که بمیرد قیامت او بپا شده است: «اذا ماتَ الْمَرْءُ قامَتْ قِیامَتُهعصبیت در زندگی قبیلهای
زندگی مردم قریش در جاهلیت زندگی قبیلهای بود و در زندگی قبیلهای به قول ابنخلدون «عصبیت» حکمفرماست. امروز میگویند در زندگیهای قبیلهای یک روح که همان روح قبیلهای و عصبیت قبیلهای باشد افراد را به یکدیگر شدیداً پیوند میدهد و خود همین عصبیت قبیلهای از جهتی ادارهکننده اجتماعشان هم هست و بسیاری از
مشکلات را حل میکند و یک سلسله اخلاق و مراسم و آداب به وجود میآورد و بالاخره به نحوی جامعهساز است[1].
[1]. بر خلاف آنچه بعضی خیال میکنند که هرچه تمدن پیش برود نیاز به دین کمتر میشود، عکس قضیه است، هرچه تمدن جلوتر میرود به دلیل آنکه عصبیتها- آن چیزهایی که افراد را به حکم یک روح خانوادگی، روح قبیلهای، روح قومی و امثال اینها پیوند میداد- ضعیف میشود بشر به سوی فردیت میرود یعنی پیوند طبیعی و عاطفی او با افراد دیگر کاهش پیدا میکند، و این یک امر محسوسی است. شما اگر همین مردم ایران امروز را با مردم پنجاه یا صد سال پیش مقایسه کنید میبینید هر چه به عقب برمیگردیم پیوندهای خونی، نژادی و خانوادگی بیشتر بوده و هرچه که تمدن جلو آمده است این پیوندها کاسته شده و کم کم به حدی رسیده است که حتی برادرها هم با یکدیگر تقریباً در حدی بیگانه شدهاند. در قدیم پسرعموها پیوندشان از برادرهای امروز قویتر بود، بلکه نوه عموها و عمهها و خالهها وقتی به یکدیگر میرسیدند واقعاً یک احساس الفتی میکردند در حالی که امروز حتی وقتی برادرها به یکدیگر میرسند اینطور نیست.
در اروپا که اساساً حتی پیوند پدر و پسر و مادر و فرزند هم دارد ضعیف و بریده میشود. همه شدهاند «من». «ما» ی قبیلهای و «ما» یی که تعصب قبیلهای به وجود میآورد، همه به «من» تبدیل شده است. از طرف دیگر بشر نیازمند به این است که روابط اجتماعی داشته باشد و امروز به این نقطه رسیدهاند که باید چیزی جانشین آن عصبیتهای قبیلهای بشود ولی دیگر چیزی در حد عصبیت نمیتواند وجود داشته باشد، باید یک عاملی که افراد را آگاهانه به یکدیگر پیوند بدهد وجود داشته باشد؛ یعنی باید فلسفهای برای زندگی وجود داشته باشد، فلسفهای که افراد به آن ایمان داشته باشند، چون اگر ایمان نباشد و اعتقاد و خضوع و عاطفه نباشد فلسفه کاری نمیتواند بکند. فلسفه فقط فکر است، فکر هم مسخَّر انسان است، یعنی تابع تمایلات انسان است. علم روشنایی است، عمده این است که انسان چه چیز بخواهد و [با استفاده] از این روشنایی بخواهد به کجا برود. از علم کاری ساخته نیست. این است که میگویند بشر به یک ایمان و به یک آرمان و به یک فلسفه آرمانساز نیازمند است و همین جاست که به اصطلاح امروز نقش عظیم دین روشن میشود. و نیاز امروز افراد بشر به چیزی که حکم یک روح را داشته باشد که افراد را به یکدیگر پیوند بدهد و حب و دوستی و علاقه به سرنوشت یکدیگر و وحدت [در بین آنها ایجاد کند] معلوم میگردد. آن پیوندی که مربوط به دوران قبیلهای بود گسسته شد ولی بشر امروز پیوند جدیدی میطلبد. به همین دلیل نیازی که در گذشته افراد بشر به دین داشتهاند، امروز آن نیاز را به مرتبه اشد و اعلی دارند.
همبستگی طبقاتی در میان قریش
در میان قریش طبقهای وجود داشت که در آن از بنیهاشم، بنیامیه، بنی مخزوم و قبیلههای دیگر افرادی بودند و یک همبستگی طبقهای قوی داشتند. قرآن هم تکیهاش بیشتر روی «همبستگی طبقاتی» آنهاست نه «همبستگی قبیلهای» آنها. در قرآن یک کلمه از همبستگی قبیلهای قریش نیامده است، اسمی از «بنی هاشم» یا «بنیامیه» یا بنی فلان نیست، اما اسم ملأ قریش هست. اینها آنقدر به یکدیگر وابسته بودند که [مثلًا] ابولهب با اینکه از قبیله پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و لااقل عصبیت قبیلهای اقتضا میکرد حامی پیغمبر باشد ولی از طبقه ابوسفیان و ابوجهل بود و به آنها پیوست. بالاتر اینکه عباس بنعبدالمطّلب عموی دیگر پیغمبر صلی الله علیه و آله با اینکه در حد ابولهب نبود و بلکه برعکس، به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله علاقهمند بود و مسلّم در باطن خودش حامی ایشان بود و به نفع مسلمین هم کار میکرد، ولی جنگ بدر که بپاشد یکی از کسانی که سهمی از بودجه جنگ بدر را علیه مسلمین پرداخت همین عباسبن عبدالمطلب بود و خودش هم در جنگ بدر علیه مسلمین شرکت کرد و اگر غیر از این میبود نمیتوانست در مکه زندگی کند. او در بدر اسیر شد و عده دیگری از
مبنای دوستیها
قرآن بعد از اینکه اینها را در این حد میکوبد که «هَلْ ینْظُرونَ الَّا السّاعَةَ انْ تَأْتِیهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا یشْعُرونَ» (دیگر چیزی در انتظار اینها نیست جز مرگ) میفرماید: «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا الْمُتَّقینَ» دوستان در قیامت همه با همدیگر دشمناند مگر پرهیزکاران. قرآن میخواهد بگوید اینها که در دنیا امروز با یکدیگر دوست و متحدند و علیه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله متشکلاند، مبنای دوستی و تشکل و وحدتشان علیه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله امور انسانی نیست بلکه منافعشان است؛ یعنی: ای دوستان امروز! ای گروهی که دور هم جمع شدهاید و منافع، شما را در یک جا جمع و متحد و متشکل کرده است، از جمله خبرهایی که به شما میدهم این است که در قیامت دشمن خونی یکدیگر خواهید بود.
به نظر میرسد این آیه «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا الْمُتَّقینَ» به همین جهت دنبال آیه قبل آمده است، دارد به آنها میگوید که این رفاقتها
و دوستیهای شما و این خُلّتهای شما بر مبنای مطامع است؛ این دوستیها آنجا که پای این مطامع در کار نیست و حقایق ظهور میکند یکجا تبدیل به دشمنی خواهد شد. این از جهت ارتباط این آیه با آیات دیگر.
قطع نظر از مورد این آیه، خود این آیه «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّاالْمُتَّقینَ» یک اصل کلی است. همیشه وقتی دو نفر و یا یک عده با یکدیگر دوست میشوند یک وجه مشترکی در کار است که آنها را همگروه و همنشین و معاشر و همپیاله کرده است. محال است که دو نفر که با یکدیگر هیچ سنخیت روحی ندارند و از وجود یکدیگر بهرهای نمیبرند و در [جلب] منفعتی یا دفع ضرری مشارکت ندارند با یکدیگر دوست بشوند. مولوی در شعرهای معروف خود مثال میآورد که محال است دو نفر با یکدیگر دوست شوند مگر اینکه وجه مشترکی بین آنها باشد.
گاهی دیده شده که دو نفر که بر ضد یکدیگر هستند با هم دوستند. ولی باید دانست که آن ضدیت صددرصد نیست، مثلًا نود و نه درصد است. آن یک درصد است که این دو را به یکدیگر پیوند داده است. مولوی میگوید:
آن حکیمی گفت دیدم در تکی
در بیابان زاغ را با لکلکی
در عجب ماندم بجستم حالشان
تا چه قدر مشترک یابم نشان
چون شدم نزدیک و من حیران و دنگ
خود بدیدم هر دوان بودند لنگ
میگوید دیدم یک زاغ و یک لکلک با هم رفیقند. تعجب کردم که آخر قدر مشترک زاغ و لکلک چیست؟! وقتی جلو رفتم دیدم هر دو لنگند، فهمیدم که این لنگی سبب شده که این دو با یکدیگر رفیق شوند.
دوستی مبنا میخواهد، ریشه و دلیل میخواهد. حکما میگویند معلول تابع علت است، تا علت هست معلول هست، علت که رفت معلول هم میرود. این سماوری که ما روشن میکنیم تا وقتی آتش زیر آن مشتعل است میجوشد، به محض اینکه آتش خاموش شود جوشش هم از بین میرود. علت که از بین رفت معلول هم از بین میرود. دوستیهایی که بر مبنای مطامع مادی است تا وقتی میتواند ادامه داشته باشد که پای مطامع مادی در میان باشد؛ وقتی که اینها رفت علت دوستی از میان میرود، خصوصاً اگر با آشکار شدن حقایق همان علت دوستی به علت دشمنی تبدیل شود. مثلًا میدید که این شخص به او فلان منفعت را میرساند؛ این سبب میشد که دوستیاش زیادتر بشود. در قیامت که حقایق برایش آشکار میشود میبیند همان چیزی که در دنیا محبتش را جلب میکرد برایش آتش آوردهاست؛ یعنی همان ملاک دوستی، ملاک دشمنی میشود. به هر میزان که آن پیوند در دنیا بیشتر منشأ دوستی بوده، در قیامت بیشتر منشأ دشمنی میشود. این در صورتی است که مناط و ملاک، مطامع مادی باشد. اما اگر دو نفر نه بر مبنای مادیات بلکه بر مبنای معنویات، بر اساس توحید و بندگی خدا و عقیده و ایمان در دنیا با یکدیگر دوست باشند در قیامت این دوستی نه تنها از بین نمیرود بلکه شدیدتر میشود چون علت باقی است. تا علت باقی است معلول باقی است. در آنجا بینش [آنها] قویتر و شدیدتر است چون ایمانشان تبدیل به شهود میشود: «فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ» «1» طبعاً آن دوستی که بر مبنای خدا و عقیده درست و ایمان صحیح واقعی بوده است باقی میماند.
(1). ق/ 22.
بنابراین دوستانی که در راه ایمان و خدا و در راه حق و حقیقت یکدیگر را دوست دارند در قیامت هم یکدیگر را دوست دارند و بلکه شدیدتر.
در قرآن کریم جزء لذایذ اهل بهشت این را ذکر میکند که آنها برادرانه در کنار یکدیگر هستند: «وَ نَزَعْنا ما فی صُدورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلین»[1]هر چه از غلّ و غش و کدورت است از جان آنها بیرون کشیدهایم، برادروار در نهایت صفا و صمیمیت در مقابل یکدیگر مینشینند و لذت میبرند.
قرآن به مسئله «اخوّت فیاللَّه» اهمیت میدهد. طرفدار این نیست که انسانِ خداپرست در فردیت زندگی کند [و بگوید] من هستم و خدای خودم و با هیچکس ارتباط ندارم. نه، تو هستی و خدای خودت، و هر کس که بنده خدای توست او را هم باید دوست داشته باشی. اگر انسان به خاطر خدا بندگان خدا را دوست نداشته باشد نقص است. بله، یک وقت انسان کسی را دوست دارد به غیر ملاک الهی، این با دوستی خدا نوعی تضاد پیدا میکند و نوعی شرک است. اما دوستداشتن دیگران برای خدا عین توحید است. در یکی از سورههای مسبّحات و جزء دعاهایی که در قنوت هم خوانده میشود مؤمنین میگویند: «رَبَّنَا اغْفِرلَنا وَ لِاخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقونا بِالْایمان» پروردگارا ما را و برادرانی که در ایمان بر ما سبقت داشتند بیامرز، آنها را نیز مشمول مغفرت خودت بگردان «وَلاتَجْعَلْ فی قُلوبِنا غِلّاً لِلَّذینَ امَنوا رَبَّنا انَّک رَؤُفٌ رَحیمٌ»[2]خدایا در دلها و سینههای ما و در روحهای ما کوچکترین کدورتی نسبت به اهل ایمان قرار نده ( «غِلّ» یعنی کدورت، غش، تیرگی) تو رئوف و مهربان هستی.
چقدر بد
[1]. حجر/ 47.
[2]. حشر/ 10
است که انسان نسبت به شخصی که واقعاً مؤمن و باایمان است غلّ و حقد و کینه و ناراحتی در قلب خودش داشته باشد. به همین دلیل است که ما در دستورهای دینی خودمان داریم[1]که اگر دو نفر مؤمن نسبت به یکدیگر کدورتی پیدا کردند این کدورت نباید بیش از سه روز باشد. (قراردادن مدت به این دلیل است که ابتدا یک هیجانی در کار است.) بعد از سه روز هر دو نفر موظف هستند که زودتر اقدام کنند تا این غلّ و ناراحتی و این عقدهای که از یکدیگر پیدا کردهاند منتفی و رفع شود.
در زمینه «مؤاخات فی اللَّه» دستورهای زیادی داریم. در حدیثی که در کافی[2]هست پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به اصحابشان فرمودند[3]: «ای عُرَی الْایمانِ اوْثَق»؟ در میان دستگیرههای ایمان کدامیک محکمتر است؟ یکی گفت: نماز؛ دیگری گفت: روزه؛ سومی گفت: حج؛ چهارمی گفت: جهاد و دیگری گفت: زکات. حضرت فرمودند:
تمام اینها که شما گفتید دستگیرههای محکمی هستند ولی مقصود من چیز دیگری است. گفتند: خودتان بفرمایید یا رسولاللَّه! فرمودند: «الْحُبُّ فِی اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِی اللَّه» اینکه یکدیگر را به خاطر خدا دوست و یا دشمن بدارید؛ یعنی دوستان خدا را به خاطر خدا دوست بدارید و دشمنان خدا را به خاطر خدا دشمن بدارید؛ این محکمترین دستگیرههای ایمان است.
امیرالمؤمنین علیه السلام در کلمات قصار نهجالبلاغه میفرمایند: «کانَ لی فی ما مَضی اخٌ فِی اللَّهِ» (خیلی جملههای عالی و خوبی است!) من در گذشته برادری داشتم اما «اخٌ فِی اللَّه» یعنی نه برادر نسبی، بلکه برادری
[1]. اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب الهجره.
[2]. کتاب الایمان و الکفر، باب «الحب فی اللَّه و البغض فی اللَّه»، حدیث 6.
[3]. حضرت سؤال کردند مثل یک امتحان و آزمایش، مثل یک معلم که از شاگردش میپرسد ومیخواهد شاگرد را امتحان کند ببیند چقدر از تعلیمات را درک کرده است. در واقع حضرت میخواستند ببینند اینها چقدر با روح اسلام آشنا هستند.