بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 38

جمعه که من در همین جا تفسیر میگفتم، به اینجا آمده بود و بعد از نماز برای تفسیر نشست. بعد که تفسیر تمام شد و من میخواستم به منزل بروم گفت: ما یک ماشینِ لَکنته داریم، شما را میرسانیم. با همدیگر سوار شدیم. در بین راه گفت: میدانی من برای چه کاری به اینجا آمدم؟ میگفتند در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند، گفتم بروم خودم ببینم واقعاً نمیگویند؟ من گفتم: خدا پدرت را بیامرزد که باز لااقل این قدر حس داشتی که بیایی ببینی آیا میگویند یا نمیگویند. حال یک کسی میآید مثلًا راجع به مسجد الجواد میگوید در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند؛ آن یکی میگوید من هم شنیدهام «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند؛ این به او میگوید و او به یکی دیگر میگوید، یک وقت میبینی همه مردم میگویند: ما شنیدهایم در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند!

اسلام چه میگوید؟ میگوید هر وقت چنین چیزی شنیدی ابداً به زبان نیاور.

اگر دغدغه داری، خودت برو تحقیق کن. تو که حوصله تحقیق کردن نداری دیگر چرا بازگو میکنی؟! حق تحقیق داری، برو تحقیق کن اما حق بازگو کردن نداری.

[میگویند در دهی مسلمان و یهودی با هم زندگی میکردند. از آن ده تا مزاری دو فرسخ راه بود.] یهودیها میگفتند این مزار مال ماست، آن را ما ساختیم. مسلمانها میگفتند خیر، مال ماست. یهودیها میگفتند این مال ماست به دلیل این که مناره ندارد، مسلمانها میگفتند مال ماست به دلیل این که مناره دارد. با همدیگر دعوا و زد و خورد میکردند، دست و سرها شکست و آدمها کشته شد. همیشه به سر و کله همدیگر میزدند اما حالِ این که دو فرسخ بروند ببینند آیا مناره دارد تا مال مسلمانها باشد یا مناره ندارد تا مال یهودیها باشد، نداشتند.


صفحه 39

داستان مجعول کتابسوزی اسکندریه

بعد از آمدن اسکندر به مشرق زمین و فتح کردن مصر و ایران و هندوستان، شهری در آنجا ساختند که نام آن «اسکندریه» شد. گروهی مردم عالِم (چون در آن وقت تمدن یونان یک تمدن نیرومندی بود) به آنجا رفتند و کتابخانهای تشکیل دادند و آن کتابخانه در واقع یک مدرسه و حوزه بود و کتابهای بسیار زیادی در آنجا جمع شد. امروز نه تنها تاریخ مسلمین بلکه تاریخ محققان مسیحی این مطلب را روشن کرده است که قبل از آن که مسلمین اسکندریه را فتح کنند، در دو سه نوبت این کتابخانه غارت و آتش زده شد. بعد از آن که امپراطور روم شرقی به مسیحیت گرایش پیدا کرد، چون فلسفه را ضد مسیحیت میدانست، حوزه اسکندریه را متلاشی کرد و این آخرین ضربتی بود که به آنجا زد. شنیدهاید که هفت نفر از فیلسوفان آن حوزه به ایران آمدند و به دربار انوشیروان پناهنده شدند. اساساً کتابخانهای باقی نماند. امروز مورخین


صفحه 40

مسیحی مثل ویل دورانت ثابت کردهاند که قبل از این که مسلمین اسکندریه را فتح کنند، کتابخانه اسکندریه در سه چهار نوبت آسیب دید که وقتی مسلمین رفتند اصلًا کتابخانهای وجود نداشت.

از طرف دیگر جزئیات وقایع فتوحات مسلمین را چه در ایران، چه در مصر و چه در جاهای دیگر، مورخین مسلمان و مسیحی نوشتهاند. مخصوصاً جزئیات وقایع فتح اسکندریه را مورخین مسیحی هم نوشتهاند. بعدها مورخینی در قرن دوم و سوم کتابهای بسیار عظیم مثل تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری و فتوح البُلدان (بَلاذری) نوشتهاند که متعلق به همان قرون اول اسلامی است و سلسله اسنادشان هم منظم و مرتب است یعنی فقط دهان به دهان نبوده است. حتی یک نفر مورخ ننوشته است که کتابخانهای در آن وقت در اسکندریه وجود داشته و مسلمین آتش زدند. ویل دورانت مینویسد: یک کشیش در آن وقت ساکن اسکندریه بوده؛ تمام جزئیات وقایع فتح اسکندریه را کشیش معاصر آن زمان نوشته است؛ کتابش در دست است، هیچ اسمی از کتابسوزی نبرده. یکمرتبه در اواخر قرن ششم هجری (یعنی بعد از ششصد سال) و در قرن هفتم یکی دو نفر مسیحی که مورخ هم نیستند، بدون این که مدرکی نشان بدهند، برای این که این تهمت را از مسیحیت رفع کنند گفتند: وقتی که عمرو عاص به اسکندریه آمد، یک کتابخانه بسیار عظیمی را در آنجا دید، به خلیفه نامه نوشت که تکلیف ما با این کتابخانه چیست؟ خلیفه نوشت که یا آنچه در این کتابهاست موافق با قرآن است، پس قرآنْ ما را بس، و یا مخالف با قرآن است، چیزی که مخالف با قرآن باشد به درد ما نمیخورد، همه را آتش بزن. همه را یکجا آتش زد. بعدها در قرن هشتم و نهم کم کم خود مسلمین هم همین داستان را از این کتابهای مجعول نقل کردند، بدون این که فکر کنند اگر چنین قضیهای میبود لااقل مورخین قرن اول


صفحه 41

و دوم و سوم و چهارم میگفتند.چندین قرینه دیگر بر دروغ بودن این داستان هست که دیگر از بحث خودم دور میمانم. یک وقت من سه سخنرانی در موضوع «کتابسوزی اسکندریه» کردم و دروغ بودن آن را ثابت کردم[1]. شبلی نعمان هم رسالهای در این موضوع نوشته است، و از نظر محققینِ علما و مورخین شک ندارد که این مطلب دروغ است. اما دشمن آگاهانه، ابزارهای دست دشمن هم آگاهانه، ولی دوستانْ ناآگاهانه اینها را نقل میکنند. کار به جایی رسیده که در کتاب فلسفه و منطق سال ششم دبیرستانها[2]وقتی میخواهند برای قضیه منفصله در منطق مثال بزنند میگویند نظیر آن چیزی که خلیفه مسلمانها راجع به کتابخانه اسکندریه گفت: «اگر موافق قرآن است، قرآن ما را بس و اگر مخالف است، چیزی که مخالف قرآن است به درد ما نمیخورد، پس آتش بزنید.» مخصوصاً در کتابهای دبیرستانی آوردهاند که در مغز بچهها فرو برود که مسلمین کارشان کتاب آتش زدن بوده است.

شبلی نعمان میگوید: انگلیسیها که آمدند هندوستان را احتلال کردند و بعد مدارسی تأسیس کردند که روی برنامه خودشان اداره میکردند، در کتابهای منطق وقتی میخواستند برای قضیه منفصله حقیقیه[3]مثال بزنند مخصوصاً همین مطلب را به عنوان مثال ذکر میکردند، برای این که در مغز بچههای مسلمین و بچههای هندوها فرو کنند که شما ملتی هستید که از قدیم کتابها را آتش میزدید. بعد ما

[1]. [رجوع شود به مقاله «کتابسوزی ایران و مصر» در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران. این مقالهتفصیل یافته سخنرانیهای مذکور است.]

[2]. [در زمان حکومت پهلوی.]

[3]. قضیه منفصله حقیقیه مثل «عدد یا جفت است یا طاق» و «الآن یا روز است یا شب».


صفحه 42

میبینیم در کتابهای دبیرستانی ایران هم همین را آوردهاند؛ و ما بدون این که بگوییم این، مدرک و دلیل دارد یا نه، زبان به زبان[1]، دهان به دهان بازگو میکنیم به طوری که هر جا دروغ بودن آن را میگوییم یک عده میگویند: عجب! این قضیه دروغ است؟ ما خیال نمیکردیم دروغ باشد، خیال میکردیم صد در صد راست است.

پس این که قرآن میگوید این داستان خیر است (لا تَحْسَبوهُ شَرّاً لَکمْ بَلْ هُوَ خَیرٌ لَکمْ) یکی از این جهت است که برای شما درس است: مسلمین! قرآنتان را بخوانید و تفسیر کنید و از اینجا پند بگیرید؛ دیگر ناآگاهانه بلندگوی شایعاتی که دشمنان شما برای شما جعل و وضع میکنند قرار نگیرید.

لِکلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکتَسَبَ مِنَ الْاثْمِ. بعد میگوید آن بدبختها که این داستان را جعل کرده بودند، هرکدامشان به اندازه خودشان داغ گناه را کسب کردند، عواقب گناه را متحمل شدند. قرآن میگوید: ولی یک نفر از اینها بود که قسمت معْظم این گناه را او به عهده گرفت[2]: وَ الَّذی تَوَلّی کبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظیمٌ آن که قسمت معْظم این گناه را به گردن گرفت، خدا عذابی بزرگ برای او آماده کرده است. غیر از این داغ بدنامی دنیا که تا دنیا دنیاست به نام «رئیس المنافقین» شناخته میشود، در آن جهان خداوند عذاب عظیمی به او خواهد چشانید.

حال درباره این مسئله که چرا مسلمانان نباید ناآگاهانه بلندگوی شایعات منافقین (یا در زمان ما شایعاتی که یهودیها یا بهاییها و امثال این فرقهها جعل میکنند) باشند، تعبیر قرآن این است: لَوْلا اذْ سَمِعْتُموهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِانْفُسِهِمْ خَیراً.

[1]. تعبیر «زبان به زبان» از قرآن است.

[2]. مقصود عبداللَّه بن ابَی است که عبداللَّه بن ابی بن سَلول هم میگویند.


صفحه 43

دو نکته:

1. مؤمنان نفس واحدند

2. ایمان، ملاک وحدت

نکته دوم این که همچنین نمیگوید چرا «شما» به خودتان گمان خوب نبردید؟

میگوید: چرا «مؤمنین و مؤمنات» به خودشان گمان خوب نبردند؟ اولًا زن و مرد را با هم ذکر میکند، یعنی زن و مرد ندارد، و ثانیاً کلمه «ایمان» را دخالت میدهد؛ میخواهد بگوید ایمان ملاک وحدت و اتحاد است، مؤمنان از آن جهت که مؤمناند نفس واحد هستند، یعنی ملاک وحدت و اتحاد را هم بیان میکند. در واقع میخواهد بگوید: ای


صفحه 44

مردان مؤمن و ای زنان مؤمن، آیا اگر به شما چنین تهمتی زده بودند حاضر بودید تهمتی را که به خودتان زدهاند بازگو کنید؛ هر جا بنشینید بگویید به من چنین تهمتی زدهاند و درباره من چنین حرفی میزنند؟ هیچ وقت درباره خودتان چنین سخنی میگفتید؟ چطور اگر درباره شما حرفی بزنند خودتان میفهمید که باید سکوت کنید و حرف بدی را که مردم برای شما جعل کردهاند دیگر خودتان اشاعه نمیدهید و میفهمید که باید آن را دفن کنید، پس چرا وقتی که درباره برادران و خواهران مؤمن خودتان حرفی را میشنوید، همان کاری را که درباره خودتان میکنید درباره آنها نمیکنید؟ لَوْلا اذْ سَمِعْتُموهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِانْفُسِهِمْ خَیراً وَ قالوا هذا افْک مُبینٌ. آن وقتی که شنیدید، چرا مؤمنین گمان خوب درباره خودشان نبردند؟ چرا وقتی که شنیدند همان جا نگفتند این یک دروغ بزرگی است که جعل شده؟ پیغمبر اکرم یک ماه یا بیشتر سکوت کرد. مسلمانان غافل به جای این که روز اول بگویند «هذا افْک مُبینٌ» این یک دروغ واضحی است که جعل شده است، مرتب بازگو کردند و گفتند «شنیدیم» و آن را نُقل مجلس خودشان کردند. قرآن میگوید: شما روز اول باید میگفتید «هذا افْک مُبینٌ». پس بعد از اینآگاه باشید، این افکها که در میان شما جعل میشود فوراً بگویید «هذا افْک مُبینٌ».

لَوْلا جاؤا عَلَیهِ بِارْبَعةِ شُهَداءَ فَاذْ لَمْ یأْتوا بِالشُّهَداءِ فَاولئِک عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکاذِبونَ. شما در کارتان قانون و حساب دارید، اسلام برای شما وظیفه معین کرده؛ شرعاً وظیفه دارید که هر تهمتی نسبت به یک مسلمان شنیدید مادام که بینه شرعی اقامه نشده است بگویید دروغ است، در نزد خدا دروغ است. مقصود از جمله «در نزد خدا دروغ است» این است که در قانون الهی دروغ است.


صفحه 45

تکلیف ما در مواجهه با افکها

تکلیف بسیار روشنی است. بعد از این ما باید بدانیم اگر فردی درباره فردی یا مؤسسهای حرفی زد ما چه وظیفهای داریم. آیا وظیفه داریم سکوت کنیم؟ نه. آیا وظیفه داریم حتی بگوییم «ما که نمیدانیم، خدا عالم است»، «من چه میدانم، شاید باشد شاید نباشد»؟ نه. آیا وظیفه داریم در مجالس نقل کنیم، بگوییم «چنین چیزی میگویند»؟ به طریق اولی نه. پس وظیفهمان چیست؟ مادام که بینه شرعی اقامه نشده و شرعاً بر ما ثابت نشده است، باید بگوییم دروغ است. فقط وقتی که شرعاً ثابت شد و یقین پیدا کردیم[1]- مثلًا در مورد زنا چهار شاهد عادل و در مورد غیر زنا دو شاهد عادل شهادت دادند که به چشم خودمان دیدیم یا به گوش خودمان شنیدیم[2]- [آنگاه وظیفه مبارزه داریم.] مادام که بینه شرعی نیست، نه حق داریم بازگو کنیم، نه حق داریم بگوییم «نمیدانیم، چه میدانیم، شاید هست، شاید نیست» و نه حق داریم سکوت کنیم، بلکه وظیفه داریم بگوییم دروغ است. هر وقت شرعاً ثابت شد، آنوقت وظیفه ما مبارزه کردن است. البته در هر موردی وظیفهای داریم. در بعضی از مسائل، ما باید مبارزه کنیم، در بعضی از مسائل حاکم شرعی باید وظیفهاش را انجام بدهد، مثل مورد زنا.

قرآن میگوید: ای مسلمین، هم با این زبان به زبان کردن، دهان به دهان کردن، گناه بزرگی مرتکب شدید، ولی خدا از این گناهتان میگذرد و گذشت، متوجه باشید که بعد از این دیگر این کار را نکنید. وَ لَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیکمْ وَ رَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیا وَ الْاخِرَةِ اگر نبود برای شما مسلمانها فضل و رحمت الهی در دنیا و در آخرت، لَمَسَّکمْ فیما افَضْتُمْ فیهِ

[1]. نه یقین گترهای بلکه یقین واقعی.

[2]. این بینه شرعی است.