلامیت میدانیم- در عین حال قرآن میگوید کافر است، چون ملاک کفر این نیست که انسان بداند یا نداند، و ملاک اسلام هم این نیست که انسان بداند یا نداند. ملاک اسلام این است که انسان بداند و در مقابل حقیقت تسلیم باشد، و ملاک کفر این است که انسان بداند، حقیقت بر او عرضه شده باشد و او در مقابل حقیقت بایستد و مخالفت کند.
پس این که قرآن در یک جا میفرماید: اعمال کافران مانند تلّی از خاکستر است که باد تندی بوزد، در یک جا میفرماید: مانند سرابی است که «تشنه» او را آب خیال میکند، و در یک جا به ظلمتهایی تشبیه میکند که در اعماق دریاها وجود دارد، همه درباره انسانهایی است که حقیقت بر آنها عرضه شده و در عین حال در مقابل حقیقت ایستادهاند. قرآن در یک جا تابلوی عجیبی را مجسّم میکند: وَ اذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ
[2]. صافات/74.
[3]. ص/ 79.
.
هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِک فَامْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ[4]. میگوید یاد کن آن وقتی را که دست به آسمان بلند میکردند و میگفتند: خدایا اگر سخن این محمّد که مدعی نبوت است حق است و او واقعاً پیغمبر است و راست میگوید و از ناحیه توست[2]، سنگی از آسمان بفرست و ما را ببر که نبینیم. کفر معنایش همین است. میگوید: اگر این حقیقت است، مرا ببر که نبینم.
اما آن طبقات دیگر، یعنی کافرانی که کافرند به معنی این که مسلمان نیستند ولی قاصراناند و به تعبیر خود قرآن «مستضعفان» اند، «مُرْجَوْنَ لِامْرِ اللَّه»شک دکارت
در کتاب عدل الهی این داستان را که در شرح حال دکارت مینویسند، نقل کردهام.
دکارت فیلسوف معروفی است که فلسفه خودش را از شک شروع کرد، یعنی در راهی که از نظر فلسفه میرفت کمکم احساس کرد که به بنبست رسیده است، یکدفعه همه خطها را کور کرد و گفت: از نو و از همان اول شروع میکنم. یکمرتبه شک کرد و گفت: میخواهم در همه چیز شک کنم تا ببینم یقین را از کجا پیدا میکنم. نه تنها در امور مذهبی شک کرد، در سایر امور نیز شک کرد، گفت: شاید خدا نباشد، پیغمبرانی
[1]. انفال/ 32
[2]. در اینجا انسان با خود میگوید لابد دست به دعا بلند کرده که: خدایا اگر این پیغمبر از ناحیه توستپس نوری در دل من وارد کن و به من توفیق تبعیت بده.
نباشند، اصلًا شاید دنیایی وجود نداشته باشد، رنگ و حجم و جسم و حرارت وجود نداشته باشد، همه اینها خیال باشد. مگر نه این است که انسان گاهی در خواب یک دنیای بسیار وسیع و عظیمی را میبیند که در عالم خواب شک نمیکند که آنچه میبیند حقیقت است اما وقتی بیدار میشود میبیند همه آنها خیال بوده است؟ بعد گفت: ولی در هرچه شک کنم در یک چیز نمیتوانم شک کنم و آن این که «شک میکنم»؛ در این که «شک میکنم» نمیتوانم شک بکنم، پس شکی وجود دارد و شخص شککنندهای وجود دارد که من هستم. پس اگر هیچ چیز در جهان وجود ندارد، من و شکم وجود داریم. بعد گفت: پس یک نقطه پیدا کردم. حالا پایم را روی این نقطه میگذارم و این را پله اول قرار میدهم و قدم به قدم جلو میروم. بعد آمد درباره خودش بررسی کند، گفت: من که هستم، شک من هم که وجود دارد؛ آیا اگر هیچ چیز وجود نداشته باشد، من و شک من میتواند وجود داشته باشد، یا یک چیز دیگری هم باید وجود داشته باشد تا من و شکم وجود داشته باشیم؟ دید نه، باید چیز دیگر هم وجود داشته باشد. قدم به قدم جلو رفت- که داستانش مفصل است- و دید خدا را نمیتواند انکار کند، خدا وجود دارد، روح وجود دارد، جسم وجود دارد، و کمکم خیلی از چیزهایی را که قبلًا هم قبول داشت قبول کرد و خیلی از چیزها را قبول نکرد. رفت سراغ مذاهب (اینجاست که انسان احساس میکند که او واقعاً مرد باانصافی است). مذاهب محیط خودش را یک یک بررسی کرد و معتقد شد که مذهب مسیح در میان مذاهب موجود بهترین مذهب است، ولی گفت: من نمیگویم مذهب مسیح بهترین مذهب جهان است،