بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 221

ناسپاسی در مقابل نعمت«هدایت»

اگر برای کسی وسائل هدایت و در واقع وسائل حیات جاودانی فراهم بشود و او این نعمت را حقناشناسی و ناسپاسی کند، خودخواهی و خودپرستی و جاه و مقام و امثال اینها مانع بشود که [از آن بهره ببرد و] حقیقت که اینچنین به او رو آورده [و] دستش را به طرف او دراز کرده و میخواهد او را برای همیشه نجات بدهد و حیات ابدی به وی بدهد، او به جای اینکه دستِ حقیقت را بفشارد شمشیرش را بالا ببرد و این دست را قطع کند که تو چرا آمدهای به سوی من، قطعاً اینچنین هتک ناموس الهی از طرف خدای متعال عقوبت و عذابی بسیار شدید دارد. قبلًا گفتیم که پیغمبران کارخانه معجزهسازی نیاوردهاند که هر کسی بیاید اقتراح کند، مثل معرکهگیرها، پیشنهاد کند این قدر میدهم که فلان نمایش را بدهی. صحبت نمایش نیست، صحبت این است که معجزههای پیغمبران آیتها و دلیلهای خداست یعنی دست حقیقت است که دراز شده و میخواهد انسان را بگیرد برای اینکه او ایمان بیاورد و سر به جاده حقیقت بگذارد. حال اگر کسی معجزه یک پیغمبر را ببیند و معذلک جحود بورزد و مبارزه کند اینجاست که عذاب الهی نازل میشود. عذابهای الهی که خداوند بر امتها نازل کرده است همه همان «وَلَئِنْ کفَرْتُمْ انَّ عَذابی لَشَدیدٌ» است. کفران ورزیدید: نعمت خدا به سوی شما آمد، دست هدایت به سوی شما دراز شد و به جای اینکه از او استفاده کنید آن دست را با شمشیرتان زدید.

سوره از «اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» شروع شد، بعد فرمود: «وَ انْ یرَوْا ایةً یعْرِضوا وَ یقولوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ» هر آیتی و نشانهای و دلیلی [که از


صفحه 222

خدا ببینند]- که هر آدم بیغرضی عاشق این است که آیتی از خدا ببیند تا به دنبال آن برود- اینها در مقام توجیه و تفسیر و تأویل آن برمیآیند به گونهای که به اصطلاح عذری برای خودشان و دیگران بتراشند. بعد قرآن فرمود: «وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْانْباءِ ما فیهِ مُزْدَجَرٌ» خبرهایی که در آنها ازدجاری باشد یعنی موعظهذکر نمونه از اقوام پیشین

بعد از مطرح کردن مسئله قیامت، حال به عنوان نمونه چند قصه و داستان را بدون اینکه بخواهد جزئیات آنها را ذکر کرده باشد هر کدام را در چند آیه کوتاه [نقل میکند] تحت همین عنوان که این سنّت قبل از شما هم اجرا شده است یعنی مانند شما هم مردمی بودهاند، پیغمبرانی آمدهاند و این مردم را دعوت کردهاند، آیت و معجزه داشتهاند و آنها به جای اینکه بپذیرند با آنها مبارزه کردند، نعمت الهی را به این شکل کفران کردند و به حکم «وَلَئِنْ کفَرْتُمْ انَّ عَذابی لَشَدیدٌ» عذاب الهی هم به آنها رسیده است. چون سوره در مکه نازل شده این [آیه ناظر] به کفار قریش است که عذاب الهی به شما هم قطعاً خواهد رسید، و در اینجا از جنگ بدر خبر میدهد، و در خود آیاتِ جنگ بدر هم هست که اساساً جنگ بدر امری بود غیر قابل پیشبینی برای کفار. اگرچه پیغمبر اکرم این تعبیر را در یک جای دیگر فرموده ولی در اینجا هم صادق است، فرمود: مکه پارههای جگر خودش را بیرون فرستاده؛ یعنی آن عزیزهای مکه بیرون آمدند.


صفحه 223

رؤسای قریش واقعاً هم، طبقهای بودند که وضعشان با سایر اعراب جاهلیت فرق میکرد؛ وضع اشرافی داشتند. مکه تقسیم میشد به دو طبقه به اصطلاح بردگان و زیردستان و طبقهای که مَلَأ قریش بودند که اینها در اعالی مکه بودند و آنها در ادانی مکه، جاهایشان هم با همدیگر فرق میکرد. در جنگ بدر این عزیزهای مکه و به اصطلاح پارههای جگر مکه بیرون آمده بودند با تجهیزاتی که باورشان نمیآمد که چنین سرنوشتی پیدا کنند برای اینکه مسلمین در مدینه فوقالعاده ضعیف بودند، عِدّه و عُدّهشان کم بود، تجهیزات جنگی نداشتند و وضع اقتصادیشان خیلی بد بود که همه مورخین نوشتهاند که این سیصد و سیزده نفری که در جنگ بدر شرکت کردند به قدر کافی زره نداشتند و حتی زرهشان خیلی کم بود یعنی اگر جمعیت یکجا با همدیگر روبرو میشدند اینها مجبور بودند که بیزره به جنگ بروند. شاید سیصد و سیزده شمشیر در آنجا وجود نداشت ولی آنها که با هزار نفر آمده بودند چنان مسلّح و مجهّز بودند که غیر قابل توصیف بود و گویی همان سران قریش که در این سیزده سال با پیغمبر اکرم اینچنین مبارزه کردند، همینها که دیگران به تبع اینها آمدند و اصلْ اینها بودند، آمده بودند برای اینکه اینجا به خاک هلاکت بیفتند و برگردند. در «بدر» هفتاد نفر از سران قریش به دست مسلمین کشته شدند و بقیه فرار کردند. قرآن این را از نظر عوامل معنوی، حتی قبل از جنگ بدر هم مرتب خبر میدهد که چنین سرنوشتی در همین دنیا خواهد بود و بعد هم مکرر تکرار میکند: مردمی که با پیغمبرشان آنچنان رفتار کنند چنین سرنوشتی خواهند داشت.

عرض کردم قرآن [در این سوره] بر این قصهها مرور میکند، چون فقط میخواهد اجمالًا بگوید که پیغمبری آمد، [مردمی] تکذیب کردند و بعد از تکذیب چنین سرنوشتی پیدا کردند؛ ولی همین طور با آیات


صفحه 224

کوتاه کوتاه و با لحن خیلی سریع و تند و خشونتبار: «کذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوحٍ» پیش از اینها قوم نوح هم مانند اینها تکذیب کردند. نمیگوید چه را تکذیب کردند؟ چون بعد دارد: «فَکذَّبوا عَبْدَنا».

مفسرین روی این جهت بحث کردهاند که چرا دو بار «تکذیب» را ذکر کرده؟ گفتهاند برای اینکه اول که میگوید: «کذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوحٍ» قوم نوح پیش از اینها[1]بودند، آنها هم تکذیب کردند [و بعد میفرماید] «فَکذَّبوا عَبْدَنا» پس تکذیب کردند بنده ما را، میخواهد بگوید اینها[2]کأنّه تکذیب پیشاپیشی داشتند، مثل تصدیقهای پیشاپیش، مثل امضاهای پیشاپیش که انسان گاهی چیزی را سفید امضا میکند، هنوز او ننوشته این امضا میکند، هنوز کسی حرفی را نگفته و هنوز حرفی از دهان او بیرون نیامده و معلوم نشده که او چه میخواهد بگوید، این قبل از اینکه او بگوید، چون تصمیم گرفته تصدیق کند، میگوید بله صحیح است، همین طور است که شما میفرمایید. عکس قضیه، هنوز او نگفته این تکذیب میکند. این نشان میدهد که این تکذیب بر اساس منطق نیست چون تکذیب بر اساس منطق این است که حرف طرف شنیده بشود، روی آن حساب بشود، بعد ببیند منطقی نیست، آنوقت تکذیب کند. ولی تکذیبهای مصلحتی و در واقع منفعتی، این است که [شخص] از اول تصمیم دارد که آن را قبول نکند.

«کذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوحٍ» قوم نوح هم قبل از اینها تکذیب کردند؛ چه را؟ همه چیز را آنها نمیخواستند قبول کنند «فَکذَّبوا عَبْدَنا» پس چون چنین روحیه تکذیبی داشتند و روحیهشان روحیه تکذیب بود بنده ما را تکذیب کردند. اینجا که میگوید:

«بنده ما را تکذیب کردند» خداوند میخواهد به خودش [مربوط کند،] یعنی ما را تکذیب کردند. بنده ما را

[1]. [کفار قریش]

[2]. [قوم نوح]


صفحه 225

تکذیب کردند یعنی ما را تکذیب کردند. مثل اینکه (اگرچه این تشبیه خیلی تشبیه درستی نیست) شما کسی را به عنوان نماینده خودتان به جایی میفرستید، بعد به آن نمایندهتان توهین میکنند. یک وقت میگویید به آقای الف توهین کردند. آن وقت خودش را در نظر گرفتهاید. و یک وقت میگویید به نماینده ما توهین کردند، یعنی به ما توهین کردند، یعنی گذشته از اینکه به شخص او توهین کردند به ما هم توهین کردند.

«فَکذَّبوا عَبْدَنا» بنده ما را تکذیب کردند؛ چه گفتند؟ حال ببینید چه توجیهاتی برای تکذیب خود ساختند: «وَ قالوا مَجْنونٌ وَ ازْدُجِرَ» دیوانه است، جنزده است.

«مجنون» از ماده «جنّ» است چنانکه در فارسی هم دیوانه در واقع یعنی دیو زده، چون در قدیم معتقد بودند که دیوانهها را دیو به اصطلاح میزند و جن به آنها اصابت میکند (اصابَهُ الْجِنُّ). «قالوا مَجْنونٌ» دیوانه است، جن زده است «وَ ازْدُجِرَ» دچار زجر الجن است. «زجر» منع را میگویند و «ازدجار» یعنی منع را پذیرفتن. خلاصه جنها آمدهاند این را زجر کردهاند و این هم آن حالت را از جن پذیرفته است؛ این حرفهایی که میزند حرفهایی است که جنها به او الهام میکنند. دیگر قرآن به تفصیل بحث نمیکند چون اینجا جای تفصیل نیست، جای اجمال است.

«فَدَعا رَبَّهُ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ». آنجا گفت: «عَبْدَنا» بنده ما. در مقابل میگوید:

«رَبَّهُ». نقطه مقابل «عَبْدَنا» «رَبَّهُ» [ذکر شده.] آنجا میتوانست بگوید: «فَکذَّبوا نوحاً» ولی گفت «فَکذَّبوا عَبْدَنا». اینجا هم میتوانست مثلًا بگوید: «فَدَعَا اللَّهَ» ولی گفت: «فَدَعا رَبَّهُ»: آنها بنده ما را تکذیب کردند، بنده ما هم پروردگار خودش را خواند، آنکه تحت حمایتش بود. میان «عَبْدَنا» و «رَبَّهُ» مقارنه است.


صفحه 226

«فَدَعا رَبَّهُ» پروردگار خود را خواند، که چه؟ «انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ» پروردگارا من دیگر الآن مغلوبم؛ یعنی اینها از هر جهت بر من غلبه کردهاند (بدیهی است که مقصودش غلبه ظاهری بود) یعنی من دیگر الآن چارهای ندارم، در چنگال اینها بیچاره هستم «فَانْتَصِرْ» خودت انتقام بگیر یعنی عذاب خود را نازل کن. همین طور که مفسرین گفتهاند این «فَدَعا رَبَّهُ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ» که در سه چهار کلمه در اینجا گفته شده همانهاست که در سوره «انّا ارْسَلْنا نوحاً» در ضمن چند آیه بیان شده است ولی اینجا چون باید مطلب را به طور اجمال بیان کند به طور مختصر ذکر میکند:

«فَدَعا رَبَّهُ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ» به قوم خودش نفرین کرد.

این را من از مرحوم ابویمان شنیدم؛ یادم نیست که خودم هم در جایی دیدهام یا نه؛ و البته بعید هم نیست که از کرامات شهید اوّل باشد. میدانید که شهید اوّل را متهم کردند و فتوا به قتلش دادند و قاضیای به نام «جماعه» فتوای قتلش را صادر کرد و این مرد بزرگ را به شکل خیلی فجیعی [به شهادت رساندند.] میگویند آن دم آخر کاغذی را از جیبش درآورد و نوشت: «رَبِّ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ». البته ایشان نقل میکردند که میگویند بعد که کاغذ را دیدند، در زیرش نوشته یافتند: «انْ کنْتَ عَبْدی فَاصْطَبِرْعذاب نازل بر قوم نوح«

فَفَتَحْنا ابْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ» درهای بالا را باز کردیم به آبی ریزان. مقصود طوفان نوح است. گفتیم کلمه «سماء» در قرآن همیشه آن جهت عِلْو است. گاهی به خود باران گفته میشود، گاهی به ابر، گاهی به بالاتر از ابر و گاهی به امور معنوی. یعنی ما فرمان دادیم بارانهای پیدرپی نازل شد. زمانی داستان طوفان نوح را در کتابها حتی کتابهای درسی به عنوان


صفحه 227

افسانه ذکر میکردند: افسانه طوفان نوح. ولی کمکم این مطلب مسلّم شده که [در تاریخ زمین] دورههای طوفانی زیادی بوده است. در یکی از کتابهای درسی که رفیق خودمان آقای احمد آرام در فیزیک نوشته بود این مطلب را تحقیق کرده بود.

«فَفَتَحْنا ابْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ» درهای بالا را گشودیم. مقصود این است که فرمان دادیم به ابر که ببار؛ ولی نه یک باریدن عادی بود؛ آبی که همین جور سرازیر شده بود؛ به تعبیر ما: شُرشُر آب از آسمان میریخت. «وَفَجَّرْنَا الْارْضَ عُیوناً» و زمین را منفجر کردیم یعنی شکافتیم (فجر یعنی شکافتن) نه منفجر به معنایی که امروز میگویند که شیء متلاشی میشود. انفجار یعنی باز شدن و شکافتن. یعنی دهانها از زمین شکافتیم در حالی که اینها چشمهها بودند، و چشمهها از زمین باز کردیم.

زمین را شکافتیم در حالی که تبدیل به چشمهها شده بود. میگویند چشمه را از آن جهت «چشمه» میگویند که وجه شبهی با چشم دارد. آنجا که آب از زمین بیرون میآید که دور خودش میچرخد (اغلب چشمهها این طور است) و کأنّه گردابی درست میکند، شباهت پیدا میکند به مردمک چشم حیوان که میچرخد؛ از این جهت به آن میگویند «عین».

«فَالْتَقی الْماءُ» آب با آب ملاقات کرد، آب بالا و آبی که از زمین میآمد، آب آسمان و آب زمین، «عَلی امْرٍ قَدْ قُدِرَ» بر کاری که قبلًا تقدیر و اندازهاش معین شده بود. گویی این مطلب جواب امثال سر سید احمد خان هندی است که معجزات را اغلب به جریانهای عادی طبیعی که به یک سلسله علل طبیعی وابستگی دارد بدون اینکه از بالا برای منظوری حسابشده باشد توجیه میکنند. قرآن میگوید خیال نکنید که [طوفان نوح] طوفانی بود به یک علل مادی و طبیعی بدون آنکه غایت و غرضی در کار باشد؛ امری بود که مسلّم روی آن حساب شده بود.


صفحه 228

«وَحَمَلْناهُ عَلی ذاتِ الْواحٍ وَ دُسُرٍ» خود نوح را بر کشتیای سوار کردیم[1]، بر آن موجودی که دارای لوحها (یعنی تختههای به یکدیگر ترکیبشده) و میخها بود، یعنی بر کشتی. (در جاهای دیگر دارد که به نوح دستور دادیم کشتی را بساز «وَ کلَّما مَرَّ عَلَیهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ»[2]. اینها دیگر در اینجا به اجمال برگزار شده است.) «تَجْری بِاعْینِنا» و این کشتی زیر نظر خود ما در جریان بود، ما حافظ و مراقبش بودیم. چرا ما او را نجات دادیم و قوم را هلاک کردیم؟ «جَزاءً لِمَنْ کانَ کفِرَ» این خودش نوعی پاداش بود برای آن بنده ما که مکفور شده بود یعنی [درباره او] حق ناشناسی و کفران نعمت شده بود. (این «جَزاءً لِمَنْ کانَ کفِرَ» همین طور که بیان کردهاند بیشتر به خود آن عذاب برمیگردد. در یک آیه دیگر قرآن هم هست: انّا کذلِک نَجْزِی الُمحْسِنینَ[3].) ما اینها را عذاب کردیم و کیفر دادیم، برای چه؟ به خاطر کفرانی که نسبت به بنده ما که دست هدایت به سوی آنها دراز کرده بود انجام دادند. «وَلَقَدْ تَرَکناها ایةً فَهَلْ مِنْ مُدَّکرٍ» بعد ما همان کشتی را رها کردیم یعنی باقی گذاشتیم به عنوان یک آیت در عالم، آیا هست کسی که پند بگیرد؟ چیز عجیبی است! در مورد دو چیز است [که] در قرآن این تعبیر آمده است؛ یعنی از این همه حوادثی که در امم گذشته بوده در مورد دو چیز قرآن مطلبی را گفته است که با عصر نزول قرآن تقریباً میشود گفت سازگار نبوده به این معنا که امر مجهولی بوده است. یکی راجع به کشتی نوح است. قرآن میگوید ما این را باقی گذاشتهایم: «وَلَقَدْ تَرَکناها ایةً» یعنی از بین نرفته و معدوم نشده؛ و عجیب این است که در سالهای اخیر این قضیه چند بار مورد تأیید واقع شده که

[1]. اینجا دیگر صحبت اصحاب و اهل سفینه نیست چون بناست قضیه به اجمال گفته شود.

[2]. هود/ 38.

[3]. صافّات/ 80.