بعد میفرماید:وَ لَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیکمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أنَّ اللَّهَ تَوّابٌ حَکیمٌاگر نبود فضل و رحمت الهی و این که خداوند تبارک و تعالی توّاب (توبهپذیر) و حکیم است، مطلب طور دیگری بود، یعنی خداوند احکام شدیدی بر شما نازل میکرد؛ یعنی ظاهراً ممکن است شما فکر کنید که آنچه ما در این زمینه برای شما بیان کردهایم دستورهای شدیدی است، ولی بدانید اینها فضل و رحمت الهی و مظهر توبهپذیری الهی است، مصلحت شما چنین ایجاب میکند.
بعد از این، آیات دیگری داریم به نام آیات «افک». افک یعنی تهمت، که مربوط به یک جریان تاریخی است:
یکی از همسران پیغمبر اکرم را در یک جریانی، منافقین مورد اتهام قرار دادند.
آن زن به عقیده اهل تسنن عایشه بوده و به عقیده بعضی از اهل تشیع ماریه قبطیه بوده و به عقیده بعضی دیگر عایشه بوده است. شاید فکر کنید که کار باید بر عکس باشد: باید شیعهها بگویند آن زن متهم عایشه بوده و سنیها بگویند آن زن متهم ماریه بوده است. چرا سنیها اصرار دارند که آن زن متهم عایشه بوده و شیعههای متعصب اصرار دارند که آن زن متهم ماریه بوده است؟ برای این که این تهمت بعد به شکلی درآمد- چه از نظر وضع عمومی مردم و چه از نظر آیات قرآن در شأن آن زن متهم- که برای آن زن متهم یک افتخار به شمار آمد؛ یعنی شک نماند که این اتهام درباره آن زن متهم دروغ بوده و او تطهیر شد و صد در صد معلوم شد که قضیه دروغ است.
این است که اهل تسنن اصرار دارند بگویند آن زن متهم که پاکی او از نظر این عمل زشت، صد در صد ثابت شد عایشه بود و بعضی از شیعهها میخواهند این افتخار را برای ماریه قبطیه ثابت کنند. حال جریان چه بوده است؟ آیات افک را با داستان آن- که مفصل است- ان شاء اللَّه در جلسه بعد برایتان عرض میکنم. و صلّی اللَّه علی محمد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه ...
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما، دلهای ما را به نور قرآن منور بگردان، خیر دنیا و آخرت به همه کرامت کن، اموات ما را غریق رحمت خودت بفرما.
تفسیر سوره نور (2)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
انَّ الَّذینَ جاؤا بِالْافْک عُصْبَةٌ مِنْکمْ لا تَحْسَبوهُ شَرّاً لَکمْ بَلْ هُوَ خَیرٌ لَکمْ لِکلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکتَسَبَ مِنَ الْاثْمِ وَ الَّذی تَوَلّیکبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظیمٌ.لَوْلا اذْ سَمِعْتُموهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِانْفُسِهِمْ خَیراً وَ قالوا هذا افْک مُبینٌ[1].
آیاتِ به اصطلاح «افک» است. «افک» دروغ بزرگی است که بعضی از منافقین برای بردن آبروی رسول خدا این دروغ و تهمت را برای همسر رسول خدا جعل و اختراع کردند. داستانش را قبلًا به تفصیل نقل کردیم[2].
[1]. نور/ 11 و 12.
[2]. [نوار گفتار قبل در دست نیست ولی خلاصه داستان به نقل اهل سنت این است که عایشه همسرپیامبر هنگام بازگشت مسلمین از یک غزوه، در یکی از منزلها برای قضای حاجت داخل جنگلی شد. در آنجا طوق (روبند) او به زمین افتاد و مدتی دنبال آن میگشت و در نتیجه از قافله باز ماند و توسط صفوان- که از دنبال قافله برای جمعآوری از راه ماندگان حرکت میکرد- با تأخیر وارد مدینه شد. به دنبال این حادثه منافقین تهمتهایی را علیه همسر پیامبر شایع کردند.]
اکنون آیات را میخوانیم و نکاتی که از این آیات استفاده میشود- که نکات تربیتی و اجتماعی بسیار حساسی است و حتی لازم و مورد ابتلای خود ما در زمان خودمان است- بیان میکنیم. آیه میفرماید: انَّ الَّذینَ جاؤا بِالْافْک عُصْبَةٌ مِنْکمْ آنان که «افک» را ساختند و خلق کردند، بدانید یک دسته متشکل و یک عده افراد بهم وابسته از خود شما هستند.
قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار میکند که توجه داشته باشید در داخل خود شما، از متظاهران به اسلام، افراد و دستجاتی هستند که دنبال مقصدها و هدفهای خطرناک میباشند و دستهبندی وجود دارد؛ یعنی قرآن میخواهد بگوید قصه ساختن این «افک» از طرف کسانی که آن را ساختند، روی غفلت و بیتوجهی و ولنگاری نبود، روی منظور و هدف بود، هدف هم بیآبرو ساختن و از اعتبار انداختن پیغمبر بود که به هدفشان نرسیدند. قرآن میگوید: بدانید آنها یک دسته بهم وابسته از میان خود شما بودند؛ و بعد میگوید: ولی این شری بود که نتیجهاش خیر بود و در واقع این شر نبود: لا تَحْسَبوهُ شَرّاً لَکمْ بَلْ هُوَ خَیرٌ لَکمْچرا داستان«افک»خیر بود؟
حال چرا قرآن این داستان را خیر میداند نه شر و حال آن که داستان بسیار تلخی بود؛ داستانی برای مفتضح کردن پیغمبر اکرم ساخته بودند و
روزهای متوالی (حدود چهل روز) گذشت تا این که وحی نازل شد و تدریجاً اوضاع روشن گردید. خدا میداند [در این مدت] بر پیغمبر اکرم و نزدیکان آن حضرت چه گذشت!
این را به دو دلیل قرآن میگوید خیر است: یک دلیل این که این گروهِ منافق شناخته شدند. در هر جامعهای یکی از بزرگترین خطرها این است که صفوفْ مشخص نباشد، افراد مؤمن و افراد منافق همه در یک صف باشند. تا وقتی که اوضاع آرام است خطری ندارد؛ یک تکان که به اجتماع بخورد، اجتماع از ناحیه منافقینِ خودش بزرگترین صدمهها را میبیند. لهذا مطلقِ حوادثی که برای جامعه رخ میدهد که در نتیجه آزمایش پیش میآید و باطنها آشکار میشود، مؤمنها در صف مؤمنین قرار میگیرند و منافقها پرده نفاقشان دریده میشود و در صفی که شایسته آن هستند قرار میگیرند، یک خیر بزرگ برای جامعه است.آن منافقینی که این داستان را جعل کرده بودند، آنچه برایشان- به تعبیر قرآن- ماند «اثم» بود (اثم یعنی داغ گناه). داغ گناه روی اینها ماند و تا زنده بودند، دیگر اعتبار پیدا نکردند [و همه میگفتند:] شما همان منافقهایی هستید که آن داستان را جعل کردید. این یک فایده.
فایده دوم: گفتیم که سازندگان داستان، این داستان را آگاهانه جعل کردند نه ناآگاهانه، ولی عامّه مسلمین ناآگاهانه ابزار این «عُصبه» قرار گرفتند. اکثریت مسلمین با این که مسلمان بودند، با ایمان و مخلص بودند و غرض و مرضی نداشتند، بلندگوی این «عصبه» قرار گرفتند ولی از روی عدم آگاهی و عدم توجه، که خود قرآن مطلب را خوب تشریح میکند.
این یک خطر بزرگ است برای یک اجتماع که افرادش ناآگاه باشند. دشمن اگر زیرک باشد خودِ اینها را ابزار علیه خودشان قرار
میدهد: یک داستان جعل میکند، بعد این داستان را به زبان خود اینها میاندازد تا خودشان قصه و حرف و سخنی را که دشمنشان علیه خودشان جعل کرده بازگو کنند. این علتش ناآگاهی است و نباید مردمی اینقدر ناآگاه باشند که حرفی را که دشمن ساخته، ندانسته بازگو کنند؛ این یکی میگوید چنین حرفی را شنیدهام، دیگری میگوید من هم شنیدهام، و همین طور. اینها نمیدانند حرفی که دشمن جعل میکند وظیفه شما این است که همان جا زیرپایتان دفنش کنید. اصلًا دشمن میخواهد این حرف بین مردم پخش بشود. شما باید دفنش کنید و به یک نفر هم نگویید، تا به این وسیله با توطئه[1]سکوتْ نقشه دشمن را نقش بر آب کنید[2].
[1]. [به معنی نقشه]
[2]. مثلًا زمانی شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضیها شایع است و یک وقتی دیدم کسی میگفت: شنیدهام این فلسطینیها ناصبی هستند. «ناصبی» یعنی دشمن علی علیه السلام. ناصبی غیر از سنّی است. سنّی یعنی کسی که خلیفه بلافصل را ابوبکر میداند و علی علیه السلام را خلیفه چهارم میداند و معتقد نیست که پیغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب کرده است؛ میگوید پیغمبر کسی را [به خلافت] نصب نکرد و مردم هم ابوبکر را انتخاب کردند. سنّی برای امیرالمؤمنین احترام قائل است، چون او را خلیفه و پیشوای چهارم میداند و علی را دوست دارد. ناصبی یعنی کسی که علی را دشمن میدارد. سنّی مسلمان است ولی ناصبی کافر و نجس است. ما با ناصبی نمیتوانیم معامله مسلمان بکنیم. حال یک کسی میآید میگوید: شنیدهام این فلسطینیها ناصبی هستند. شنونده به یکی دیگر میگوید، او هم یک جای دیگر تکرار میکند، و همین طور هر کسی میگوید: شنیدهام این فلسطینیها ناصبی هستند. معلوم است، اگر فلسطینیها ناصبی باشند کافرند و در درجه یهودیها قرار میگیرند. هیچ فکر نمیکنند که این، حرفی است که یهودیها جعل کردهاند. در هر جایی حرفی جعل میکنند برای این که احساس همدردی نسبت به فلسطینیها را از بین ببرند. میدانند مردم ایران شیعهاند و شیعه دوستدار علی است و معتقد است هر کس دشمن علی باشد کافر است؛ برای این که احساس همدردی را از بین ببرند، این دروغ را جعل میکنند. در صورتی که در یکی از سفرهایی که به مکه رفته بودیم و فلسطینیها را زیاد میدیدیم، یکی از آنها آمد به من گفت: فلان مسئله از مسائل حج حکمش چیست؟ بعد گفت: من شیعه هستم، این رفقایم سنّیاند. معلوم شد بین اینها شیعه هم وجود دارد. بعد خودشان میگفتند: بین ما شیعه و سنّی هست، شیعه هم زیاد داریم. همین لیلا خالد* معروف شیعه است. در چندین نطق و سخنرانی خودش در مصر گفته من شیعهام. ولی دشمن یهودی یک عده مزدور خود را مأمور میکند و میگوید: شما پخش کنید که اینها ناصبیاند. قرآن بیان کرده که در این موارد- اگر چنین نسبتهایی نسبت به افرادی که جزو شما هستند و مثل شما شهادتین میگویند شنیدید- وظیفهتان چیست.
سخن دوست قدیمی
یک دوست خیلی قدیمی داریم، خانهاش هم خیلی دور دست است. نمیخواهم حتی اسم محلهاش را هم ببرم. پارسال در شبی از شبهای
* [چریک فلسطینی که در چند عملیات هواپیما ربایی شرکت داشت.]
جمعه که من در همین جا تفسیر میگفتم، به اینجا آمده بود و بعد از نماز برای تفسیر نشست. بعد که تفسیر تمام شد و من میخواستم به منزل بروم گفت: ما یک ماشینِ لَکنته داریم، شما را میرسانیم. با همدیگر سوار شدیم. در بین راه گفت: میدانی من برای چه کاری به اینجا آمدم؟ میگفتند در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند، گفتم بروم خودم ببینم واقعاً نمیگویند؟ من گفتم: خدا پدرت را بیامرزد که باز لااقل این قدر حس داشتی که بیایی ببینی آیا میگویند یا نمیگویند. حال یک کسی میآید مثلًا راجع به مسجد الجواد میگوید در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند؛ آن یکی میگوید من هم شنیدهام «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند؛ این به او میگوید و او به یکی دیگر میگوید، یک وقت میبینی همه مردم میگویند: ما شنیدهایم در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند!
اسلام چه میگوید؟ میگوید هر وقت چنین چیزی شنیدی ابداً به زبان نیاور.
اگر دغدغه داری، خودت برو تحقیق کن. تو که حوصله تحقیق کردن نداری دیگر چرا بازگو میکنی؟! حق تحقیق داری، برو تحقیق کن اما حق بازگو کردن نداری.
[میگویند در دهی مسلمان و یهودی با هم زندگی میکردند. از آن ده تا مزاری دو فرسخ راه بود.] یهودیها میگفتند این مزار مال ماست، آن را ما ساختیم. مسلمانها میگفتند خیر، مال ماست. یهودیها میگفتند این مال ماست به دلیل این که مناره ندارد، مسلمانها میگفتند مال ماست به دلیل این که مناره دارد. با همدیگر دعوا و زد و خورد میکردند، دست و سرها شکست و آدمها کشته شد. همیشه به سر و کله همدیگر میزدند اما حالِ این که دو فرسخ بروند ببینند آیا مناره دارد تا مال مسلمانها باشد یا مناره ندارد تا مال یهودیها باشد، نداشتند.