بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 199

فلانی شراب خورده است؛ و اگر شهادت بدهید و قاضی از شما بپرسد که این را که تو شهادت میدهی دیدهای یا ندیدهای، و شما بگویید من ندیدهام ولی یقین دارم، اگر شما عادلترین عادلهای عالم هم باشید، اعدل عدول هم باشید، سلمان فارسی هم باشید قاضی حق ندارد بر این گونه شهادت ترتیب اثر بدهد. حدیثی هست، حضرت صادق علیه السلام فرمودند (با دستشان اشاره کردند): «عَلی مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسپیغمبر صلی الله علیه و آله شاهد است

یکی از نکات مهم و معارف بزرگ قرآن این مسئله است که پیغمبر اکرم و به تعبیر قرآن گروهی از مؤمنین- که آن گروهی از مؤمنینِ این گونه جز کسانی در مقام عصمت نمیتوانند باشند- [شاهد امت هستند.] خدا پیغمبر را «شاهد امت» نامیده است، شاهدی که در دنیا تحمل شهادت میکند و در آخرت ادای شهادت؛ یعنی او حاضر و ناظر به افعال و اعمال امت است. همین طور که ما میگوییم ملَکین رقیب و عتید ناظر و شاهد اعمال ما هستند، همیشه پیغمبرِ یک امت شاهد و ناظر بر اعمال آن امت است، و این است که در مسئله امامت گفته میشود که شأن اصلی امام این نیست که در میان مردم ظاهر باشد و حکومت در دست داشته باشد که اگر این شأن را از او گرفته باشند دیگر امام نباشد و از امامت خلع شده


صفحه 200

باشد؛ بلکه، شأن اصلی امام که از آن این شأن نتیجه میشود [این است که امام شاهد امت است] یعنی با وجود کسی که در باطن و از نظر باطن شاهد بر همه امت است دیگر نوبت به کسی که مثل همه افراد امت است و مثل افراد دیگر امت خطاکار است نمیرسد که او خلافت و حکومت را در دست بگیرد.

این است که قرآن در آن آیه میفرماید: «یا ایهَا النَّبِی انّا ارْسَلْناک شاهِداً» ما شما را فرستادهایم به عنوان شاهد و به عنوان گواه امت. این مسئله عرض اعمال- که خودش مسئلهای است که بر پیغمبر یا امام عرض اعمال میشود- همان مفهوم «شهادت» را میرساند. در آن آیه میفرماید: «وَ قُلِ اعْمَلوا فَسَیرَی اللَّهُ عَمَلَکمْ وَ رَسولُهُ وَ الْمُؤْمِنونَ وَ سَتُرَدّون الی عالِمِ الْغَیبِ وَ الشَّهادَةِ»[1]. این که بعد میفرماید: «وَ سَتُرَدّون الی عالِمِ الْغَیبِ وَ الشَّهادَةِ» یعنی خیال نکنید این شهادت برای این است که العیاذ باللَّه خدا نمیداند، شاهدها باید بیایند به اطلاع او برسانند [و او] قاضی این گونه است؛ خیر، این روی آن نظام نیست، این شاهدها هستند و تازه بازگردانده میشوید به کسی که خودش عالم بر غیب و بر شهادت و بر همه چیز است و اعلم است از خود شما و از خود شاهدها بر این مطلب.

«انّا ارْسَلْناک شاهِداًتبشیر و انذار، شئون دیگر مقام رسالت«

وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً». شأن دیگر تبشیر است و شأن دیگر انذار. همیشه پیغمبران مردم را در حال حرکت و در جریان میبینند، یعنی انسان خواه

[1]. توبه/ 105.


صفحه 201

ناخواه اینطور است.

انسان هیچ وقت ساکن نیست، همیشه در حرکت است، منتها در چه راهی و به کدام سو در حرکت است؟ پیامبران مبشّر و منذر هستند، یعنی راه را ارائه میدهند و بشارت و نوید میدهند که اگر از این راه بروی به چه فتح و سعادت و کمالی نائل میشوی و اگر از آن راه و آن راه بروی به چه بدبختی و شقاوتی نائل میشوی.

حدیثی هست که پیغمبر اکرم با اصحاب نشسته بودند، چند خط از نقطهای به نقطهای رسم کردند، بعد اشاره به خط وسط که خط راست بود کردند و فرمودند: این راه من است (صراط مستقیم) و بقیه راهها راههای من نیست؛ یعنی انسان همیشه در حال حرکت است، منتها یک وقت راه راست را به سوی مقصد در پیش میگیرد و یک وقت از راههای کج میرود، و پیغمبران آمدهاند که مبشر به راه راست باشند.

اینجا عمل خاصی از پیغمبر اکرم صورت گرفته که مسئله مبشر بودن و منذر بودن پیغمبر را خیلی خوب مجسم میکند، مخصوصاً منذر بودن. در سالهای اول بعثت رسول اکرم بعد از نزول آیه «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَک الْاقْرَبین»[1](خویشاوندان نزدیک را باید انذار کنی) دو واقعه رخ داده است، یکی انذار نزدیکان خیلی نزدیک، یعنی بنیهاشم و بنیعبدالمطّلب که این در خانه خود حضرت صورت گرفته، که عدهای را- که 39 یا 40 نفر بودند، عموهای حضرت، عموزادگان، عمهزادگان، اینهایی که خیلی نزدیک بودند- دعوت کردند؛ آن داستان معروف که امیرالمؤمنین طفل بودند و [پیغمبر اکرم] دستور دادند که آبگوشتی برای اینها بپزند و ایشان آماده کردند، و بعد ابولهب چه گفت و ...

یک جریان دیگر هست که انذار اقربینِ کمی از اینها دورتر است-

[1]. شعراء/ 214.


صفحه 202

که بعد از آن واقعه صورت گرفته- یعنی همه قریش، چون همه قریش اقربای پیغمبر بودند. خود پیغمبر از قبیله قریش بود یعنی بنیهاشم تیرهای از قریش بودند. پیغمبر اکرم رفتند بالای یکی از کوههای اطراف مکه و فریاد کردند: ایها الناس جمع شوید، مطلبمهمی را میخواهم با شما در میان بگذارم[1].

تا حضرت این را اعلام کردند[2]عده زیادی جمع شدند؛ اکابر و اصاغر، زن و مرد جمع شدند؛ بعد حضرت فرمود: ایها الناس! اگر من سخنی به شما بگویم، از من میپذیرید، باور میکنید؟ همه گفتند: ما از تو جز راستی نشنیدهایم. فرمود: اگر به شما اطلاع بدهم که در پشت این کوهها سپاه جرّاری هست که آهنگ شهر شما را دارند و تصمیم گرفتهاند بیایند شهر شما را غارت کنند افرادتان را بکشند پس آماده و مهیا بشوید، باور میکنید؟ همه گفتند: البته باور میکنیم، ما از تو سخن خلاف نشنیدهایم. تا این اقرار را از اینها گرفت این جمله را فرمود: «فَانّی نَذیرٌ لَکمْ بَینَ یدَی عَذابٍ شَدیدٍ» پس من شما را انذار میکنم که در جلوی شما عذاب بسیار شدید دردناکی هست، اما نه فقط در این دنیا، اگر همین راهی را که الآن دارید میروید ادامه بدهید، در جلوی شما عذاب بسیار شدیدی هست. این جمله خیلی تکان دهنده بود. ابولهب فریاد زد که تو برای چنین حرفی ما را به اینجا آوردهای؟! ... و رفت.

پیغمبر گواه بر مردم و مبشر و منذر و دعوت کننده مردم است. در آن

[1]. بدیهی است که در آن زمان وسائل امروزی نبوده که با رادیو و تلویزیون اعلام کنند، اگر کسی از خبر مهمی اطلاع پیدا میکرد میرفت در آن نقطه- ظاهراً بالای همین کوه صفا (تپه صفا)- میایستاد و فریاد میکرد: ایها الناس جمع بشوید، خبر مهم، و همه جمع میشدند.

[2]. تا آن زمان سابقه نداشت که ایشان چنین کاری کرده باشند و شنیدهاید که ایشان قبل از دوره رسالت به نام «محمد امین» معروف و خیلی با وقار و سکینت بودند.


صفحه 203

آیه، بعد میفرماید: «وَ داعِیاً الَی اللَّهِ بِاذْنِهِ وَ سِراجاً مُنیراً»[1](دعوت کننده مردم است به سوی خدا به اذن حق، و چراغی است روشن برای مردم). از این شهادت و از این تبشیر و از این انذار چه تحول و تغییری در مردم پیدا بشود؟ اینجا خطاب از پیغمبر که مخاطب بود [بر میگردد و] خود مردم [مخاطب] میشوند، کأ نّه مردم در اینجا سؤال میکنند: خدایا تو پیغمبر را شاهد و مبشر و نذیر و منذر فرستادی، که ما چه بکنیم؟ «لِتُؤْمِنوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِخدا را یاری کردن«

وَ تُعَزِّروهُ» و خدا را نصرت و یاری کنید. این از آن مهمترین و زیباترین تعبیرات قرآن است، و در اهمیت دادن به بشر است: ای بشر به یاری خدایت برخیز. خیلی در آن استعطاف و اظهار مهربانی است، و خیلی هم مقام است برای بشر. کأنّه (البته این تعبیر رسا نیست): «ای بشر بیا تا جهان را باهم بسازیم». برای اینکه به یاری خدای خودتان برخیزید. البته این در معنا و در واقع برمیگردد به یاری خود انسان، آدم خودش را یاری میکند، جهان را هم که میسازد برای خودش میسازد نه برای خدا، ولی تعبیر چنین تعبیری است یعنی اینقدر در آن اشفاق و استعطاف خوابیده است که حد ندارد.

این را ما مکرر گفتهایم که فرق بین خدا به نحوی که انبیا برای بشر معرفی میکنند و خدا آن گونه که فیلسوفان معرفی میکنند (فیلسوفانی

[1]. احزاب/ 46.


صفحه 204

که متأثر از اسلام نیستند مثل فیلسوفان قدیم یونان) این است که خدایی که یک فیلسوف مثل ارسطو یا افلاطون معرفی میکند موجودی است که رابطهاش با عالَم فقط این است که عالم را خلق کرده و صانع عالم است، اما خدا آن گونه که انبیا به بشر معرفی میکنند خیلی به انسان نزدیک است و در حال داد و ستد با انسان است: این را بده و آن را بگیر، به من مهر بورز به تو مهر میورزم، مرا دوست داشته باش من تو را دوست دارم، ما و تو با همدیگر یکی هستیم. کأنّه خویشاوندی را به خویشاوندی معرفی میکند. «برای اینکه به خدای خودتان و پیامبرش ایمان بیاورید و برای اینکه به یاری خدای خودتان برخیزید».

بعضی گفتهاند «وَ تُعَزِّروهُ» به پیغمبر برمیگردد، ولی مفسرین جواب دادهاند به قرینه «تُسَبِّحوهُ» نمیتواند به پیغمبر برگردد. «وَ تُعَزِّروهُ» به یاری خدای خودتان برخیزید.

این تعبیر در آیات دیگر قرآن هم هست: «انْ تَنْصُرُوا اللَّهَ ینْصُرْکمْ»[1]اگر خدای خودتان را یاری کنید او هم شما را یاری میکند. یا در جای دیگر میفرماید: «مَنْ ذَا الَّذی یقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً»[2](خیلی عجیب است! خدا آمده از ما قرضالحسنهمیخواهد) کیست که به خدا قرضالحسنه بدهد؟ همان قرضالحسنهای که ما به مردم میدهیم خدا دست خودش را آورده جلو: بندگان من! من هم از شما قرضالحسنه میخواهم، به من قرضالحسنه بدهید، یعنی به مردم که قرضالحسنه میدهید به من هم قرضالحسنه بدهید.

«وَ تُوَقِّروهُ» و برای اینکه عظمت او را در روح خودتان درک کنید، [برای اینکه] تعظیم کنید او را، یعنی عظمت او را درک و فهم کنید

[1]. محمد/ 7.

[2]. حدید/ 11.


صفحه 205

. «تُعَزِّروهُ» آن یاری عملی است، کاری که باید در عمل بکنید اسمش یاری خداوند است، «تُوَقِّروهُ» یعنی جلال و عظمت او را دریابید و درک کنید.

«وَ تُسَبِّحوهُ» درکتان برسد به آنجا که بفهمید هر چه که درک میکنید باز او را آنچنان که بایست درک نمیکنید، باز او منزه است از آنچه که شما درک میکنید، یعنی برتر و والاتر است.

در آیات اول سوره «مدّثّر» این طور میخوانیم: «یا ایهَا الْمُدَّثِّرُ. قُمْ فَأَنْذِرْ». این «فَأَنْذِرْ» همین «بَشیراً وَ نَذیراً» در اینجاست. «وَ رَبَّک فَکبِّرْ» پروردگار خودت را تکبیر بگو و تعظیم کن؛ این همان «تُوَقِّروهُ» در اینجاست؛ یعنی کبریائی و عظمت و جلال او را به مردم بشناسان و بنمایان. آنگاه «وَ تُسَبِّحوهُ». همیشه معرفت انسان [از خدا] آن وقت معرفت است که شناختِ مقرون به تسبیح و تنزیه باشد یعنی مقرون به اظهار عجز باشد، که خدایا من تو را هر چه که بشناسم آخرش آن شناختن باز لایق من است، حد من است نه آنچنان که تو هستی؛ چنانکه پیغمبر اکرم فرمود: «لا احْصی ثَناءً عَلَیک انْتَ کما اثْنَیتَ عَلی نَفْسِک»[1]خدایا من نمیتوانم ستایش تو را به پایان برسانم، آنچنان تو را ستایش کنم که تو شایسته آن هستی، تو آنچنانی که خود خود را میشناسی، تو آنچنانی که خود خود را ثنا میگویی.

«وَ تُسَبِّحوهُ بُکرَةً وَ اصیلًا» هر بامدادان و هر شامگاهان او را تسبیح کنید، که همین نماز است. نماز ما تسبیح و تکبیر صبحگاهان و شامگاهان است. دومرتبه آیه وارد همان داستان حدیبیه و بیعتالرضوان میشود و در واقع دنباله «انّا ارْسَلْناک شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً» است، یعنی

[1]. مصباح الشریعة با تصحیح سید جلالالدین محدث، ص 51.


صفحه 206

در این آیه (انَّ الَّذینَ یبایعونَک انَّما یبایعونَ اللَّهَ) در واقع توصیف پیغمبر است نه توصیف مؤمنین. آیهای که بعد خواهیم خواند: «اذْ یبایعونَک تَحْتَ الشَّجَرَةِ»[1]آن مربوط به مؤمنین میشود، این راجع به پیغمبر است.

فرمود: «انَّ الَّذینَ یبایعونَک انَّما یبایعونَ اللَّهَ» [کسانی که با تو بیعت میکنند] با خدا بیعت میکنند؛ بیعت با تو بیعت با خداست. بالاتر از این، «یدُ اللَّهِ فَوْقَ ایدیهِمْمعنای«بیعت»

بیعت از ماده «بیع» به معنی فروختن است. حقیقت بیعت پیمان است، همین چیزی است که ما امروز در مواقعی به آن میگوییم دست دادن. مثلًا شخصی میگوید اگر من افرادی کمک پیدا کنم حاضرم پانصد هزار تومان برای فلان کار خیر سرمایهگذاری کنم. به یکی که آنجا نشسته و چنین روحی دارد میگوید حاضری همین مقدار سرمایهگذاری کنی؟ میگوید بله، میگوید دست بده. این دست دادن چیست؟ فردی حرف میزند، یک حرف هم دیگری میزند، ولی وقتی که میخواهند این را به صورت مؤکد در بیاورند، دستهایشان را روی همدیگر میگذارند. این دستها را که میگیرند و فشار میدهند، این فشار دادن یعنی من قول دادم، من متعهد شدم. در عرب هم همین کار معمول بوده که اسم این را میگذاشتند «بیعت». وقتی کسی [میخواست] آمادگی خودش را برای امری، برای نصرت و یاری شخصی، یا به عنوان خلافت او [اعلام کند] میآمد دست میداد و بیعت میکرد و این را پیمان خیلی مؤکدی میشمردند و نقض بیعت را جایز نمیدانستند و طبعاً هم جایز نیست

[1]. فتح/ 18.