بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 203

آیه، بعد میفرماید: «وَ داعِیاً الَی اللَّهِ بِاذْنِهِ وَ سِراجاً مُنیراً»[1](دعوت کننده مردم است به سوی خدا به اذن حق، و چراغی است روشن برای مردم). از این شهادت و از این تبشیر و از این انذار چه تحول و تغییری در مردم پیدا بشود؟ اینجا خطاب از پیغمبر که مخاطب بود [بر میگردد و] خود مردم [مخاطب] میشوند، کأ نّه مردم در اینجا سؤال میکنند: خدایا تو پیغمبر را شاهد و مبشر و نذیر و منذر فرستادی، که ما چه بکنیم؟ «لِتُؤْمِنوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِخدا را یاری کردن«

وَ تُعَزِّروهُ» و خدا را نصرت و یاری کنید. این از آن مهمترین و زیباترین تعبیرات قرآن است، و در اهمیت دادن به بشر است: ای بشر به یاری خدایت برخیز. خیلی در آن استعطاف و اظهار مهربانی است، و خیلی هم مقام است برای بشر. کأنّه (البته این تعبیر رسا نیست): «ای بشر بیا تا جهان را باهم بسازیم». برای اینکه به یاری خدای خودتان برخیزید. البته این در معنا و در واقع برمیگردد به یاری خود انسان، آدم خودش را یاری میکند، جهان را هم که میسازد برای خودش میسازد نه برای خدا، ولی تعبیر چنین تعبیری است یعنی اینقدر در آن اشفاق و استعطاف خوابیده است که حد ندارد.

این را ما مکرر گفتهایم که فرق بین خدا به نحوی که انبیا برای بشر معرفی میکنند و خدا آن گونه که فیلسوفان معرفی میکنند (فیلسوفانی

[1]. احزاب/ 46.


صفحه 204

که متأثر از اسلام نیستند مثل فیلسوفان قدیم یونان) این است که خدایی که یک فیلسوف مثل ارسطو یا افلاطون معرفی میکند موجودی است که رابطهاش با عالَم فقط این است که عالم را خلق کرده و صانع عالم است، اما خدا آن گونه که انبیا به بشر معرفی میکنند خیلی به انسان نزدیک است و در حال داد و ستد با انسان است: این را بده و آن را بگیر، به من مهر بورز به تو مهر میورزم، مرا دوست داشته باش من تو را دوست دارم، ما و تو با همدیگر یکی هستیم. کأنّه خویشاوندی را به خویشاوندی معرفی میکند. «برای اینکه به خدای خودتان و پیامبرش ایمان بیاورید و برای اینکه به یاری خدای خودتان برخیزید».

بعضی گفتهاند «وَ تُعَزِّروهُ» به پیغمبر برمیگردد، ولی مفسرین جواب دادهاند به قرینه «تُسَبِّحوهُ» نمیتواند به پیغمبر برگردد. «وَ تُعَزِّروهُ» به یاری خدای خودتان برخیزید.

این تعبیر در آیات دیگر قرآن هم هست: «انْ تَنْصُرُوا اللَّهَ ینْصُرْکمْ»[1]اگر خدای خودتان را یاری کنید او هم شما را یاری میکند. یا در جای دیگر میفرماید: «مَنْ ذَا الَّذی یقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً»[2](خیلی عجیب است! خدا آمده از ما قرضالحسنهمیخواهد) کیست که به خدا قرضالحسنه بدهد؟ همان قرضالحسنهای که ما به مردم میدهیم خدا دست خودش را آورده جلو: بندگان من! من هم از شما قرضالحسنه میخواهم، به من قرضالحسنه بدهید، یعنی به مردم که قرضالحسنه میدهید به من هم قرضالحسنه بدهید.

«وَ تُوَقِّروهُ» و برای اینکه عظمت او را در روح خودتان درک کنید، [برای اینکه] تعظیم کنید او را، یعنی عظمت او را درک و فهم کنید

[1]. محمد/ 7.

[2]. حدید/ 11.


صفحه 205

. «تُعَزِّروهُ» آن یاری عملی است، کاری که باید در عمل بکنید اسمش یاری خداوند است، «تُوَقِّروهُ» یعنی جلال و عظمت او را دریابید و درک کنید.

«وَ تُسَبِّحوهُ» درکتان برسد به آنجا که بفهمید هر چه که درک میکنید باز او را آنچنان که بایست درک نمیکنید، باز او منزه است از آنچه که شما درک میکنید، یعنی برتر و والاتر است.

در آیات اول سوره «مدّثّر» این طور میخوانیم: «یا ایهَا الْمُدَّثِّرُ. قُمْ فَأَنْذِرْ». این «فَأَنْذِرْ» همین «بَشیراً وَ نَذیراً» در اینجاست. «وَ رَبَّک فَکبِّرْ» پروردگار خودت را تکبیر بگو و تعظیم کن؛ این همان «تُوَقِّروهُ» در اینجاست؛ یعنی کبریائی و عظمت و جلال او را به مردم بشناسان و بنمایان. آنگاه «وَ تُسَبِّحوهُ». همیشه معرفت انسان [از خدا] آن وقت معرفت است که شناختِ مقرون به تسبیح و تنزیه باشد یعنی مقرون به اظهار عجز باشد، که خدایا من تو را هر چه که بشناسم آخرش آن شناختن باز لایق من است، حد من است نه آنچنان که تو هستی؛ چنانکه پیغمبر اکرم فرمود: «لا احْصی ثَناءً عَلَیک انْتَ کما اثْنَیتَ عَلی نَفْسِک»[1]خدایا من نمیتوانم ستایش تو را به پایان برسانم، آنچنان تو را ستایش کنم که تو شایسته آن هستی، تو آنچنانی که خود خود را میشناسی، تو آنچنانی که خود خود را ثنا میگویی.

«وَ تُسَبِّحوهُ بُکرَةً وَ اصیلًا» هر بامدادان و هر شامگاهان او را تسبیح کنید، که همین نماز است. نماز ما تسبیح و تکبیر صبحگاهان و شامگاهان است. دومرتبه آیه وارد همان داستان حدیبیه و بیعتالرضوان میشود و در واقع دنباله «انّا ارْسَلْناک شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً» است، یعنی

[1]. مصباح الشریعة با تصحیح سید جلالالدین محدث، ص 51.


صفحه 206

در این آیه (انَّ الَّذینَ یبایعونَک انَّما یبایعونَ اللَّهَ) در واقع توصیف پیغمبر است نه توصیف مؤمنین. آیهای که بعد خواهیم خواند: «اذْ یبایعونَک تَحْتَ الشَّجَرَةِ»[1]آن مربوط به مؤمنین میشود، این راجع به پیغمبر است.

فرمود: «انَّ الَّذینَ یبایعونَک انَّما یبایعونَ اللَّهَ» [کسانی که با تو بیعت میکنند] با خدا بیعت میکنند؛ بیعت با تو بیعت با خداست. بالاتر از این، «یدُ اللَّهِ فَوْقَ ایدیهِمْمعنای«بیعت»

بیعت از ماده «بیع» به معنی فروختن است. حقیقت بیعت پیمان است، همین چیزی است که ما امروز در مواقعی به آن میگوییم دست دادن. مثلًا شخصی میگوید اگر من افرادی کمک پیدا کنم حاضرم پانصد هزار تومان برای فلان کار خیر سرمایهگذاری کنم. به یکی که آنجا نشسته و چنین روحی دارد میگوید حاضری همین مقدار سرمایهگذاری کنی؟ میگوید بله، میگوید دست بده. این دست دادن چیست؟ فردی حرف میزند، یک حرف هم دیگری میزند، ولی وقتی که میخواهند این را به صورت مؤکد در بیاورند، دستهایشان را روی همدیگر میگذارند. این دستها را که میگیرند و فشار میدهند، این فشار دادن یعنی من قول دادم، من متعهد شدم. در عرب هم همین کار معمول بوده که اسم این را میگذاشتند «بیعت». وقتی کسی [میخواست] آمادگی خودش را برای امری، برای نصرت و یاری شخصی، یا به عنوان خلافت او [اعلام کند] میآمد دست میداد و بیعت میکرد و این را پیمان خیلی مؤکدی میشمردند و نقض بیعت را جایز نمیدانستند و طبعاً هم جایز نیست

[1]. فتح/ 18.


صفحه 207

(نقض بیعت را میگفتند «نکث»، که اینجا میخوانیم: فَمَنْ نَکثَ فَانَّما ینْکثُ عَلی نَفْسِهِ) چون وفای به پیمان یک امر عقلی و انسانی است که «یا ایهَا الَّذینَ امَنوا اوْفوا بِالْعُقود»[1].

در قضیه حدیبیه وقتی که کار سخت شد و احتمال اینکه درگیری و جنگ شدیدی رخ بدهد [قوّت گرفت] و مسلمین هم چنین آمادگیای داشتند، غیر از یک نفر بقیه همه آمدند با پیغمبر اکرم در زیر آن درخت بیعت کردند. قرآن اینجا میفرماید: آنها که با تو بیعت کردند درواقع با خدا بیعت کردند. مقصود این است که اینجا تو طرف نیستی، خدا طرف است، نه اینکه فقط با یک انسان بیعت کردند، چون آن انسان برای خودش کاری را نمیخواسته و بعلاوه آن انسان انسانی است که در واقع آنچه که در او وجود ندارد همان منِ اوست. چون منِ او فانی شده و نیست پس در واقع این دست خداست که اینجا دراز شده. بزرگترین و عالیترین تعبیراتش این است که «یدُ اللَّهِ فَوْقَ ایدیهِمْ» دست خدا بالای دست آنهاست. مقصود چیست؟ آیا قرآن میخواهد بگوید که دست سومی (البته در مقام تشبیه) بالای این دو دست وجود دارد؟ یعنی شما که دستتان را میدهید به دست پیغمبر و بیعت میکنید دست خدا روی دست هر دوی شماست، هم روی دست مؤمنین و هم روی دست پیغمبر؟

یعنی برای خدا واقعاً یک دست تخیل شده است و به چنین چیزی تشبیه شده؟ نه، این نیست. اساساً از ادب قرآن بدور است که برای خدا از آن جهت که خداست یک دست جسمانی فرض شود، بلکه قضیه به گونه دیگری است. آنها که بیعت میکردند پیغمبر اکرم این طور بیعت میکردند که دستشان را بالا میگرفتند و آنها دستشان را پایین میگرفتند، همیشه

[21]. مائده/ 1.


صفحه 208

دست آنها پایین بود و دست پیغمبر بالا؛ که در قضیه مأمون و حضرت رضا نقل کردهاند که وقتی مردم آمدند با حضرت رضا علیه السلام برای ولایت عهد بیعت کنند آنها به سبک مخصوص خودشان بیعت میکردند. حضرت فرمود: نه، من آنچنان از شما بیعت میگیرم که جدم پیغمبر بیعت کرد. آنگاه حضرت دستشان را به گونهای گرفتند که پشت دست به طرف خودشان بود و روی آن به طرف جمعیت، و دست حضرت بالا قرار میگرفت و دست آنها پایین.

پس در اینجا مقصود این است که دست شما پایین بوده و دست پیغمبر بالا؛ آن دست خدا بود که روی دست شما بود؛ یعنی دست پیغمبر دست خداست، نه دست خدا روی دست شما و دست پیغمبر بود. این نظیر آیات دیگری است که ما در قرآن داریم: «مَنْ یطِعِ الرَّسولَ فَقَدْ اطاعَ اللَّهَ»[1]هر که پیغمبر را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده. این درواقع مرحلهای از توحید را بیان میکند که خیلی خیلی والاست، یعنی مرحلهای از توحید پیغمبر را بیان میکند که در این مرحله اساساً باید گفت پیغمبر از خودش «نیست» است، اراده او در اراده خداست، او دیگر از خود ارادهای ندارد. او نیست که حرف میزند، اصلًا او از خودش سخن ندارد، این خداست که دارد با زبان او حرف میزند. دست او که حرکت میکند او نیست که دستش را حرکت میدهد، این خداست که دست او را حرکت میدهد. مفهوم آن حدیثی است که شیعه و سنی نقل کردهاند: «لایزالُ الْعَبْدُ یتَقَرَّبُ الَی بِالنَّوافِلِ حَتّی اذا احْبَبْتُهُ، فَاذا احْبَبْتُهُ کنْتُ سَمْعَهُ الَّذی یسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذی یبْصِرُ بِها وَ یدَهُ الَّذی یبْطِشُ بِها»[2]بنده قدم به قدم به من نزدیک میشود تا آنجا که مورد محبت و عنایت من قرار

[1]. نساء/ 80.

[2]. اصول کافی، ج 4/ ص 53 و بحارالانوار، ج 87/ ص 31، با اختلاف در عبارت.


صفحه 209

میگیرد. به آن مرحله که رسید منم چشم او که میبیند و منم گوش او که میشنود و منم دست او که دراز میشود؛ یعنی اویی دیگر در کار نیست.

بنابراین شما باید بدانید که با خدا بیعت کردهاید نه با کس دیگر، پس وفای به چنین بیعتی وفای به بیعت با خداست و نقض چنین بیعتی نقض بیعت با خداست.

حال از این چه نتیجهگیری میشود؟ در بیعت با بشر دو طرف است، یعنی هر دو طرف سود و زیان دارند، سودی اگر باشد مال دو طرف است، زیانی هم باشد مال دو طرف است. وقتی که شخصی با یک نفر دیگر بیعت میکند بر خلافت، بر حکومت و امثال اینها، آن کسی که بیعت میگیرد، از تابعین خودش سود میبرد و در مقابل، متعهد است به اینها سود برساند. اما اگر انسان با خدا بیعت کند، آن که سود نمیخواهد و بینیاز از سود است خداست و آن که صددرصد سود میبرد بنده است.

نتیجه این است که اگر بیعت را نقض کند آن که صددرصد ضرر میبرد باز بنده است نه خدا. لهذا میفرماید- چون طرف بیعت خداست- «فَمَنْ نَکثَ» پس هر کسی که این بیعت را نکث کند و بشکند آیا به ضرر دو طرف است یا به ضرر یک طرف؟ به ضرر یک طرف. آن طرف همان طور که از نفعش بینیاز است، از ضررش هم بینیاز است. «فَمَنْ نَکثَ فَانَّما ینْکثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ اوْفی بِما عاهَدَ عَلَیهُ اللَّهَ» اما اگر کسی نقض بیعت نکند و به پیمان خودش باقی بماند خدا اجر عظیم به او میدهد. اجری که در مقیاس الهی عظیم باشد دیگر برای ما قابل توصیف نیست.

این آیات نشان میدهد که در همان خلال سفر حدیبیه نازل شده است، یعنی قبل از این بوده که حضرت به مدینه برگردند، لهذا دارد که «سَیقولُ لَک الُمخَلَّفونَ مِنَ الْاعْرابِ شَغَلَتْنا امْوالُنا وَ اهْلونا». وقتی که پیغمبر اکرم برای سفر به مکه و به عنوان سفر حج از مدینه بیرون آمدند و در حدود هزار و دویست یا هزار و چهارصد نفر همراهشان بودند ایشان


صفحه 210

عنایت داشتند که جمعیت زیادی همراهشان باشند، و خیلی از قبایل عرب را که تازه مسلمان شده بودند یا اظهار اسلام میکردند یا لااقل خودشان را همپیمان پیغمبر نشان میدادند دعوت کردند که با ما بیایید، آنهایی که در اطراف مدینه بودند، قبیله غِفار، قبیله مُزَینه، قبیله اشجع و ... نیامدند. علتش این بود که اینها همه میگفتند که این سفر سفر خطرناکی است، محال است که پیغمبر برود و برگردد؛ و چون قضیه حدیبیه بعد از جنگ احد و بعد از جنگ احزاب بود که در جنگ احد کفار آمده بودند در نزدیک مدینه با مسلمین جنگیده بودند (بالأخره ضربت بزرگی به مسلمین زدند؛ هفتاد نفر کشتن به مقیاس آن روز خیلی کار بود) و بعد از آن جنگ احزاب رخ داده بود که اصلًا مسلمین را در محاصره قرار دادند، تمام این مردمِ دیگر قضاوتشان این بود که اینها تا دیروز در محاصره دشمن بودند و دشمن اینها را در خانه خودشان محاصره کرده بود، حالا میتوانند بروند در خانه دشمن؟! نزدیک آنجا که بروند یک نفر اینها سالم برنمیگردد. تعبیر قرآن این است که: «ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ ینْقَلِبَ الرَّسولُ وَ الْمُؤْمِنونَ الی اهْلیهِمْ ابَداً» گمانشان این بود که پیغمبر و مؤمنین، دیگر به خاندانشان بر نمیگردند، اینها رفتند که دیگر برگردند! حرفشان این بود. قرآن میگوید حالا که شما سالم از اینجا برگشتید اینها شروع میکنند از آن عذرهای خاص [آوردن که] ما میخواستیم بیاییم ولی متأسفانه گرفتاریها مانع شد.

«سَیقولُ لَک الُمخَلَّفونَ مِنَ الْاعْرابِ». قرآن نمیگوید آنهایی که شما میخواستید بیایند، [بلکه میگوید] آنهایی که شما در واقع نبردید، یعنی آنهایی که شایسته آمدن هم نبودند، مخلّف و «رها شده» بودند. کلمه «اعراب» هم همیشه در مقام تحقیر گفته میشود. در فارسی وقتی ما میگوییم «اعراب» یعنی عربها، ولی در اصطلاح قدیم که اصطلاح قرآن هم بر آن است «اعراب» یعنی بادیهنشینهای عرب.