بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 133

نمیگیرد مگر عامل باطن خودش و باطن [اعمال خودش][1]. آنجا دیگر طبعاً نیکان از بدان جدا میشوند (وَ امْتازُوا الْیوْمَ ایهَا الُمجْرِمونَ). با اینکه آنجا به یک معنا روز جمع است، اولین و آخرین با هم جمع میشوند، یعنی معیت پیدا میکنند، یعنی آن جدایی که مثلًا مردم این زمان با مردم ده قرن پیش و مردم صد قرن بعد داشتند از میان میرود، ولی آن ارتباط و آن تأثیر و تأثری که به موجب آن با مردم همزمان و هممکان خودشان مجموعاً یک واحد مرکب اجتماعی را به وجود میآوردند بکلی از بین میرود و لهذا هم روز جمع است و هم روز فرق، از یک نظر جمع است و از نظر دیگر فرق و امتیاز. این است که تعبیر میفرماید: «انَّ یوْمَ الْفَصْلِ». تعبیر عجیبی است! «انَّ یوْمَ الْفَصْلِ میقاتُهُمْ اجْمَعینَ».

میقات [یعنی] وعدهگاه. در اصل در مورد وعدهگاه زمانی گفته میشود و احیاناً در مورد وعدهگاه مکانی، که میقاتهای حج را که ما «میقات» میگوییم برای این است که در واقع وعدهگاه مسلمین است که بیایند در آنجا مُحرِم بشوند. این تعبیر قرآن هم تعبیر عجیبی است: یومالفصل وعدهگاه عمومی همه مردم است. گویی نظیر آنچه قرآن در باب توحید میگوید: «وَ اذْ اخَذَ رَبُّک مِنْ بَنی ادَمَ مِنْ ظُهورِهِمْ ذُرِّیتَهُمْ وَ اشْهَدَهُمْ عَلی انْفُسِهِمْ الَسْتُ بِرَبِّکمْ قالوا بَلی» یعنی در عمق فطرت همه مردم توحید هست و مردم در عمق فطرتشان بَلی را به زبان تکوین گفتهاند، همچنین در عمق فطرت مردم چنین میعادگاهی وجود دارد. یک وقت هست مردم میآیند جمع میشوند در جایی که اصلًا انتظارش را نداشتهاند، ولی یک وقت مردم در جایی میآیند جمع میشوند که وعدهگاه است؛ البته همه مردم که ایمان نداشتند ولی وعدهگاه همه مردم است چون در عمق فطرت همه مردم این

[1]. [این کلمه در نوار نامفهوم بود.]


صفحه 134

مطلب هست که [دنیا] عبث نیست، باطل نیست، لعب نیست، بالأخره به جایی خواهد رسید که این سرگشتگیها همه به پایان برسد. «انَّ یوْمَ الْفَصْلِ میقاتُهُمْ اجْمَعین» قیامت میقات و وعدهگاه عموم مردم است. در کلمه «یوْمَ الْفَصْل» عرض کردیم که اسباب منقطع و بریده میشود، اینجا هم همان مطلب را ذکر میکند، مخصوصاً اسبابی را ذکر میکند که مردم طمع میبندند: «یوْمَ لا یغْنی مَوْلی عَنْ مَوْلی شَیئاً وَ لا هُمْ ینْصَرونَکلمه«ولی»و«مولی»

کلمه «ولی» و «مولی» موارد استعمال زیادی دارد و از آن جمله مواردی است که تقریباً در دو جهت ضد است. (از ماده «وَلْی» است.) دو نفر که با یکدیگر مصاحب باشند، به هم نزدیک باشند، به هم مرتبط و متصل باشند، گاهی به اینها «مولی» میگویند به اعتبار اینکه همپیمان و نزدیک [هستند. وقتی] همپیمان میشوند این مولای اوست، او مولای این، یعنی به هم نزدیکاند. و گاهی «مولی» میگویند ولی از این دو نفر به یکی میگویند «مولی» یعنی حامی، پناهدهنده، به دیگری میگویند «مولی» یعنی واقع در تحت حمایت او و کسی که دیگری دارد از او حمایت میکند. لهذا ما به امیرالمؤمنین میگوییم «مَوْلای»، درباره خودمان میگوییم: «انَا مَوْلیک»، در زیارتها هست. به ایشان میگوییم: «مَوْلی کلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» یا میگوییم: «حضرت مولی چنین فرمود.» گاهی هم در دعاها میگوییم: «انَا مَوْلیک» من مولای تو هستم. این دو معنا متضاد هستند. «او مولاست برای ما» یعنی ما از او میخواهیم که در پناه او باشیم، او حامی ما باشد. «ما مولای او هستیم» یعنی در تحت


صفحه 135

تصرف او هستیم. اینجا میفرماید: «یوْمَ لا یغْنی مَوْلی عَنْ مَوْلی شَیئاً» روزی که هیچ مولایی، هیچ حامیای از کسی که تحت حمایتش است نمیتواند حمایت کند و سودی به او برساند. «وَ لا هُمْ ینْصَرونَ» و نه کمک میشوند. میخواهد بگوید که نه کسی میتواند صددرصد نجاتدهنده شخص دیگر باشد و نه کسی میتواند کمک برساند، یعنی خود او چیزی داشته باشد ولی دیگری میآید مددی به او میرساند، مثل اینکه در جلسه امتحان یک وقت هست کسی هیچ چیزی ندارد، دیگری همه را به او میرساند؛ یک وقت نه، کمی بلد است، چند کلمهای هم که بلد نیست دیگری به او میگوید. هیچ اینها وجود ندارد «الّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ». این جمله استثنای از «وَ لا هُمْ ینْصَرون» است: مگر کسی که مورد رحمت الهی قرار بگیرد.

مفسرین گفتهاند این خودش از ادله شفاعت است. از «یوْمَ لا یغْنی مَوْلی عَنْ مَوْلی شَیئاً» استثنا نشده؛ این طور نیست که یک کسی به دلیل اینکه مولی است از کسی که تحت حمایت اوست بدون اینکه در این شخص هیچگونه لیاقتی باشد [حمایت کند و] همه کارهایش را او بکند، چون در شفاعت هم ما «الّا مَنِ ارْتَضی» داریم، یعنی شرط دارد. اما «نصرت» یعنی کمک کردن، عنایت کردن- که این همان معنای مغفرت و رحمت پروردگار از مجرای شفیع است- وجود دارد. این همان نصرت الهی است. آن بازیای که ما میگوییم اسمشان حضرت مولی [است] و بعد ما میشویم بچه درویش و دیگر همه کارها را مولی کرده، آن وجود ندارد. اما کمک هست و گفتیم زمینه کمک این است که همیشه در جایی است که شخص لیاقتی دارد، اعانتی به او میشود؛ و معنی شفاعت این است. در حدیثی هست که شخصی به نام زید شَحّام گفت در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودیم، همین آیه خوانده شد:

«یوْمَ لا یغْنی مَوْلی عَنْ مَوْلی شَیئاً وَ لا هُمْ ینْصَرونَ. الّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ» حضرت فرمود: «مَنْ رَحِمَ اللَّه»


صفحه 136

ما هستیم (به اعتبار شفاعت کردن نه به اعتبار شفاعت شدن)[1].

«انَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ» خدا عزیز و غالب است و مهربان است. از آن جهت که عزیز و غالب است کسی نمیتواند از او فرار کند، ولی از آن جهت که رحیم است، افرادی که لیاقتی داشته باشند نصرت و رحمت الهی و شفاعت اولیاء الهی شامل حال آنها میشود.

[1]. بحارالانوار، ج 24/ ص 205 (باب 54، روایت 3).


صفحه 137

تفسیر سوره دخان (3)

بسم اللَّه الرحمن الرحیم

الحمد للَّهرب العالمین ... اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم:

انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ.کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطونِ.کغَلْی الْحَمیمِ.خُذوهُ فَاعْتِلوهُ الیسَواءِ الْجَحیمِ.ثُمَّ صُبّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمیمِ.ذُقْ انَّک انْتَ الْعَزیزُ الْکریمُ.انَّ هذا ما کنْتُمْ بِهِ تَمْتَرونَ.انَّ الْمُتَّقینَ فی مَقامٍ امینٍ.فی جَنّاتٍ وَ عُیونٍ.یلْبَسونَ مِنْ سُنْدُسٍ وَ اسْتَبْرَقٍ مُتَقابِلینَ.کذلِک وَ زَوَّجْناهُمْ بِحورٍ عینٍ[1].

[1]. دخان/ 43- 45.


صفحه 138

در سه آیه پیش خواندیم: «انَّ یوْمَ الْفَصْلِ میقاتُهُمْ اجْمَعینَ.یوْمَ لا یغْنی مَوْلی عَنْ مَوْلی شَیئاً وَ لا هُمْ ینْصَرونَ.الّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ انَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمدرخت«طوبی»

در قرآن چیزی در بهشت نام برده شده است به نام «طوبی»، که در آن آیه کریمه میخوانیم: «طوبیلَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ»[1]، و چیز دیگری نام برده شده است در جهت مقابل آن در جهنم به نام «زَقّوم» که در دو جای قرآن با کلمه «شجره» نام برده شده است: «شَجَرَتَ الزَّقّوم». اینجا هم کلمه «شجره» است: «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ. طَعامُ الْاثیمِ»، درخت زقّوم. راجع به «طوبی» در خود قرآن من یادم نیست که تعبیر به «شجره» شده باشد، شجره طوبی، ولی در اخبار و روایات ما آمده است که طوبی شجرهای است، درختی است، و لهذا الآن هم در ذهن همه ما به عنوان یک درخت تلقی میشود، میگوییم «درخت طوبی». طوبی از همان ماده «طیب» است که طیب یعنی پاک و پاکیزه.

در آن آیه [سوره ابراهیم] بدون آنکه بیان حال بهشت یا جهنم در کار باشد، این قدر بیان شده است که: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا کلِمَةً طَیبَةً کشَجَرَةٍ طَیبَةٍ اصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ.تُؤْتی اکلَها کلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ یضْرِبُ اللَّهُ

[1]. رعد/ 29.


صفحه 139

الْامْثالَ لِلنّاسِ». بعد دارد: «وَ مَثَلُ کلِمَةٍ خَبیثَةٍ کشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْارْضِ ما لَها مِن قَرارٍ» «1». در آنجا اینچنین تشبیه شده است که خداوند سخن پاکی را (البته مقصود سخن به اعتبار یک لفظ نیست، یعنی به اعتبار یک عقیده و یک اصل)، خداوند یک اصل پاک و یک عقیده پاک را چنین مثل میزند، به یک درخت پاک، یعنی مانند یک درخت پاک است، درخت پاکیزهای که ریشهاش در زمین است و شاخهاش بر آسمان، درختی است پرمیوه و ثمربخش و همیشهبهار و میوهاش همیشگی و همهفصل، نه مثل درختهای میوه طبیعی که در یک فصل معین، بهار یا پاییز، میوه دارد ولی در فصل دیگر ندارد؛ نه، درختی است که همیشه میوهده است «تُؤْتی اکلَها کلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها». بعد میفرماید: «وَ یضْرِبُ اللَّهُ الْامْثالَ لِلنّاسِ» خدا مثالهایی برای مردم ذکر میکند. درباره «مثَل» عرض کردهایم که «مثال» صورت و ترسیم را میگویند. وقتی میخواهند مطلبی را که به صورت خودش برای افراد روشن نشده است مجسم کنند، صورت دیگری برای آن ذکر میکنند، لباس دیگری به آن میپوشانند که با این لباس، طرف بتواند آن را بفهمد و درک کند و بشناسد. اصلًا تمثیلهایی هم که ما خودمان همیشه میآوریم و تشبیههایی که میکنیم برای همین است؛ یعنی اگر خود آن مشبَّه و اصل را صاف و ساده ذکر کنیم طرف آن طور که باید درک نمیکند ولی وقتی که آن را در قالب و لباس یک مثال بیان کردیم و درواقع یک رسم برایش کشیدیم، طرف آن را که میبیند به حقیقت نزدیک میشود. اینجا هم که قرآن کریم [مَثل] ذکر میکند بعد میفرماید: «وَ یضْرِبُ اللَّهُ الْامْثالَ لِلنّاسِ» خداوند مثلها را اینچنین برای مردم ذکر میکند. در جاهای دیگر

(1). ابراهیم/ 24- 26.


صفحه 140

میفرماید: «وَ تِلْک الْامْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یتَفَکرونَ»[1]یعنی با این تمثیلها میخواهیم مردم حقیقت را آنچنان که هست دریابند.

حقایق عالم آخرت بالاخره برای انسان دنیایی که هنوز به عالم آخرت نرفته- یعنی نه مرده که برود آنجا و نه مردن اختیاری داشته است که آن را درک کرده باشد- [قابل فهم نیست.] برای موجودی که اهل این نشئه است آنچه که در آن نشئه هست اصلًا قابل تصور و قابل درک کردن نیست مگر در لباس تمثیلها و مثلها، که در لباس آنچه مردم درک میکنند آن را مجسم و بیان کنند.

پس در آن آیه داشتیم که فکری پاک و عقیدهای پاک- که در آنجا مسلّم اساسش عقیده توحید است- مثلش مثل درخت پاک پاکیزهای است که ریشهای محکم در زمین داشته باشد که از جای خودش تکان نمیخورد، هیچ بادی او را نمیلرزاند، و شاخه به آسمان کشیده است، چنین برگ و میوه میدهد؛ و در این زمینه ما اخبار و احادیثْ زیاد داریم که مثلًا آن تنه درخت کیست، شاخه درخت کیست، میوه درخت کیست، برگ درخت کیست، که اینها بیشتر تشبیه [است،] یعنی همه آنها نشان میدهد که مقصود امور معنوی است، توحید است، نبوت است، امامت است، اخلاق است.

از طرف دیگر گفتیم که ما داریم که بهشت «طوبی» دارد و در روایات به طور قطع گفتهاند طوبی درخت است و بعد این طور بیان کردهاند که طوبی درختی است که تنهاش در خانه علی بن ابیطالب است و شاخهاش در خانه همه مؤمنین در هر جای دنیا تا روز قیامت. معلوم است که ما در خانه امیرالمؤمنین- که الآن جزء مسجد حضرت رسول است-

[1]. حشر/ 21.