در این آیه (انَّ الَّذینَ یبایعونَک انَّما یبایعونَ اللَّهَ) در واقع توصیف پیغمبر است نه توصیف مؤمنین. آیهای که بعد خواهیم خواند: «اذْ یبایعونَک تَحْتَ الشَّجَرَةِ»[1]آن مربوط به مؤمنین میشود، این راجع به پیغمبر است.
فرمود: «انَّ الَّذینَ یبایعونَک انَّما یبایعونَ اللَّهَ» [کسانی که با تو بیعت میکنند] با خدا بیعت میکنند؛ بیعت با تو بیعت با خداست. بالاتر از این، «یدُ اللَّهِ فَوْقَ ایدیهِمْمعنای«بیعت»
بیعت از ماده «بیع» به معنی فروختن است. حقیقت بیعت پیمان است، همین چیزی است که ما امروز در مواقعی به آن میگوییم دست دادن. مثلًا شخصی میگوید اگر من افرادی کمک پیدا کنم حاضرم پانصد هزار تومان برای فلان کار خیر سرمایهگذاری کنم. به یکی که آنجا نشسته و چنین روحی دارد میگوید حاضری همین مقدار سرمایهگذاری کنی؟ میگوید بله، میگوید دست بده. این دست دادن چیست؟ فردی حرف میزند، یک حرف هم دیگری میزند، ولی وقتی که میخواهند این را به صورت مؤکد در بیاورند، دستهایشان را روی همدیگر میگذارند. این دستها را که میگیرند و فشار میدهند، این فشار دادن یعنی من قول دادم، من متعهد شدم. در عرب هم همین کار معمول بوده که اسم این را میگذاشتند «بیعت». وقتی کسی [میخواست] آمادگی خودش را برای امری، برای نصرت و یاری شخصی، یا به عنوان خلافت او [اعلام کند] میآمد دست میداد و بیعت میکرد و این را پیمان خیلی مؤکدی میشمردند و نقض بیعت را جایز نمیدانستند و طبعاً هم جایز نیست
[1]. فتح/ 18.
(نقض بیعت را میگفتند «نکث»، که اینجا میخوانیم: فَمَنْ نَکثَ فَانَّما ینْکثُ عَلی نَفْسِهِ) چون وفای به پیمان یک امر عقلی و انسانی است که «یا ایهَا الَّذینَ امَنوا اوْفوا بِالْعُقود»[1].
در قضیه حدیبیه وقتی که کار سخت شد و احتمال اینکه درگیری و جنگ شدیدی رخ بدهد [قوّت گرفت] و مسلمین هم چنین آمادگیای داشتند، غیر از یک نفر بقیه همه آمدند با پیغمبر اکرم در زیر آن درخت بیعت کردند. قرآن اینجا میفرماید: آنها که با تو بیعت کردند درواقع با خدا بیعت کردند. مقصود این است که اینجا تو طرف نیستی، خدا طرف است، نه اینکه فقط با یک انسان بیعت کردند، چون آن انسان برای خودش کاری را نمیخواسته و بعلاوه آن انسان انسانی است که در واقع آنچه که در او وجود ندارد همان منِ اوست. چون منِ او فانی شده و نیست پس در واقع این دست خداست که اینجا دراز شده. بزرگترین و عالیترین تعبیراتش این است که «یدُ اللَّهِ فَوْقَ ایدیهِمْ» دست خدا بالای دست آنهاست. مقصود چیست؟ آیا قرآن میخواهد بگوید که دست سومی (البته در مقام تشبیه) بالای این دو دست وجود دارد؟ یعنی شما که دستتان را میدهید به دست پیغمبر و بیعت میکنید دست خدا روی دست هر دوی شماست، هم روی دست مؤمنین و هم روی دست پیغمبر؟
یعنی برای خدا واقعاً یک دست تخیل شده است و به چنین چیزی تشبیه شده؟ نه، این نیست. اساساً از ادب قرآن بدور است که برای خدا از آن جهت که خداست یک دست جسمانی فرض شود، بلکه قضیه به گونه دیگری است. آنها که بیعت میکردند پیغمبر اکرم این طور بیعت میکردند که دستشان را بالا میگرفتند و آنها دستشان را پایین میگرفتند، همیشه
[21]. مائده/ 1.
دست آنها پایین بود و دست پیغمبر بالا؛ که در قضیه مأمون و حضرت رضا نقل کردهاند که وقتی مردم آمدند با حضرت رضا علیه السلام برای ولایت عهد بیعت کنند آنها به سبک مخصوص خودشان بیعت میکردند. حضرت فرمود: نه، من آنچنان از شما بیعت میگیرم که جدم پیغمبر بیعت کرد. آنگاه حضرت دستشان را به گونهای گرفتند که پشت دست به طرف خودشان بود و روی آن به طرف جمعیت، و دست حضرت بالا قرار میگرفت و دست آنها پایین.
پس در اینجا مقصود این است که دست شما پایین بوده و دست پیغمبر بالا؛ آن دست خدا بود که روی دست شما بود؛ یعنی دست پیغمبر دست خداست، نه دست خدا روی دست شما و دست پیغمبر بود. این نظیر آیات دیگری است که ما در قرآن داریم: «مَنْ یطِعِ الرَّسولَ فَقَدْ اطاعَ اللَّهَ»[1]هر که پیغمبر را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده. این درواقع مرحلهای از توحید را بیان میکند که خیلی خیلی والاست، یعنی مرحلهای از توحید پیغمبر را بیان میکند که در این مرحله اساساً باید گفت پیغمبر از خودش «نیست» است، اراده او در اراده خداست، او دیگر از خود ارادهای ندارد. او نیست که حرف میزند، اصلًا او از خودش سخن ندارد، این خداست که دارد با زبان او حرف میزند. دست او که حرکت میکند او نیست که دستش را حرکت میدهد، این خداست که دست او را حرکت میدهد. مفهوم آن حدیثی است که شیعه و سنی نقل کردهاند: «لایزالُ الْعَبْدُ یتَقَرَّبُ الَی بِالنَّوافِلِ حَتّی اذا احْبَبْتُهُ، فَاذا احْبَبْتُهُ کنْتُ سَمْعَهُ الَّذی یسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذی یبْصِرُ بِها وَ یدَهُ الَّذی یبْطِشُ بِها»[2]بنده قدم به قدم به من نزدیک میشود تا آنجا که مورد محبت و عنایت من قرار
[1]. نساء/ 80.
[2]. اصول کافی، ج 4/ ص 53 و بحارالانوار، ج 87/ ص 31، با اختلاف در عبارت.
میگیرد. به آن مرحله که رسید منم چشم او که میبیند و منم گوش او که میشنود و منم دست او که دراز میشود؛ یعنی اویی دیگر در کار نیست.
بنابراین شما باید بدانید که با خدا بیعت کردهاید نه با کس دیگر، پس وفای به چنین بیعتی وفای به بیعت با خداست و نقض چنین بیعتی نقض بیعت با خداست.
حال از این چه نتیجهگیری میشود؟ در بیعت با بشر دو طرف است، یعنی هر دو طرف سود و زیان دارند، سودی اگر باشد مال دو طرف است، زیانی هم باشد مال دو طرف است. وقتی که شخصی با یک نفر دیگر بیعت میکند بر خلافت، بر حکومت و امثال اینها، آن کسی که بیعت میگیرد، از تابعین خودش سود میبرد و در مقابل، متعهد است به اینها سود برساند. اما اگر انسان با خدا بیعت کند، آن که سود نمیخواهد و بینیاز از سود است خداست و آن که صددرصد سود میبرد بنده است.
نتیجه این است که اگر بیعت را نقض کند آن که صددرصد ضرر میبرد باز بنده است نه خدا. لهذا میفرماید- چون طرف بیعت خداست- «فَمَنْ نَکثَ» پس هر کسی که این بیعت را نکث کند و بشکند آیا به ضرر دو طرف است یا به ضرر یک طرف؟ به ضرر یک طرف. آن طرف همان طور که از نفعش بینیاز است، از ضررش هم بینیاز است. «فَمَنْ نَکثَ فَانَّما ینْکثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ اوْفی بِما عاهَدَ عَلَیهُ اللَّهَ» اما اگر کسی نقض بیعت نکند و به پیمان خودش باقی بماند خدا اجر عظیم به او میدهد. اجری که در مقیاس الهی عظیم باشد دیگر برای ما قابل توصیف نیست.
این آیات نشان میدهد که در همان خلال سفر حدیبیه نازل شده است، یعنی قبل از این بوده که حضرت به مدینه برگردند، لهذا دارد که «سَیقولُ لَک الُمخَلَّفونَ مِنَ الْاعْرابِ شَغَلَتْنا امْوالُنا وَ اهْلونا». وقتی که پیغمبر اکرم برای سفر به مکه و به عنوان سفر حج از مدینه بیرون آمدند و در حدود هزار و دویست یا هزار و چهارصد نفر همراهشان بودند ایشان
عنایت داشتند که جمعیت زیادی همراهشان باشند، و خیلی از قبایل عرب را که تازه مسلمان شده بودند یا اظهار اسلام میکردند یا لااقل خودشان را همپیمان پیغمبر نشان میدادند دعوت کردند که با ما بیایید، آنهایی که در اطراف مدینه بودند، قبیله غِفار، قبیله مُزَینه، قبیله اشجع و ... نیامدند. علتش این بود که اینها همه میگفتند که این سفر سفر خطرناکی است، محال است که پیغمبر برود و برگردد؛ و چون قضیه حدیبیه بعد از جنگ احد و بعد از جنگ احزاب بود که در جنگ احد کفار آمده بودند در نزدیک مدینه با مسلمین جنگیده بودند (بالأخره ضربت بزرگی به مسلمین زدند؛ هفتاد نفر کشتن به مقیاس آن روز خیلی کار بود) و بعد از آن جنگ احزاب رخ داده بود که اصلًا مسلمین را در محاصره قرار دادند، تمام این مردمِ دیگر قضاوتشان این بود که اینها تا دیروز در محاصره دشمن بودند و دشمن اینها را در خانه خودشان محاصره کرده بود، حالا میتوانند بروند در خانه دشمن؟! نزدیک آنجا که بروند یک نفر اینها سالم برنمیگردد. تعبیر قرآن این است که: «ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ ینْقَلِبَ الرَّسولُ وَ الْمُؤْمِنونَ الی اهْلیهِمْ ابَداً» گمانشان این بود که پیغمبر و مؤمنین، دیگر به خاندانشان بر نمیگردند، اینها رفتند که دیگر برگردند! حرفشان این بود. قرآن میگوید حالا که شما سالم از اینجا برگشتید اینها شروع میکنند از آن عذرهای خاص [آوردن که] ما میخواستیم بیاییم ولی متأسفانه گرفتاریها مانع شد.
«سَیقولُ لَک الُمخَلَّفونَ مِنَ الْاعْرابِ». قرآن نمیگوید آنهایی که شما میخواستید بیایند، [بلکه میگوید] آنهایی که شما در واقع نبردید، یعنی آنهایی که شایسته آمدن هم نبودند، مخلّف و «رها شده» بودند. کلمه «اعراب» هم همیشه در مقام تحقیر گفته میشود. در فارسی وقتی ما میگوییم «اعراب» یعنی عربها، ولی در اصطلاح قدیم که اصطلاح قرآن هم بر آن است «اعراب» یعنی بادیهنشینهای عرب.
شهرنشینها و مثقّفها[1]عذرتراشی اعراب«
سَیقولُ لَک الُمخَلَّفونَ مِنَ الْاعْرابِ» یعنی عن قریبٍ که به مدینه برگردید آنهایی که با خود نبردید خواهند آمد، مشغول عذرتراشی میشوند و میگویند: «شَغَلَتْنا امْوالُنا وَ اهْلونا» گرفتاریهای ما و گرفتاریهای زن و بچه نگذاشت ما بیاییم و الّا ما مایل بودیم بیاییم. خودشان میدانند که مایل بودن کافی نیست، اگر مایل بودید میخواستید بیایید. میخواهند گناهشان را تضعیف کنند. «فَاسْتَغْفِرْ لَنا» درست است، کار بدی کردیم ولی چه باید کرد، زن و بچه مانع میشود، تو برای ما استغفار کن، یعنی در مقام عذرخواهی بر میآیند که ما توبه کردیم. قرآن میگوید هر دو مورد را دروغ میگویند، هم اینکه زن و بچه مانعمان شد (علت این نبود؛ حقیقت این بود که اینها اعتقاد داشتند که شما سالم بر نمیگردید، به این دلیل نیامدند، اگر میدانستند شما سالم برمیگردید همراه شما میآمدند) و هم اینکه میگویند استغفار کن. واقعاً از کار خودشان پشیمان نشدهاند، اینها منافقاند، «یقولونَ بِالْسِنَتِهِمْ ما لَیسَ فی قُلوبِهِمْ» به زبان چیزی میآورند که در دلشان وجود ندارد، یعنی این طلب مغفرتشان هم دروغ است. پس برویم روی حقیقت. حقیقت مطلب این است که اینها فکرشان این بود که شما سالم بر نمیگردید. بگو خدا را چه فکر کردهای؟ پس خدا چیست؟ بگو اگر خدا پشتیبان کسی باشد در هر شرایطی سالم برمیگردد، اگر نباشد نه، خدا اگر میخواست شما را در خانه هم از بین ببرد در خانه از
[1]. [با فرهنگها]
بین برده بود. «قُلْ فَمَنْ یمْلِک لَکمْ مِنَ اللَّهِ شَیئاً انْ ارادَ بِکمْ ضَرّاً أَوْ ارادَ بِکمْ نَفْعاً» یعنی ما به این اسباب و وسائل تکیه نداریم، ما تکیهمان به خداست. اگر خدا بخواهد به شما نفعی برساند یا بخواهد به شما ضرری بزند مگر چیزی میتواند مانع بشود؟! یعنی تکیه ما به خدا بود. «بَلْ کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلونَ خَبیراً» خدا خودش آگاه است که واقعیت چه بود، یعنی خدا خودش میداند که اینهایی که شما میگویید دروغ است، «شَغَلَتْنا امْوالُنا وَ اهْلونا» دروغ است، «فَاسْتَغْفِرْ لَنا» دروغ است. «بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ ینْقَلِبَ الرَّسولُ وَ الْمُؤْمِنونَ الی اهْلیهِمْ ابَداً» حقیقت این است که شما گمان میبردید که پیغمبر و مؤمنین هرگز روی زن و بچهشان را نخواهند دید «وَ زُینَ ذلِک فی قُلوبِکمْ» و این فکر در دل شما خیلی هم جلوه داده شده بود، یعنی از این قضیه متأثر هم نبودید، خوشحال هم بودید که دیگر رفتند و کارشان تمام شد. «وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ» و گمان بد بردید «وَ کنْتُمْ قَوْماً بوراً» و شما مردمی بودید بور.
کلمه «بور» در فارسی هم به کار میرود و ظاهراً آنچه ما در فارسی به کار میبریم ریشه عربی دارد. ما وقتی میگوییم فلان کس بور شد، مقصودمان این است که مشتش باز شد و خجل و شرمنده گردید؛ مثل اینکه کسی حرفی میزند، بعد حرفی میگویند که دیگر درمیماند جواب بدهد و خجل و شرمنده میشود، میگوییم فلانی بور شد. دو ریشه برای این کلمه ذکر کردهاند که هردو به یک ریشه برمیگردد. یک ریشهاش هلاکت است. «بوار» در لغت عربی یعنی هلاکت. ریشه دیگر آن این است که عرب به زمینِ- به تعبیر خودش- میته جَرداء، یعنی زمین مرده لخت و عور کلمه «بور» اطلاق میکند (بایر هم که میگویند همین است)، زمین مرده، زمینی که حیات ندارد، زمینی که هیچ گیاهی ندارد، زمین شورهزار یا شنزاری که هیچ اثری از آثار حیات در آن وجود ندارد. هردو
را مفسرین گفتهاند. به نظر من این دومی [مناسبتر است.] «وَ کنْتُمْ قَوْماً بوراً» حقیقت این است که این دلهای شما سرزمینهای مرده بیحیات بیروحی بود. «وَ مَنْ لَمْ یؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ فَانّا اعْتَدْنا لِلْکافِرینَ سَعیراً» (اول گفت: لِتُؤْمِنوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ) وای به حال کسی که به خدا و رسول خدا ایمان پیدا نکند و کافر بشود، باید بداند که برای کافران سعیری (آتشها و لهیبهای افروخته و گداختهای) است. و صلّی اللَّه علی محمد و اله الطاهرین.