بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 144

درخت«زقّوم»

در چند جای قرآن نام «زقّوم» آمده است که در دو جا به تعبیر «شجرةالزقّوم» است، یکی در سوره «وَالصّافات» بود که خواندیم، یکی هم در همین سوره دخان. در سوره «وَالصّافات» خواندیم: «انَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی اصْلِ الْجَحیم»[1]درختی است که در اصل و متن جهنم میروید. آنهایی که اهل به اصطلاح اشاره هستند، در کلمات خودشان این طور بیان کردهاند که جحیم یا جهنم به تعبیر دیگر، تجسم طبیعت در این دنیاست، و به عبارت دیگر تجسم مادهپرستی و طبیعتپرستی در این دنیاست، که شواهد از خود قرآن کریم در این زمینه زیاد است. در سوره «القارعه» اینطور میخوانیم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ الْقارِعَةُ.مَا الْقارِعَةُ.وَ ما ادْریک مَا الْقارِعَةُ.یوْمَ یکونُ النّاسُ کالْفَراشِ الْمَبْثوثِ.وَ تَکونُ الْجِبالُ کالْعِهْنِ الْمَنْفوشِ.فَامّا مَنْثَقُلَتْ مَوازینُهُ.فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیةٍ.وَ امّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ.فَامُّهُ هاوِیةٌ.وَما ادْریک ماهِیهْ.نارٌ حامِیةٌ.

[1]. الصافّات/ 64.


صفحه 145

من مرحوم آقای شاهآبادی (رضوان اللَّه علیه) را خیلی کم دیده بودم، یعنی وقتی ما رفتیم قم ایشان تهران بودند، [ولی] چون از استادان ما[1]خیلی به ایشان ارادت داشتند و تمجید میکردند، گاهی که به تهران میآمدیم، پای منبر ایشان میرفتیم. یک وقت یادم هست که رفته بودم، دیدم ایشان داشت همین آیه را معنی میکرد: «وَ امّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ» آن که میزانش سبک است. مکرر گفتهایم قرآن نمیگوید میزانی که در قیامت است دو کفه دارد، یک طرف اعمال نیک را میگذارند یک طرف اعمال بد را؛ یک کفه بیشتر ندارد که اعمال خوب را آنجا میگذارند، مثل ترازوهای جدید. هر کسی که میزانش سنگین است «فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیةٍ»، آن که سبک است نه. غرضم چیز دیگری است: «فَامُّهُ هاوِیةٌ». «ام» در اصل یعنی مادر، مادر را هم «مادر» میگویند به اعتبار اینکه ما یأُمُّ الانسان است، یعنی مقصد بچه است. مادر از آن جهت مادر- و «ام» در عربی- گفته میشود که از ماده امَّ یأُمُّ است، چون بچه اساساً به هر طرف که برود آخرش برمیگردد به سوی مادر، و مادر مقصد اوست، غایت و هدف و مقصد بچه اوست. آنجا دارد: «فَامُّهُ هاوِیةٌ» مادرش هاویه است «وَ ما ادْریک ماهِیهْ» هاویه چیست؟ «نارٌ حامِیةٌ» آتشی است داغ. حالا چرا اینجا گفته شده که این امّ است، مادر است؟ اولًا به چه مناسبت جهنم را به مادر انسان جهنمی تعبیر کردهاند؟ برای اینکه این چیزی که امروز به آن رسیده همان مقصدی است که در دنیا داشته؛ به همان رسیده که در دنیا آن را میخواسته است. به جای دیگر نمیرفته که او را به اینجا آورده باشند؛ او را به همان جا میبرند که به سوی آنجا میرفته است.

[1]. [مقصود امام خمینی (ره) است.]


صفحه 146

«فَامُّهُ هاوِیةٌ.وَ ما ادْریک ماهِیهْ.نارٌ حامِیةٌ». اینجا خود آیه کاملًا موضوع را مشخص میکند که چگونه افرادی که تمام همّ و مقصد و خواسته و آرزوها و آمالشان، تمام آنچه دربارهاش فکر میکنند و میاندیشند مادیات زندگی است و از معنویت در آنها هیچ خبری نیست، همان کسانی هستند که اصلًا جز جهنم و آتش جهنم چیز دیگری را قصد نمیکنند، یعنی آنچه که در آنجا هست تجسم همین است که اینها در دنیا داشتهاند. آنوقت این درخت از کجا رشد میکند؟ از همین حالتی که انسان در متن دنیا قرار میگیرد. این درخت که به نام «درخت زقّوم» است، که درختی است که در آن اصل و متن جحیم و در آن عمق جهنم میروید، یعنی تمام وجود انسان یک وجود جهنمی میشود، اصلًا خودش جهنم است. این درختی که از آن عمق و ریشه قلب خود این [انسان] رشد و طلوع کرده است، این خود همین آدم است و این [انسان] خودش در اینجا عین جهنم شده، یعنی در آنجا یک پارچه آتشِ تجسم یافته است. این است که آنجا میفرماید: «انَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی اصْلِ الْجَحیمِ.طَلْعُها کأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ». «طَلْع» آن مایع و نطفهای را میگویند که در درخت خرمای نر وجود دارد، از این میگیرند و میپاشند در درختهای خرمای ماده تا میوه بدهد، و یا گاهی گرد اینها را ممکن است باد ببرد و برساند. خلاصه حکم نطفه را دارد که مولّد است. آنجا تعبیر این است: «طَلْعُها کأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ» گویا کلّههای شیطان است. در آیه «وَ قَیضْنا لَهُمْ قُرَناءَ»[1]خواندیم که برای افرادی از شیطانها قرینهایی پیدا میشود که شیطانهایی است که از وجود خود اینها آفریده میشوند. آن سلسله از اخلاق شیطانی اینها که حکم طلع را دارد و مولّد است و منشأ پیدایش

[1]. فصّلت/ 25.


صفحه 147

یک سلسله شیطانهای دیگر و اخلاق فاسده دیگر میشود، یعنی رئوس شیاطین و سرهای شیاطین؛ درواقع شیاطین بزرگ در اینجا میرویند و از اینها شیطانهایی و از این شیطانها شیطانهایی و قرینهایی. این است که اینجا میفرماید:

«انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ». البته مفسرین میگویند اینجا یک «مِنْ» در تقدیر است: «انَّ مِنْ شَجَرَةِ الزَّقّومِ طَعامُ الْاثیمِ» غذای این گنهکار از درخت زقّوم است، ولی به حکم اینکه خود درخت زقّوم هم از اول به صورت غذا به وجود آمده بعید نیست که علت اینکه قرآن «مِنْ» را انداخته و گفته «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ» این است که گذشته از اینکه میوههای این درخت غذاهای اینها در آنجاست، خود این درخت هم به صورت تغذّی به وجود آمده. حالا به این جهت کار نداریم.

«انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ» غذای این گنهکاران از این درخت زقّوم است. در سوره واقعه این طور خواندیم: «ثُمَّ انَّکمْ ایهَا الضّالّون الْمُکذِّبونَ.لَاکلونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْزَقّومٍ.فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطونَ»[1]. مگر در دنیا همین طور نیست؟ در دنیا وقتی انسان از درخت خبیث اخلاق خودش میوه میچیند، در اعمال کثیف فاسد خودش به یکیدو تا قناعت نمیکند، تکرار و تکرار، که خودش را پر میکند؛ یک نوع گرسنگی و جوعی نسبت به اعمال فاسد پیدا میکند. آنجا هم این طور است. «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ» درخت زقّوم- یا از درخت زقّوم- غذای گنهکار است، یعنی از همان میوههایی که در دنیا کاشته است، در واقع از میوههای وجود خودش، در آنجا میخورد. «کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطون». اثرش را بیان میکند: بعد از خوردن، در شکم مانند فلز گداخته میجوشد

[1]. واقعه/ 51- 53.


صفحه 148

(و اینها عجیب تعبیرهایی است!). این تا اندازهای یک امر محسوس است: هر عملی که انسان انجام بدهد که با فطرت انسانی انسان سازگار باشد حکم یک غذای مطبوع را دارد، یعنی به دنبال خودش آرامش و بهجت و لذت میآورد، و هر کار گناه و معصیتی که انسان انجام میدهد اثر آن معصیت نوعی عدم تعادل، ناراحتی و جوشش است و تا ضعف اعصاب هم میکشد.

تازه این اثرها در دنیا خیلی کم ظاهر میشود. کاری است بر ضد فطرت اولیه انسان.

امروز این مطلب از نظر روانشناسی تأیید و ثابت شده است که کارهای نیک انسان اثرهای مطبوع و سالم و رشددهنده و آرامشبخش در روح انسان ایجاد میکند و کارهای خلاف و انحرافی و گناه و معصیت، درست اثر عکس اینها را دارد.

آدم منحرف از یک طرف حرص و ولعی دارد برای گناه، و از طرف دیگر بعد که مرتکب میشود دغدغه و اضطراب و ناراحتی آن را دارد؛ ولی باز هم تکرار میکند.

میفرماید حالا که خوردند چطور؟ گرسنگی رفع میشود؟ همان تلخی آن است؟

خیلی چیزها هست که تلخ است، وقتی آدم میخورد ناراحتیاش فقط در همان ذائقه است، از ذائقه که رد شد دیگر چیزی نیست. نه، وقتی هم که خوردند تازه مثل این است که آدم مس گداخته خورده باشد: «کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطون» مانند فلز گداخته در شکمها غلیان دارد «کغَلْی الْحَمیم» آب را که روی آتش بگذارید چگونه غلیان پیدا میکند؟ این طور غلیان دارد.

گفتیم در آن آیه میفرماید: «انَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی اصْلِ الْجَحیم» [آن درختی است که] در همان متن و عمق و وسط جهنم میروید. اینجا میفرماید: «خُذوهُ فَاعْتِلوهُ الیسَواءِ الْجَحیم» به فرشتگان گفته میشود این را بگیرید و بکشید به همان وسط جهنم ببرید، این دیگر زقّوم است،


صفحه 149

درختش هم آنجا روییده است. «ثُمَّ صُبّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمیمِ» از بالاسر او هم از عذاب آب داغ بر فرق او و بر سر او بریزید، که دو عذاب است: عذابی که از درون خودش میکشد و عذابی که از بیرون به نحو دیگری بر او میریزد، که باز خود این هم تجسم گناه گناهکار در دنیاست؛ رنجهایی که در درون خودش متحمل میشود که اثرش را در این دنیا احساس میکند، و رنجها و عکسالعملهایی که عملهای کثیف و بد دارد که از دیگران هم به انسان میرسد. بعد به او میگویند: «ذُقْ انَّک انْتَ الْعَزیزُ الْکریمُ» بچش، تو همان آقای عزیز و بزرگوار دنیا هستی، یعنی همان کسی هستی که در دنیا آنچنان مغرور بودی، برای خودت عزتی و شخصیتی و اهمیتی قائل بودی مافوق اینکه سخن خدا را گوش کنی، (قبلًا خواندیم: وَ أَنْ لاتَعْلوا عَلَی اللَّه[1]سخن سارتر درباره عصیان در مقابل خدا

بعضی از فلسفههای امروز، ایستادن در مقابل خدا را عالیترین کمال انسان میشمارند. ژان پل سارتر کتابی دارد به نام خدا و شیطان بر اساس فکرها و حسابهایی که راجع به مفهوم آزادی انسان دارد و راجع به اینکه اصلًا تمام شخصیت انسان آزادی است و لازمه آزادی همان «نه» گفتن و تمرد کردن و تسلیم هیچ چیزی نبودن و در مقابل همهچیز عاصی بودن (عصیان مطلق) و ایستادن در مقابل همهچیز و از آن جمله خداست (حالا به خدا هم چندان اعتقاد ندارد: اگر خدایی باشد). همین

[1]. دخان/ 19.


صفحه 150

داستان گربه مزاحم

این همان العزیز الکریم است که قرآن دارد میگوید. حالا در قدیم آن العزیز الکریمها فلسفه نداشتند، امروز اگزیستانسیالیسم دارد فلسفه هم برایش میسازد. داستان معروف آن گربهای است که یک بابایی گربه مزاحمی داشت و هر وقت سفرهاش را پهن میکرد این گربه میآمد یک «مَوْ» میگفت. او هم چیزی به او میداد ولی گربه هم که بیحیاست، گوشتهایش را میدزدید. او هم نمیخواست این گربه را ناراحت کند. برای اینکه خودش را از شر او خلاص کند، روزی گربه را داخل جوال


صفحه 151

کرد و رفت در محله دیگری انداخت و خیال خودش را راحت کرد. سر ظهر که آمد سفرهاش را پهن کرد و با خیال راحت نشست، دید گربه آمد سر سفره گفت «مَوْ». عجب کاری! این از کجا راه را پیدا کرد؟! این دفعه رفت او را در بیرون شهر انداخت، باز به خیال اینکه خیال خودش را راحت کرده. روز دیگر آمد سر سفره نشست، باز این گربه آمد گفت «مَوْ». خدایا این را چکار بکنم؟ به شر این گرفتار شدهام! آخرش گفت من یک بلایی به سر تو بیاورم که دیگر نتوانی بیایی.

رفت تختهای درست کرد و روی آن را قیراندود کرد و پای گربه را روی این قیرها محکم کرد و او را برد در رود نیل روی آب رها کرد. گربه هم رفت. اتفاقاً حاکم وقت در کناری نشسته بود و داشت این رود را تماشا میکرد، یک وقت از دور دید یک موجودی دارد به این سو میآید. وقتی نزدیک شد به غواصان گفت ببینید آن چیست، بروید آن را بیاورید. غواصان رفتند نزدیک، دیدند یک گربه است، ولی امر بود باید میآوردند، گربه را سالم آوردند تحویل دادند. حدس زدند، گفتند هر که هست مزاحم این گربه شده. پای او را از قیرها باز کردند؛ بعد حاکم برداشت حکمی نوشت و به گردن این گربه انداخت که: «حکم پادشاه است، از این ساعت این گربه در هر خانهای که رفت هیچ کس حق ندارد مزاحمش بشود (به یمن اینکه شاه نجاتش داده)». بعد از چند روز آن صاحبخانه نشسته بود و سفره را پهن کرده بود، گربه آمد گفت «مَوْ»، ولی [دید] این دفعه یک چیزی هم به گردنش دارد. چیزی جلوی گربه انداخت و آرام آن نخ را از گردنش باز کرد، دید یک ابلاغ هم دارد، ابلاغ خیلی محکمی؛ گفت تا حالا که ابلاغ نداشتی ما از عهده تو برنمیآمدیم، حالا که دارای ابلاغ و حکم هم شدهای، ما بعد از این تسلیم جناب شما هستیم! مسئله تمرد و ایستادگی در مقابل حق، تا اگزیستانسیالیسم نیامده بود لااقل فلسفه