پیدا شد. روزی بچهها آمدند دور هم جمع شدند (عرض کردم اینها همه خیال است) گفتند این که نمیشود که تمام زنها را جمع کرده برای خودش و ما را محروم کرده است. ناگهان تحت تأثیر احساسات نفرتآمیزشان قرار گرفتند، گفتند پدرت را در میآوریم، میکشیمت؛ دسته جمعی ریختند او را کشتند. بعد که کشتند آن احساس محبتآمیز و احترام قهرمانانهای که نسبت به او داشتند ظهور کرد، مثل هر موردی که وقتی انسان روی یک احساس کینهتوزی یک کاری میکند بعد که کارش را کرد دیگر کینه، کارش تمام میشود و تازه احساسات دیگرش مجال ظهور پیدا میکند. بعدها که از این غلیان احساسات غضب خارج شدند دور همدیگر نشستند و گفتند عجب کار بدی کردیم! دیدی، ما مظهر قهرمانی خودمان را از دست دادیم! از اینجا این پدر مورد احترام بیشتر قرار گرفت. کمکم مجسمه این پدر را به عنوان یک موجود باقی ساختند و شروع کردند به پرستش آن، و پرستش از اینجا آغاز شد.
حالا شما بیایید قصه آدم و حوّا را- قطع نظر از اینکه گویندهاش پیغمبران هستند- بگذارید در مقابل این قصه؛ ببینید کدامیک معقولتر است. این را به صورت یک فرضیه علمی بعضی قبول میکنند و آن را نمیخواهند قبول کنند.
به هر حال قرآن میخواهد بگوید مطلب این طور نیست. مسئله نبوت و رسالت مسئلهای نیست که تدریجاً در اثر یک سلسله تصادفات برای انسان پیدا شده باشد. انسان آنچنان موجودی است که از اولین لحظهای که به روی زمین آمده است حجت الهی، رسول الهی، انذار الهی، هدایت الهی با او توأم بوده است، کما اینکه تا آخرین لحظهای که بر روی زمین باشد چنین خواهد بود. جلسه پیش عرض کردم حدیث است که اگر دو نفر بر روی زمین باقی بمانند یکی از آنها حجت خدا خواهد بود.
رحمانیت خدا، علت ارسال رسل«
رَحْمَةً مِنْ رَبِّک» چرا ما همیشه مرسِل هستیم، همیشه رسول فرستادهایم و کار ما این بوده؟ رحمتی است از پروردگار؛ یعنی خدای رحمان و رحیم چنین نیست که مدتی دست از رحمانیتش بردارد یا دست از رحیمیتش بردارد. «انَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ» او شنوا و داناست. وقتی که میگوید «خدا شنواست» مقصود این است که نیازهای افراد یا اشیاء را [میشنود.] معمولًا این طور است که نیاز با زبان بیان میشود و با گوش باید نیاز را شنید. حالا ممکن است احیاناً این نیاز به زبان نیاید، ولی به اعتبار اینکه یک امری است که قابل شنیدن است، باز شنیدنی تلقی میشود.خدا سمیع است، کأنّه ندای همه موجودات را که به نیاز بلند کردهاند و میگویند ما به چنین چیزی نیازمند هستیم، میشنود، یعنی انسان به پیغمبر نیاز دارد و با لسان تکوین همیشه فریاد او بلند است که خدایا ما راهنما میخواهیم، و خدا این نیاز را میشنود و بنابراین آن را برمیآورد. و علیم است، و داناست و میداند. باز «میداند» راجع به اموری است که شنیدنی نیست، فقط دانستنی است نه شنیدنی.
مثلًا میداند که این نیاز را چگونه باید برآورْد، میداند که چه کسی را به رسالت مبعوث کند (اللَّهُ اعْلَمُ حَیثُ یجْعَلُ رِسالَتَه)[1]کلمه«ربّ»
بعد که فرمود رحمتی است از ناحیه پروردگارت، فوراً فرمود: «رَبِّ
[1]. انعام/ 124.
السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ ما بَینَهُما انْ کنْتُمْ موقِنین» پروردگار تو، همان پروردگار همه آسمانها و زمین، یعنی پروردگار همه عالم. بعضی مفسرین این نکته را یادآوری کردهاند- درست هم گفتهاند- که در «رَحْمَةً مِنْ رَبِّک» (رحمتی است از ناحیه پروردگار تو) [ممکن است] این توهم برای افرادی که ذهنشان مسبوق به این است که رب من غیر از رب توست و رب تو غیر از رب من است (ارباب انواع به مفهومی که آنها قائل بودند نه به معنی اسماء الهی) [پیدا شود که] خوب، [آن رحمت که] رحمت پروردگار توست، ارباب ما چطور؟ آنها میگفتند «ارْبابٌ مُتَفَرِّقونَ خَیرٌ عَنِ اللَّهِ الْواحِدِ الْقَهّار». نه، رب من همان رب همه عالم است، نه اینکه رب من از رب شما جداست. [قرآن میگوید] رب تو، همان رب همه آسمانها و زمین.
مکرر عرض کردهایم که اسماء الهی وقتی که ذکر میشود هر اسمی به یک تناسب خاص آورده میشود. مثلًا اینجا ممکن بود بگوید: «رَحْمَةً مِنْ خالِقِک، خالِقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ»؛ درست است، ولی فرمود: «رَحْمَةً مِنْ رَبِّک ... رَبِّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ» چون اسم «رب» آن شأن پروردگار را ذکر میکند که به موجب آن خداوند متعال اشیاء را پرورش میدهد و تکمیل میکند. عنایت به این است: «انّا کنّا مُرْسِلینَ» ما پیامبران را فرستادهایم. این ارسال پیامبران مظهر چه اسمی از اسمهای ماست؟ این پیغمبرها در خدمت چه اسمی از اسمهای ما هستند؟ این پیغمبرها چه شأنی از شئون ما را اداره میکنند؟ مربیاند، تکمیل کننده و پرورشدهنده هستند.
این رب تو، این پروردگار تو، این پرورشدهنده همه آسمانها و زمین، به حکم اینکه رب و پرورش دهنده است، پیغمبران را برای تکمیل و تربیت و پرورش استعدادهای بشر فرستاده است.
تربیت صحیح
در مسئله «رب» که همان مفهوم پرورش است بحث جامعی هست (اغلب، مفهوم متداول ما شاید عکس این قضیه است) و آن این است که ما همیشه در مسئله تربیت نظرمان به جنبه منفی است. خیال میکنیم تربیت فقط یعنی جلوگیری. بیشتر خانوادهها عقیدهشان این است که تربیت بچه فقط همان چشمغرّه رفتن به او و ترساندن اوست و او را مانع شدن که یک تلاش و حرکتی داشته باشد: اینجا نخند، آنجا چنین نکن؛ در آن همواره «نکن» است؛ یعنی تربیتشان از «لا» (نه) درست میشود در صورتی که این تربیت نیست.
راسل تربیتهای مبنی بر ترس را- گویا تعبیر از او باشد- میگوید تربیت خرسمآبانه، نه تربیتی که بر اساس پرورش است. مثلی ذکر میکند، میگوید گاهی خرسها را میخواهند رقص بیاموزند؛ از این راه میآموزند (این حیوان که نمیفهمد رقص چیست و چگونه باید برقصد و عشق و شوقی هم به این کار ندارد): او را روی یک صفحه فلزی قرار میدهند، بعد این صفحه را تدریجاً گرم میکنند، او مجبور میشود اول دستش را بلند کند بعد پایش را بلند کند، همین طور کمکم این صفحه داغ او را مجبور میکند دست و پایش را به یک ترتیب مخصوصی بلند کند، این میشود رقص خرس. ولی به هر حال این حیوان از راه سوزاندن پایش، بدون اینکه خودش بفهمد چکار میخواهد بکند چنین رقصی میکند. در تربیت بچه- و انسان به طور کلی- تربیتی که خود آن مربّی نفهمد که هدف چیست، همان حالت خرسمآبی را پیدا میکند؛ یعنی این بچه وقتی شما به او میگویید این کار را نکن، اول باید بفهمد که چرا نباید این کار را بکند و الّا گیج میشود و حتی بیماری روانی پیدا میکند.
اتفاقاً این مثال در حدیث آمده. گویا گاهی [مردم] بچههای
کوچکشان را میآوردند خدمت رسول اکرم و میگفتند یا رسولَاللَّه شما به گوش اینها مثلًا دعا بخوانید، یا همین قدر میخواستند که پیغمبر بچهشان را در بغل بگیرد، نوازش کند؛ تبرکی بود. ظاهراً مکرر اتفاق افتاده که بچه را دادند به پیغمبر اکرم، بچه ادرارش شروع شد. تا ادرارش شروع شد پدر یا مادرش دوید که بچه را بگیرد، فرمود:
«لاتُزْرِموه» بچه که ادرارش میگیرد نهیب به او نزنید، بگذارید ادرارش را به طور کامل بکند. فرمود مهم نیست، من دامنم را آب میکشم، بچه است ادرار کرده. بعد دستور کلی داد: هرگز بچه را وقتی ادرارش شروع میشود مانع نشوید، نهیب نزنید (از نظر طبی هم این امر بیماری بدنی برای بچه ایجاد میکند) چرا؟ این که برای بچه تربیت نشد! او که نمیفهمد اصلًا ادرار چیست، نجس شدن چیست، کثیف شدن و متعفن شدن چیست. بنابراین بچه تا در این سن هست نباید ادرار نکردن را به صورت یک امر ممنوع بر او تحمیل کرد. او بعد در جای دیگر هم خیال میکند کار بدی دارد میکند و نباید این کار را بکند. بعد یک عارضه روحی برایش پیدا میشود؛ همیشه وقتی میخواهد ادرار کند چون در ذهنش رفته «یک کار بد»، یک خیال مانعش میشود. این است که اسمش را گذاشتهاند «اخلاق تابو» یعنی تحریمهای بدون منطق، تحریمی که برای بزرگتر منطق دارد ولی برای این بچه منطق ندارد.
هر کسی را در هر سنی که هست اگر میخواهند تربیت کنند و پرورش بدهند، اول باید برایش روشن کنند، بفهمد که چه دارند میگویند و برای چه، بعد در همان مسیر او را پرورش بدهند تا پرورشش توأم با شوق و رغبت باشد. این بحث دامنه درازی دارد.
در دستورهای پیغمبر اکرم نقل کردهاند که وقتی مبلّغ به اطراف و اکناف میفرستاد توصیهها به آنها میکرد. از آن جمله وقتی معاذ بن جبل
را به یمن فرستاد، وقت رفتن، این چند جمله را به او فرمود: «بَشِّرْ وَ لاتُنَفِّرْ، یسِّرْ وَ لا تُعَسِّرْ» به مردم نوید بده، بشارت بده، مردم را تشویق کن، نترسان؛ طوری اسلام را برای مردم بیان نکن که از آن وحشت کنند، آنقدر سخت و مشکل برای مردم بیان نکن که از اول بگویند چه کار سختی! مطلب را طوری بگو که بفهمند تو اصلًا چیز خوب برایشان آوردهای و شوق و رغبتشان به سوی آن تحریک بشود. «یسِّر وَ لا تُعَسِّرْ» در کارها آسان بگیر، سخت نگیر؛ درست عکس عملی که غالباً ماها میکنیم، آنقدر سخت میگیریم که [مردم را از اسلام بیزار میکنیم.]
در آن حدیث معروف هست که حضرت صادق علیه السلام همین موضوع را به اصحابشان نصیحت میکردند، فرمودند: مردم را که دعوت میکنید آنها را نترسانید، سختگیری نکنید. بعد فرمود: روش ما اهل بیت بر سهولت و سماحت و آسانی است و روش دیگران (خوارج و دیگران) بر سختگیری است. آنگاه حضرت آن مثل معروف را که لابد همه شنیدهاید ذکر کردند، فرمودند: مرد مسلمانی بود و همسایه غیرمسلمانی داشت و آن مسلمان مرد زاهد و عابدی بود. کمکم در دل این غیرمسلمان میل به اسلام پیدا شد (معلوم میشود آن عابد تعصبی نداشته)، به همسایهاش مراجعه کرد و مسلمان شد. همسایه خیلی اظهار تشکر کرد. همان شب اوّلی که او مسلمان شد، هنگام سحر یک وقت تازه مسلمان دید درِ خانهاش را میزنند، تعجب کرد که این وقتْ در زدن یعنی چه؟! آمد گفت چیست؟ گفت من رفیق مسلمانت هستم. امری داشتی؟ گفتم الآن وقت مسجد است برویم مسجد.
بسیار خوب. این بیچاره را سحر بلند کرد برای نماز شب خواندن. رفتند و دستور نماز شب به او داد و نماز شب خواندند. گفت تمام شد؟ گفت نه، نماز صبح را هم بخوانیم، و بعد تعقیبات نماز صبح. تا بعد از آفتاب او را معطل کرد. بعد گفت روزه هم مستحب
نبوت، شأنی از شئون ربوبیت
به هر حال اینکه اینجا کلمه «رَحْمَةً مِنْ رَبِّک» آمده است بعد «رَبِّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ ما بَینَهُما انْ کنْتُمْ موقِنین» عنایت به این است که نبوت از خدمه ربوبیت و شأنی از شئون ربوبیت است. کار پیغمبر پرورش دادن است. پرورش دادن یعنی نیروهای موجود را تکمیل کردن. پرورش دادن یک گل یعنی چه؟ یعنی استعدادهای آن را به بروز و ظهور رساندن. «انْ کنْتُمْ موقِنین» اگر شما اهل یقین باشید. معنایش این نیست که اگر شما یقین داشته باشید خدا این طور است، اگر یقین نداشته باشید نه. همان طور که زمخشری گفته و دیگران از او استفاده کردهاند، گاهی ما خودمان این تعبیر را به کار میبریم (این تعبیر شایع است)، میگوییم فلان قضیه این طور شده اگر بدانی. این «اگر بدانی» نه معنایش این است که اگر تو ندانی چنین قضیهای اتفاق نیفتاده؛ یعنی چنین چیزی هست و باید تو بدانی. «انْ کنْتُمْ موقِنین» هم این است: اگر یقین داشته باشید، یعنی باید این مطلب را درک کنید.
«لا الهَ الّا هُوَ یحْیی وَ یمیتُ رَبُّکمْ وَ رَبُّ ابائِکمُ الْاوَّلین» پشت سر
ربوبیت مطلقه الهی الوهیت مطلقه الهی ذکر میشود (الوهیت، استحقاق ذات پروردگار است برای پرستش و استحقاق نداشتن هیچ موجود دیگر برای پرستش) یعنی به دلیل اینکه او رب مطلق است به همین دلیل او معبود مطلق است. به همین دلیل که ربی غیر از او نیست و تدبیری جز به دست او نیست پس معبودی جز او نیست چون هر معبودی را که انسان عبادت میکند به حساب این است که خیال میکند تدبیر کار در دست اوست، امری را در دست او مستقلًا خیال میکند، ولی وقتی که فهمید تدبیرِ امر مطلقاً در دست خداست، رب مطلق خداست، قهراً معبود مطلق هم اوست. «لا الهَ الّا هُوَ» پس معبودی جز او نیست. «یحْیی وَ یمیتُ» دو شأن و دو صفت دیگر از پروردگار ذکر کرده است، احیاء و اماته؛ اوست که میمیراند و اوست که زنده میکند؛ او هم میمیراند و هم زنده میکند. احیاء و زندگی در دست اوست، همه چیز در دست اوست. بار دیگر: «رَبُّکمْ وَ رَبُّ ابائِکمُ الْاوَّلین» اللَّه رب شما؛ اوست که شما را در همین حدی که یک موجود جسمانی هستید در رحم مادر پرورش داد، اوست که شما را از دوره کودکی به دوره جوانی و از دوره جوانی به دوره پیری برد؛ نه تنها پروردگار شما، پروردگار شما و پروردگار پدران گذشته شما؛ یعنی همه شما با دست او پرورش یافتهاید.
بعد میفرماید: «بَلْ هُمْ فی شَک یلْعَبونَ» با همه این حقایق روشن، باز اینها در یک حال شکی به سر میبرند، شک توأم با لعب. این تعبیر بیادبانه از من است: این [سخن] مثل این است که بعد که همه اینها را گفتیم بگوییم در عین حال همه این حرفها یاسین به گوش کی خواندن است. به گوش اینها چیزی فرو نمیرود. اینها در همان حالت شک و تردید خودشان هستند ولی لعب.