میشود»؛ قرآن در یک شب قدر نازل شد. پس اگر مقصود از «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍتعبیر«فَرق»در قرآن
پس مقصود از این که «در این شب تفریق میشود» چیست؟ کلمه «فَرق» همین چیزی است که ما میگوییم «تفریق»؛ یعنی دو چیز را که اول با هم
هستند وقتی از یکدیگر تجزیه کنند و تفصیل بدهند، این را میگویند «فرق»؛ نقطه مقابل «جمع» است. اشیاء به هم پیوسته را از یکدیگر جدا کردن «فرق» است. این، هم در امور عینی و هم در امور ذهنی و فکری درست است. اگر شما یک مطلب علمی را کاملًا تجزیه کنید و بشکافید این هم باز خودش «فرق» و «تفریق» و «تفصیل» است؛ و [مفهوم] «تفصیل» در خود قرآن هم آمده. قرآن کریم میفرماید: «وَ انْ مِنْ شَیءٍ الّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ مانُنَزِّلُهُ الّا بِقَدَرٍ مَعْلومٍ»[1]هیچ چیزی نیست[2](با یک لحن قاطع استثناناپذیری) مگر آنکه خزائن آن در دست ماست و ما آن را به اندازه معین و معلوم و حساب شده فرو میفرستیم. در این تعبیر قرآن همه چیز فرود آمده، از آسمان فرود آمده، حتی زمین هم از آسمان فرود آمده، حتی این آسمان هم از آسمان فرود آمده؛ نه فقط زمین فرود آمده از آسمان، آسمان هم فرود آمده از آسمان، خاک و آب و باد و هوا و آتش و هر چه که شما در نظر بگیرید امر فرود آمدنی است؛ یعنی هر چیزی در نزد پروردگار حقیقتی و بلکه حقایقی دارد و خلقتش در این عالم در واقع تنزل و نزول آن حقیقت است، یا به تعبیر دیگر مثل این است که سایه آن حقیقت در این عالم اسمش میشود «امر مادی»، «امر زمانی»، «امر مکانی».
میرفندرسکی قصیده بسیار عالی حکیمانه عارفانهای دارد که از شاهکارهای ادبیات فارسی است (ادبیات به معنی اعم را عرض میکنم، یعنی ادبیاتی که شامل معنی و معرفت است). این قصیده شرح شده است؛ قصیدهای است که یک حکیم گفته نه یک شاعری که فقط میتوانسته
[1]. حجر/ 21.
[2]. این دیگر اختصاص به مسئله وحی ندارد، شامل این سنگ و خاک و درخت هم هست، شامل همه چیز هست.
الفاظ را سر هم کند؛ میگوید:
چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
مقصود از «بالا» این آسمان نیست، خود آسمان هم دراین منطق باز آن زیرین است؛ آن یک آسمان فوق آسمان است.
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
این همان معنا و مفهوم «نزول» را بیان میکند که هر چیزی، حتی خود زمین، حتی آسمان از آسمان دیگر نازل شده؛ اما معنی این «نزول» این نیست که این [شیء] با همین شکل، با همین خصوصیت، با همین قدْر و با همین حد در یک جای دیگر بوده، آن را از آنجا برداشتهاند آوردهاند اینجا؛ مثل اینکه این آدم در یک جایی بوده، او را از آنجا برداشتهاند، به یک وسیلهای- مثلًا با هواپیما- آوردهاند اینجا گذاشتهاند؛ نه، این «نزول» همین چیزی است که در اینجا قرآن از آن تعبیر به «فرق» میکند (فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍیک تشبیه
این تشبیه، ضعیف است ولی باز نسبتاً میتواند چیزی را بفهماند: شما خودنویستان را جوهر میکنید. در مخزن این خودنویس شما جوهر زیادی هست. بعد با این خودنویستان شروع میکنید به نوشتن، یک نامه مینویسید: «حضور مبارک دوست عزیزم جناب آقای الف ...» اگر از شما بپرسند که این کلمات چیست؟ مگر غیر از همین جوهرهاست که روی صفحه کاغذ قرار گرفته؟ اصلًا غیر از این جوهر که چیزی نیست. آیا این جوهر الآن به وجود آمد؟ این جوهر نبود؟ [پاسخ میدهید] چرا
بود. این جوهرها در مخزن که بود حد نداشت، شکل نداشت، از یکدیگر جدا نبودند، این خصوصیات نبود؛ این بود که در آنجا فقط اسمش جوهر بود و بس. ولی وقتی همان جوهر (نه چیز دیگری) در اینجا میآید، حد و شکل و کیفیت میپذیرد، این میشود «حضور»، آن میشود «محترم». در اینجا دیگر «محترم» غیر از «حضور» است. هیچ وقت انسان «حضور» را با «محترم» اشتباه نمیکند، چنانکه «الف» را با «ب» و «ب» را با «ج» اشتباه نمیکند. اینها که در سابق متحد و یکی بودند و در آنجا اساساً جدایی و چندتایی نبود و وحدت بود، در مرحله نوشتن، بر آن کثرت و فرق و جدایی حکمفرما شد. البته با همین مخزن هم میشد شما به جای «حضور محترم ...» چیز دیگری بنویسید و شکل دیگری به آن بدهید، ولی دست شما آمد این شکل را به آن داد. پس این کلمات را شما در اینجا به وجود آوردید ولی کلمات به یک معنا قبلًا وجود داشت اما نه به صورت کلمه و جدایی. این است که در آنجا به تعبیر قرآن «احْکمَتْ ایاتُه» به مرحله احکام وجود داشت، در اینجا به مرحله تفصیل: «کتابٌ احْکمَتْ ایاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ»[1]. این دو نزول قرآن بر پیغمبر این طور است. آن دفعه اول که قرآن بر پیغمبر نازل میشود که کلمه و حرف و آیه و این حرفها نیست مثل این است که این خودنویس پر بشود. خودنویس پر میشود اما از حقیقتی پر میشود که در آن هیچ لفظ و کلمهای نیست. مرحله دوم نزول قرآن آن وقتی است که همان پرشدهها[2]بعد به صورت کلمات و الفاظ درمیآید. مولوی یک شعر خیلی عالی در این زمینه دارد (هر چه در این زمینه گفتهاند از این آیه قرآن بیرون نیست: وَ انْ مِنْ شَیءٍ الّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ الّا بِقَدَرٍ مَعْلومٍ) میگوید:
متحد بودیم و یک گوهر همه
بیسر و بیپا بدیم آن سر همه
[1]. هود/ 1.
[2]. [آنچه که شیء از آن پر شده است.]
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بیگره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
تا ابد چون سایههای کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان آن فریق
مقصود از «ویران کردن» این است که وقتی شما از آن دید نگاه کنید میبینید همه به یک اصل و به یک وحدت برمیگردند.
پس این «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ» که به صورت مضارع و مستقبل آمده و یک امر جاری را دارد بیان میکند که همیشه این امر جاری وجود دارد، نمیتواند اختصاص به نزول قرآن داشته باشد، بلکه [ناظر] به نزولی [است] که همه چیز دارد. حال چه رابطهای است میان این نزول تدریجی همه اشیاء از آن اصل و مبدأ خودشان با لیلةالقدر؟ آن رابطهای است که عالم تکوین با انسان کامل دارد، که درجلسه پیش این مطلب را بیان کردیم[1]. پس «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ» هر امر حکیم- که در اینجا مقصود از «حکیم» همین چیزی است که عرض کردیم، یعنی در حال احکام و وحدت و بساطت است- در این شب از یکدیگر جدا میشوند، تنزل پیدا میکنند و به صورت حدود و اشکال و خصوصیات درمیآیند.
«امْراً مِنْ عِنْدِنا انّا کنّا مُرْسِلینَ» باز [آن] دو احتمال در اینجا هم آمده است. یکی اینکه [عبارت چنین باشد:] «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ امْراً مِنْ عِنْدِنا» این امر همان امر باشد: هر امر حکیم در حالی که کاری است، امری است، شأنی است از نزد ما؛ یعنی همه اینها از ناحیه ماست. آنوقت «انّا کنّا مُرْسِلینَ» هم قهراً شامل همه اشیاء میشود.
احتمال دیگری اینجا دادهاند و آن اینکه این «امْراً مِنْ عِنْدِنا» به این آیه «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ» نمیخورد، به «انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ» میخورد که آنوقت اختصاص به
[1]. [چنان که در ابتدای این جلسه ذکر شد نوار جلسه پیش در دست نیست.]
قرآن پیدا میکند. «انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ ... امْراً مِنْ عِنْدِنا» در حالی که قرآن امری است از ناحیه ما.
بعد میفرماید: «انّا کنّا مُرْسِلین». نظیر «انّا کنّا مُنْذِرین» در دو آیه قبل است. در «انّا کنّا مُنْذِرین» این مطلب را در جلسه پیش عرض کردیم؛ وقتی قرآن میفرماید:
«انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ انّا کنّا مُنْذِرین» ما چنین بودهایم که همیشه منذر بشر بودهایم و همیشه بشر را هدایت میکردهایم، میخواهد بگوید که این دفعه اول انذار و هدایت ما نیست که ما انذار خودمان و هدایت بشر را از قرآن شروع کرده باشیم، بلکه از روزی که بشر به روی زمین آمده است خداوند شأن انذار خودش را به وسیله پیغمبران داشته است. در «انّا کنّا مُرْسِلین» هم مطلب همین است: ما همیشه چنین بودهایم که رسول میفرستادهایم. این سخن قرآن- و در اخبار هم این مطلب خیلی توضیح داده شده و تفسیر شده- در مسئله به اصطلاح «دین شناسی» یا «تاریخ ادیان» نظر خاص قرآن را بیان میکند و آن اینکه از نظر قرآن از لحظه اوّلی که بشرِ عاقل متفکر بر روی زمین آمده است رسول الهی بر روی زمین بوده؛ یعنی این جور نبوده که دورهها بر بشر گذشته است و بشر همینطور در جهالتها و نادانیهای خودش میلولیده، پرستشش هم از بتپرستی به معنی اعم مثلًا از پدرپرستی به قول فروید شروع شده و بعد رئیس قبیله را بپرستند و بعد کمکم به بت و به ارباب انواع برسند، آن آخرین مرحله که میرسد پیغمبرانی میآیند ظهور میکنند و مردم را به خدای یگانه دعوت میکنند؛ نه، چنین چیزی نیست. اینها تاریخ هم نیست که کسی بگوید تاریخ است. آنها هم که این حرف را میگویند، منشأ حرفشان حدس و تخمین است، چون اینها مربوط به ازمنهای است که خود آنها «ازمنه ماقبل تاریخ» مینامند.
ریشه پرستش از نظر فروید
پس اینها تاریخ نیست، فرضیات و حدسیات است، و واقعاً عجیب هم هست! وقتی یک نفر دانشمند به بنبست میرسد گاهی یک فرضیاتی میگوید که یک آدم عادی هم به او میخندد. فرضیاتی را که دانشمندان گفتهاند در کتابها با آب و تاب مینویسند در صورتی که مطالبی که به وسیله وحی و انبیا رسیده اگر از نظر همان ظاهر منطق هم بخواهید [در نظر] بگیرید این عجیبتر از آن نیست، ولی این جلب نظرشان نمیکند. مثلًا فروید وقتی میخواهد ریشه پرستش را به دست بدهد که چطور شد که بشر به فکر پرستش افتاد- چون او میخواهد به فطرت یا غریزه الهی اعتقادی نداشته باشد؛ اینها تاریخ هم که نیست که بگوییم گوینده به مدرکی برخورد کرده- آمده فرض کرده و گفته است شاید چنین چیزی بوده. او چون تکیهاش روی غریزه جنسی است این جور فکر کرده که در ادوار خیلی قدیم پدر خانواده- که از همه قویتر بود- همه جنس اناث خانواده را به خودش اختصاص میداد، یعنی غیر از آن زنهایی که از آنها بچه میآورد و به خودش اختصاص داشت دخترهایش را هم که بزرگ میشدند جزء حرم و حریم خودش قرار میداد و پسرها را محروم میکرد. پسرها دو احساس متناقض نسبت به این پدر داشتند، یک احساس محبتآمیز و یک احساس نفرتآمیز. احساس محبتآمیز برای اینکه او قهرمان خانواده بود، بزرگ خانواده بود، حامی خانواده بود، نانآور خانواده بود و اینها را در مقابل دشمن حفظ میکرد. از این جهت به او به نظر محبت و احترام نگاه میکردند.
ولی از طرف دیگر (او همه احساسات را متمرکز در حس جنسی میداند) چون همه جنس اناث را به خودش اختصاص داده و آنها را محروم کرده بود، یک حس کینه و حسادت عجیبی نسبت به او داشتند. این دو حس متناقض از آنجا
پیدا شد. روزی بچهها آمدند دور هم جمع شدند (عرض کردم اینها همه خیال است) گفتند این که نمیشود که تمام زنها را جمع کرده برای خودش و ما را محروم کرده است. ناگهان تحت تأثیر احساسات نفرتآمیزشان قرار گرفتند، گفتند پدرت را در میآوریم، میکشیمت؛ دسته جمعی ریختند او را کشتند. بعد که کشتند آن احساس محبتآمیز و احترام قهرمانانهای که نسبت به او داشتند ظهور کرد، مثل هر موردی که وقتی انسان روی یک احساس کینهتوزی یک کاری میکند بعد که کارش را کرد دیگر کینه، کارش تمام میشود و تازه احساسات دیگرش مجال ظهور پیدا میکند. بعدها که از این غلیان احساسات غضب خارج شدند دور همدیگر نشستند و گفتند عجب کار بدی کردیم! دیدی، ما مظهر قهرمانی خودمان را از دست دادیم! از اینجا این پدر مورد احترام بیشتر قرار گرفت. کمکم مجسمه این پدر را به عنوان یک موجود باقی ساختند و شروع کردند به پرستش آن، و پرستش از اینجا آغاز شد.
حالا شما بیایید قصه آدم و حوّا را- قطع نظر از اینکه گویندهاش پیغمبران هستند- بگذارید در مقابل این قصه؛ ببینید کدامیک معقولتر است. این را به صورت یک فرضیه علمی بعضی قبول میکنند و آن را نمیخواهند قبول کنند.
به هر حال قرآن میخواهد بگوید مطلب این طور نیست. مسئله نبوت و رسالت مسئلهای نیست که تدریجاً در اثر یک سلسله تصادفات برای انسان پیدا شده باشد. انسان آنچنان موجودی است که از اولین لحظهای که به روی زمین آمده است حجت الهی، رسول الهی، انذار الهی، هدایت الهی با او توأم بوده است، کما اینکه تا آخرین لحظهای که بر روی زمین باشد چنین خواهد بود. جلسه پیش عرض کردم حدیث است که اگر دو نفر بر روی زمین باقی بمانند یکی از آنها حجت خدا خواهد بود.