عالَم آخرت عالَم زنده است
این یک منطقی است در قرآن که اینجا جای آن نیست که درباره آن مفصّل صحبت کنم. قرآن در کمال صراحت میگوید عالم آخرت عالم زنده است. همه چیز عالم آخرت زنده است و در آن دنیا هر چیزی و هر عضوی بر هر عملی که مرتکب شده است گواهی میدهد: دست گواهی میدهد من چه کردم، پا گواهی میدهد من چه کردم، چشم و گوش هریک گواهی میدهند من چه کردم، پوست بدن (حدیث است که کنایه از عورت است) گواهی میدهد من چه کردم؛ حتی به زبان مُهر میزنند: ای زبان! تو ساکت باش، بگذار خود اعضا و جوارح حرف بزنند؛ زبان هم [فقط] به گناهانی که خودش مرتکب شده است گواهی میدهد. قرآن میفرماید: در روزی که زبانهای این افراد (چون گناه اینها گناه زبان بوده) و دستها و پاهایشان علیه ایشان به همان اعمالی که مرتکب شدهاند گواهی بدهند. یوْمَئِذٍ یوَفّیهِمُ اللَّهُ دینَهُمُ الْحَقَزن از نظر عفت، ناموس مرد است
مقصود این است: اگر زنی- العیاذ باللَّه- دامن آلوده از آب دربیاید، شرافت مرد لکهدار میشود ولی خودتان میدانید که اگر مردی آلوده شود به شرافت زن آنقدرها صدمه نمیزند، بلکه [اصلًا] صدمه نمیزند. این خود یک رمز روانی خاصی دارد.
من در یک سلسله مقالاتی که چند سال پیش در یکی از مجلات زنانه راجع به حقوق زن- علیه مطالب خود آن مجله- نوشتم[1]، راز این مطلب را بیان کردم، و بسیاری از دستورهای
[1]. [این مطالب بعداً به صورت کتاب نظام حقوق زن در اسلام تدوین گردید.]
اسلام بر اساس همین مطلب است. اگر زنی آلوده شد، مردْ دیگر نمیتواند ادعای شرافت کند، ولی چقدر زنان پاکی هستند که شوهرهایشان آلوده هستند؛ هیچ وقت مردم آن زن را آلوده حساب نمیکنند، میگویند شوهرش آلوده است به او چه کار؟ شوهرش کثیف است به او چه کار؟ این یک مطلب.
مطلب دوم این است که زن در جهات عفتی، ناموس مرد است ولی در جهات شخصی و فردیاش به مرد ارتباط ندارد؛ یعنی اگر زنی- العیاذ باللَّه- در مسائل عفت آلودگی داشته باشد دامن مرد آلوده میشود، ولی اگر در زنی از نظر ایمان نقصی باشد، این، نقص مرد نیست. مثلًا اگر زنی مؤمن نباشد و در باطن کافر یا منافق باشد، این به مرد ارتباطی ندارد و لهذا قرآن به زن نوح و زن لوط مثَل ذکر میکند که نوح و لوط دو پیغمبر بودند در حالی که زنهای اینها مؤمنه نبودند و وابسته به مخالفین ایشان از نظر فکر و عقیده بودند. اینجا که قرآن میگوید: «خبیثات مال خبیثین است»[1]زنهای ناپاک مال مردان ناپاک است و زنان پاک مال مردان پاک است، این ناظر به پاکی ناموسی است؛ یعنی مردِ ناپاک است که غیرت را از دست میدهد و زن ناپاک را میپذیرد و ناراحت نیست که زنش ناپاک باشد، ولی مرد پاک امکان ندارد که زن ناپاک را بپذیرد. این است که طبعاً یک نوع انتخاب صورت میگیرد. این بیانِ حکم شرعی نیست، بلکه قرآن یک قانون طبیعی را بیان میکند: طبعاً این طور است که پاکها سراغ پاکها میروند و ناپاکها سراغ ناپاکها. شما ببینید جوانان پاک دنبال دخترهایی میروند که پاک باشند و دخترهای پاک هم شوهر پاک را میپسندند، اما یک جوان آلوده و کثیف
(1). نور/ 26.
هیچ اهمیت نمیدهد که با دختری ازدواج کند که دهها جوان دیگر- به اصطلاح خودشان- او را «تجربه» کردهاند. روح کثیف یک مرد کثیف، یک زن کثیف را میپسندد و روح کثیف یک زن کثیف، یک مرد کثیف را میپسندد، ولی روح پاک یک مرد پاک، زن پاک را برای خود انتخاب میکند و روح پاک یک زن پاک، مرد پاک را انتخاب میکند.
[قرآن خطاب به مردم زمان پیامبر اکرم میفرماید] شما درباره پیغمبر و ناموس پیغمبر دارید چه حرفی میزنید؟! محال و ممتنع است که چنین ناپاکیهایی در خاندان یک پیغمبر راه پیدا کند. کفر ممکن است در خاندان یک پیغمبر راه پیدا کند یا پسر یک پیغمبر کافر بشود، ولی فسق محال است. و صلّی اللَّه علی محمّد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاجلّ الاکرم یا اللَّه ...
خدایا دلهای ما را به نور قرآن منوّر بفرما، نیتهای ما را خالص کن، ما را با حقایق قرآن آشنا بگردان.
تفسیر سوره نور (4)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
یا ایهَا الَّذینَ امَنوا لا تَدْخُلوا بُیوتاً غَیرَ بُیوتِکمْ حَتّیتَسْتَأْنِسوا وَ تُسَلِّموا عَلیاهْلِها ذلِکمْ خَیرٌ لَکمْ لَعَلَّکمْ تَذَکرونَ.فَانْ لَمْ تَجِدوا فیها احَداً فَلاتَدْخُلوها حَتّییؤْذَنَ لَکمْ وَ انْ قیلَ لَکمُ ارْجِعوا فَارْجِعوا هُوَ ازْکیلَکمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلونَ عَلیمٌ.لَیسَ عَلَیکمْ جُناحٌ انْ تَدْخُلوا بُیوتاً غَیرَ مَسْکونَةٍ فیها مَتاعٌ لَکمْ وَ اللَّهُ یعْلَمُ ما تُبدونَ وَ ما تَکتُمونَ[1].
در یکی از جلسات گذشته عرض کردم که قرآن کریم برای مسئله عفاف، یعنی پاکی و نزاهت روابط جنسی در میان افراد، اهمیت فراوانی قائل است
[1]. نور/ 27- 29.
راه تأمین عفاف از نظر اسلام
راهی که اسلام برای تأمین این منظور پیشنهاد کرده است شامل دو چیز است: اول یک سلسله تدابیر برای آرام نگه داشتن غریزه، و دوم یک سلسله تدابیر دیگر به عنوان مجازات. آیات اوّلی که تفسیر کردیم مجازات فحشا را بیان کرد: الزّانِیةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدوا کلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ.دو مثال
مثالی برای این مطلب میزنم: از مقررات لازم، همین مسئله سرعت و سبقت در رانندگی است. دائماً توصیه میشود که رانندگان در داخل شهر از فلان سرعت (مثلًا 40 کیلومتر در ساعت) بیشتر نرانند. اگر کسی تخلف کرد و ما جریمه سنگینی برایش قائل شدیم، هر مقدار هم جریمه
سنگین باشد چنانچه علل وقوع این جرم بررسی نشود مجازات کافی نیست، مخصوصاً در امر رانندگی که اصلًا خودش هم یک مجازاتی دارد یعنی «مجازاتُها مَعَها» است، برای این که آن کسی که سرعت و سبقت میگیرد و دیوانهوار در شهر یا بیابان حرکت میکند خودش بیش از همه در معرض خطر است؛ هم آن ماشین و ثروتش در معرض خطر است و هم جانش. ولی در عین حال نه خطر جانی [و مالی] خودِ عمل مانع او میشود و نه مجازاتها، چرا؟
برای این که یک سلسله علل دیگر وجود دارد که از آن طرف او را هُل میدهد.
مجازات میخواهد مانند یک افسار مانعش شود، اما آن عللِ دیگر او را تحت فشار قرار میدهد.
مثلًا شما یک راننده تاکسی یا کرایه را موعظه کنید که خیلی تند نرو، و یا برایش مجازات قائل شوید، اما اگر او در شرایطی قرار گرفته باشد که یک ماشین اجاره کرده و از صبح که بیرون میآید چنانچه 120 تومان درآمد نداشته باشد زن و بچهاش نباید نان بخورند، چون باید 60 تومان را به صاحب ماشین تحویل دهد و الّا فردا ماشین را در اختیارش نمیگذارد و 30 تومان هم خرج بنزین و استهلاک و غیره کند، پس 90 تومان باید برای این مخارج حساب کند و لااقل 30 تومان دیگر باید دربیاورد که برای زن و بچهاش خرجی داشته باشد؛ اگر او را هزار جور موعظه کنید و بگویید جان خودت در خطر است، فلان مقدار تو را جریمه میکنند و زندانت میبرند، در مقابل آن فشار که حتماً باید 30 تومان به خانه ببرد و اگر نبرد روی دیدن زن و بچهاش را ندارد چکار میتواند بکند؟ باز او از صبح زود پایش را روی گاز میگذارد و به سرعت در خیابانها حرکت میکند. به هرحال باید آن 120 تومان دربیاید، یک جبر بر وجودش حکومت میکند. این است که مجازات سرش نمیشود و موعظه هم در اینجا دیگر مؤثر نیست. پس اگر ما
بخواهیم جلو او را بگیریم سنگین کردن مجازات کاری را درست نمیکند، از راه علل و موجباتش باید وارد شویم. وقتی از راه علل و موجبات وارد شدیم، مثلًا کاری کردیم که او با روزی 7- 8 ساعت به آرامی کار کردن، خرج زن و بچهاش را دربیاورد او هم دیوانه نیست که جان خود و سرمایهای را که در اختیارش است به خطر بیندازد و یا خود را گرفتار زندان کند. این مسئله در دزدیها هست، در شرابخواریها هست، در زناها و آدمکشیها هست، در همه [جرمها و جنایتها] هست.
پس موجبات را باید از بین برد. مثلًا از این طرف بگوییم شراب نخورید و دائماً در صفحه حوادث روزنامهها [نتایج سوء آن را] بنویسند[1](و هر کسی که نگاه میکند میفهمد که این مطلب بسیار منطقی است)، اما از طرف دیگر تمام موجبات تشویق به شرابخواری وجود داشته باشد؛ در تمام غزلها، تصنیفها و شعرها دعوت به میخوارگی و شرابخوارگی باشد و در تمام مجالس، این امر جزء تعین باشد و تشویق به شرابخواری شود و مغازه مشروبفروشی از هر مغازه دیگری زیادتر باشد[2]، قدم به قدم که هر جوانی میرود یک تابلوی دعوت وجود داشته باشد که از آن «و غیره» ها در اینجا وجود دارد، تشریف بیاورید! اینها کار خودش را میکند.
مسئله عفاف و زنا هم از این قبیل است. اسلام برای زنا مجازات شدید قائل است ولی در عین حال دیدید که اسلام روی مجازات، زیاد تکیه نکرده است و لهذا طریق ثابت شدن را خیلی دشوار و مشکل قرار
[1]. آمار که میگیرند میبینند در پنجاه درصد جرمها، جنایتها، آدمکشیها، بیعفتیها و تصادفات، مستی وشرابخواری دخالت دارد.
[2]. اخیراً شنیدم که طبق آمار دقیقی که به دست آوردهاند، در تهران و شمیرانات بیش از سی هزارمشروب فروشی وجود دارد. [خواننده محترم توجه دارد که این سخنرانی در سال 1349 و قبل از انقلاب اسلامی ایراد شده است.]
داده و نخواسته که افراد بروند تجسس کنند و ببینند چه کسی زنا میکند و چه کسی زنا نمیکند. این کار را اسلام زشت میداند. البته اگر زنا ثابت شد مجازات شدید برایش قائل شده است، اما نمیخواهد جلوی زنا را از راه مجازات بگیرد و نمیخواهد مردم را تشویق به تجسس و تحقیق کند، و اساساً اسلام با تجسس و تحقیق از گناه، مطلقاً مخالف است، با جاسوسی کردن برای کشف گناهان مردم مخالف است: وَ لا تَجَسَّسوا[1].
پس اسلام از چه راه با پیدایش گناه مبارزه میکند؟ راههای متعددی دارد.
موعظه، امر به معروف، نهی از منکر، و خود تربیت که اصلًا مردم را این طور باید تربیت کرد، در جای خود [مؤثر] است. یکی دیگر این است که اصول زندگی را بر اساسی قرار میدهد که موجبات غِوایت و گمراهی و موجبات تشویق و تهییج به گناه پیدا نشود. مسئله عفاف از همین قبیل است. در جلسات گذشته گفتیم اسلام از طرفی کوشش میکند غریزه از طریق ازدواج مشروع اشباع شود، با عزوبت و تجرد در حد اکثر مخالفت میکند (در چند آیه بعد خواهیم خواند: وَ انْکحُوا الْایامی مِنْکمْ وَ الصّالِحینَ مِنْ عِبادِکمْ وَ امائِکمْ[2]) و تشویق به ازدواج میکند که حتماً و حتماً پسر و دختر باید ازدواج کنند (این مسئله «باید» باشد تا در آن آیه تشریح کنم) و به عبارت دیگر از یک طرف برای این که موجبات بیعفتی فراهم نشود ازدواج را تشریع کرده و با عزوبت و تجرد در هر شکلی مخالف است[3]، ولی از طرف دیگر آیا تنها ازدواج کافی است؟
[1]. حجرات/ 12.
[2]. نور/ 32.
[3]. این که اسلام ازدواج موقت را اجازه داده، نه برای شهوترانی یک عده افرادی است که یک زن دارند- و گاهی دو و سه و حتی چهار زن دارند- و برای تنوع دنبال ازدواج موقت میروند که به ثواب نائل بشویم! نه، برای اینها ثواب ندارد، گناه هم دارد. در شرایطی که زمینه برای ازدواج دائم فراهم نیست- چون ازدواج دائم شرایط سنگینی دارد- و از طرف دیگر اسلام با فحشا یعنی با ارتباط جنسی بدون قید و شرط هم مخالف است، اسلام ازدواج موقت را اجازه داده است. ازدواج موقت عبارت است از نوعی ازدواج با تعهدهایی، منتها تعهدهای آزاد، یعنی تعهدها بستگی دارد به شرایطی که طرفین با توافق به یکدیگر تحمیل میکنند، مثلًا تکلیف بچه را روشن میکنند و این که زن باید حتماً عده نگه دارد. اسلام این را اجازه داده است برای این که در آنجا که ازدواج دائم میسور نیست، دیگر در عزوبت و تجرد به سر نبرند که عزوبت و تجرد، خودش خود به خود مفاسدی دارد.