بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 151

نباشند، اصلًا شاید دنیایی وجود نداشته باشد، رنگ و حجم و جسم و حرارت وجود نداشته باشد، همه اینها خیال باشد. مگر نه این است که انسان گاهی در خواب یک دنیای بسیار وسیع و عظیمی را میبیند که در عالم خواب شک نمیکند که آنچه میبیند حقیقت است اما وقتی بیدار میشود میبیند همه آنها خیال بوده است؟ بعد گفت: ولی در هرچه شک کنم در یک چیز نمیتوانم شک کنم و آن این که «شک میکنم»؛ در این که «شک میکنم» نمیتوانم شک بکنم، پس شکی وجود دارد و شخص شککنندهای وجود دارد که من هستم. پس اگر هیچ چیز در جهان وجود ندارد، من و شکم وجود داریم. بعد گفت: پس یک نقطه پیدا کردم. حالا پایم را روی این نقطه میگذارم و این را پله اول قرار میدهم و قدم به قدم جلو میروم. بعد آمد درباره خودش بررسی کند، گفت: من که هستم، شک من هم که وجود دارد؛ آیا اگر هیچ چیز وجود نداشته باشد، من و شک من میتواند وجود داشته باشد، یا یک چیز دیگری هم باید وجود داشته باشد تا من و شکم وجود داشته باشیم؟ دید نه، باید چیز دیگر هم وجود داشته باشد. قدم به قدم جلو رفت- که داستانش مفصل است- و دید خدا را نمیتواند انکار کند، خدا وجود دارد، روح وجود دارد، جسم وجود دارد، و کمکم خیلی از چیزهایی را که قبلًا هم قبول داشت قبول کرد و خیلی از چیزها را قبول نکرد. رفت سراغ مذاهب (اینجاست که انسان احساس میکند که او واقعاً مرد باانصافی است). مذاهب محیط خودش را یک یک بررسی کرد و معتقد شد که مذهب مسیح در میان مذاهب موجود بهترین مذهب است، ولی گفت: من نمیگویم مذهب مسیح بهترین مذهب جهان است،


صفحه 152

چون من نمیدانم در جهان چه مذاهبی وجود دارد[1]شرط مقبول واقع شدن عمل

بعد از دانستن این مطلب، درباره مقبول واقع شدن اعمال انسان در درگاه الهی و به تعبیر قرآن بالا رفتن عمل انسان توضیح میدهیم. اصلًا معنی مقبولیت [عمل، همان بالا رفتن آن است.] قبول کردن خدا مثل قبول کردنهای ما نیست که یک امر قراردادی باشد. ماهیت و واقعیت اعمالی که انسان مرتکب میشود، به درجه اخلاص انسان، نیت انسان و پاکی روح انسان بستگی دارد. یک وقت هست که عمل به سوی خدا بالا میرود (الَیهِ یصْعَدُ الْکلِمُ الطَّیبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یرْفَعُهُ)[2]و یک وقت هست

[1]. سیصد و پنجاه سال پیش مثل حالا نبوده. تازه حالا هم هنوز حقایق نسبت به همه جهان مکشوفنیست تا چه رسد به آن وقت.

[2]. فاطر/ 10.


صفحه 153

که عمل انسان بالا نمیرود بلکه پایین میرود (... انَّ کتابَ الْفُجّارِ لَفی سِجّینٍ)[1].

در روایت هست یک نماز ما میخوانیم؛ یک وقت هست که این نماز ما یک تجسم نورانی پیدا میکند، بالا میرود و پردههای هفتگانه (هفت حجاب) را پاره میکند. یک وقت هم هست که نماز ما به صورتی است که- در حدیث است- ملائکهای که مأمور بالا بردن هستند، وقتی که آن را به یک مقام بالاتر عرضه میکنند، آن مقام بالاتر میگوید: لَفّوهُ فی خِرْقَةٍ این را در یک پارچهای بپیچید و بکوبید به سر خوانندهاش. خیلی نمازها هست که به جای این که بالا برود پایین میرود[2]. در روایت است که انسان گاهی یک عمل خیر را به قصد قربت انجام میدهد، مثلًا به قصد قربت و واقعاً «قربةً الی اللَّه» از یک نفر دستگیری میکند. این عمل او میشود یک عمل نورانی و در مقامات بالا جای میگیرد. ولی بعد شیطان وسوسه میکند، با این که در حین عمل قصد ریا نداشته و ریا هم نکرده و عملش پاک بوده اما ریای بعد از عمل میکند. در مجلسی مینشیند، یک خیال در ذهن اوست. این خیال مثل یک گربهای که او را در یک جوال کرده باشند و میخواهد بیرون بیاید، میخواهد زود خودش را بیرون بیندازد و به مردم بگوید که «بله، اطلاع پیدا کردیم فلان کس گرفتار است، ما هم به نوبه خودمان کمک کردیم.»

دستور میرسد یک درجه عمل او را پایین بیاورید. [این کار تکرار میشود.] دفعه سوم دستور میرسد که آن عمل را از بالا بردارید و بگذارید در سجّین، در جهنم، یعنی عملی میشود در ردیف شرابخواری. همان عملی که در ابتدا بالا

[1]. مطففین/ 7.

[2]. ما که از عالم غیب خبر نداریم، ولی عالم غیب از این عالم شهادت ما خیلی وسیعتر و فسیحتر ومنظمتر و حسابهایش دقیقتر است.


صفحه 154

آفات عمل صالح

این مقدار [ایمان به خدا و ایمان به آخرت] شرط اصلی [مقبولیت و بالا رفتن عمل] است ولی یک چیزهایی هست که به منزله آفتاند، یعنی یک عمل راست و درست را خراب و فاسد میکنند؛ از جمله همین مسئله عناد و کفری است که عرض کردم.

اگر انسان با حقیقت عناد بورزد، خاصیت عناد این است که اعمال گذشته انسان را حبط میکند. یک نفر مسیحی مؤمن ممکن است عملی را به قصد قربت انجام دهد و مسلّم عملش در نزد خدا ضایع نمیشود، اما اگر همان فرد در جای دیگر معاند باشد یعنی تا سخن از پیغمبر اسلام بیاید فوراً عکسالعمل مخالف نشان بدهد، این کفرش آن عملش را ضایع و باطل میکند. همچنین یک نفر سنی ممکن است یک عمل را به قصد قربت انجام بدهد و عملش پاک و


صفحه 155

پاکیزه بالا برود اما اگر مسئله امامت امیرالمؤمنین بر او عرضه شد و قبول نکرد یعنی عناد ورزید، قطعاً اعمالش همه به هدر رفته است.

نه تنها عناد این کار را میکند، خیلی چیزهای دیگر هم خود ما داریم [که اعمالمان را هدر میدهد.] نباید خیال کرد این مسئله فقط مربوط به آنهاست. لازم نیست عناد تنها در مورد نبوت یا امامت یا توحید باشد، در موارد دیگر هم همین طور است. ممکن است انسان به نحو دیگری معاند باشد. فرض کنید کسی یک مسئلهای از من میپرسد و من جوابی میدهم. از یک نفر دیگر هم همان مسئله را میپرسد و او جواب دیگری میدهد. بعد به من میگویند: فلان کس جواب مسئله را این طور داد. تا به من گفتند، با این که من خودم بهتر از دیگران میفهمم که او درست گفته اما حاضر نیستم خودم را بشکنم و بگویم: ببخشید، من اشتباه کردم، ایشان درست فرمودند، بلکه شروع میکنم به توجیه و تأویل کردن و میخواهم به هر نحوی شده حرف او را خراب کنم و حرف خودم را به کرسی بنشانم. این هم خودش درجهای از عناد است. در این صورت نمیتواند نماز من نماز درستی باشد در حالی که من اینقدر خودخواه و معاندم که حاضر نیستم نسبت به این که مسئلهای را دیگری بهتر از من جواب داده تسلیم باشم و [به اشتباه خود] اعتراف کنم.

حسادت هم همین طور است. پیغمبر اکرم فرمود: انَّ الْحَسَدَ لَیأْکلُ الْحَسَناتِ کما تَأْکلُ النّارُ الْحَطَبَ[1]حسد، حسنات انسان را میخورد آنچنان که آتش هیزم را؛ یعنی انسان حسناتی انجام میدهد و در دیوان اعمالش حسنات زیادی هست، بعد مرتکب یک حسادت میشود، تمام آنها محو و نابود میشود. در حدیثی پیغمبر اکرم در مورد بعضی از اعمال

[1]. اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب الحسد، حدیث 2.


صفحه 156

جزای عمل کافر

پس اگر کافر ایمان به خدا نداشته باشد و به قیامتی معتقد نباشد و کاری را برای عالم بالا انجام ندهد عملش بالا نمیرود، و اگر [اهل کتاب بود و] کاری را برای عالم بالا انجام داد ولی کفر عنادی و کفر جحودی داشت، خود این کفر جحودی عملش را بعد از این که مأجور بوده از بین میبرد، همین طور که اعمال ما را مثلًا حسادت از بین میبرد. اعمال خیری که [چنین کافری] مرتکب میشود اگر به قصد خدا نباشد و قصد قربت [در کار] نباشد توخالی و پوچ و سراب است؛ خیال میکند کاری کرده ولی وقتی که چشم به آن جهان باز کرد میبیند تمام این اعمالی که او آنها را خیر و مفید به حال خودش خیال میکرد، بیروح و بیمعنی و مرده است، اینها همه سراباند و او خیال میکرده آب است. دیگر وای به حال انسانی که کافر باشد،کفرش هم کفر جحودی و عنادی باشد و گناه هم مرتکب بشود، کافر در حال کفر مرتکب گناه بشود، آن دیگر «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» است. قرآن برای این دسته مثل عجیبی ذکر میکند: [مثل آنها مثل] تاریکی اندر تاریکی است؛ میفرماید: اوْ کظُلُماتٍ فی بَحْرٍ لُجِّی. دریایی را در نظر میگیرد که آن دریا «لُجّی» باشد یعنی قسمتی از آن یا همه آن، عمق بسیار زیادی داشته باشد. چرا قرآن مثال به دریای عمیق ذکر میکند و میگوید ظلماتی در عمق دریایی عمیق؟ برای این که اگر ما بخواهیم مثالی ذکر کنیم برای جایی که در آنجا نور به هیچ وجه


صفحه 157

وجود نداشته باشد و انسان را در جایی ببرند که هیچ نور وجود نداشته باشد، آنجا عمق یک دریای عمیق است که انسان را در عمق آن دریا فرو ببرند.

امروز بهتر از گذشته ثابت شده است که نور در آب نفوذ میکند، یعنی نور همین طور که هوا را روشن میکند آب را هم روشن میکند چنان که شما کف حوضی را که آب صاف داشته باشد میبینید، چون نور همان طور که مثلًا در بلور نفوذ میکند در آب نفوذ میکند و تا کف حوض میرسد. اما میگویند در دریاهای خیلی عمیق، از عمق چند هزار متر بیشتر، دیگر اساساً نور هیچ نفوذی ندارد، آنجا ظلمت مطلق است.

در قدیم خیال میکردند در طبقات زیرین اقیانوسها دیگر جانداری وجود ندارد، چون نور به هیچ وجه به آنجا نمیرسد و فشار آب هم خیلی زیاد است، ولی امروز کشف شده که با این که نور خورشید به آنجا نمیرسد در عین حال جاندار وجود دارد. خدا مخلوقاتی را که آنجا هستند طوری خلق کرده که خودشان از اندرون خودشان نور تولید میکنند و مایحتاج نوری در وجود خودشان تولید میشود.

بنابراین مثال برای جایی که در آنجا نور هیچ وجود نداشته باشد که بتوان فرض کرد انسانی را به آنجا ببرند، یکی «بحر لجّی» است. قرآن نمیگوید «بحر» (دریا) که شامل همه دریاها بشود و بگویند بعضی دریاها نور تا ته آنها میرسد، بلکه میگوید: «بحر لجّی» دریای خیلی عمیق؛ اشاره به بعضی دریاها که عمقشان در حدی است که نور در آنجا نفوذ نمیکند.

ولی قرآن میخواهد بگوید که عواملی از ظلمت بر وجود این گروه از کافران احاطه پیدا کرده است که هرکدام به تنهایی اینها را در ظلمت فرو میبرد. صرفِ این نیست که اینها در ظلمت هستند، بلکه به اصطلاح


صفحه 158

در ظلمتِ چند قبضه هستند و چند عامل روی همدیگر وجود دارد که هرکدام به تنهایی مانع رسیدن نور است: در دریایی عمیق باشند، آنجا که نور نمیرسد؛ بعلاوه سطح دریا هم آرام نباشد، دائماً امواجی روی امواج قرار بگیرد که از سطح عادی دریا مثل دو کوه بالا آمده باشد که باز مانع بیشتری برای رسیدن نور است؛ از این هم بالاتر، هوا هم ابری باشد که ابر هم مانع رسیدن نور خورشید یا ماه و ستاره و امثال اینها باشد. این دیگر چقدر ظلمت اندر ظلمت است: ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ. اینها را مثل میآورد که آنچنان ظلمتهایی روی ظلمتهایی بر این کافران احاطه پیدا کرده است که اینها در حکم آدمی هستند که در قعر چنین دریایی باشد که چند عامل روی همدیگر قرار گرفته و مانع رسیدن نور شده است؛ درست عکس آن مثَلی که در آیه نور خواندیم، که گفتیم آن مثَل را چند جور توجیه کردهاند و از جمله- در روایت داشتیم- مثَل مؤمن هم هست:

مَثَلُ نورِهِ کمِشْکوةٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فی زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ کانَّها کوْکبٌ دُرِّی یوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکةٍ زَیتونَةٍ لا شَرْقِیةٍ وَ لا غَرْبِیةٍ یکادُ زَیتُها یضیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نورٌ عَلی نورٍ یهْدِی اللَّهُ لِنورِهِ مَنْ یشاءُ.

آنجا انسانهایی را فرض میکند که در جوّی قرار گرفتهاند که نور است بالای نور (نور فطرتشان، نور نبوت)، روشنایی در روشنایی است. بشر دیگری هم هست که در ظلمتِ فوق ظلمت است: نور فطرت خودش را خاموش کرده است، این خودش یک ظلمت؛ ظلمت عناد آمده روی آن را گرفته است، ظلمت دیگر؛ و ظلمت ناشی از گناه و معصیتهای متوالی که همان موجها و طغیانهای روحی انسان است (مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ