بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 138

در سه آیه پیش خواندیم: «انَّ یوْمَ الْفَصْلِ میقاتُهُمْ اجْمَعینَ.یوْمَ لا یغْنی مَوْلی عَنْ مَوْلی شَیئاً وَ لا هُمْ ینْصَرونَ.الّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ انَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمدرخت«طوبی»

در قرآن چیزی در بهشت نام برده شده است به نام «طوبی»، که در آن آیه کریمه میخوانیم: «طوبیلَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ»[1]، و چیز دیگری نام برده شده است در جهت مقابل آن در جهنم به نام «زَقّوم» که در دو جای قرآن با کلمه «شجره» نام برده شده است: «شَجَرَتَ الزَّقّوم». اینجا هم کلمه «شجره» است: «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ. طَعامُ الْاثیمِ»، درخت زقّوم. راجع به «طوبی» در خود قرآن من یادم نیست که تعبیر به «شجره» شده باشد، شجره طوبی، ولی در اخبار و روایات ما آمده است که طوبی شجرهای است، درختی است، و لهذا الآن هم در ذهن همه ما به عنوان یک درخت تلقی میشود، میگوییم «درخت طوبی». طوبی از همان ماده «طیب» است که طیب یعنی پاک و پاکیزه.

در آن آیه [سوره ابراهیم] بدون آنکه بیان حال بهشت یا جهنم در کار باشد، این قدر بیان شده است که: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا کلِمَةً طَیبَةً کشَجَرَةٍ طَیبَةٍ اصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ.تُؤْتی اکلَها کلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ یضْرِبُ اللَّهُ

[1]. رعد/ 29.


صفحه 139

الْامْثالَ لِلنّاسِ». بعد دارد: «وَ مَثَلُ کلِمَةٍ خَبیثَةٍ کشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْارْضِ ما لَها مِن قَرارٍ» «1». در آنجا اینچنین تشبیه شده است که خداوند سخن پاکی را (البته مقصود سخن به اعتبار یک لفظ نیست، یعنی به اعتبار یک عقیده و یک اصل)، خداوند یک اصل پاک و یک عقیده پاک را چنین مثل میزند، به یک درخت پاک، یعنی مانند یک درخت پاک است، درخت پاکیزهای که ریشهاش در زمین است و شاخهاش بر آسمان، درختی است پرمیوه و ثمربخش و همیشهبهار و میوهاش همیشگی و همهفصل، نه مثل درختهای میوه طبیعی که در یک فصل معین، بهار یا پاییز، میوه دارد ولی در فصل دیگر ندارد؛ نه، درختی است که همیشه میوهده است «تُؤْتی اکلَها کلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها». بعد میفرماید: «وَ یضْرِبُ اللَّهُ الْامْثالَ لِلنّاسِ» خدا مثالهایی برای مردم ذکر میکند. درباره «مثَل» عرض کردهایم که «مثال» صورت و ترسیم را میگویند. وقتی میخواهند مطلبی را که به صورت خودش برای افراد روشن نشده است مجسم کنند، صورت دیگری برای آن ذکر میکنند، لباس دیگری به آن میپوشانند که با این لباس، طرف بتواند آن را بفهمد و درک کند و بشناسد. اصلًا تمثیلهایی هم که ما خودمان همیشه میآوریم و تشبیههایی که میکنیم برای همین است؛ یعنی اگر خود آن مشبَّه و اصل را صاف و ساده ذکر کنیم طرف آن طور که باید درک نمیکند ولی وقتی که آن را در قالب و لباس یک مثال بیان کردیم و درواقع یک رسم برایش کشیدیم، طرف آن را که میبیند به حقیقت نزدیک میشود. اینجا هم که قرآن کریم [مَثل] ذکر میکند بعد میفرماید: «وَ یضْرِبُ اللَّهُ الْامْثالَ لِلنّاسِ» خداوند مثلها را اینچنین برای مردم ذکر میکند. در جاهای دیگر

(1). ابراهیم/ 24- 26.


صفحه 140

میفرماید: «وَ تِلْک الْامْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یتَفَکرونَ»[1]یعنی با این تمثیلها میخواهیم مردم حقیقت را آنچنان که هست دریابند.

حقایق عالم آخرت بالاخره برای انسان دنیایی که هنوز به عالم آخرت نرفته- یعنی نه مرده که برود آنجا و نه مردن اختیاری داشته است که آن را درک کرده باشد- [قابل فهم نیست.] برای موجودی که اهل این نشئه است آنچه که در آن نشئه هست اصلًا قابل تصور و قابل درک کردن نیست مگر در لباس تمثیلها و مثلها، که در لباس آنچه مردم درک میکنند آن را مجسم و بیان کنند.

پس در آن آیه داشتیم که فکری پاک و عقیدهای پاک- که در آنجا مسلّم اساسش عقیده توحید است- مثلش مثل درخت پاک پاکیزهای است که ریشهای محکم در زمین داشته باشد که از جای خودش تکان نمیخورد، هیچ بادی او را نمیلرزاند، و شاخه به آسمان کشیده است، چنین برگ و میوه میدهد؛ و در این زمینه ما اخبار و احادیثْ زیاد داریم که مثلًا آن تنه درخت کیست، شاخه درخت کیست، میوه درخت کیست، برگ درخت کیست، که اینها بیشتر تشبیه [است،] یعنی همه آنها نشان میدهد که مقصود امور معنوی است، توحید است، نبوت است، امامت است، اخلاق است.

از طرف دیگر گفتیم که ما داریم که بهشت «طوبی» دارد و در روایات به طور قطع گفتهاند طوبی درخت است و بعد این طور بیان کردهاند که طوبی درختی است که تنهاش در خانه علی بن ابیطالب است و شاخهاش در خانه همه مؤمنین در هر جای دنیا تا روز قیامت. معلوم است که ما در خانه امیرالمؤمنین- که الآن جزء مسجد حضرت رسول است-

[1]. حشر/ 21.


صفحه 141

اعمال انسان میوههای وجود اوست

کارهای انسان، آنچه از انسان بروز میکند، چه تلخ و چه شیرین، ناشی از طرز تفکر و خلق و خوی انسان است. آن کسی که فکرش پاک است، اخلاقش پاک است، فکرش شیرین است، اخلاقش شیرین است، عمل و رفتار او شیرین است، غذای مطبوع و مفید برای مردم دیگر است؛ و آن کسی که کارها و سخنش همه تلخی و سمومات است، سخنش به هر کس که برسد مثل یک غذای سمّی است که به افراد برسد[1]، تا در روح او خباثت نباشد، تا اخلاقش مسموم و فاسد نباشد، تا افکار و عقایدش این طور نباشد حرفش به این صورت درنمیآید.

مردی هست که سابقاً- یعنی در دورههای خیلی قبل از ما- طلبه بوده، من چند جلسهای بیشتر او را ندیدم؛ یکی از اقوامش گفت من این را هیچ وقت در خانهام راه نمیدهم (بعد من تجربه کردم، دیدم همین طور است) برای اینکه بر بچههایم از این میترسم (چون قوم و خویش نزدیک او بود) زیرا این را تجربه کردهام، او با هر کسی که روبرو میشود کاوش میکند ببیند که او به چه اعتقاد دارد، یک تکیهگاه روحی [یا]

[1]. غذای سمی با افراد چه میکند؟ حرف او وقتی به افراد میرسد، کار یک غذای سمی را میکند.


صفحه 142

فکری برای او پیدا میکند، ببیند او به چه اعتقاد دارد، به چه پایبند است، همین قدر که آن را کشف کرد کوشش میکند او را در همان جهت خراب کند. این دیگر جنس و طبیعتش این طور شده، و خودش یک آدم متزلزل و مردّد الذات است، دستش به هیچ جا بند نیست، هر کسی را که ببیند به جایی بند است کأنّه ناراحت میشود و میخواهد دستش را از آنجا بکند.

پس اعمال انسان میوههای وجود انسان است، اخلاق انسان شاخههای وجود انسان است، عقاید انسان ریشههای درخت وجود انسان است و اساساً روح انسان نیست جز یک درخت، یک درخت پرریشه و پرشاخه و پرمیوه و پربرگ، درختی که در این دنیا انسان باید خودش را پیوند بزند و در این دنیاست که این درخت، درخت طوبی یا زقّوم میشود با دو تفاوت: یکی این که در دنیا ثمره این درخت را انسان تنها خودش نمیچیند، احیاناً به دیگران هم میدهد، دیگران هم از میوههای این درخت میخورند، اگر شیرین باشد شیرین و اگر تلخ باشد تلخ؛ تفاوت دوم این است که انسان [واقعیت] خودش [را] در دنیا [درک نمیکند.] حکما ثابت کردهاند که روح انسان در دنیا مادامی که با این بدن هست حالت موجودی را دارد که عضوش را بیحس کردهاند، حالت تخدیرشده دارد، یعنی آنچه را که از درون خودش باید درک کند درک نمیکند، مثل آدمی است که موجبات درد در او هست ولی فعلًا یک آمپول به عضو زدهاند و آن را تخدیر کردهاند و چیزی احساس نمیکند. ولی این مخدر برای همیشه باقی نخواهد ماند، روزی خواهد آمد که از بین برود، وقتی از بین رفت انسان واقعیت را درک میکند.

به بیان دیگر انسان در دنیا [نسبت به آخرت] این دو تفاوت را دارد؛ یکی اینکه ثمره درختش را دیگران هم میچینند، اگر شیرین است شیرین و اگر تلخ است تلخ، ولی در آخرت فقط خودش است که ثمره را


صفحه 143

میچیند، چون عمل است؛ یعنی در آنجا ثمره عمل او را، چه خوب چه بد، کس دیگر نمیچیند، اگر کس دیگر هم استفاده ببرد به دلیل پیوندی است که در دنیا با این برقرار کرده، یعنی از این درخت، پیوندی به خودش زده، که [در] مسئله «یوْمَ لا یغْنی مَوْلی عَنْ مَوْلی شَیئاً وَ لا هُمْ ینْصَرونَ.الّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ»[1]که در اخبار داریم مقصود شفاعت [است،] شفاعت تابع پیوندی است که انسان از درخت شفیع در دنیا به درخت خودش زده باشد و الّا انسان [به صورت] درخت پیوند نزده صددرصد تلخ امکان ندارد که از میوه یک درخت شیرین استفاده کند. پس آن هم باز پیوندش مربوط به دنیاست. در آنجا انسان از تمام آن میوههای درخت وجود خودش که اعمال خودش است [بهرهمند است. تفاوت دیگر این است که در آخرتْ انسان] با خودش مواجه میشود، واقعاً خودش را یک درخت میبیند، درختی که آنقدر میوه دارد الی ماشاءاللَّه؛ و بعضی افراد میوههایشان در نهایت درجه شیرین و مطبوع و آن دیگری که درختش زقّوم است میوههایش آنچنان تلخ است که به تعبیر ما از زهر مار تلختر. ولی در عین حال با همه آن تلخی آنچنان گرسنگی و جوعی دارد که همه آنها را میخورد و شکم خودش را پر میکند، چون همانهایی است که در دنیا خورده. آنچه در آنجا میخورد تجسم آن چیزی است که در دنیا خورده.

پس در عالم آخرت، ما درختی در بهشت داریم و درختی در جهنم. انسان ممکن است به صورت آن درخت بهشتی دربیاید، ممکن است به صورت این درخت جهنمی دربیاید. به عبارت دیگر انسان ممکن است عضوی و شاخهای از درخت بهشتی باشد و ممکن است عضوی و

[1]. دخان/ 41 و 42.


صفحه 144

درخت«زقّوم»

در چند جای قرآن نام «زقّوم» آمده است که در دو جا به تعبیر «شجرةالزقّوم» است، یکی در سوره «وَالصّافات» بود که خواندیم، یکی هم در همین سوره دخان. در سوره «وَالصّافات» خواندیم: «انَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی اصْلِ الْجَحیم»[1]درختی است که در اصل و متن جهنم میروید. آنهایی که اهل به اصطلاح اشاره هستند، در کلمات خودشان این طور بیان کردهاند که جحیم یا جهنم به تعبیر دیگر، تجسم طبیعت در این دنیاست، و به عبارت دیگر تجسم مادهپرستی و طبیعتپرستی در این دنیاست، که شواهد از خود قرآن کریم در این زمینه زیاد است. در سوره «القارعه» اینطور میخوانیم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ الْقارِعَةُ.مَا الْقارِعَةُ.وَ ما ادْریک مَا الْقارِعَةُ.یوْمَ یکونُ النّاسُ کالْفَراشِ الْمَبْثوثِ.وَ تَکونُ الْجِبالُ کالْعِهْنِ الْمَنْفوشِ.فَامّا مَنْثَقُلَتْ مَوازینُهُ.فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیةٍ.وَ امّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ.فَامُّهُ هاوِیةٌ.وَما ادْریک ماهِیهْ.نارٌ حامِیةٌ.

[1]. الصافّات/ 64.


صفحه 145

من مرحوم آقای شاهآبادی (رضوان اللَّه علیه) را خیلی کم دیده بودم، یعنی وقتی ما رفتیم قم ایشان تهران بودند، [ولی] چون از استادان ما[1]خیلی به ایشان ارادت داشتند و تمجید میکردند، گاهی که به تهران میآمدیم، پای منبر ایشان میرفتیم. یک وقت یادم هست که رفته بودم، دیدم ایشان داشت همین آیه را معنی میکرد: «وَ امّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ» آن که میزانش سبک است. مکرر گفتهایم قرآن نمیگوید میزانی که در قیامت است دو کفه دارد، یک طرف اعمال نیک را میگذارند یک طرف اعمال بد را؛ یک کفه بیشتر ندارد که اعمال خوب را آنجا میگذارند، مثل ترازوهای جدید. هر کسی که میزانش سنگین است «فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیةٍ»، آن که سبک است نه. غرضم چیز دیگری است: «فَامُّهُ هاوِیةٌ». «ام» در اصل یعنی مادر، مادر را هم «مادر» میگویند به اعتبار اینکه ما یأُمُّ الانسان است، یعنی مقصد بچه است. مادر از آن جهت مادر- و «ام» در عربی- گفته میشود که از ماده امَّ یأُمُّ است، چون بچه اساساً به هر طرف که برود آخرش برمیگردد به سوی مادر، و مادر مقصد اوست، غایت و هدف و مقصد بچه اوست. آنجا دارد: «فَامُّهُ هاوِیةٌ» مادرش هاویه است «وَ ما ادْریک ماهِیهْ» هاویه چیست؟ «نارٌ حامِیةٌ» آتشی است داغ. حالا چرا اینجا گفته شده که این امّ است، مادر است؟ اولًا به چه مناسبت جهنم را به مادر انسان جهنمی تعبیر کردهاند؟ برای اینکه این چیزی که امروز به آن رسیده همان مقصدی است که در دنیا داشته؛ به همان رسیده که در دنیا آن را میخواسته است. به جای دیگر نمیرفته که او را به اینجا آورده باشند؛ او را به همان جا میبرند که به سوی آنجا میرفته است.

[1]. [مقصود امام خمینی (ره) است.]