پیغمبر اکرم است، یعنی در آن زمان که آیه آمد واقع نشده بود ولی بعد واقع شد، چون نوشتهاند پیغمبر اکرم یک بار نفرین فرمود به قریش که اذیت میکردند، فرمود: «اللَّهُمَّ اجْعَلْسِنیهِمْ کسِنی یوسُف» «2»اشراط الساعه
تفسیر سوم که مفسرین گفتهاند این است که این [قضیه] یکی از اشراط الساعه است یعنی یکی از قضایایی است که در دنیا قبل از قیامت واقع میشود، مثل ظهور حضرت حجت و مثل نزول عیسی و مثل- به حسب
روایات- [فتنه] دجّال؛ یعنی روزی در همین دنیا، در همین زندگی، حادثهای پیش خواهد آمد که انسان وقتی به طرف آسمان نگاه میکند میبیند دود سراسر زندگی مردم را گرفته است، و مردم حالت کسانی را پیدا میکنند که در خانه دربستهای باشند و در آنجا چیزی را دود کنند و دود منفذی برای بیرون رفتن نداشته باشد. قدما چیزی نداشتهاند که بخواهند تفسیر کنند که چه چیزی خواهد بود ولی امروز برای ما خیلی به ذهن نزدیک میشود که با این اوضاع و صنعتها و بناها و زاغههای مصنوعی که بشر ساخته حتماً چنین روزی خواهد آمد که همین بشر- شاید به دست خودش- آنچنان این زمین را آتش بزند و یک حالتی رخ بدهد که تمام روی زمین را گاز و دود فرا بگیرد، آنچنان که همه بر روی زمین مثل آدمهایی بشوند که در اتاق دربستهای هستند که منفذی برای بیرون شدن نیست؛ چه میدانیم. ولی این مقدار را مفسرین گفتهاند که این از اشراط الساعه است، یعنی از حوادث فوقالعادهای است که در آینده رخ خواهد داد.
«اشراط الساعه» یعنی قبل از قیامت و قبل از اینکه اوضاع زمین بکلی در هم پیچیده شود حوادث کلی و مهمی مثل ظهور حضرت حجت بر روی زمین رخ میدهد که یکی از آنها مملو شدن فضای زمین از دود است.
«یغْشَی النّاسَ» این دود تمام مردم را میگیرد. این خودش دلیل بر این است که آنچه تفسیر میکردند به مجاعه اهل مکه، درست نیست. همه مردم را فرا میگیرد و همین خودش عذاب دردناکی است از ناحیه خداوند (هذا عَذابٌ الیمٌ).
«رَبَّنَا اکشِفْ عَنَّا الْعَذابَ انّا مُؤْمِنون». قرینه اینکه [آیه فَارْتَقِبْ یوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبینٍ] مربوط به مجاعه مکه نیست آیه «یغْشَی النّاسَ ...» است و قرینه اینکه مربوط به قیامت نیست این آیه است: «رَبَّنَا اکشِفْ عَنَّا
الْعَذابَ انّا مُؤْمِنونَ. انّی لَهُمُ الذِّکری وَ قَدْ جاءَهُمْ رَسولٌ مُبینٌ» و در دو آیه بعد: «انّا کاشِفُوا الْعَذابِ قَلیلًا انَّکمْ عائِدونَ». از خدا میخواهند خدایا عذاب را از ما بردار، خوب میشویم، مؤمن میشویم. (بشر است دیگر، وقتی مضطر شد رو به خدا میآورد. مردمی که در تمام روی زمین حالتشان حالت افراد گازگرفته و دودگرفته باشد آن وقت است که دستهایشان به طرف خدا بلند میشود). قرآن میگوید ما این عذاب را بر میداریم ولی اینچنین نیست که آنها خوب بشوند، بر میگردند به همان حالت اولشان. این نشان میدهد که مربوط به دنیاست، چون در قیامت دیگر این حرفها مطرح نیست که عذابی را مردم دعا کنند و بخواهند [که خدا بردارد] و خدا هم بردارد. این مربوط به دار تکلیف است نه دار قیامت.
«رَبَّنَا اکشِفْ عَنَّا الْعَذابَ انّا مُؤْمِنون» پروردگارا عذاب را از ما بردار، ما ایمان خواهیم آورد. «انّی لَهُمُ الذِّکری» آنها کجا و پندگرفتن کجا؟! (البته «انّی لَهُمُ الذِّکری» میتواند به اصل مطلب برگردد: اصلًا این مردم کجا و پندگرفتن کجا؟!) «وَقَدْ جاءَهُمْ رَسولٌ مُبینٌ» در حالی که برای اینها پیامبری روشنگر آمده است. «ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالوا مُعَلَّمٌ مُجْنونٌ» [سپس] این مردم به او پشت کردند و گفتند یک تعلیم داده شده دیوانه است.
قریش به پیغمبر اکرم تهمتهای مختلف میزدند، تهمتهایی که خود آنها با هم سازگار نبود. دوتا از تهمتها که با هم سازگار نبود ولی اینها با هم ذکر میکردند یکی معلَّم بودن بود، یکی مجنون بودن. معلَّم بودن یعنی کسی اینها را به او یاد میدهد؛ [میگفتند] اینها هر چه هست کسی به او یاد میدهد. باید انسان خیلی عاقل و فهمیده باشد که از جایی تعلیم بگیرد، آنهم تعلیماتی که از حد خودش بالاتر باشد.
بعد میگفتند اصلًا این دیوانه است. اگر دیوانه است دیگر با معلَّم بودن سازگار نیست. ولی اینها را با هم میگفتند.
«انّا کاشِفُوا الْعَذابِ قَلیلًا انَّکمْ عائِدونَ» ما مدت کمی عذاب را برمیداریم ولی شما برمیگردید به حالت خودتان. «یوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکبْری انّا مُنْتَقِمونَ» انتقام ما این نیست، انتقام ما آن روزی است که حمله بزرگ را به اینها میآوریم. ابن مسعود که «دخان مبین» را مربوط به مجاعه مکه و قهراً مخصوص قریش دانسته و حمله بزرگ خدا را هم در دنیا و مخصوص قریش دانسته است، گفته این اشاره به قضیه بدر است: آن مجاعه که چیزی نیست، حمله بزرگِ ریشهکن کننده بر این قریش را در آینده انجام خواهیم داد (این سوره در مکه نازل شده، بدر هم در مدینه واقع شد).
ولی کسانی که «دخان مبین» را مربوط به اشراطالساعه میدانند «یوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکبْری» را مربوط به قیامت میدانند؛ یعنی این عذابهای دنیایی عذاب اصلی الهی نیست؛ حمله شدید الهی آن است که در قیامت آغاز میشود. و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطاهرین.
تفسیر سوره دخان (2)
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
الحمد للَّهرب العالمین ... اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم:
وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الْارْضَ وَ ما بَینَهما لاعِبینَ.ما خَلَقْناهُما الّا بِالْحَقِّ وَ لکنَّ اکثَرَهُمْ لایعْلَمونَ.انَّ یوْمَ الْفَصْلِ میقاتُهُمْ اجْمَعینَ.یوْمَ لا یغْنی مَوْلی عَنْ مَوْلی شَیئاً وَ لا هُمْ ینْصَرونَ.الّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ انَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الرَّحیم[1].
در دو سه آیه پیش، قرآن کریم از کافران نقل کرد: «انَّ هؤُلاءِ لَیقولونَ انْ هِی الّا مَوْتَتُنَا الْاولیوَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ»[2]. خلاصه حرفشان این است که
[1]. دخان/ 38- 42.
[2]. دخان/ 34 و 35.
قیامتی و حشری و نشری در کار نیست، جز همین مردن که یک امر واقعشدنی است چیز دیگری نیست، مردن است و دیگر بعد از مردن حیات و زنده شدن و این چیزها در کار نیست. انکار صریحی بود از قیامت. بعد از دو آیه، این آیهای که الآن قرائت کردیم آمده است. این آیه در واقع برهان بر وجود قیامت است، برهان بر قیامت و معاد از طریق توحید، که این مطلب مکرر در آیات قرآن به عبارات مختلف آمده است.
قرآن این طور میفرماید: ما عالم را به باطل نیافریدهایم، به حق آفریدهایم. ما در خلق آسمانها و زمین نخواستهایم که لاعب باشیم، بازی کنیم، لعبی در کار نیست، عبثی در کار نیست. این چند تعبیر در قرآن آمده است. در خلقت، باطل در کار نیست، حق است، این آسمان و زمین به حق آفریده شدهاند نه به باطل. ما که خلقکننده هستیم در خلق عالم لاعب یعنی بازی کننده نبودهایم. «افَحَسِبْتُمْ انَّما خَلَقْناکمْ عَبَثاً وَ انَّکمْ الَینا لا تُرْجَعونَ»[1](باز کلمه «عبث» آمده است) شما خیال کردهاید که مرجوع نمیشوید پس عبث آفریده شدهاید؟ این چند کلمه همه در مورد قیامت آمده، یعنی قرآن این طور میگوید که اگر قیامتی نباشد معنایش این است که هستی بر باطل است، هستی بازیچه است، هستی بیهودگی است. اما در اینجا کلمه «لاعب» آمده است: «وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الْارْضَ وَ ما بَینَهما لاعِبینَکلمه«لعب»
اینجا باید مطلبی را توضیح بدهیم. به چه میگویند «بازی»؟ این کلمه «لعب» باید روشن بشود تا بعد مطلب آیه قرآن روشن بشود. بچه- یا
[1]. مؤمنون/ 115.
بزرگ که معمولًا بازی بیشتر کار کودک است- میآید مشغول بازی میشود. کاری را شروع میکند. مثلًا میآید اتاقک میسازد، شتر یا اسب درست میکند. بازیاش که تمام میشود خرابش میکند میرود. باز دفعه دیگر همان را درست میکند. شما اگر درست در کار این بچه دقت کنید که چه هدفی در این کارش نهفته است، هیچ هدفی، هیچ حکمتی در کار خود آن بچه پیدا نمیکنید؛ یعنی اثری واقعاً بر آن مترتب باشد، هرگز اثری بر آن مترتب نیست. فرض کنید میروند فوتبال بازی میکنند. چندین بار توپ از این طرف میرود آن طرف و از آن طرف میرود این طرف، به این دروازه وارد میشود، به آن دروازه وارد میشود. شما از نظر نفس کار در نظر بگیرید، به روح آن بچه کار نداشته باشید، به خودِ کار توجه کنید. حالا این توپ به این دروازه برود یا به آن دروازه، چه اثری بر این کار مترتب است؟ هیچ. البته هر لعبی- اگر دقت کنید- لعبِ نسبی است یعنی از نظر آن کار بازیچه است، ولی این بچه چرا این کار را میکند؟ او در عالم خیال خودش [به هدفی میرسد.] فقط از نظر خیال این بچه (یا بزرگ) بازی نیست؛ یعنی از این راه قوه خیال او به هدف و مقصد خیالی خودش میرسد.
مثال دیگری عرض میکنم. فلاسفه بحثی دارند در باب لعب و لهو و این جور چیزها. اغلب ما عادتهایی داریم که نوعی عبث و لعب است. یک کسی عادتش این است که انگشتانش را میشکند، دیگری عادتش این است که با تسبیح بازی کند، یکی با انگشترش بازی میکند، یکی با محاسنش بازی میکند. اگر از کسی که این بازی را میکند بپرسید این کار را برای چه میکنی؟ میگوید هیچ چیز. راست است، خود این کار برای «هیچ چیز» صورت میگیرد یعنی در این کار «هیچ چیز» است.
اما نیرویی در این هست که میخواهد خودش را به جایی برساند، یعنی قوه
خیال و واهمه او با همین «هیچ چیز» تفننی میکند، ولی خودِ کار «هیچ چیز» است.
حال میآییم سراغ کار حکیمانه. کارهایی که ما انجام میدهیم که اینها را «حکیمانه» تلقی میکنیم بعد میبینید همین کارهای حکیمانه ما از یک نظر حکیمانه است و از یک نظر همه کارهای حکیمانه دنیا لعب است (انَّمَا الْحَیوةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ)[1]؛ چطور؟ کار حکیمانه چگونه است؟ مثلًا میآییم در زمینی خانهای میسازیم دارای هال، مهمانخانه، آشپزخانه، حمام و ... هر که از ما بپرسد این کار را برای چه میکنی، دیگر نمیگوییم «هیچ چیز»، میگوییم معلوم است، میخواهم زندگی کنم، انسان که میخواهد زندگی کند جا لازم دارد. چرا این طور میسازی؟
آدم مهمان برایش میآید، مهمانخانه میخواهد، حمام میخواهد، ... اینجا این کار شکل حکیمانه به خودش میگیرد، یعنی روی یک نقشه عقلانی و روی اثر و فایدهای که بر این کار برای آن شخص مترتب است صورت میگیرد. اینجا دیگر «خیال» این کار را نکرده، «عقل» این کار را کرده است و چون هدف درستی از این کار دارد، ما این کار را «حکیمانه» میگوییم. باز هم این کارِ حکیمانه نسبت به «کننده» حکیمانه است، از نظر کسی که این کار را میکند و از نظر انتساب این کار به شخصی که این کار را انجام میدهد حکیمانه است، ولی از نظر مجموع آجرها و سنگها و گچها و آهنهایی که در این خانه به کار رفته چطور؟ یعنی اگر ما خودمان را مجزا کنیم و توجهی به اینها بکنیم، برای اینها چه کار حکیمانهای صورت گرفته؟ از نظر این آجرها که قبلًا خاک بود و هنوز در کوره نرفته بود و به صورت آجر درنیامده بود و امروز به صورت آجر درآمده و جرم
[1]. محمّد/ 36.