این نقص منزّه است.
البته در این که هر مخلوقی به زبان حال، حامد و مسبّح خالق خودش است شکی نیست و حرف درستی است. مخلوقات به زبان تکوین، خدا را تسبیح و حمد میکنند و هر اثری حمدگو و تسبیحگوی مؤثّر خودش است. گلستان سعدی هم سعدی را حمد میکند، یعنی به زبان حال میگوید بارکاللَّه به آن که چنین اثر فوقالعادهای را ایجاد کرده. اگر نقصی هم در یک جا باشد، میگوید عالَم الفاظ است و بیش از این دیگر نمیتوانسته. ولی آیا قرآن که میگوید:انْ مِنْ شَیءٍ الّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِتفسیر عارفانه
تفسیر دوم- که من آن را به تفسیر «عارفانه» تعبیر میکنم- میگوید حرف شما درست است که موجودات به زبان حال مسبّح و حامد پروردگارند، ولی قرآن بالاتر از این را میگوید، چون در ادامه آیه میفرماید:وَ لکنْ لا تَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْولی این تسبیح را شما نمیفهمید. تسبیح به زبان حال را که همه میفهمند. بعلاوه قرآن میگوید «هیچ چیزی نیست مگر ...» یعنی همه اشیاء را میگوید نه تنها عاقلها و ذیشعورها را، ولی ضمیر را آنچنان برمیگرداند که گویی همه موجودات عالم عاقلند و شاعر، چون میگوید:وَ لکنْ لا تَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْ. «هُمْ» در زبان عرب ضمیری است که برای اشخاص میآورند نه برای اشیاء، و قرآن با این که سخنش درباره اشیاء است ضمیر را ضمیر اشخاص آورده، یعنی میخواهد بگوید که همه اشیاء از یک نظر اشخاصاند [و شعور دارند.] و در همین آیهای که خواندیم «مرغان» را هم اضافه کرده. اگر «مرغان» نمیبود میگفتیم قرآن میگوید «کسانی که در آسمان و
زمین هستند»؛ «کسانی که در آسماناند» یعنی ملائکه و «کسانی که در زمیناند» یعنی انسانها، مقصود از انسانها هم انسانهای مؤمن است،کلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُهمه اینها به نماز و تسبیح خودشان آگاهند؛ میگفتیم این مانعی ندارد، انسانها و ملائکه به تسبیح خودشان آگاهند. ولی میگوید «... و مرغان»، مرغان را هم داخل کرده است. مرغ که مسلّمْ شعور انسان و شعور ملائکه را ندارد، پس معلوم میشود در عالم مرغان هم یک حسابی هست که ما وارد نیستیم و نمیدانیم.
گفتیم تفسیر اول تفسیر حکیمانه است. حکیم ابونصر فارابی که یکی از حکمای بسیار بزرگ جهان اسلام است، عبارت خیلی شیرینی- ظاهراً در کتاب فصوص- دارد. او همین مطلب را ولی بیشتر با موضوع «زبان حال» بیان کرده است، میگوید: «صَلَّتِ السَّماءُ بِدَوَرانِها وَ الْارْضُ بِرَجَجانِها وَ الْمَطَرُ بِهَطَلانِهِ» آسمان که گردش میکند، با گردش خود به درگاه الهی نماز میبرد. گردش آسمان نماز آسمان است. زمین که تکان میخورد، تکان خوردن زمین نماز زمین است. باران که میریزد، ریزش باران نماز باران است؛ چون روح و حقیقت نماز چیزی جز تسلیم بودن [در مقابل] امر حق و خالصانه و مخلصانه امر او را اطاعت کردن نیست.
میگوید: آسمان که میگردد و زمین که تکان میخورد و باران که میریزد، همه اینها امر پروردگارشان را اطاعت میکنند، نماز آنها همین است.
ولی مولوی که مرد عارفی است و مسائل را عارفانه تفسیر میکند این طور نمیگوید؛ میگوید «انسانهای عادی [تسبیح و تحمید موجودات را] نمیفهمند، واقعاً موجودات جهان خدای خودشان را میفهمند و درک میکنند و میشناسند و تسبیح و حمد میکنند» و این را مکرر و در جاهای متعدد گفته است، از جمله اشعار معروفی است که
مرحوم حاج شیخ عباس قمی هم در مفاتیح نقل کرده است، میگوید:
جمله ذرات عالم در نهان
با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی میروید
محرم جان خدادان کی شوید
در جای دیگر شعرهای خیلی عالیای دارد که متأسفانه همه آن را حفظ نیستم؛ میگوید:
معنی «اللَّه» گفت آن سیبویه
یولِهون فی الحوائج هُمْ لَدیه
«اللَّه» یعنی موجودی که همه موجودات نیاز خودشان را به درگاه او میبرند. بعد میگوید خاک چنین، باد چنین، هوا چنین، دریا چنین و صحرا چنین [و این گونه نیاز خود را به درگاه او میبرند:]
بلکه جمله ماهیان در موجها
جمله پرّندگان بر اوجها
و خلاصه میگوید ذرهای در عالم نیست الّا این که این طور است[1]وجهه مُلکی و وجهه ملکوتی موجودات
حال، آنها که میگویند واقعاً غلغلهای از تسبیح موجودات در ذرات عالم هست مقصودشان چیست؟ آیا مقصودشان این است که در همین فضا الآن صدا پراکنده است- همین طور که امواج رادیو هست- ولی ما
[1]. [اشعار مولوی چنین است:
معنی «اللَّه» گفت آن سیبویه
یولهون فی الحوائج هم لدیه
گفت الِهنا فی حوائجنا الیک
و التمسناها وجدناها لدیک
صد هزاران عاقل اندر وقت درد
جمله نالان پیش آن دیان فرد
هیچ دیوانه فلیوی این کند
بر بخیلی عاجزی کدیه تند؟
گر ندیدندی هزاران بار بیش
عاقلان، کی جان کشیدندیش پیش؟
بلکه جمله ماهیان در موجها
جمله پرّندگان بر اوجها
پیل و گرگ و حیدر اشکار نیز
اژدهای زفت و مور و مار نیز
بلکه خاک و باد و آب و هر شرار
مایه زو یابند، هم دی هم بهار]
نمیشنویم؟ نه، مقصودشان این است که هر موجودی و هر ذرهای که در این عالم هست دو وجهه و دو رو دارد: یک رو به این جهان دارد که در این رو مرده است، و یک رو به جهان دیگر دارد، یک وجهه ملکوتی دارد که در آن رو و در آن وجهه هر موجودی زنده و شاعر است.
میگویند مثلًا چوبی که شما میبینید، همه حقیقت آن را درک نمیکنید. عمیقترین علوم بشر، آنجا که علم بشر به عمق اتمها هم راه پیدا میکند، یک روی این موجود را درک میکند و آن «وجهه مُلکی» این موجود است. همین موجود یک «وجهه ملکوتی» دارد که از دست حس و علم ظاهر بشر خارج است. انسان باید اهل دل و اهل معنا و اهل حقیقت بشود تا آن روی موجودات را هم درک کند. وقتی آن روی موجودات را درک کرد میبیند موجودات چگونه در آن رو همه درّاک و هوشیار و عالم و مسبّح و حامدند. داود که کوهها و مرغها با او تسبیح میگفتند، نه این است که اگر ما کنار داود بودیم صدای کوهها را میشنیدیم (مردم دیگر بودند و نمیشنیدند)، داود گوش دیگری داشت که به باطن و ملکوت اشیاء راه پیدا کرده بود و صدای ملکوت آنها را میشنید. اگر گوش باطن ما باز شود ما هم میشنویم، و خیال نکنید که این یک مطلب به اصطلاح دوری است و فقط پیغمبری باید باشد؛ نه، حتی لزومی ندارد آن شخص پیغمبر باشد.
شنیدهاید که سنگریزه در کف مبارک پیغمبر اکرم تسبیح گفت. از جمله معجزات پیغمبر اکرم این بود که مشتی سنگریزه را به دست گرفتند و مردم دیدند سنگریزهها در مشت پیغمبر تسبیح خدا میگویند. در اینجا معجزه پیغمبر این نبود که سنگریزه را به تسبیح درآورد؛ معجزه پیغمبر این بود که گوش افراد را باز کرد و آنها صدای سنگریزه را شنیدند. آن سنگریزه همیشه تسبیح میگفت؛ معجزه پیغمبر در شنواندن این صدا به
داستان حاج شیخ عباس قمی در وادیالسلام
حال من برای این که نشان دهم که این امور خیلی هم فوقالعاده نیست، یک نمونه نزدیک از کسی که مورد اعتماد و ایمان همه شما و ماست عرض میکنم. همین مرحوم حاج شیخ عباس قمی (رضواناللَّه علیه) که مرد بسیار باتقوایی بوده[1]، این داستان را در قم بالای منبر نقل کرده بود و من آن را از دو نفر از مراجع تقلید زنده حاضر که پای منبرش بودهاند شنیدم (یکی آیت اللَّه گلپایگانی است، ایشان گفتند من خودم پای منبرش بودم). گفته بود: من در جوانی که حالم خوب بود- ولی حالا چنین نیستم- یک وقتی که حالی داشتم رفتم به زیارت وادی السلام در نجف. یک وقت احساس کردم که یک صدای مهیبی از آن دوردستها میآید، درست مثل این که شتری را بخواهند داغ کنند و این شتر نعره بکشد. ولی هرچه اطرافم را نگاه کردم شتری ندیدم اما صدای نعره، عجیب میآمد. وادیالسلام خلوت بود. در این بین متوجه شدم که در آن سر وادیالسلام چند نفر حرکت میکنند. گفتم شاید اینها دارند شتر داغ میکنند. همین طور آرام آرام راه افتادم و به طرف آنها رفتم. دیدم بله،
[1]. ما دوره ایشان را درک نکردیم، به این معنا که تا ایشان در مشهد بودند ما بچه و کوچک بودیم ووقتی که ایشان به قم آمده بودند باز ما در قم نبودیم. وقتی ما به قم رفتیم، ایشان تازه از قم رفته بودند و بعد هم طولی نکشید که درگذشتند و شرف [ملاقات و مصاحبت ایشان] نصیب ما نشد. ولی هرکس که با این مرد بزرگ بوده است، این مرد را به عنوان مجسمهای از تقوا و خداترسی و خداشناسی شناخته بود. افراد شکاک بدبین- که چنین اشخاصی را من دیدهام که اینها به اصطلاح به فلک ایمان پیدا نمیکنند، به همه مردم بدبین هستند و هر آدم عادلی را که بگویید، به او بدبینی دارند- به حاج شیخ عباس که میرسیدند میگفتند: نه، او آدم خوبی است. یک چنین آدمی بود.
داستان شیخ بهایی در تخت فولاد اصفهان
مجلسی اول (پدر مرحوم مجلسی معروف) که او هم مرد بسیار جلیلالقدر و عالم و متقی و فوقالعادهای بوده و از شاگردان شیخ بهایی است نقل میکند که شش ماه قبل از وفات شیخ بهایی، روزی ما در خدمت ایشان به زیارت اهل قبور در تخت فولاد اصفهان- که قبر بابارکنالدین در آن جا بوده و شاید هنوز هم باشد- رفتیم. یک وقت دیدم ایشان رو کرد به ما و گفت: شما چیزی نشنیدید؟ گفتم: نه. دیگر سکوت کرد و حرفی نزد، راه افتاد و آمد. از آن روز ما دیدیم حال شیخ تغییر کرده، بیشتر به خود پرداخته، حال توبه و انابه پیدا کرده و یک حال دیگری غیر از حال سابق دارد.
همه ما شاگردها حدس زدیم هرچه بود، آن روز اتفاق افتاد. ایشان میگوید من از سایر شاگردها جسورتر بودم، قرار شد من از ایشان بپرسم که منشأ این تغییر حالت شما چیست؟ رفتم از ایشان پرسیدم، ایشان گفت: من آن روز وقتی از کنار قبر عبور میکردیم این صدا را از قبر شنیدم که «شیخ در فکر خود باش، مرگت نزدیک است، چرا به خودت نمیپردازی؟» و شش ماه بعد مرد.
سخن پیامبر صلی الله علیه و آله
پیغمبر اکرم فرمود: اول بار که در کوه حرا به من وحی نازل شد و جبرئیل نازل گردید، آیات اول سوره «اقرأ» را آورد:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ.خَلَق الْانْسانَ مِنْ عَلَقٍ.اقْرَأْ وَ رَبُّک الْاکرَمُ.الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ.عَلَّمَ الْانْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ[1].
یکمرتبه احساس کردم که گویا همه جهان دگرگون شده. حرکت کردم و به طرف منزل آمدم. قدم به قدم که برمیداشتم، سنگها و تمام ذرات عالم وجود را میدیدم که به من سلام میکنند و با من حرف میزنند.
اصلًا معنی«اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ» همین است. کجاست که در آنجا نور خدا نباشد، و مگر میشود نور خدا در جایی باشد و آگاهی و شعور و ادراک در آنجا نباشد؟ البته هر موجودی ادراک و شعور و آگاهیاش به آن درجه وجودی خودش بستگی دارد.
[1]. علق/ 1- 5.
بنابراین وقتی که ما میگوییم جمادات حیات ندارند راست میگوییم، نمیخواهیم بگوییم جمادات حیات دارند به آن معنا که نباتات حیات دارند. نباتات حیاتی دارند، حیوانات حیات عالیتری دارند و انسان حیات عالیتر و کاملتری دارد در این رو[1]، و در این رو جمادات هیچ حیاتی ندارند. ولی در آن روی دیگر[2]، جمادات هم دارای نوعی حیات و بینش و دانش و آگاهی هستند و این حقیقتی است که قرآن به ما آموخته است:
الَمْ تَرَ انَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الطَّیرُ صافّاتٍ کلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ.
عرض کردم راجع به این «الَمْ تَرَ» بعضی گفتهاند یعنی «ا لَمْ تَعْلَمْ» آیا نمیدانی؟
که منظورشان این بوده که تسبیح را به زبان حال بدانند، ولی مرحوم فیض در تفسیر صافی[3]از یک مرد بزرگی نقل میکند که در اینجا مخاطبْ شخص پیغمبر است؛ به پیغمبر میگوید: «آیا شهود نکردی؟» یعنی تو که اینها را به شهود درک کردی.
الَمْ تَرَ انَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ[آیا شهود نکردی که] خدا را تسبیح میکند هرکه در آسمانهاست و هرکه در زمین است. در اینجا چون «هرکه» (مَنْ) فرموده است، بعضی گفتهاند این آیه عمومیت ندارد، خصوص ملائکه را در آسمانها و انسان را در زمین شامل میشود، ولی عده دیگری میگویند نه، «مَنْ» در اینجا با «ما» در جای دیگر فرق
[1]. [وجهه مُلکی.]
[2]. [وجهه ملکوتی.]
[3]. ج 3/ ص 439.