بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 97

آرامش روانی، اولین فایده پوشش زن

مسئله دیگر این است که اصل مطلب برای چیست؟ چه لزوم و ضرورتی دارد؟ چرا باید مسئله محرم و نامحرم مطرح باشد؟ چرا باید زن خودش را از غیر محارم خود بپوشاند؟ رمز و سرّ این مطلب چیست و چه فایدهای دارد؟

اولین خاصیتش خاصیت روانی است، یعنی آرامش روانی. در هر جامعهای که روابط زن و مرد بر اساس عفاف بود- عفاف در همین حدود اسلامی که عرض میکنم- یعنی زنان در خارج دایره و کادر ازدواج، خودآرا و خودنما نبودند و وسیله تهییج مردان را فراهم نکردند و مردان هم در خارج از دایره ازدواج دنبال لذتجویی و کامجویی به وسیله چشم، دست، لامسه و غیر لامسه نبودند قلبها و روحها آرام و سالم است، و در هر جامعهای که برعکسِ [این حالت] است اولین ناراحتی اجتماعی، ناراحتیهای روانی است.


صفحه 98

گروهی از فرنگیها گفتند خیر، وقتی زن و مرد از یکدیگر دور باشند ناراحتیها و عقدههای روانی به وجود میآید. ولی تجربه همین یک قرن گذشته و کمتر از یک قرن گذشته کاملًا ثابت کرد که مسئله برعکس است: به هر اندازه که آزادی در مسائل جنسی بیشتر است التهاب در افرادْ زیادتر و بیشتر است، چون غریزه جنسی انسان (مانند چند غریزه دیگر مثل غریزه جاهطلبی، غریزه علمطلبی و غریزه عبادت) صرفاً ظرفیت جسمانی ندارد، ظرفیت روحی هم دارد. غرایزی که صرفاً ظرفیت جسمانی دارند مثل خوردن، دارای یک ظرفیت محدودی هستند. انسان یک مقدار محدود میتواند غذا بخورد، از آن بیشتر نمیتواند؛ اگر بگویند باز هم میخواهی، برایش مجازات است. ولی مالکیت چطور؟ مالکیت هم مثل خوردن است؟ آیا ظرفیت مالکیت برای انسان یک ظرفیت محدود است؛ یعنی اگر انسان مثلًا مالک صد هزار تومان شد و شکمش از نان پر شد، دیگر روحش هم از مالکیتخواهی پر میشود؟ نه، وقتی صد هزار تومان را دارا شد میخواهد دویست هزار تومان داشته باشد، وقتی دویست هزار تومان دارا شد تشنهتر است برای پانصد هزارتومان، میلیونر که شد تشنهتر میشود برای میلیاردر شدن؛ و آن که از همه مردم دنیا ثروتمندتر است، از همه مردم دنیا برای ثروت تشنهتر است.

جاهطلبی چطور؟ آن هم همین طور است. یک آدمی که هیچ چیز ندارد، برای این که رئیس یک انجمن بشود دلش [لک] میزند ولی آیا رئیس انجمن که شد دیگر ظرفیتش پر میشود و میگوید همین کافی است؟ نه، بعد دلش میخواهد توسعه بیشتری پیدا کند، مثلًا شهردار یک منطقه یا یک شهر کوچک بشود. بعد، از آن بالاتر [را میخواهد.] اگر به یک نفر تمام دنیا را بدهند و بگویند تو سلطان جمیع عالم هستی، باز


صفحه 99

دغدغه بیشتری دارد که آیا میشود یک کره دیگری را هم تصاحب کنیم و بر آن کره هم حکومت کنیم؟ غریزه جنسی انسان هم همین طور است ...[1]

[1]. [نوار بقیه بیانات استاد شهید در این جلسه متأسفانه در دست نیست.]


صفحه 100

تفسیر سوره نور (6)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ مَثَلُ نورِهِ کمِشْکوةٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فی زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ کانَّها کوْکبٌ دُرِّی یوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکةٍ زَیتونَةٍ لا شَرْقِیةٍ وَ لا غَرْبِیةٍ یکادُ زَیتُها یضیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نورٌ عَلینورٍ یهْدِی اللَّهُ لِنورِهِ مَنْ یشاءُ وَ یضْرِبُ اللَّهُ الْامْثالَ لِلنّاسِ وَ اللَّهُ بِکلِّ شَیءٍ عَلیمٌ[1]

سوره مبارکه نور را به دلیل همین آیه «سوره نور» میگویند؛ چون آیه نور در این سوره آمده است اسم آن «سوره نور» شده است. این آیه کریمه از نظر تفسیر، یکی از آیات مشکله قرآن مجید است و مخصوصاً قرآن

[1]. نور/ 35.


صفحه 101

کریم در آخر همین آیه جملهای ذکر میکند که نشان میدهد این آیه بسیار بسیار قابل تدبّر و تأمل است و هرکسی به اندازه ظرفیت خود چیزی از این آیه کریمه میفهمد، چون در آخر آیه بعد از ذکر مثَل میفرماید: وَ یضْرِبُ اللَّهُ الْامْثالَ لِلنّاسِاطلاق«نور»به خدا

تعبیر آیه این است:اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِخدا نور آسمانها و زمین است. با توجه به این که آسمانها و زمین که در قرآن ذکر میشود نه به عنوان قسمتی از مخلوقات عالم است بلکه به عنوان همه این مخلوقات و بلکه همه مخلوقات عِلوی و سِفلی و غیب و شهادت است، معنای آیه این میشود که خدا نور تمام جهان است.

پس در ابتدای این آیه به خداوند متعال کلمه «نور» اطلاق شده است.

آنچه بشر ابتدائاً از کلمه «نور» میفهمد همین نورهای محسوس است که هنوز هم صد درصد حقیقت آن از نظر فیزیکدانان کشف نشده است. قدر مسلّم این است که در جهانِ ماده یک چیزی به نام «نور» وجود دارد، اگرچه از نظر علمی شناخت آن دشوار باشد.

بعضی از اجسام نیرند و نور میپراکنند مثل خورشید، بسیاری از ستارگان، چراغها و لامپهایی که خودمان داریم که اگر این نورها نمیبود جهان سراسر تاریک بود و به اصطلاح «چشم، چشم را نمیدید» ولی


صفحه 102

این نور که هست فضا روشن است.

این را میگویند نور حسی و مادی.

آنچه مسلّم است این است که مقصود از این که «خدا نور آسمانها و زمین است» این نور نیست، این نور یکی از مخلوقات خداوند است. در اول سوره مبارکه انعام میخوانیم: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْارْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النّورَ ثُمَّ الَّذینَ کفَروا بِرَبِّهِمْ یعْدِلونَ[1]سپاس خدای آفریننده آسمانها و زمین و قراردهنده نور و ظلمت را ... خدا خالق این نور است [نه خود این نور.] این یک مطلبی است که دیگر از نظر قرآن جای بحث نیست، چون نه تنها خود این نور مخلوق خداست بلکه قرآن دائماً درباره منبع این نور یعنی خورشید و ستارگان بحث میکند که اینها خودشان مخلوقات ذات اقدس الهی هستند. اگر کسی درباره خدا چنین تصوری کند- که به تصور «پیرزنی» معروف است که خیال میکنند خداوند یک قلمبه نور است در بالای عرش، و نور را هم چیزی نظیر نور برق و خورشید و غیره تصور میکنند- و واقعاً چنین اعتقادی داشته باشد، در توحید و در ایمانش خلل است. این نور چیزی است که ما به چشم میبینیم [در حالی که] قرآن درباره خدا میگوید: لا تُدْرِکهُ الْابْصارُ وَ هُوَ یدْرِک الْابْصارَ[2]خدا به چشم دیده نمیشود. اگر کسی خدا را- العیاذ باللَّه- موجودی از جنس این نور بداند، مسلّم در توحیدش خلل است چون مجسّم است و خدا را جسم و قابل ابصار و دیدن فرض کرده است، و توحید چنین فردی ضعیف و ناقص است و اساساً اگر [مسلمان] باشد در اسلامش خلل است[3].

[1]. انعام/ 1.

[2]. انعام/ 103.

[3]. به «مانویه» نسبت میدهند که مانویان خدا را نور- از همین نوع نور- میدانستند و او را «نور اعظم» (نور بزرگتر) مینامیدند. به هرحال هرکس این عقیده را داشته باشد، عقیده خلاف و باطلی است.


صفحه 103

ولی کلمه «نور» مصداقش منحصر به نور حسی نیست. لفظ «نور» وضع شده است برای هر چیزی که روشن و روشنکننده باشد، یعنی پیدا و پیداکننده باشد. ما به نور حسی از آن جهت «نور» میگوییم که خودش برای چشم ما، هم پیداست و هم پیداکننده. هر چیزی که پیدا و پیداکننده باشد میتوانیم به آن «نور» بگوییم- و میگوییم- ولو این که جسم و حسی نباشد. مثلًا درباره علم میگوییم «علم نور است» و در حدیث است: الْعِلْمُ نورٌ یقْذِفُهُ اللَّهُ فی قَلْبِ مَنْ یشاءُ[1]؛ حرف درستی هم هست، واقعاً علم نور است، چون علم روشن و روشنکننده است، علمْ خودش در ذات خودش روشنایی است و جهان را بر انسان روشن میکند. اما مسلّم است که علم از نوع نور برق و نور خورشید و غیره نیست، اصلًا علم از نوع جسم و جسمانی نیست ولی در عین حال ما به علم «نور» میگوییم، به عقل «نور» میگوییم. عقل خودش یک نور است. قرآن کریم به ایمان «نور» اطلاق کرده است: اوَمَنْ کانَ مَیتاً فَاحْییناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نوراً یمْشی بِهِ فِی النّاسِ کمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیسَ بِخارِجٍ مِنْها[2]آیا آن که مرده بود و ما زندهاش کردیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن نور در میان مردم راه میرود [مانند کسی است که در تاریکیها فرو رفته و راه خروجی از آن ندارد؟] آن نور همان نور ایمان و روشنایی قلب است، ولی ایمان که دیگر از قبیل نور چراغ موشی و چراغ رکابی و چراغ برق و یا نور خورشید و امثال اینها نیست. ایمان خودش یک حقیقت غیر جسمانی است که خاصیتش روشن کردن است، چون انسان را در باطنش نوعی آگاهی میدهد، هدف و مقصد را به انسان نشان میدهد.

ایمان چون به انسان مقصد میدهد و انسان را به سوی مقصد سعادتبخش میکشاند،

[1]. بحار، ج 1/ ص 225 (به این مضمون).

[2]. انعام/ 122.


صفحه 104

به آن هم «نور» میگوییم. عرفا به خود عشق «نور» میگویند. مولوی میگوید:

عشق قهّار است و من مقهور عشق

چون قمر روشن شدم از نور عشق

کلمه«نور»در دعاها و روایات

به این معنا دیگر هیچ چیزی در مقابل خدا نور نیست، یعنی همه نورها در مقابل خدا ظلمتاند چون آن چیزی که در ذات خودش پیدا و پیداکننده است فقط خداست؛ سایر اشیاء اگر پیدا و پیداکننده هستند در ذات خودشان تاریکند، خدا آنها را «پیدا» و «پیداکننده» کرده است. در آیه قرآن میخوانیم: هُوَ الْاوَّلُ وَ الْاخِرُ وَ الظّاهِرُ ...[1]خدا ظاهر است. «ظاهر است» یعنی پیداست. خدا خالق اشیاء است یعنی پدیدآورنده و پیداکننده اشیاء است، و لهذا میبینیم که کلمه «نور» را در دعاها و در روایات به عنوان اسمی از اسماء الهی ذکر کردهاند؛ نور از اسماء خداست.

در اوایل دعای کمیل دو جمله هست که مؤید همین مطلب است. به خداوند متعال عرض میکند: یا نورُ یا قُدّوسُ ای نور و ای بسیار بسیار

[1]. حدید/ 3.