[تفسیر سوره دخان]
تفسیر سوره دخان (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
الحمد للَّهرب العالمین ... اعوذ باللَّه منالشیطان الرجیم بسماللَّه الرحمن الرحیم:
حم.وَاْلکتابِ الْمُبینِ.انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ انّا کنّا مُنْذِرینَ.فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ.امْراً مِنْ عِنْدِنا انّا کنّا مُرْسِلینَ.رَحْمَةً مِنْ رَبِّک انَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ.رَبِّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ ما بَینَهُما انْ کنْتُمْ موقِنینَ.لا الهَ الّا هُوَ یحْیی وَ یمیتُ رَبُّکمْ وَ رَبُّ ابائِکمُ الْاوَّلینَ[1].
[1]. دخان/ 1- 8.
راجع به سه چهار آیه اول این سوره مبارکه در جلسه پیش بحث شد[1]. آیه اول کلمه «حم» بود، آیه دوم «وَاْلکتابِ الْمُبینِ»، آیه سوم و چهارم هم مربوط به نزول قرآن در لیلةالقدر و درباره خود لیلةالقدر بود. در آیه چهارم میفرماید: «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ» در این شب جدا میشود (تعبیر «جدایی» دارد) هر امر حکیمی. نتیجه تدبرهای مفسرین درباره این آیه مختلف بوده است. بعضی گفتهاند مقصود این است که چون در این شب- و در واقع در یکی از این شبهای لیلةالقدر- قرآن نازل شد و به وسیله قرآن کریم دستورها و احکام بیان شد و به طور کلی بیان کردن یک چیز یعنی واضح کردن و روشن کردن و تفصیل دادن آن و در واقع بیرون آوردن آن از حد اجمال و ابهام به مرحله تفصیل و روشنی، پس «در این شب جدا میشود هر امر حکیمی». مقصود از این «امر» یعنی دستورهای الهی، معارف الهی: این چیزهایی که به وسیله قرآن بیان شده است در این شب تفصیل داده شد. ولی البته این نظر، نظر صحیحی نیست. این نظرها نظر مفسرین است به حسب تدبری که در آیات کردهاند.
و بعضی مفسرین دیگر که این نظر را رد کردهاند- و درست هم رد کردهاند- گفتهاند آیه میفرماید در این شب جدا میشود، تفصیل داده میشود (نه شد). اگر مقصود همان نزول قرآن و بیان احکام و معارف به وسیله قرآن باشد، همین طور که فرمود: «انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ» ما در شب پر برکتی قرآن را فرود آوردیم، بعد هم باید بفرماید: «و در آن شب که قرآن فرود آمد هر امر حکیمی به وسیله قرآن بیان شد» همین طور که در مورد نزول قرآن معنی ندارد گفته شود: «در هر شب قدر قرآن نازل
[1]. [نوار آن جلسه در دست نیست.]
میشود»؛ قرآن در یک شب قدر نازل شد. پس اگر مقصود از «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍتعبیر«فَرق»در قرآن
پس مقصود از این که «در این شب تفریق میشود» چیست؟ کلمه «فَرق» همین چیزی است که ما میگوییم «تفریق»؛ یعنی دو چیز را که اول با هم
هستند وقتی از یکدیگر تجزیه کنند و تفصیل بدهند، این را میگویند «فرق»؛ نقطه مقابل «جمع» است. اشیاء به هم پیوسته را از یکدیگر جدا کردن «فرق» است. این، هم در امور عینی و هم در امور ذهنی و فکری درست است. اگر شما یک مطلب علمی را کاملًا تجزیه کنید و بشکافید این هم باز خودش «فرق» و «تفریق» و «تفصیل» است؛ و [مفهوم] «تفصیل» در خود قرآن هم آمده. قرآن کریم میفرماید: «وَ انْ مِنْ شَیءٍ الّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ مانُنَزِّلُهُ الّا بِقَدَرٍ مَعْلومٍ»[1]هیچ چیزی نیست[2](با یک لحن قاطع استثناناپذیری) مگر آنکه خزائن آن در دست ماست و ما آن را به اندازه معین و معلوم و حساب شده فرو میفرستیم. در این تعبیر قرآن همه چیز فرود آمده، از آسمان فرود آمده، حتی زمین هم از آسمان فرود آمده، حتی این آسمان هم از آسمان فرود آمده؛ نه فقط زمین فرود آمده از آسمان، آسمان هم فرود آمده از آسمان، خاک و آب و باد و هوا و آتش و هر چه که شما در نظر بگیرید امر فرود آمدنی است؛ یعنی هر چیزی در نزد پروردگار حقیقتی و بلکه حقایقی دارد و خلقتش در این عالم در واقع تنزل و نزول آن حقیقت است، یا به تعبیر دیگر مثل این است که سایه آن حقیقت در این عالم اسمش میشود «امر مادی»، «امر زمانی»، «امر مکانی».
میرفندرسکی قصیده بسیار عالی حکیمانه عارفانهای دارد که از شاهکارهای ادبیات فارسی است (ادبیات به معنی اعم را عرض میکنم، یعنی ادبیاتی که شامل معنی و معرفت است). این قصیده شرح شده است؛ قصیدهای است که یک حکیم گفته نه یک شاعری که فقط میتوانسته
[1]. حجر/ 21.
[2]. این دیگر اختصاص به مسئله وحی ندارد، شامل این سنگ و خاک و درخت هم هست، شامل همه چیز هست.
الفاظ را سر هم کند؛ میگوید:
چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
مقصود از «بالا» این آسمان نیست، خود آسمان هم دراین منطق باز آن زیرین است؛ آن یک آسمان فوق آسمان است.
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
این همان معنا و مفهوم «نزول» را بیان میکند که هر چیزی، حتی خود زمین، حتی آسمان از آسمان دیگر نازل شده؛ اما معنی این «نزول» این نیست که این [شیء] با همین شکل، با همین خصوصیت، با همین قدْر و با همین حد در یک جای دیگر بوده، آن را از آنجا برداشتهاند آوردهاند اینجا؛ مثل اینکه این آدم در یک جایی بوده، او را از آنجا برداشتهاند، به یک وسیلهای- مثلًا با هواپیما- آوردهاند اینجا گذاشتهاند؛ نه، این «نزول» همین چیزی است که در اینجا قرآن از آن تعبیر به «فرق» میکند (فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍیک تشبیه
این تشبیه، ضعیف است ولی باز نسبتاً میتواند چیزی را بفهماند: شما خودنویستان را جوهر میکنید. در مخزن این خودنویس شما جوهر زیادی هست. بعد با این خودنویستان شروع میکنید به نوشتن، یک نامه مینویسید: «حضور مبارک دوست عزیزم جناب آقای الف ...» اگر از شما بپرسند که این کلمات چیست؟ مگر غیر از همین جوهرهاست که روی صفحه کاغذ قرار گرفته؟ اصلًا غیر از این جوهر که چیزی نیست. آیا این جوهر الآن به وجود آمد؟ این جوهر نبود؟ [پاسخ میدهید] چرا
بود. این جوهرها در مخزن که بود حد نداشت، شکل نداشت، از یکدیگر جدا نبودند، این خصوصیات نبود؛ این بود که در آنجا فقط اسمش جوهر بود و بس. ولی وقتی همان جوهر (نه چیز دیگری) در اینجا میآید، حد و شکل و کیفیت میپذیرد، این میشود «حضور»، آن میشود «محترم». در اینجا دیگر «محترم» غیر از «حضور» است. هیچ وقت انسان «حضور» را با «محترم» اشتباه نمیکند، چنانکه «الف» را با «ب» و «ب» را با «ج» اشتباه نمیکند. اینها که در سابق متحد و یکی بودند و در آنجا اساساً جدایی و چندتایی نبود و وحدت بود، در مرحله نوشتن، بر آن کثرت و فرق و جدایی حکمفرما شد. البته با همین مخزن هم میشد شما به جای «حضور محترم ...» چیز دیگری بنویسید و شکل دیگری به آن بدهید، ولی دست شما آمد این شکل را به آن داد. پس این کلمات را شما در اینجا به وجود آوردید ولی کلمات به یک معنا قبلًا وجود داشت اما نه به صورت کلمه و جدایی. این است که در آنجا به تعبیر قرآن «احْکمَتْ ایاتُه» به مرحله احکام وجود داشت، در اینجا به مرحله تفصیل: «کتابٌ احْکمَتْ ایاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ»[1]. این دو نزول قرآن بر پیغمبر این طور است. آن دفعه اول که قرآن بر پیغمبر نازل میشود که کلمه و حرف و آیه و این حرفها نیست مثل این است که این خودنویس پر بشود. خودنویس پر میشود اما از حقیقتی پر میشود که در آن هیچ لفظ و کلمهای نیست. مرحله دوم نزول قرآن آن وقتی است که همان پرشدهها[2]بعد به صورت کلمات و الفاظ درمیآید. مولوی یک شعر خیلی عالی در این زمینه دارد (هر چه در این زمینه گفتهاند از این آیه قرآن بیرون نیست: وَ انْ مِنْ شَیءٍ الّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ الّا بِقَدَرٍ مَعْلومٍ) میگوید:
متحد بودیم و یک گوهر همه
بیسر و بیپا بدیم آن سر همه
[1]. هود/ 1.
[2]. [آنچه که شیء از آن پر شده است.]
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بیگره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
تا ابد چون سایههای کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان آن فریق
مقصود از «ویران کردن» این است که وقتی شما از آن دید نگاه کنید میبینید همه به یک اصل و به یک وحدت برمیگردند.
پس این «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ» که به صورت مضارع و مستقبل آمده و یک امر جاری را دارد بیان میکند که همیشه این امر جاری وجود دارد، نمیتواند اختصاص به نزول قرآن داشته باشد، بلکه [ناظر] به نزولی [است] که همه چیز دارد. حال چه رابطهای است میان این نزول تدریجی همه اشیاء از آن اصل و مبدأ خودشان با لیلةالقدر؟ آن رابطهای است که عالم تکوین با انسان کامل دارد، که درجلسه پیش این مطلب را بیان کردیم[1]. پس «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ» هر امر حکیم- که در اینجا مقصود از «حکیم» همین چیزی است که عرض کردیم، یعنی در حال احکام و وحدت و بساطت است- در این شب از یکدیگر جدا میشوند، تنزل پیدا میکنند و به صورت حدود و اشکال و خصوصیات درمیآیند.
«امْراً مِنْ عِنْدِنا انّا کنّا مُرْسِلینَ» باز [آن] دو احتمال در اینجا هم آمده است. یکی اینکه [عبارت چنین باشد:] «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ امْراً مِنْ عِنْدِنا» این امر همان امر باشد: هر امر حکیم در حالی که کاری است، امری است، شأنی است از نزد ما؛ یعنی همه اینها از ناحیه ماست. آنوقت «انّا کنّا مُرْسِلینَ» هم قهراً شامل همه اشیاء میشود.
احتمال دیگری اینجا دادهاند و آن اینکه این «امْراً مِنْ عِنْدِنا» به این آیه «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ» نمیخورد، به «انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ» میخورد که آنوقت اختصاص به
[1]. [چنان که در ابتدای این جلسه ذکر شد نوار جلسه پیش در دست نیست.]
قرآن پیدا میکند. «انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ ... امْراً مِنْ عِنْدِنا» در حالی که قرآن امری است از ناحیه ما.
بعد میفرماید: «انّا کنّا مُرْسِلین». نظیر «انّا کنّا مُنْذِرین» در دو آیه قبل است. در «انّا کنّا مُنْذِرین» این مطلب را در جلسه پیش عرض کردیم؛ وقتی قرآن میفرماید:
«انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ انّا کنّا مُنْذِرین» ما چنین بودهایم که همیشه منذر بشر بودهایم و همیشه بشر را هدایت میکردهایم، میخواهد بگوید که این دفعه اول انذار و هدایت ما نیست که ما انذار خودمان و هدایت بشر را از قرآن شروع کرده باشیم، بلکه از روزی که بشر به روی زمین آمده است خداوند شأن انذار خودش را به وسیله پیغمبران داشته است. در «انّا کنّا مُرْسِلین» هم مطلب همین است: ما همیشه چنین بودهایم که رسول میفرستادهایم. این سخن قرآن- و در اخبار هم این مطلب خیلی توضیح داده شده و تفسیر شده- در مسئله به اصطلاح «دین شناسی» یا «تاریخ ادیان» نظر خاص قرآن را بیان میکند و آن اینکه از نظر قرآن از لحظه اوّلی که بشرِ عاقل متفکر بر روی زمین آمده است رسول الهی بر روی زمین بوده؛ یعنی این جور نبوده که دورهها بر بشر گذشته است و بشر همینطور در جهالتها و نادانیهای خودش میلولیده، پرستشش هم از بتپرستی به معنی اعم مثلًا از پدرپرستی به قول فروید شروع شده و بعد رئیس قبیله را بپرستند و بعد کمکم به بت و به ارباب انواع برسند، آن آخرین مرحله که میرسد پیغمبرانی میآیند ظهور میکنند و مردم را به خدای یگانه دعوت میکنند؛ نه، چنین چیزی نیست. اینها تاریخ هم نیست که کسی بگوید تاریخ است. آنها هم که این حرف را میگویند، منشأ حرفشان حدس و تخمین است، چون اینها مربوط به ازمنهای است که خود آنها «ازمنه ماقبل تاریخ» مینامند.