قیامتی و حشری و نشری در کار نیست، جز همین مردن که یک امر واقعشدنی است چیز دیگری نیست، مردن است و دیگر بعد از مردن حیات و زنده شدن و این چیزها در کار نیست. انکار صریحی بود از قیامت. بعد از دو آیه، این آیهای که الآن قرائت کردیم آمده است. این آیه در واقع برهان بر وجود قیامت است، برهان بر قیامت و معاد از طریق توحید، که این مطلب مکرر در آیات قرآن به عبارات مختلف آمده است.
قرآن این طور میفرماید: ما عالم را به باطل نیافریدهایم، به حق آفریدهایم. ما در خلق آسمانها و زمین نخواستهایم که لاعب باشیم، بازی کنیم، لعبی در کار نیست، عبثی در کار نیست. این چند تعبیر در قرآن آمده است. در خلقت، باطل در کار نیست، حق است، این آسمان و زمین به حق آفریده شدهاند نه به باطل. ما که خلقکننده هستیم در خلق عالم لاعب یعنی بازی کننده نبودهایم. «افَحَسِبْتُمْ انَّما خَلَقْناکمْ عَبَثاً وَ انَّکمْ الَینا لا تُرْجَعونَ»[1](باز کلمه «عبث» آمده است) شما خیال کردهاید که مرجوع نمیشوید پس عبث آفریده شدهاید؟ این چند کلمه همه در مورد قیامت آمده، یعنی قرآن این طور میگوید که اگر قیامتی نباشد معنایش این است که هستی بر باطل است، هستی بازیچه است، هستی بیهودگی است. اما در اینجا کلمه «لاعب» آمده است: «وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الْارْضَ وَ ما بَینَهما لاعِبینَکلمه«لعب»
اینجا باید مطلبی را توضیح بدهیم. به چه میگویند «بازی»؟ این کلمه «لعب» باید روشن بشود تا بعد مطلب آیه قرآن روشن بشود. بچه- یا
[1]. مؤمنون/ 115.
بزرگ که معمولًا بازی بیشتر کار کودک است- میآید مشغول بازی میشود. کاری را شروع میکند. مثلًا میآید اتاقک میسازد، شتر یا اسب درست میکند. بازیاش که تمام میشود خرابش میکند میرود. باز دفعه دیگر همان را درست میکند. شما اگر درست در کار این بچه دقت کنید که چه هدفی در این کارش نهفته است، هیچ هدفی، هیچ حکمتی در کار خود آن بچه پیدا نمیکنید؛ یعنی اثری واقعاً بر آن مترتب باشد، هرگز اثری بر آن مترتب نیست. فرض کنید میروند فوتبال بازی میکنند. چندین بار توپ از این طرف میرود آن طرف و از آن طرف میرود این طرف، به این دروازه وارد میشود، به آن دروازه وارد میشود. شما از نظر نفس کار در نظر بگیرید، به روح آن بچه کار نداشته باشید، به خودِ کار توجه کنید. حالا این توپ به این دروازه برود یا به آن دروازه، چه اثری بر این کار مترتب است؟ هیچ. البته هر لعبی- اگر دقت کنید- لعبِ نسبی است یعنی از نظر آن کار بازیچه است، ولی این بچه چرا این کار را میکند؟ او در عالم خیال خودش [به هدفی میرسد.] فقط از نظر خیال این بچه (یا بزرگ) بازی نیست؛ یعنی از این راه قوه خیال او به هدف و مقصد خیالی خودش میرسد.
مثال دیگری عرض میکنم. فلاسفه بحثی دارند در باب لعب و لهو و این جور چیزها. اغلب ما عادتهایی داریم که نوعی عبث و لعب است. یک کسی عادتش این است که انگشتانش را میشکند، دیگری عادتش این است که با تسبیح بازی کند، یکی با انگشترش بازی میکند، یکی با محاسنش بازی میکند. اگر از کسی که این بازی را میکند بپرسید این کار را برای چه میکنی؟ میگوید هیچ چیز. راست است، خود این کار برای «هیچ چیز» صورت میگیرد یعنی در این کار «هیچ چیز» است.
اما نیرویی در این هست که میخواهد خودش را به جایی برساند، یعنی قوه
خیال و واهمه او با همین «هیچ چیز» تفننی میکند، ولی خودِ کار «هیچ چیز» است.
حال میآییم سراغ کار حکیمانه. کارهایی که ما انجام میدهیم که اینها را «حکیمانه» تلقی میکنیم بعد میبینید همین کارهای حکیمانه ما از یک نظر حکیمانه است و از یک نظر همه کارهای حکیمانه دنیا لعب است (انَّمَا الْحَیوةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ)[1]؛ چطور؟ کار حکیمانه چگونه است؟ مثلًا میآییم در زمینی خانهای میسازیم دارای هال، مهمانخانه، آشپزخانه، حمام و ... هر که از ما بپرسد این کار را برای چه میکنی، دیگر نمیگوییم «هیچ چیز»، میگوییم معلوم است، میخواهم زندگی کنم، انسان که میخواهد زندگی کند جا لازم دارد. چرا این طور میسازی؟
آدم مهمان برایش میآید، مهمانخانه میخواهد، حمام میخواهد، ... اینجا این کار شکل حکیمانه به خودش میگیرد، یعنی روی یک نقشه عقلانی و روی اثر و فایدهای که بر این کار برای آن شخص مترتب است صورت میگیرد. اینجا دیگر «خیال» این کار را نکرده، «عقل» این کار را کرده است و چون هدف درستی از این کار دارد، ما این کار را «حکیمانه» میگوییم. باز هم این کارِ حکیمانه نسبت به «کننده» حکیمانه است، از نظر کسی که این کار را میکند و از نظر انتساب این کار به شخصی که این کار را انجام میدهد حکیمانه است، ولی از نظر مجموع آجرها و سنگها و گچها و آهنهایی که در این خانه به کار رفته چطور؟ یعنی اگر ما خودمان را مجزا کنیم و توجهی به اینها بکنیم، برای اینها چه کار حکیمانهای صورت گرفته؟ از نظر این آجرها که قبلًا خاک بود و هنوز در کوره نرفته بود و به صورت آجر درنیامده بود و امروز به صورت آجر درآمده و جرم
[1]. محمّد/ 36.
این دیوار را تشکیل میدهد چگونه است؟ یعنی اگر او به جای ما باشد و اگر او شاعر به ذات خودش باشد، برای او فرق نمیکند، باز برای او کاری است لعب؛ یعنی از نظر طبیعت و ذات آن اشیاء لعب است.
از نظرِ کننده، این کار حکیمانه است نه از نظر خود آن کار. به تعبیر دیگر ما با این کار خودمان این در و دیوار را به کمال خودشان سوق ندادهایم، اینها را در خدمت منفعت خودمان قرار دادهایم. اگر کار ما کار درستی باشد، یعنی اگر ما در نظام عالم حق داشته باشیم- که چنین حقی هم داریم- که این اشیاء را در خدمت خودمان قرار بدهیم، از نظر خودمان به سوی کمالی حرکت کردهایم و کار حکیمانه انجام دادهایم اما این اشیاء را به سوی کمال خودشان سوق ندادهایم.
مثال دیگری ذکر میکنیم درست در جهت عکس این [مثال:] پدر و مادری با یکدیگر زندگی میکنند، عمل زناشویی انجام میدهند و بچهای پیدا میشود. اینجا قضیه برعکس است. از نظر اینها که یک لذت موقت و آنی نصیبشان شده چیز دیگری است. ولی نتیجهای به دست آمده که اینها درواقع آن را انجام نمیدهند بلکه مسخّرند برای انجام دادن آن؛ یعنی این کار مقدمه پیدایش یک موجود است، زمینه پیدایش یک موجود را فراهم میکند که وجودش از نقص شروع میشود و به کمال منتهی میگردد؛ یعنی از نظر آن بچهای که به وجود میآید، اینها زمینه را فراهم کردند که موجودی از نقص به کمال برسد. این خیلی فرق دارد با ساختمانی که شخصی میسازد.
یا یک نفر کشاورز که میآید بذری را در زمین میپاشد مقصد او مقصد خاصی است ولی بالأخره کار او در مسیر خلقت قرار میگیرد، یعنی او با کار خودش یک دانه گندم را تبدیل به یک بوته گندم میکند، یک شاخه را تبدیل به یک درخت میکند. ولی اینجا 1% آن به او مربوط
است، 99% آن به او مربوط نیست، به دستگاه خلقت مربوط است: « أَفَرَأَیتُمْ ما تُمْنون.أَ انْتُمْ تَخْلُقونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقونَ »[1]،«أَفَرَأَیتُمْماتَحْرُثونَ.أَ انْتُمْ تَزْرَعونَهُ أَمْ نَحْنُ الزّارِعونَ»[2]استدلال بر معاد از راه توحید
اگر اشیاء را از آن جهت که با خدا نسبت دارند به خدا نسبت بدهیم، هیچ فعلی از افعال خدا شبیهِ ساختن خانه برای انسان نیست. اگر کمی شبیه باشد- که شبیه بودن هم تعبیر درستی نیست- شبیه عمل کشاورز است، یعنی خداوند هرچه را که خلق میکند خلق کردن او عبارت است از رساندن اشیاء به کمال لایق خودشان. حال نهایت امر در خلقت چیست؟ آیا نهایت امر نیستی است؟ یعنی هستی برای نیستی است؟ پایان هستی نیستی مطلق است؟ یا پایان هستی، هستی است؟ پایان هستی رسیدن به حق مطلق و رفتن به سوی حق مطلق است؟
اگر کسی گمان کند که خدا این عالم را خلق کرده، بعد هم معدوم میکند، درست همان کار بچه میشود که اتاقک را درست میکند و بعد خراب میکند، دائماً درست میکند و دائماً معدوم میشود، چون در این شکل، دیگر چیزی وجود ندارد، مگر اینکه فرض کنیم خدا- العیاذ باللَّه- مثل بچهای است که میخواهد تفنن کند، او را یک موجود متفنن [بدانیم] که برای تفنن خودش کار بیهودهای را انجام میدهد، موجود میکند معدوم میکند، موجود میکند معدوم میکند، یعنی اشیاء غایت ندارند، تمام و متمم ندارند، به سوی کمال خودشان نمیروند. اما به دلیل اینکه خداوند متعال حکیم است و لاعب و بیهودهکار نیست باید بدانیم وجهه
[1]. واقعه/ 58 و 59.
[2]. واقعه/ 63 و 64
تمام این هستیها یک هستی دائم لایزالِ لایزول است، یعنی عالم بقا. اگر عالم بقایی نبود و عالم فقط عالم فنا بود هستی لعب بود، ولی این عالم فنا جدا از عالم بقا نیست، رویهای از عالم بقاست. همه چیز یک وجهه «بقایی» دارد حتی همین زمین و زمان ما: «یوْمَ تُبَدَّلُ الْارْضُ غَیرَ الْارْضِ وَ السَّمواتُ وَ بَرَزوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهّار»[1]. هر چیزی یک وجهه زمانی دارد و یک وجهه دهری. «ما عِنْدَکمْ ینْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ بِاقٍ» اشیاء نسبت به شما فانی هستند و نسبت به خداوند باقی. میگوید اگر بقایی نباشد و اگر ابدیتی نباشد و اگر معادی نباشد و اگر بازگشت به خدا نباشد (دیگر در بازگشت به خدا نیستی معنی ندارد؛ در بازگشت به هستی مطلق که نمیتواند نیستی وجود داشته باشد) و اگر هستی همین یک رویه نیستی را میداشت یک چیز لغو بیهودهای بود، اما اینچنین نیست. استدلال میکند بر قیامت به دلیل اینکه: ما که زمین و آسمان را باطل نیافریدهایم (باطل یعنی بیغایت و بیهدف)، ما که بازیگر نبودیم که مثل بچهها بخواهیم بازی کنیم یک چیزی را خلق کنیم، ما که بیهوده کار نیستیم. گفتیم اینجا از راه توحید استدلال بر معاد است؛ یعنی اگر کسی خدا را بشناسد به عنوان یک موجود کاملالذات، به عنوان یک موجود منزه از لعب و عبث و فعل باطل (خودش حق است، فعلش هم حق است) و به عنوان یک موجود حکیم، آنوقت میداند که قیامت و عالم بقا نمیتواند نباشد. این است که میفرماید: «وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الْارْضَ وَ ما بَینَهما لاعِبینَ».
این در جواب آنها بود که گفتند: «انْ هِی الّا مَوْتَتُنَا الْاولی وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ» جز همین یک مرگی که ما به چشم خودمان میبینیم مرگ
[1]. ابراهیم/ 48.
دیگری و طبعاً حیات بعد از مرگ و حیات بعد از آن مرگ دوم (احْییتَنَا اثْنَتَین)[1]وجود ندارد، تو چرا این حرفها را میزنی که روزی خواهد آمد که عدهای میگویند خدایا ما را دو بار میراندی، دو بار زنده کردی، در دنیا میراندی آوردی به برزخ، در برزخ میراندی شد قیامت؛ این دو مرحله موت و دو مرحله- بلکه سه مرحله- حیات یعنی چه؟ به اینها بگو «وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الْارْضَ وَ ما بَینَهما لِاعبین» این حرف شما انکار معاد نیست، انکار توحید است. ولی آنها خودشان را به خدا معتقد نشان میدادند. به دلیل اینکه خدایی هست قیامت هم هست. در آیات آخر سوره آل عمران میخوانیم:
انَّ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لَایاتٍ لِاولِی الْالْبابِ. الَّذینَ یذْکرونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعوداً وَ عَلی جُنوبِهِمْ وَ یتَفَکرونَ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا[2].
این است که عالم برای یک مسلمان واقعی تنها آینه توحید نیست، آینه معاد هم هست. «رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا» بعد «سُبْحانَک فَقِنا عَذابَ النّار». به دنبال باطل نبودن خلقت فوراً مسئله قیامت و جهنم و این گونه امور را مطرح میکند. «رَبَّنا انَّک مَنْ تُدْخِلِ النّارَ فَقَدْ اخْزَیتَهُ وَ ما لِلظّالِمینَ مِنْ انْصارٍ»[3]. (اینکه اینها وقتی که به عالم نگاه میکنند [میگویند] پروردگارا تو عالم را باطل و بیهوده نیافریدی، یعنی از نظام عالم،
[1]. غافر/ 11.
[2]. آل عمران/ 190 و 191.
[3]. آل عمران/ 192
حقیقت میبینند و در حقیقت حاقّه را میبینند که عین متن حق و حقیقت است.) [مفاد آیات] این است که اگر دنیا را از آخرت مجزّا کنیم جز یک لعب و بازی و بازیچه چیز دیگری نیست و برای اهل دنیا کارهای حکیمانهشان هم بازی است.
آیه «انَّمَا الْحَیوةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَینَکمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْامْوالِ وَ الْاوْلادِ»[2]همین مطلب را بیان میکند. مولوی داستان خوبی در تفسیر این آیه دارد؛ میگوید:
کودکان هر چند در بازی خوشند
شب کسانشان سوی خانه میکشند
شب شد و شد گرمِ بازی طفل خُرد
دزد ناگاهش لباس و کفش بُرد
آنچنان سرگرم به این کار بیهوده خودش هست که آنچه برایش لازم میآید- که کفش و لباس است- اساساً از یادش میرود.
شب شد و بازی و او شد بیمدد
رو ندارد که سوی خانه رود
بعد میگوید: «نی شنیدی انَّمَا الدُّنْیا لَعِب؟» حکایتِ همین است.
«ما خَلَقْناهُما الّا بِالْحَقِّ وَ لکنَّ اکثَرَهُمْ لایعْلَمونَ». اول کلمه «لاعب» را آورد؛ اینجا نقطه مقابل لاعب، «حق» را ذکر میکند. خیر، آسمانها و زمین (مجموع آسمانها و زمین چون عالم عِلوی و سفلی است به صیغه تثنیه آورده شده. نفرمود «ما خلقناهنّ» چون آسمانها جمع است، بلکه به اعتبار اینکه همه آسمانها و زمین مجموع عالم علوی و سفلی را تشکیل میدهد به صورت تثنیه ذکر میکند) ما ایندو را- آسمان و زمین را- نیافریدیم الّا بِالْحَقّ. این «ب» در «بالحق» را در اصطلاح ادبی «باء ملابست» میگویند. در تعبیر فارسی اینطور باید بگوییم: مگر توأم با
[1]. حدید/ 20.