بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 219

انواع نعمتها

حال روح این سوره چیست؟ روح این سوره مطلبی است که کلی آن در قرآن به این صورت بیان شده: «لَئِنْ شَکرْتُمْ لَازیدَنَّکمْ وَلَئِنْ کفَرْتُمْ انَّ عَذابی لَشَدیدٌ»[1]. اگر بشر در مقابل نعمتها و انعامهای الهی حالت سپاسگزاری و حقشناسی و قدردانی داشته باشد، سنّت الهی بر این است که آن نعمتها و انعامها را افزایش بدهد، و اگر به جای آنکه عکسالعمل سپاسگزارانه داشته باشد و قدرشناس و حق شناس آن نعمتها باشد[2]کفران و ناسپاسی و قدرناشناسی و حقناشناسی کند نه تنها موجب زوال آن نعمت است بلکه موجب پیدایش یک نقمت هم به جای آن هست. آن شعر میگوید:

شکر نعمت، نعمتت افزون کند

کفرِ نعمت[3]از کفت بیرون کند

ولی قرآن بالاتر از این را میگوید؛ نمیگوید کفرِ نعمت فقط از کفت بیرون کند، میگوید کفر نعمت، نعمت را از کفت بیرون کند و به جای آن یک نقمت بیاورد. این یک اصل کلّی است که در زندگی انسان، چه زندگی فردی چه زندگی اجتماعی، دنیوی و اخروی جاری است.

نعمتها متفاوت است. قهراً وقتی که نعمتها متفاوت باشد شکرها و کفرنعمتها متفاوت میشود و عکسالعملهای الهی یعنی افزون کردن در یک جا و زایل کردن نعمت و بالاتر نقمت به جای آن آوردن هم

[1]. ابراهیم/ 7.

[2]. قدر شناسی یک نعمت نه صِرف این است که بگوید «الهی شکر»، [بلکه همچنین باید] از آن نعمت آن استفاده و بهرهای که باید، ببرد. اصلًا شکر معنایش این است، تقدیر است، میگویند استعمال نعمت است در آنچه که نعمت برای آن آفریده شده.

[3]. یا: کفر، نعمت.


صفحه 220

متفاوت میشود، تا نعمت چگونه نعمتی باشد. یک وقت خدا به انسان نعمت سلامتی بدن داده، نعمت وسعت رزق داده؛ همه اینها نعمت است و اقتضای شکر و سپاس دارد. ولی یک وقت نعمت الهی نعمتی است فوقالعاده با ارزش، نعمتی است که حیات معنوی جاودانی انسان بستگی به آن دارد. اگر کفری در این زمینهها رخ بدهد عقوبتی که انسان به آن دچار میشود صد درجه شدیدتر است. تعبیری میکنند، تعبیر درستی است، میگویند خداوند غیور است. پیغمبر اکرم درباره سعد بن عُباده خزرجی فرمود: «انَّ سَعْداً لَغَیورٌ» سعد آدم غیوری است «وَ انَا اغْیرُ مِنْ سَعْد» و من از او غیورترم «وَاللَّهُ اغْیرُ مِنّی»[1]. سعد که غیور بود غیرت او غیرت ناموسی به معنی ناموس انسانی یعنی نسبت به همسر خودش بود. در داستانی بود که [آیه نازل شد که] اگر کسی بیاید شهادت بدهد به اینکه زنش زناکرده است تنها شهادت او کافی نیست و شاهد دیگری باید باشد.

گفت: یا رَسولَ اللَّه! اگر ما دیدیم زنمان زنا میکند برویم شاهد بیاوریم؟ من که تاب تحمل چنین چیزی را ندارم. پیغمبر فرمود: حکم الهی این است؛ در عین حال فرمود:

سعد آدم غیوری است. بعد فرمود: من از او غیورترم. غیرت پیغمبر در مقابل نوامیسی است که خود پیغمبر دارد. نوامیس پیغمبر همان احکام الهی است. خدا که از پیغمبر غیورتر است در مقابل نوامیس عامّ عالم است، نوامیس خلقت به طور کلّی که شامل شریعت هم میشود؛ یعنی قوانین و اصول خلقت که خدای متعال قرار داده باید محترم باشد. اگر انسان بر ضد نوامیسی که خدا قرار داده عمل کند هتک ناموس الهی کرده است. وقتی انسان هتک ناموس الهی بکند، چنانکه هر غیوری وقتی که ناموسش هتک میشود عکسالعمل

[1]. جامع السعادات، ج 1/ ص 265.


صفحه 221

ناسپاسی در مقابل نعمت«هدایت»

اگر برای کسی وسائل هدایت و در واقع وسائل حیات جاودانی فراهم بشود و او این نعمت را حقناشناسی و ناسپاسی کند، خودخواهی و خودپرستی و جاه و مقام و امثال اینها مانع بشود که [از آن بهره ببرد و] حقیقت که اینچنین به او رو آورده [و] دستش را به طرف او دراز کرده و میخواهد او را برای همیشه نجات بدهد و حیات ابدی به وی بدهد، او به جای اینکه دستِ حقیقت را بفشارد شمشیرش را بالا ببرد و این دست را قطع کند که تو چرا آمدهای به سوی من، قطعاً اینچنین هتک ناموس الهی از طرف خدای متعال عقوبت و عذابی بسیار شدید دارد. قبلًا گفتیم که پیغمبران کارخانه معجزهسازی نیاوردهاند که هر کسی بیاید اقتراح کند، مثل معرکهگیرها، پیشنهاد کند این قدر میدهم که فلان نمایش را بدهی. صحبت نمایش نیست، صحبت این است که معجزههای پیغمبران آیتها و دلیلهای خداست یعنی دست حقیقت است که دراز شده و میخواهد انسان را بگیرد برای اینکه او ایمان بیاورد و سر به جاده حقیقت بگذارد. حال اگر کسی معجزه یک پیغمبر را ببیند و معذلک جحود بورزد و مبارزه کند اینجاست که عذاب الهی نازل میشود. عذابهای الهی که خداوند بر امتها نازل کرده است همه همان «وَلَئِنْ کفَرْتُمْ انَّ عَذابی لَشَدیدٌ» است. کفران ورزیدید: نعمت خدا به سوی شما آمد، دست هدایت به سوی شما دراز شد و به جای اینکه از او استفاده کنید آن دست را با شمشیرتان زدید.

سوره از «اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» شروع شد، بعد فرمود: «وَ انْ یرَوْا ایةً یعْرِضوا وَ یقولوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ» هر آیتی و نشانهای و دلیلی [که از


صفحه 222

خدا ببینند]- که هر آدم بیغرضی عاشق این است که آیتی از خدا ببیند تا به دنبال آن برود- اینها در مقام توجیه و تفسیر و تأویل آن برمیآیند به گونهای که به اصطلاح عذری برای خودشان و دیگران بتراشند. بعد قرآن فرمود: «وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْانْباءِ ما فیهِ مُزْدَجَرٌ» خبرهایی که در آنها ازدجاری باشد یعنی موعظهذکر نمونه از اقوام پیشین

بعد از مطرح کردن مسئله قیامت، حال به عنوان نمونه چند قصه و داستان را بدون اینکه بخواهد جزئیات آنها را ذکر کرده باشد هر کدام را در چند آیه کوتاه [نقل میکند] تحت همین عنوان که این سنّت قبل از شما هم اجرا شده است یعنی مانند شما هم مردمی بودهاند، پیغمبرانی آمدهاند و این مردم را دعوت کردهاند، آیت و معجزه داشتهاند و آنها به جای اینکه بپذیرند با آنها مبارزه کردند، نعمت الهی را به این شکل کفران کردند و به حکم «وَلَئِنْ کفَرْتُمْ انَّ عَذابی لَشَدیدٌ» عذاب الهی هم به آنها رسیده است. چون سوره در مکه نازل شده این [آیه ناظر] به کفار قریش است که عذاب الهی به شما هم قطعاً خواهد رسید، و در اینجا از جنگ بدر خبر میدهد، و در خود آیاتِ جنگ بدر هم هست که اساساً جنگ بدر امری بود غیر قابل پیشبینی برای کفار. اگرچه پیغمبر اکرم این تعبیر را در یک جای دیگر فرموده ولی در اینجا هم صادق است، فرمود: مکه پارههای جگر خودش را بیرون فرستاده؛ یعنی آن عزیزهای مکه بیرون آمدند.


صفحه 223

رؤسای قریش واقعاً هم، طبقهای بودند که وضعشان با سایر اعراب جاهلیت فرق میکرد؛ وضع اشرافی داشتند. مکه تقسیم میشد به دو طبقه به اصطلاح بردگان و زیردستان و طبقهای که مَلَأ قریش بودند که اینها در اعالی مکه بودند و آنها در ادانی مکه، جاهایشان هم با همدیگر فرق میکرد. در جنگ بدر این عزیزهای مکه و به اصطلاح پارههای جگر مکه بیرون آمده بودند با تجهیزاتی که باورشان نمیآمد که چنین سرنوشتی پیدا کنند برای اینکه مسلمین در مدینه فوقالعاده ضعیف بودند، عِدّه و عُدّهشان کم بود، تجهیزات جنگی نداشتند و وضع اقتصادیشان خیلی بد بود که همه مورخین نوشتهاند که این سیصد و سیزده نفری که در جنگ بدر شرکت کردند به قدر کافی زره نداشتند و حتی زرهشان خیلی کم بود یعنی اگر جمعیت یکجا با همدیگر روبرو میشدند اینها مجبور بودند که بیزره به جنگ بروند. شاید سیصد و سیزده شمشیر در آنجا وجود نداشت ولی آنها که با هزار نفر آمده بودند چنان مسلّح و مجهّز بودند که غیر قابل توصیف بود و گویی همان سران قریش که در این سیزده سال با پیغمبر اکرم اینچنین مبارزه کردند، همینها که دیگران به تبع اینها آمدند و اصلْ اینها بودند، آمده بودند برای اینکه اینجا به خاک هلاکت بیفتند و برگردند. در «بدر» هفتاد نفر از سران قریش به دست مسلمین کشته شدند و بقیه فرار کردند. قرآن این را از نظر عوامل معنوی، حتی قبل از جنگ بدر هم مرتب خبر میدهد که چنین سرنوشتی در همین دنیا خواهد بود و بعد هم مکرر تکرار میکند: مردمی که با پیغمبرشان آنچنان رفتار کنند چنین سرنوشتی خواهند داشت.

عرض کردم قرآن [در این سوره] بر این قصهها مرور میکند، چون فقط میخواهد اجمالًا بگوید که پیغمبری آمد، [مردمی] تکذیب کردند و بعد از تکذیب چنین سرنوشتی پیدا کردند؛ ولی همین طور با آیات


صفحه 224

کوتاه کوتاه و با لحن خیلی سریع و تند و خشونتبار: «کذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوحٍ» پیش از اینها قوم نوح هم مانند اینها تکذیب کردند. نمیگوید چه را تکذیب کردند؟ چون بعد دارد: «فَکذَّبوا عَبْدَنا».

مفسرین روی این جهت بحث کردهاند که چرا دو بار «تکذیب» را ذکر کرده؟ گفتهاند برای اینکه اول که میگوید: «کذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوحٍ» قوم نوح پیش از اینها[1]بودند، آنها هم تکذیب کردند [و بعد میفرماید] «فَکذَّبوا عَبْدَنا» پس تکذیب کردند بنده ما را، میخواهد بگوید اینها[2]کأنّه تکذیب پیشاپیشی داشتند، مثل تصدیقهای پیشاپیش، مثل امضاهای پیشاپیش که انسان گاهی چیزی را سفید امضا میکند، هنوز او ننوشته این امضا میکند، هنوز کسی حرفی را نگفته و هنوز حرفی از دهان او بیرون نیامده و معلوم نشده که او چه میخواهد بگوید، این قبل از اینکه او بگوید، چون تصمیم گرفته تصدیق کند، میگوید بله صحیح است، همین طور است که شما میفرمایید. عکس قضیه، هنوز او نگفته این تکذیب میکند. این نشان میدهد که این تکذیب بر اساس منطق نیست چون تکذیب بر اساس منطق این است که حرف طرف شنیده بشود، روی آن حساب بشود، بعد ببیند منطقی نیست، آنوقت تکذیب کند. ولی تکذیبهای مصلحتی و در واقع منفعتی، این است که [شخص] از اول تصمیم دارد که آن را قبول نکند.

«کذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوحٍ» قوم نوح هم قبل از اینها تکذیب کردند؛ چه را؟ همه چیز را آنها نمیخواستند قبول کنند «فَکذَّبوا عَبْدَنا» پس چون چنین روحیه تکذیبی داشتند و روحیهشان روحیه تکذیب بود بنده ما را تکذیب کردند. اینجا که میگوید:

«بنده ما را تکذیب کردند» خداوند میخواهد به خودش [مربوط کند،] یعنی ما را تکذیب کردند. بنده ما را

[1]. [کفار قریش]

[2]. [قوم نوح]


صفحه 225

تکذیب کردند یعنی ما را تکذیب کردند. مثل اینکه (اگرچه این تشبیه خیلی تشبیه درستی نیست) شما کسی را به عنوان نماینده خودتان به جایی میفرستید، بعد به آن نمایندهتان توهین میکنند. یک وقت میگویید به آقای الف توهین کردند. آن وقت خودش را در نظر گرفتهاید. و یک وقت میگویید به نماینده ما توهین کردند، یعنی به ما توهین کردند، یعنی گذشته از اینکه به شخص او توهین کردند به ما هم توهین کردند.

«فَکذَّبوا عَبْدَنا» بنده ما را تکذیب کردند؛ چه گفتند؟ حال ببینید چه توجیهاتی برای تکذیب خود ساختند: «وَ قالوا مَجْنونٌ وَ ازْدُجِرَ» دیوانه است، جنزده است.

«مجنون» از ماده «جنّ» است چنانکه در فارسی هم دیوانه در واقع یعنی دیو زده، چون در قدیم معتقد بودند که دیوانهها را دیو به اصطلاح میزند و جن به آنها اصابت میکند (اصابَهُ الْجِنُّ). «قالوا مَجْنونٌ» دیوانه است، جن زده است «وَ ازْدُجِرَ» دچار زجر الجن است. «زجر» منع را میگویند و «ازدجار» یعنی منع را پذیرفتن. خلاصه جنها آمدهاند این را زجر کردهاند و این هم آن حالت را از جن پذیرفته است؛ این حرفهایی که میزند حرفهایی است که جنها به او الهام میکنند. دیگر قرآن به تفصیل بحث نمیکند چون اینجا جای تفصیل نیست، جای اجمال است.

«فَدَعا رَبَّهُ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ». آنجا گفت: «عَبْدَنا» بنده ما. در مقابل میگوید:

«رَبَّهُ». نقطه مقابل «عَبْدَنا» «رَبَّهُ» [ذکر شده.] آنجا میتوانست بگوید: «فَکذَّبوا نوحاً» ولی گفت «فَکذَّبوا عَبْدَنا». اینجا هم میتوانست مثلًا بگوید: «فَدَعَا اللَّهَ» ولی گفت: «فَدَعا رَبَّهُ»: آنها بنده ما را تکذیب کردند، بنده ما هم پروردگار خودش را خواند، آنکه تحت حمایتش بود. میان «عَبْدَنا» و «رَبَّهُ» مقارنه است.


صفحه 226

«فَدَعا رَبَّهُ» پروردگار خود را خواند، که چه؟ «انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ» پروردگارا من دیگر الآن مغلوبم؛ یعنی اینها از هر جهت بر من غلبه کردهاند (بدیهی است که مقصودش غلبه ظاهری بود) یعنی من دیگر الآن چارهای ندارم، در چنگال اینها بیچاره هستم «فَانْتَصِرْ» خودت انتقام بگیر یعنی عذاب خود را نازل کن. همین طور که مفسرین گفتهاند این «فَدَعا رَبَّهُ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ» که در سه چهار کلمه در اینجا گفته شده همانهاست که در سوره «انّا ارْسَلْنا نوحاً» در ضمن چند آیه بیان شده است ولی اینجا چون باید مطلب را به طور اجمال بیان کند به طور مختصر ذکر میکند:

«فَدَعا رَبَّهُ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ» به قوم خودش نفرین کرد.

این را من از مرحوم ابویمان شنیدم؛ یادم نیست که خودم هم در جایی دیدهام یا نه؛ و البته بعید هم نیست که از کرامات شهید اوّل باشد. میدانید که شهید اوّل را متهم کردند و فتوا به قتلش دادند و قاضیای به نام «جماعه» فتوای قتلش را صادر کرد و این مرد بزرگ را به شکل خیلی فجیعی [به شهادت رساندند.] میگویند آن دم آخر کاغذی را از جیبش درآورد و نوشت: «رَبِّ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ». البته ایشان نقل میکردند که میگویند بعد که کاغذ را دیدند، در زیرش نوشته یافتند: «انْ کنْتَ عَبْدی فَاصْطَبِرْعذاب نازل بر قوم نوح«

فَفَتَحْنا ابْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ» درهای بالا را باز کردیم به آبی ریزان. مقصود طوفان نوح است. گفتیم کلمه «سماء» در قرآن همیشه آن جهت عِلْو است. گاهی به خود باران گفته میشود، گاهی به ابر، گاهی به بالاتر از ابر و گاهی به امور معنوی. یعنی ما فرمان دادیم بارانهای پیدرپی نازل شد. زمانی داستان طوفان نوح را در کتابها حتی کتابهای درسی به عنوان