بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 181

تفسیر سوره نور (11)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

وَ لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ.الَمْ تَرَ انَّ اللَّهَ یزْجی سَحاباً ثُمَّ یؤَلِّفُ بَینَهُ ثُمَّ یجْعَلُهُ رُکاماً فَتَرَی الْوَدْقَ یخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ وَ ینَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فیها مِنْ بَرَدٍ فَیصیبُ بِهِ مَنْ یشاءُ وَ یصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یشاءُ یکادُ سَنا بَرْقِهِ یذْهَبُ بِالْابْصارِ[1].

از این دو آیهای که تلاوت کردم آیه اول که آیه کوتاهی است و مجموعاً دو جمله است، به منزله تتمّهای است از آیهای که در جلسه قبل تفسیر شد. مفاد این دو جمله این است:

[1]. نور/ 42 و 43.


صفحه 182

جهان صیرورت و شدن

در جمله اول میفرماید:وَ لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِقدرت و فرماندهی تمام آسمانها و زمین از آنِ اوست، همه چیز در قبضه اختیار و در فرمان اوست، هیچ موجودی از موجودات نیست که از تحت نفوذ و فرمان او خارج باشد. جمله دوم:

وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ. «مصیر» از همان ماده «صیرورت» است و صیرورت یعنی از حالی به حالی رفتن، از وضعی به وضعی تغییرشکل دادن، مثل این که میگوییم نطفه علقه گردید و علقه مضغه گردید و مضغه عظام گردید تا بالاخره یک بچه انسان شد؛ جنین صَبی گردید، صبی رجل گردید. جهان ما جهانِ «گردیدن» است، جهانِ صیرورت است. اگر چوبی را در نظر بگیریم، آن چیزی که امروز این چوب هست همیشه این چوب نبوده است، چیز دیگری بوده که «چوب» گردیده است و این چوب هم همیشه چوب باقی نخواهد ماند، باز چیز دیگر خواهد گشت.

یک سؤال هست و آن سؤال این است: این که خاکی آدم بشود، آدمی خاک بشود، آب و خاک و هوایی مثلًا درخت بشوند، درختی حیوان بشود، حیوانی انسان بشود؛ پایان این گردیدنها چیست؟ آیا همین طور یک گردیدنهای بیهدفی است؟

یک چیزی چیزی میشود، باز آن چیز چیز دیگر میشود و آن چیز چیز دیگر و همین طور ...؟ یا نه، پایان همه گردیدنها به سوی خداست و روح و حقیقت معاد هم همین است. این جمله«وَ لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ» در واقع همین مطلب را میگوید: همه چیز از آنِ خداست و به سوی خداست. مفادش با مفاد آیه کریمهای که به دستور خود قرآن وقتی که انسان مصیبتی را


صفحه 183

میشنود آن را تلاوت میکند:«انّا لِلَّهِ وَ انّا الَیهِ راجِعونَ»[1]یکی است، با این تفاوت که در آنجا «انّا»معنی توحید

از جمله دعاهایی که در بین تکبیرات افتتاحیه- یعنی شش تکبیری که خواندن آنها قبل از تکبیرة الاحرام مستحب است- میخوانیم، این دعاست:

لَبَّیک وَ سَعْدَیک وَ الْخَیرُ فی یدَیک وَ الشَّرُّ لَیسَ الَیک وَ الْمَهْدِی مَنْهَدَیتَ، عَبْدُک وَ ابْنُ عَبْدَیک ذَلیلٌ بَینَ یدَیک، مِنْک وَ بِک وَ لَک وَ الَیک.

توحید یعنی این: از توست (همه چیز از توست) و به توست و مال توست و به سوی توست.

حال در این آیات سوره نور دوتا از اینها: «لَک» و «الَیک» [آمده است:]وَ لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ، و چنین به نظر میرسد که این آیه به منزله تعلیل آیه پیش است؛ یعنی آیه پیش که فرمود «همه موجودات[2]تسبیحگوی خداوند و شناسا و ثناگوی خالق خود هستند» دلیلش این است که همه چیز از آنِ اوست و چون از آنِ

[1]. بقره/ 156.

[2]. این که عرض میکنیم «همه موجودات»، به کمک آیات دیگر است.


صفحه 184

اوست به سوی اوست؛ به همین جهت اصلًا وجودشان تسبیح است، صیرورتشان تسبیح است، حرکت و جنبششان تسبیح است. در این زمینه مولوی شعرهای خیلی خوبی دارد، میگوید:

جزءها را رویها سوی کل است[1]

بلبلان را عشق با روی گل است

... آنچه از دریا، به دریا میرود[2]از همان جا کآمد آنجا میرود[3]از سر که سیلهای تیزرووز تن ما جان عشقآمیز رو

«لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ» از آنِ اوست،«وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ»رسالت دین

دین یک رسالتی دارد که این رسالت از غیر دین ساخته نیست؛ یعنی از عقل و علم و فکر بشر این رسالت ساخته نیست و اگر در حدود علم و

[1]. البته تعبیر «جزء» و «کل» اندکی [نارساست]، شعر است دیگر. هر جزئی رویش به کلّ خودش است.

[2]. میگوید این بارانها را شما میبینید چگونه از دریا برمیخیزد، آخر هم برمیگردد به همان جا که بوده است. چون از دریاست، به دریا هم برمیگردد.

[3]. از همان جا که آمده به اصل خودش باز میگردد:

هرکه او مهجور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش


صفحه 185

جهانی که دین ارائه میدهد

یکی از آن رسالتها همین مطلب است که دین- به تعبیر امروزیها- جهانبینی ما را تغییر میدهد، یعنی بینش ما را درباره جهان تغییر میدهد. جهانی که ما با حس خودمان آن را احساس میکنیم و با عقل خودمان آن را درک میکنیم یک جور جهان است؛ جهانی که نور وحی به ما ارائه میدهد همین جهان است اما با یک تار و پود خیلی بیشتری. وحی به ما این جور میگوید:سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِتمام ذرات هستی زبانشان به تسبیح خدا گویاست ولی شما نمیفهمید[1]. بعد در مورد خود انسان (و این مهم است) شناخت عمیقی ارائه میدهد. ما برای

[1]. [ظاهراً نظر استاد به این آیه نیز بوده است: وَ انْ مِنْ شَیءٍ الّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکنْ لاتَفْقَهونَتَسْبیحَهُمْ: اسراء/ 44.]


صفحه 186

دنیای شعور باطن انسان

علمِ امروز هم درباره روح انسان به چنین کشفی نائل شده است. در قدیم غالباً این طور خیال میکردند[1]که جسم من همین چیزی است که دارم میبینم، روح من هم همین است که خودم در درون و ضمیر خودم [مییابم.] از ضمیر و دل خودم که خودم باخبرم! این روح من، این هم جسم من. پس من اگر از هرچه خبردار نباشم از جسم و روح خودم باخبرم. ولی روانشناسی و روانکاوی امروز ثابت کرده است که از روح انسان فقط مقدار کمی برای انسان پیداست و بیشترینِ او از خود انسان مخفی است. این جور مثل میزنند، میگویند شما یک هندوانه یا یک

[1]. این که میگویم «غالباً» برای این است که در قدیم نیز بودهاند افرادی که به حقیقت مطلب رسیدهبودند.


صفحه 187

تمثیل مولوی

مولوی فوقالعاده اعجوبه است، در مسائل روحی عجیب است. با این که این نظریه را روانشناسان در قرن بیستم کشف کردهاند ولی این عارف و خیلی از عارفهای دیگر که در مسائل روحی وارد هستند، به نظیر این مطالب برخورد کردهاند؛ میگوید: ای انسان! تو خیال نکن که باطن خودت را خوب شناختهای! مَثل این جور میآورد، میگوید:

بهر غسل ار در روی در جویبار

بر تو آسیبی زند در آب، خار

گرچه پنهان خار در آب است پست

چونکه در تو میخلد دانی که هست

میگوید آیا اتفاق افتاده که یک وقتی لباسهایت را کندهای، رفتهای در جوی آب که غسل بکنی، آب از اینجا میگذشته، نگاه کردهای، دیدهای آبِ خیلی خوب و صافی است، چیزی هم در آن نیست، ولی سرت را که زیر آب میکنی و میروی ته آب، یکدفعه میبینی سوزشی ناراحتت


صفحه 188

کرد، معلوم میشود خاری در آنجا هست. این خار در داخل آب وجود داشت ولی تو خبر نداشتی. وقتی که رفتی زیر آب و آن خار به تنت خلید [از آن آگاه شدی]، باز هم آن را نمیبینی ولی به دلیل این که میخلد و تو را ناراحت میکند [به وجود آن پی میبری.] بعد میگوید:

خار خار حسها و وسوسه

از هزاران کس بود نی یک کسه[1]

مثال دیگر

مثال دیگری ذکر میکند. در آن مثال انسان را به حوضی تشبیه میکند که در ته آن حوض کثافتهایی (سرگین و امثال آن) جمع میشود، ولی اینها رسوب میکند و تهنشین میشود. صبح زود وقتی انسان میرود سر حوض، به حوض نگاه میکند میبیند آبْ صاف است مثل اشک چشم و تا آن ته حوض پیداست. آدم احساس نمیکند که در اینجا یک چیز دیگری وجود داشته باشد. ولی دو سه ساعتی از طلوع آفتاب میگذرد، آفتاب روی این آب میتابد، حرارتْ سبک را سنگینتر و سنگین را سبکتر میکند، یکمرتبه میبینید از آن ته حوض چه کثافتها بیرون میزند، یکدفعه میبینید چیزی از ته حوض جستن کرد و آمد بالا، یک قطعه سرگین. آدم باور نمیکرد که در ته این حوض به این صافی و پاکی

[1]. مثنوی، دفتر اول.