اذن
ما یک سلسله آیات مربوط به زنان پیغمبر در سوره احزاب داریم که آنها را در اصطلاح فقه و حدیث آیات حجاب مینامند. در این آیات دستور خاصی راجع به زنان پیغمبر بیان شده است. اما آیات [مورد بحث] در اصطلاح فقه و حدیث به نام آیات حجاب معروف نیست ولی در آنها دستور پوشش زن در مقابل مرد و همچنین دستور ستر عورت، هم برای زن و هم برای مرد، بیان شده است. ولی قبل از این آیات سه آیه دیگر داریم که مربوط به «اذْن» است که اگر مردی میخواهد وارد خانه کسی شود، بدون اعلام و اذن قبلی حق ورود ندارد. این سه آیه اختصاص به موضوع زن ندارد ولی قسمت عمدهاش به موضوع زن ارتباط دارد. آیه این است: یا ایهَا الَّذینَ امَنوا لا تَدْخُلوا بُیوتاً غَیرَ بُیوتِکمْ حَتّی تَسْتَأْنِسوا وَ تُسَلِّموا عَلی اهْلِها ای اهل ایمان! هرگز به خانهای غیر از خانه شخصی خودتان (خانه خودتان مستثنی است) و حتی به خانه پدر و مادر و خواهرتان- و به خانه برادرتان به طریق اولی- سرزده وارد نشوید مگر
آن که قبلًا استیناس کنید و بر اهل آن خانه سلام کنید. ( «استیناس کنید» یعنی انس و الفت و آرامش اهل آن خانه را جلب کنید.)
این یک نکته بسیار روشنی است که زندگی داخلی و خانوادگی هرکس مخصوص خودش است و هرکسی از هر کس دیگر برای داخل زندگی خود رودربایستی دارد و لهذا اگر کسی سرزده داخل زندگی انسان شود، انسان یک حالت فزع و دستپاچگی پیدا میکند. قرآن میگوید این کار را نکنید، سرزده به خانه کسی وارد نشوید، قبلًا استیناس کنید، یعنی کاری کنید که فزع آنها از بین برود، یعنی خبر و اطلاع بدهید.
در قدیم معمول نبوده است که درِ خانهها را ببندند (و الآن در بعضی دهات همین طور است). در شهرها معمول است که درِ خانهها از پشت بسته است و اگر کسی سرزده هم بخواهد وارد شود در باز نیست؛ باید زنگ و یا کوبه در را بزند تا در را باز کنند. عرب جاهلیت هرگز رسم نداشت که وقتی میخواهد داخل خانه کسی شود اطلاع بدهد و اجازه بگیرد و این اجازه گرفتن را دون شأن و کسر شأن خود میدانست. اسلام این دستور را آورد که هیچ وقت به خانه کسی سرزده وارد نشوید (حالا ما که وارد نمیشویم چون اصلًا در بسته است، اگر در باز هم باشد وارد نشوید) وَ تُسَلِّموا عَلی اهْلِها و سلام هم بکنید، بدون سلام وارد خانه کسی نشوید.
وظیفه هر واردی است که بر مورود سلام کند و هرکس که به خانه کسی وارد میشود باید بر اهل خانه سلام کند.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این سنت را برقرار کرد، فرمود هرطور هست وقتی داخل خانه کسی میشوید قبلًا خبر بدهید که آنها خودشان را جمع و جور کنند و تا اجازه نداده و نگفتهاند «بفرمایید» داخل خانه نشوید. منتها فرمود یک کاری کنید که هم فال باشد و هم تماشا. ممکن
است وقتی شما میخواهید وارد خانهای بشوید اعلام کنید من میخواهم داخل خانه شوم و به اصطلاح تَنَحنُح کنید. ولی چرا این کار را بکنید؟ ذکر خدا بگویید، مثلًا بگویید «اللَّه اکبر» و یا «سبحان اللَّه». امروز در میان ما معمول است که میگوییم «یا اللَّه» و رسم خوبی هم هست، اگرچه کمکم در فرنگیمآبها «یا اللَّه» گفتن منسوخ شده، ولی باید بدانید که این سنتی است اسلامی.
هم سلام کردن [در میان آنها] منسوخ شده است و هم «یا اللَّه» گفتن، و این چیز عجیبی است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رسمشان همیشه این بود که هیچ خانهای را بدون کسب اجازه داخل نمیشدند و این استیناس را بیشتر از همان راه سلام انجام میدادند.
حتی به خانه دخترش حضرت زهرا (سلام اللَّه علیها) بدون اجازه وارد نمیشد؛ پشت در خانه میایستاد و با صدای بلند فریاد میکرد: السَّلامُ عَلَیکمْ یا اهْلَ الْبَیتِ. اگر جواب میدادند و میگفتند «بفرمایید» داخل میشد و اگر جواب نمیدادند بار دوم صدا میکرد، شاید نشنیده باشند: السَّلامُ عَلَیکمْ یا اهْلَ الْبَیتِ. اگر جواب نمیدادند، احتیاطاً- که نکند نشنیده باشند- بار سوم سلام میکرد، و اگر بار سوم هم جوابی نمیآمد برمیگشت، میگفت: یا نیستند یا وضعشان به گونهای است که مقتضی نیست کسی را بپذیرند و دیگر بدش هم نمیآمد.
ذلِکمْ خَیرٌ لَکمْ لَعَلَّکمْ تَذَکرونَداستان ثَمُرة بن جُندَب
در این زمینه داستانهایی هست که شنیدهاید. داستان سَمُرة بن جُندَب- که آدم بدذاتی بود و بعدها هم در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام و در دوره
معاویه خیلی بدذاتی کرد- معروف است. او در زمان پیغمبرخدا صلی الله علیه و آله یک درخت خرما در باغ یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت. به حکم این که درخت او در آن زمین بود حق مرور داشت و حق داشت از درختش خبر بگیرد. ولی چون این درخت در خانه مردم بود، طبق قاعده باید هروقت میخواست داخل آن خانه بشود استیناس کند، کسب اجازه کند، «یا اللَّه» بگوید. ولی او یک آدم گردنکلفت قلدری بود و این کار را نمیکرد و سرزده داخل خانه مردم میشد (هرکس در داخل خانه خودش در یک وضعی است که نمیخواهد دیگران او را در آن وضع ببینند) و اسباب ناراحتی ایجاد میکرد. صاحب آن باغ چند بار به او تذکر داد ولی او گوش نکرد. آمد خدمت رسول اکرم و شکایت کرد: یا رسولَ اللَّه! فلان کس را شما نصیحت کنید، سرزده داخل خانه من میشود. حضرت او را خواستند و مطلب را به او فرمودند. گفت: خیر، من درختم آنجاست و حق دارم بروم. حضرت متوجه شدند که این آدم، آدم ناراحتی است.
فرمودند: پس یک کار دیگر بکن، بیا این درختت را به من بفروش، من درختی بهتر از این در جای دیگر به تو میدهم. گفت: نمیخواهم، درخت خودم را میخواهم.
فرمودند: دو درخت به تو میدهم. ولی باز نپذیرفت. سه درخت، چهار درخت و تا ده درخت [را حضرت به او پیشنهاد کردند،] باز قبول نکرد. فرمودند: من برای تو ضمانت درخت خرما در بهشت میکنم. گفت: درخت بهشت را هم نمیخواهم؛ درخت، همین درخت و اجازه هم نمیگیرم. نشان داد که یک آدم قلدری است.
(همان طور که قبلًا عرض کردم اسلام اول با نرمش وارد میشود ولی وقتی که فایده نبخشید خشونت اعمال میکند.) حضرت فوراً به صاحب باغ دستور دادند: به باغ میروی و درخت او را از ریشه میکنی و جلویش پرت میکنی! انَّهُ رَجُلٌ مُضارٌّ او مردی است
مزاحم، لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ عَلی مُؤْمِنٍ[1]در دین اسلام ضرر و ضرار وجود ندارد[2].
بعد قرآن میفرماید: فَانْ لَمْ تَجِدوا فیها احَداً فَلا تَدْخُلوها حَتّی یؤْذَنَ لَکمْیک دستور مترقّی
حال اگر رفتیم و اجازه خواستیم و کسی هم داخل خانه بود ولی به جای این که به ما بگوید «بفرمایید» گفت: «خواهش میکنم برگردید، فعلًا نمیتوانیم شما را بپذیریم» در این حالت چه کنیم؟ قرآن در کمال صراحت میگوید: اگر صاحبخانه به شما گفت «نمیپذیرم» برگردید و به شما برنخورد. این دستوری است که حتی از زندگی امروز ما مردم، مترقیتر است و ما متوجه آن نیستیم.
[1]. فروع کافی، ج 5/ ص 294، حدیث 8.
[2]. قاعده «لا ضررَ و لا ضِرار» از اینجا به وجود آمده است.
سه حالت موجود در جامعه ما در خصوص مهمان سرزده
اما امروز شما میبینید که کار برعکس است؛ نه صاحبخانه آن شهامت و صراحت و صداقت را دارد که بگوید من کار دارم و نمیتوانم تو را بپذیرم، و نه آن کسی که وارد میشود آنقدر انسانیت دارد که اگر صاحبخانه گفت تو را نمیپذیرم، به او برنخورد، و لهذا الآن در جامعه ما رسم بر این است که یکی از این سه حالت رخ میدهد:
حالت اول این است که صاحبخانه به دروغ به بچهها میگوید: بگویید در خانه نیست، یعنی گناه کبیره مرتکب میشود. این که میگوید «در خانه نیست» دروغ است و دروغ گناه کبیره است. حال بعضی به خیال خودشان میخواهند «توریه» کنند و حال آنکه توریه در جایی است که دروغ لازم است یعنی از نگفتنش مفسده برمیخیزد، مثل این که
کسی آمده و یک کاردی هم به دست دارد و میخواهد کسی را بکشد و میپرسد فلان کس اینجاست یا نه؟ باید گفت اینجا نیست. در اینجا میگویند برای این که عادت به دروغ گفتن نکنی در دلت غیر از آن چیز را خطور بده، بگو «نیست» و در دلت خطور بده که در «اینجا» نیست. نه اینکه انسان هر دروغی که دلش میخواهد، بگوید و توریه کند! به بچهها میگوید: «بگویید نیست، ولی بچهها! وقتی میگویید نیست یعنی در این درگاهی اتاق نیست.» اینجا که میتوانی راست بگویی چرا توریه میکنی؟ بگو هستم ولی نمیتوانم بپذیرم.
روزی ملّا نصرالدین، مهمانی را همراه خود تا درِ خانه آورد و خود به داخل خانه رفت. زنش با او دعوا کرد که چرا مهمان آوردی و ما چیزی نداریم که به او بدهیم و کار بدی کردی (مثل اغلب زنها که همیشه در این امور تحکم میکنند). ملّا گفت: چه بکنم؟ زن گفت: من که اصلًا پذیرایی نمیکنم. ملّا درماند که چه کند. به بچهها گفت: بروید بگویید ملّا در خانه نیست. مهمان گفت: ما با هم آمدیم. ملّا که یادش رفته بود این طور گفته، خودش صدایش را بلند کرد و گفت: شاید خانه دو در داشته و از آن درِ دیگر بیرون رفته است!
اغلب در این جور موارد، کارها ملّا نصرالدینی است، یعنی وقتی میآیند میگویند «آقا نیست» خود مهمان میفهمد که او دروغ میگوید، چون وقتی یک کسی دم در میآید و میگوید بروم ببینم آقا خانه هست یا نه، معلوم است تو که از داخل خانه میآیی میدانی هست یا نه؛ این «بروم ببینم آقا خانه هست یا نه» یعنی بروم ببینم آقا میگوید که راستش را بگویم یا دروغش را بگویم. خود آن شخص میفهمد قضیه این جور است، و تعجب است که با اینکه مهمان میداند میزبان هم میداند، باز هم این دروغ تکرار میشود! میآید و میگوید آقا نیست. پس یک شکل
قضیه این است که یک دروغ گفته میشود.
شکل دیگر قضیه این است که صاحبخانه میگوید: «بفرمایید»، خیلی هم نفاق به خرج میدهد: خیلی خوش آمدید! صفا آوردید! اما در دلش دائماً فحش میدهد که این چه بلایی بود که این ساعت رسید، ما هزار کار داریم، عجب مردم بیتربیت بیادبی هستند، چه خروسهای بیمحلی و چه مزاحمهایی! بعد هم که مهمان بیرون رفت، جلو زن و بچهاش صد تا فحش میدهد. دیگر آن بچه چه از آب درمیآید! بچهای که میبیند پدرش اینقدر شهامت ندارد که به مهمان بگوید: «آقا من نمیتوانم تو را بپذیرم» و جلو مهمان خیلی کوچک و بزرگ میشود و خوشامد میگوید و پشت سرش فحش میدهد.
شکل سوم قضیه این است که صاحبخانه کارش را خوب انجام میدهد و دم در میآید و میگوید: «آقا من متأسفم از این که نمیتوانم شما را بپذیرم، الآن کار واجبی دارم» یا یک نفر را میفرستد که به او بگوید: «ایشان الآن کار لازمی دارند و نمیتوانند شما را بپذیرند.» این کار صاحبخانه خوب است، ولی ضعف اخلاق، مربوط به وارد و مهمان است، زیرا به او برمیخورد؛ هرجا که مینشیند میگوید: درِ خانه فلان کس رفتم و مرا نپذیرفت؛ نمیگوید من با اجازه قبلی نرفته بودم، نمیگوید او که نپذیرفت عذر داشت یا عذر نداشت. تو باید بنا را بگذاری بر این که او عذر داشته، و باید خوشت بیاید که میزبان تو یک شخص باشهامت و صریحی بوده که به تو دروغ نگفت و راست گفت. این هم شکل سوم.
آنچه در جامعه ما عمل میشود یا آن دو شکلِ مربوط به میزبان است و یا این یک شکلِ مربوط به مهمان است.