بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 19

و دوستیهای شما و این خُلّتهای شما بر مبنای مطامع است؛ این دوستیها آنجا که پای این مطامع در کار نیست و حقایق ظهور میکند یکجا تبدیل به دشمنی خواهد شد. این از جهت ارتباط این آیه با آیات دیگر.

قطع نظر از مورد این آیه، خود این آیه «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّاالْمُتَّقینَ» یک اصل کلی است. همیشه وقتی دو نفر و یا یک عده با یکدیگر دوست میشوند یک وجه مشترکی در کار است که آنها را همگروه و همنشین و معاشر و همپیاله کرده است. محال است که دو نفر که با یکدیگر هیچ سنخیت روحی ندارند و از وجود یکدیگر بهرهای نمیبرند و در [جلب] منفعتی یا دفع ضرری مشارکت ندارند با یکدیگر دوست بشوند. مولوی در شعرهای معروف خود مثال میآورد که محال است دو نفر با یکدیگر دوست شوند مگر اینکه وجه مشترکی بین آنها باشد.

گاهی دیده شده که دو نفر که بر ضد یکدیگر هستند با هم دوستند. ولی باید دانست که آن ضدیت صددرصد نیست، مثلًا نود و نه درصد است. آن یک درصد است که این دو را به یکدیگر پیوند داده است. مولوی میگوید:

آن حکیمی گفت دیدم در تکی

در بیابان زاغ را با لکلکی

در عجب ماندم بجستم حالشان

تا چه قدر مشترک یابم نشان

چون شدم نزدیک و من حیران و دنگ

خود بدیدم هر دوان بودند لنگ

میگوید دیدم یک زاغ و یک لکلک با هم رفیقند. تعجب کردم که آخر قدر مشترک زاغ و لکلک چیست؟! وقتی جلو رفتم دیدم هر دو لنگند، فهمیدم که این لنگی سبب شده که این دو با یکدیگر رفیق شوند.


صفحه 20

دوستی مبنا میخواهد، ریشه و دلیل میخواهد. حکما میگویند معلول تابع علت است، تا علت هست معلول هست، علت که رفت معلول هم میرود. این سماوری که ما روشن میکنیم تا وقتی آتش زیر آن مشتعل است میجوشد، به محض اینکه آتش خاموش شود جوشش هم از بین میرود. علت که از بین رفت معلول هم از بین میرود. دوستیهایی که بر مبنای مطامع مادی است تا وقتی میتواند ادامه داشته باشد که پای مطامع مادی در میان باشد؛ وقتی که اینها رفت علت دوستی از میان میرود، خصوصاً اگر با آشکار شدن حقایق همان علت دوستی به علت دشمنی تبدیل شود. مثلًا میدید که این شخص به او فلان منفعت را میرساند؛ این سبب میشد که دوستیاش زیادتر بشود. در قیامت که حقایق برایش آشکار میشود میبیند همان چیزی که در دنیا محبتش را جلب میکرد برایش آتش آوردهاست؛ یعنی همان ملاک دوستی، ملاک دشمنی میشود. به هر میزان که آن پیوند در دنیا بیشتر منشأ دوستی بوده، در قیامت بیشتر منشأ دشمنی میشود. این در صورتی است که مناط و ملاک، مطامع مادی باشد. اما اگر دو نفر نه بر مبنای مادیات بلکه بر مبنای معنویات، بر اساس توحید و بندگی خدا و عقیده و ایمان در دنیا با یکدیگر دوست باشند در قیامت این دوستی نه تنها از بین نمیرود بلکه شدیدتر میشود چون علت باقی است. تا علت باقی است معلول باقی است. در آنجا بینش [آنها] قویتر و شدیدتر است چون ایمانشان تبدیل به شهود میشود: «فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ» «1» طبعاً آن دوستی که بر مبنای خدا و عقیده درست و ایمان صحیح واقعی بوده است باقی میماند.

(1). ق/ 22.


صفحه 21

بنابراین دوستانی که در راه ایمان و خدا و در راه حق و حقیقت یکدیگر را دوست دارند در قیامت هم یکدیگر را دوست دارند و بلکه شدیدتر.

در قرآن کریم جزء لذایذ اهل بهشت این را ذکر میکند که آنها برادرانه در کنار یکدیگر هستند: «وَ نَزَعْنا ما فی صُدورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلین»[1]هر چه از غلّ و غش و کدورت است از جان آنها بیرون کشیدهایم، برادروار در نهایت صفا و صمیمیت در مقابل یکدیگر مینشینند و لذت میبرند.

قرآن به مسئله «اخوّت فیاللَّه» اهمیت میدهد. طرفدار این نیست که انسانِ خداپرست در فردیت زندگی کند [و بگوید] من هستم و خدای خودم و با هیچکس ارتباط ندارم. نه، تو هستی و خدای خودت، و هر کس که بنده خدای توست او را هم باید دوست داشته باشی. اگر انسان به خاطر خدا بندگان خدا را دوست نداشته باشد نقص است. بله، یک وقت انسان کسی را دوست دارد به غیر ملاک الهی، این با دوستی خدا نوعی تضاد پیدا میکند و نوعی شرک است. اما دوستداشتن دیگران برای خدا عین توحید است. در یکی از سورههای مسبّحات و جزء دعاهایی که در قنوت هم خوانده میشود مؤمنین میگویند: «رَبَّنَا اغْفِرلَنا وَ لِاخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقونا بِالْایمان» پروردگارا ما را و برادرانی که در ایمان بر ما سبقت داشتند بیامرز، آنها را نیز مشمول مغفرت خودت بگردان «وَلاتَجْعَلْ فی قُلوبِنا غِلّاً لِلَّذینَ امَنوا رَبَّنا انَّک رَؤُفٌ رَحیمٌ»[2]خدایا در دلها و سینههای ما و در روحهای ما کوچکترین کدورتی نسبت به اهل ایمان قرار نده ( «غِلّ» یعنی کدورت، غش، تیرگی) تو رئوف و مهربان هستی.

چقدر بد

[1]. حجر/ 47.

[2]. حشر/ 10


صفحه 22

است که انسان نسبت به شخصی که واقعاً مؤمن و باایمان است غلّ و حقد و کینه و ناراحتی در قلب خودش داشته باشد. به همین دلیل است که ما در دستورهای دینی خودمان داریم[1]که اگر دو نفر مؤمن نسبت به یکدیگر کدورتی پیدا کردند این کدورت نباید بیش از سه روز باشد. (قراردادن مدت به این دلیل است که ابتدا یک هیجانی در کار است.) بعد از سه روز هر دو نفر موظف هستند که زودتر اقدام کنند تا این غلّ و ناراحتی و این عقدهای که از یکدیگر پیدا کردهاند منتفی و رفع شود.

در زمینه «مؤاخات فی اللَّه» دستورهای زیادی داریم. در حدیثی که در کافی[2]هست پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به اصحابشان فرمودند[3]: «ای عُرَی الْایمانِ اوْثَق»؟ در میان دستگیرههای ایمان کدامیک محکمتر است؟ یکی گفت: نماز؛ دیگری گفت: روزه؛ سومی گفت: حج؛ چهارمی گفت: جهاد و دیگری گفت: زکات. حضرت فرمودند:

تمام اینها که شما گفتید دستگیرههای محکمی هستند ولی مقصود من چیز دیگری است. گفتند: خودتان بفرمایید یا رسولاللَّه! فرمودند: «الْحُبُّ فِی اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِی اللَّه» اینکه یکدیگر را به خاطر خدا دوست و یا دشمن بدارید؛ یعنی دوستان خدا را به خاطر خدا دوست بدارید و دشمنان خدا را به خاطر خدا دشمن بدارید؛ این محکمترین دستگیرههای ایمان است.

امیرالمؤمنین علیه السلام در کلمات قصار نهجالبلاغه میفرمایند: «کانَ لی فی ما مَضی اخٌ فِی اللَّهِ» (خیلی جملههای عالی و خوبی است!) من در گذشته برادری داشتم اما «اخٌ فِی اللَّه» یعنی نه برادر نسبی، بلکه برادری

[1]. اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب الهجره.

[2]. کتاب الایمان و الکفر، باب «الحب فی اللَّه و البغض فی اللَّه»، حدیث 6.

[3]. حضرت سؤال کردند مثل یک امتحان و آزمایش، مثل یک معلم که از شاگردش میپرسد ومیخواهد شاگرد را امتحان کند ببیند چقدر از تعلیمات را درک کرده است. در واقع حضرت میخواستند ببینند اینها چقدر با روح اسلام آشنا هستند.


صفحه 23

که یکدیگر را به خاطر خدا دوست میداشتیم «وَ کانَ یعَظِّمُهُ فی عَینی صِغَرُ الدُّنْیا فی عَینِه»[1]یک چیز، او را در چشم من

بزرگ میکرد و آن این بود که همه دنیا در نظر او کوچک بود. این خودش بزرگی است. تا انسان بزرگ نباشد دنیا در نظرش کوچک نمیآید. شرّاح گفتهاند با قرائنی که در مجموع این جملهها هست مقصود ایشان جناب «عثمان بن مظعون» است[2]معنی«خلیل»

حال ببینیم چرا در آیه شریفه کلمه «اخلّاء» (جمع خلیل) آمده است؟ ما حضرت ابراهیم علیه السلام را «خلیل اللَّه» میگوییم. بعضی میگویند علت اینکه به دوست «خلیل» میگویند این است که خلیل از ماده «خلّت» است و خلّت یعنی حاجت. به دوست از آن جهت «خلیل» میگویند که به نیازمندیهای دوستش میرسد، رفع خلّت و رفع نیاز از دوستش

[1]. نهجالبلاغه، حکمت 281.

[2]. عثمان بن مظعون از اکابر صحابه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و از مهاجرینِ اولین است. از کسانی است که در همان سالهای ابتدای بعثت ایمان آورد و مرد بسیار مخلصی بود. در هجرت اول به حبشه مهاجرت کرد و در هجرت دوم با مسلمین و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه آمد. بسیار مرد بزرگواری بوده و رسول اکرم صلی الله علیه و آله هم فوقالعاده به این مرد علاقهمند بودند. بعد از ورود به مدینه طولی نکشید که از دنیا رفت و نوشتهاند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از او تجلیل زیادی کردند و حتی خودشان را روی جنازه عثمان بن مظعون انداختند و اولین کسی که در بقیع دفن شده است همین عثمان بن مظعون است.

بقیع ابتدا قبرستان نبود، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آنجا را قبرستان کردند، گفتند اینجا برای دفن مسلمین باشد. عدهای معتقدند این محلی که الآن به عثمان بن عفّان منسوب است قبر عثمان بن مظعون است، چون محل قبر عثمان روشن نیست. علتش این است که مردم علیه او انقلاب کردند و بعد اجازه دفنش را نمیدادند. چند روز جنازهاش افتاده بود و کسی جرأت نمیکرد [او را دفن کند] و اصلًا معلوم نشد چه شد. بعضی معتقدند بنی امیه شبی مخفیانه آمدند و او را بردند و در گوشهای دفن کردند و بعضی دیگر بر این عقیدهاند که [جسد مانده بود] تا اینکه حیوانات آن را خوردند و از بین رفت.


صفحه 24

میکند، یعنی به اعتبار یکی از شرایط و آداب دوستی به دوست «خلیل» میگویند.

ولی من فکر میکنم- چنانکه برخی عرفا هم گفتهاند- ریشه این کلمه این نیست. این کلمه از همان ماده «تخلل» است. تخلل یعنی آمیختگی، یکیشدن. اگر خلیل از ریشه «خلّت» به معنای حاجت باشد، ما خدا را میتوانیم «خلیل ابراهیم» بنامیم ولی ابراهیم را دیگر نمیتوانیم «خلیل اللَّه» بگوییم. خدا را به اعتبار اینکه نیازمندیهای ابراهیم علیه السلام را بر میآورد میتوان گفت خلیل ابراهیم است اما ابراهیم چطور؟ ظاهر این است که خلّت به معنی آمیختگی است. دو نفر وقتی با همدیگردوست میشوند، ولو ریشهاش مطامع باشد، بالاخره با یکدیگر اختلاط و امتزاج روحی پیدا میکنند. مولوی میگوید:

میرود از سینهها در سینهها

از ره پنهان صلاح و کینهها

چند روایت

در کافی حدیثی از امیرالمؤمنین علیه السلام هست که راجع به شرایط دوستی میفرماید:

«مَنِ اسْتَحْکمَتْ لی فیهِ خَصْلَةٌ مِنْ خِصالِ الْخَیرِ احْتَمَلْتُهُ عَلَیها وَ اغْتَفَرْتُ فَقْدَ ماسِواها وَ لا اغْتَفِرُ فَقْدَ عَقْلٍ وَ لا دینٍ» اگر کسی یک خصلت نیک در او باشد و سایر خصلتها را نداشته باشد برای من قابل تحمل است که به خاطر همان خصلت نیکش با او دوستی کنم. اما دو چیز است


صفحه 25

که آنها رکن دوستی است. اگر آن دو رکن باشد و هیچیک از خصلتهای دیگر نباشد برای من کافی است. ولی دو خصلت است که اگر آنها را نداشته باشد قابل تحمل نیست، قابل معاشرت نیست. آن دو خصلتی که نبودشان قابل تحمل نیست یکی «عقل» است و دیگری «دین». «وَ لا اغْتَفِرُ فَقْدَ عَقْلٍ وَ لا دینٍ» آن چیزی که از نظر من در دوستی قابل بخشش نیست یکی فقدان عقل است و دیگری فقدان دین «لِانَّ مُفارَقَةَ الدّینِ مُفارَقَةُ الْامْنِ» (خیلی عجیب است!) چون اگر دوست من دین نداشته باشد من از ناحیه او امنیت ندارم، یعنی یک روزی مرا سودا خواهد کرد. اگر دین داشته باشد میتواند برای من قابل اعتماد باشد که یک روزی روی من و دوستی من معامله نخواهد کرد و مرا نخواهد فروخت. «لِانَّ مُفارَقَةَ الدّینِ مُفارَقَةُ الْامْنِ» اگر دین نباشد من اصلًا امنیت ندارم، وقتی امنیت نداشته باشم دائماً نگران هستم نکند او یک حقهای به من بزند. بعد فرمود: «فَلا یتَهَنَّأُ بِحَیاةٍ مَعَ مَخافَةٍ» زندگی اگر توأم با بیم و ترس باشد گوارا نیست. پس باید با کسی دوستی کنم که صددرصد از ناحیه او مطمئن باشم. «وَ فَقْدُ الْعَقْلِ فَقْدُ الْحَیاةِ وَ لایقاسُ الّا بِالْامْوات»[1]آدمی که عقل نداشته باشد مرده است، با مرده که نمیشود معاشرت کرد.

حدیث دیگری هست که در آن به همین آیه «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» استشهاد شده است. امام صادق علیه السلام فرمود: «احْذَرْ انْ تُؤاخِی مَنْ ارادَک لِطَمَعٍ اوْ خَوْفٍ اوْ اکلٍ اوْ شُرْبٍ وَاطْلُبْ مُؤاخاةَ الْاتْقیاءِ وَلَوْ فی ظُلُماتِ الْارْض»[2]بترس از کسی که با تو برادری و دوستی میکند ولی به خاطر یک طمع یا خوف و ترسی که در بین هست. گاهی عامل خوف

[1]. اصول کافی، ج 1/ ص 31، حدیث 30.

[2]. مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، باب پنجاه و پنجم «فِی الْمُؤاخاة». بعد از «اوْخَوْفٍ» همچنین دارد: «اوْ مَیلٍ اوْ مالٍ».


صفحه 26

سبب دوستیها میشود و افراد را به خاطر یک دشمن مشترک با یکدیگر جمع میکند.

«اوْ اکلٍ اوْ شُرْبٍ» از دوستی کسانی که به خاطر شکم با آدم دوست میشوند بپرهیز، مثل آنهایی که به خاطر همپیالگی و این جور چیزها با انسان دوست میشوند. «وَاطْلُبْ مُؤاخاةَ الْاتْقیاءِ» اما پاکان و پرهیزکاران را دنبالشان برو و آنها را پیدا کن «وَلَوْ فی ظُلُماتِ الْارْض» ولو بروی از گوشههای تاریک زمین، از عزلتها و انزواها آنها را پیدا کنی. از آن دسته بر حذر باش و اینها را حتماً برو پیدا کن. نسبت به اینها نمیفرماید بیتفاوت باش، میفرماید حتماً برو جستجو کن «وَ انِ افْنَیتَ عُمْرَک فی طَلَبِهِمْ» هر چند عمرت را در جستجوی اینها فانی کنی؛ یعنی ولو اینکه عمرت در جستجوی اتقیا صرف شود برو جستجو کن «فَانَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْیخْلُقْ عَلی وَجْهِ الْارْضِ افْضَلَ مِنْهُمْ بَعْدَالنَّبِیین» خداوند بعد از پیغمبران در روی زمین فاضلتر [و برتر] از پرهیزکاران خلق نکرده است «وَما انْعَمَ اللَّهُ عَلَی الْعَبْدِ بِمِثْلِ ما انْعَمَ اللَّهُ بِهِ مِنَ التَّوْفیقِ لِصُحْبَتِهِمْ» خداوند هیچ نعمتی را به اندازه این نعمت به بندهای نمیدهد، هیچ نعمتی ارزش این را ندارد که انسان با اتقیا و پاکان دوست و معاشر باشد. بعد حضرت این آیه را فرمود: «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا الْمُتَّقینَ» خواست بفرماید که این گونه دوستیهاست که تا ابد باقی میماند.

در احادیث نبوی و احادیث ائمه دستورها و تشویقهای زیادی در این زمینه داریم. امیرالمؤمنین علیه السلام در نهجالبلاغه میفرماید: «اعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکتِسابِ الْاخْوان»[1]یعنی ناتوانترین مردم آن کسی است که نتوانسته است برای خودش دوست پیدا کند «وَ اعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیعَ مَنْ ظَفِرَ

[1]. نهجالبلاغه صبحی الصالح، کلمات قصار، 12.