بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 147

یک سلسله شیطانهای دیگر و اخلاق فاسده دیگر میشود، یعنی رئوس شیاطین و سرهای شیاطین؛ درواقع شیاطین بزرگ در اینجا میرویند و از اینها شیطانهایی و از این شیطانها شیطانهایی و قرینهایی. این است که اینجا میفرماید:

«انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ». البته مفسرین میگویند اینجا یک «مِنْ» در تقدیر است: «انَّ مِنْ شَجَرَةِ الزَّقّومِ طَعامُ الْاثیمِ» غذای این گنهکار از درخت زقّوم است، ولی به حکم اینکه خود درخت زقّوم هم از اول به صورت غذا به وجود آمده بعید نیست که علت اینکه قرآن «مِنْ» را انداخته و گفته «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ» این است که گذشته از اینکه میوههای این درخت غذاهای اینها در آنجاست، خود این درخت هم به صورت تغذّی به وجود آمده. حالا به این جهت کار نداریم.

«انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ» غذای این گنهکاران از این درخت زقّوم است. در سوره واقعه این طور خواندیم: «ثُمَّ انَّکمْ ایهَا الضّالّون الْمُکذِّبونَ.لَاکلونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْزَقّومٍ.فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطونَ»[1]. مگر در دنیا همین طور نیست؟ در دنیا وقتی انسان از درخت خبیث اخلاق خودش میوه میچیند، در اعمال کثیف فاسد خودش به یکیدو تا قناعت نمیکند، تکرار و تکرار، که خودش را پر میکند؛ یک نوع گرسنگی و جوعی نسبت به اعمال فاسد پیدا میکند. آنجا هم این طور است. «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ» درخت زقّوم- یا از درخت زقّوم- غذای گنهکار است، یعنی از همان میوههایی که در دنیا کاشته است، در واقع از میوههای وجود خودش، در آنجا میخورد. «کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطون». اثرش را بیان میکند: بعد از خوردن، در شکم مانند فلز گداخته میجوشد

[1]. واقعه/ 51- 53.


صفحه 148

(و اینها عجیب تعبیرهایی است!). این تا اندازهای یک امر محسوس است: هر عملی که انسان انجام بدهد که با فطرت انسانی انسان سازگار باشد حکم یک غذای مطبوع را دارد، یعنی به دنبال خودش آرامش و بهجت و لذت میآورد، و هر کار گناه و معصیتی که انسان انجام میدهد اثر آن معصیت نوعی عدم تعادل، ناراحتی و جوشش است و تا ضعف اعصاب هم میکشد.

تازه این اثرها در دنیا خیلی کم ظاهر میشود. کاری است بر ضد فطرت اولیه انسان.

امروز این مطلب از نظر روانشناسی تأیید و ثابت شده است که کارهای نیک انسان اثرهای مطبوع و سالم و رشددهنده و آرامشبخش در روح انسان ایجاد میکند و کارهای خلاف و انحرافی و گناه و معصیت، درست اثر عکس اینها را دارد.

آدم منحرف از یک طرف حرص و ولعی دارد برای گناه، و از طرف دیگر بعد که مرتکب میشود دغدغه و اضطراب و ناراحتی آن را دارد؛ ولی باز هم تکرار میکند.

میفرماید حالا که خوردند چطور؟ گرسنگی رفع میشود؟ همان تلخی آن است؟

خیلی چیزها هست که تلخ است، وقتی آدم میخورد ناراحتیاش فقط در همان ذائقه است، از ذائقه که رد شد دیگر چیزی نیست. نه، وقتی هم که خوردند تازه مثل این است که آدم مس گداخته خورده باشد: «کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطون» مانند فلز گداخته در شکمها غلیان دارد «کغَلْی الْحَمیم» آب را که روی آتش بگذارید چگونه غلیان پیدا میکند؟ این طور غلیان دارد.

گفتیم در آن آیه میفرماید: «انَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی اصْلِ الْجَحیم» [آن درختی است که] در همان متن و عمق و وسط جهنم میروید. اینجا میفرماید: «خُذوهُ فَاعْتِلوهُ الیسَواءِ الْجَحیم» به فرشتگان گفته میشود این را بگیرید و بکشید به همان وسط جهنم ببرید، این دیگر زقّوم است،


صفحه 149

درختش هم آنجا روییده است. «ثُمَّ صُبّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمیمِ» از بالاسر او هم از عذاب آب داغ بر فرق او و بر سر او بریزید، که دو عذاب است: عذابی که از درون خودش میکشد و عذابی که از بیرون به نحو دیگری بر او میریزد، که باز خود این هم تجسم گناه گناهکار در دنیاست؛ رنجهایی که در درون خودش متحمل میشود که اثرش را در این دنیا احساس میکند، و رنجها و عکسالعملهایی که عملهای کثیف و بد دارد که از دیگران هم به انسان میرسد. بعد به او میگویند: «ذُقْ انَّک انْتَ الْعَزیزُ الْکریمُ» بچش، تو همان آقای عزیز و بزرگوار دنیا هستی، یعنی همان کسی هستی که در دنیا آنچنان مغرور بودی، برای خودت عزتی و شخصیتی و اهمیتی قائل بودی مافوق اینکه سخن خدا را گوش کنی، (قبلًا خواندیم: وَ أَنْ لاتَعْلوا عَلَی اللَّه[1]سخن سارتر درباره عصیان در مقابل خدا

بعضی از فلسفههای امروز، ایستادن در مقابل خدا را عالیترین کمال انسان میشمارند. ژان پل سارتر کتابی دارد به نام خدا و شیطان بر اساس فکرها و حسابهایی که راجع به مفهوم آزادی انسان دارد و راجع به اینکه اصلًا تمام شخصیت انسان آزادی است و لازمه آزادی همان «نه» گفتن و تمرد کردن و تسلیم هیچ چیزی نبودن و در مقابل همهچیز عاصی بودن (عصیان مطلق) و ایستادن در مقابل همهچیز و از آن جمله خداست (حالا به خدا هم چندان اعتقاد ندارد: اگر خدایی باشد). همین

[1]. دخان/ 19.


صفحه 150

داستان گربه مزاحم

این همان العزیز الکریم است که قرآن دارد میگوید. حالا در قدیم آن العزیز الکریمها فلسفه نداشتند، امروز اگزیستانسیالیسم دارد فلسفه هم برایش میسازد. داستان معروف آن گربهای است که یک بابایی گربه مزاحمی داشت و هر وقت سفرهاش را پهن میکرد این گربه میآمد یک «مَوْ» میگفت. او هم چیزی به او میداد ولی گربه هم که بیحیاست، گوشتهایش را میدزدید. او هم نمیخواست این گربه را ناراحت کند. برای اینکه خودش را از شر او خلاص کند، روزی گربه را داخل جوال


صفحه 151

کرد و رفت در محله دیگری انداخت و خیال خودش را راحت کرد. سر ظهر که آمد سفرهاش را پهن کرد و با خیال راحت نشست، دید گربه آمد سر سفره گفت «مَوْ». عجب کاری! این از کجا راه را پیدا کرد؟! این دفعه رفت او را در بیرون شهر انداخت، باز به خیال اینکه خیال خودش را راحت کرده. روز دیگر آمد سر سفره نشست، باز این گربه آمد گفت «مَوْ». خدایا این را چکار بکنم؟ به شر این گرفتار شدهام! آخرش گفت من یک بلایی به سر تو بیاورم که دیگر نتوانی بیایی.

رفت تختهای درست کرد و روی آن را قیراندود کرد و پای گربه را روی این قیرها محکم کرد و او را برد در رود نیل روی آب رها کرد. گربه هم رفت. اتفاقاً حاکم وقت در کناری نشسته بود و داشت این رود را تماشا میکرد، یک وقت از دور دید یک موجودی دارد به این سو میآید. وقتی نزدیک شد به غواصان گفت ببینید آن چیست، بروید آن را بیاورید. غواصان رفتند نزدیک، دیدند یک گربه است، ولی امر بود باید میآوردند، گربه را سالم آوردند تحویل دادند. حدس زدند، گفتند هر که هست مزاحم این گربه شده. پای او را از قیرها باز کردند؛ بعد حاکم برداشت حکمی نوشت و به گردن این گربه انداخت که: «حکم پادشاه است، از این ساعت این گربه در هر خانهای که رفت هیچ کس حق ندارد مزاحمش بشود (به یمن اینکه شاه نجاتش داده)». بعد از چند روز آن صاحبخانه نشسته بود و سفره را پهن کرده بود، گربه آمد گفت «مَوْ»، ولی [دید] این دفعه یک چیزی هم به گردنش دارد. چیزی جلوی گربه انداخت و آرام آن نخ را از گردنش باز کرد، دید یک ابلاغ هم دارد، ابلاغ خیلی محکمی؛ گفت تا حالا که ابلاغ نداشتی ما از عهده تو برنمیآمدیم، حالا که دارای ابلاغ و حکم هم شدهای، ما بعد از این تسلیم جناب شما هستیم! مسئله تمرد و ایستادگی در مقابل حق، تا اگزیستانسیالیسم نیامده بود لااقل فلسفه


صفحه 152

نداشت، حالا دارای فلسفه هم شده است که بله این جور باید بود.

این تکبر بر خدا و ایستادگی در برابر خدا و «نه» گفتن در مقابل ذات حق، ضد انسانیترین چیزهاست. من در مقالاتی تحت عنوان «سیری در نهجالبلاغه» به مناسبتی رسیدم به همین جا که اصلًا این مسئله ترک دنیا و دنیاپرستی در نهجالبلاغهفراموش کردن«خود»

عزیز کریم واقعی خداست؛ العزیز اوست و الکریم اوست. کسی در مقابل خدا خودش را عزیز و کریم بداند این همان عصیان در مقابل حق و تکبر بر ذات پروردگار است؛ آخرین نتیجهاش همین است که قرآن ذکر میکند: «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ.کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطونِ.کغَلْی الْحَمیمِ.خُذوهُ فَاعْتِلوهُ الیسَواءِ الْجَحیمِ.ثُمَّ صُبّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمیمِ.ذُقْ انَّک انْتَ الْعَزیزُ الْکریمُ». خدا موجودی جدا از انسان نیست که انسان بگوید من خودم را حفظ میکنم در مقابل او؛ او را طرد میکنم خودم را حفظ میکنم. «خود» انسان با خدا حفظ میشود. در آیات دیگر قرآن خواندهایم: «وَ لاتَکونوا کالَّذینَ نَسوُا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ»[1]آدمی که خدا را فراموش کند خودش را فراموش کرده، نه اینکه خودش را دریافته و خدا را فراموش کرده؛ آن که خدا را از دست بدهد خودش را از دست داده.

[1]. حشر/ 19.


صفحه 153

«قُلْ انَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِروا انْفُسَهُمْ»[1]. اشتباه اینها این است؛ میگویند انسان خودش را بازیابد و بازیافتن انسان خودش را به این است که همه چیز را طرد کند. پس همه چیز را طرد کند حتی خودش را! خداوند غایت کمال انسان است. یک موجود [اگر] آن غایت کمال خودش را بجوید خودش را جستجو کرده است نه اینکه یک بیگانه از خودش را جستجو کرده است. یک رباعی به شیخ اشراق نسبت میدهند، خیلی رباعی خوبی است:

هان تا سر رشته خرد گم نکنی

خود را ز برای نیک و بد گم نکنی

رهرو تویی و راه تویی منزل تو

هشدار که راهِ «خود» به «خود» گم نکنی

خیلی حرف عجیبی است! میگوید آدمی که به سوی خدا میرود در واقع به سوی خود واقعی خودش میرود، در واقع به یک معنا از «ناخود» به «خود» میرود. آن خودی را که باید رها کند آن خود «ناخود» است، خودِ عوضی است؛ انسان از آن خود موهوم خیالی به سوی خود واقعی خودش میرود.

آنگاه به این متکبر علیاللَّه، به این مدعی خدایی میگویند: «ذُقْ انَّک انْتَ الْعَزیزُ الْکریمُ» [بچش] ای کسی که مدعی خدایی بودی[2]. «انَّ هذا ما کنْتُمْ بِهِ تَمْتَرونَ» این همان چیزی است که شما در دنیا قبولش نداشتید، آنهایی را که در دنیا قبول نداشتید حالا واقعیتش را میبینید.

[1]. زمر/ 15.

[2]. یک مضمونی برای حاج محمد کریم خان رئیس شیخیها نقل میکنند، میگویند همیشه امضا میکرد «الاثیم محمد کریم»، یک کسی آمد [امضایی از او گرفت] و بعد در ذیل امضایش نوشت: «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ. طَعامُ الْاثیمِ. کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطونِ ... انَّک انْتَ الْعَزیزُ الْکریمُ».


صفحه 154

«انَّ الْمُتَّقینَ فی مَقامٍ امینٍ» اما متقیان، پرهیزکاران در قرارگاهی امن [به سر میبرند.] برای آنها (بدکاران) «کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطون» بود، غلیان و جوشش بود، و گفتیم که همیشه کار خیر و کار حق امنیتآور است، و آن امن و امانی که متقیان در آنجا دارند نتیجه امن و امان دنیاست که «الا بِذِکرِاللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ» «1».

«فی جَنّاتٍ وَ عُیونٍ» در باغها، در بهشتها و در میان چشمهها «یلْبَسونَ مِنْ سُنْدُسٍ وَ اسْتَبْرَقٍ مُتَقابِلینَ» از انواع جامههای دیبا، نازک و ستبر میپوشند، روبروی هم مینشینند و از مجالست با یکدیگر لذت میبرند. «کذلِک» اینچنین «وَ زَوَّجْناهُمْ بِحورٍ عینٍ» و جفت و قرین قرار میدهیم آنها را به سیاهچشمان خوش چشمی، که ممکن است مقصود همان زوجات دنیاشان باشد که شامل حورالعین آخرت هم میشود (در آیات پیش این طور خواندیم). «یدْعونَ فیها بِکلِّ فاکهَةٍ امِنینَ» میخواهند و میخوانند هر نوع میوهای را. تکرار میکند: در نهایت امن و امان و آرامش به سر میبرند. «لا یذوقونَ فیهَا الْمَوْتَ الَّا الْمَوْتَةَ الْاولی وَ وَقیهُمْ عَذابَ الْجَحیم» در آنجا دیگر مرگ وجود ندارد، دیگر مرگی نمیچشند. برای اهل بهشت تصور اینکه مرگی وجود داشته باشد نهایت ناراحتی است؛ برای اهل جهنم تصور اینکه مرگی وجود داشته باشد نهایت بشارت است. به اینها وقتی میگویند مرگی نیست، این بزرگترین عذابهاست؛ به آنها وقتی میگویند دیگر مرگی نیست بزرگترین بشارتهاست. «وَ وَقیهُمْ عَذابَ الْجَحیم» خدای آنها آنان را از عذاب جحیم نگهداری کرده است. (از متقین شروع شد که از ماده «تقوا» و «وَقْو» و «وَقْی» و نگهداری است و تقریباً به اینجا ختم میشود که «وَ وَقیهُمْ» خدا