کوتاه کوتاه و با لحن خیلی سریع و تند و خشونتبار: «کذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوحٍ» پیش از اینها قوم نوح هم مانند اینها تکذیب کردند. نمیگوید چه را تکذیب کردند؟ چون بعد دارد: «فَکذَّبوا عَبْدَنا».
مفسرین روی این جهت بحث کردهاند که چرا دو بار «تکذیب» را ذکر کرده؟ گفتهاند برای اینکه اول که میگوید: «کذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوحٍ» قوم نوح پیش از اینها[1]بودند، آنها هم تکذیب کردند [و بعد میفرماید] «فَکذَّبوا عَبْدَنا» پس تکذیب کردند بنده ما را، میخواهد بگوید اینها[2]کأنّه تکذیب پیشاپیشی داشتند، مثل تصدیقهای پیشاپیش، مثل امضاهای پیشاپیش که انسان گاهی چیزی را سفید امضا میکند، هنوز او ننوشته این امضا میکند، هنوز کسی حرفی را نگفته و هنوز حرفی از دهان او بیرون نیامده و معلوم نشده که او چه میخواهد بگوید، این قبل از اینکه او بگوید، چون تصمیم گرفته تصدیق کند، میگوید بله صحیح است، همین طور است که شما میفرمایید. عکس قضیه، هنوز او نگفته این تکذیب میکند. این نشان میدهد که این تکذیب بر اساس منطق نیست چون تکذیب بر اساس منطق این است که حرف طرف شنیده بشود، روی آن حساب بشود، بعد ببیند منطقی نیست، آنوقت تکذیب کند. ولی تکذیبهای مصلحتی و در واقع منفعتی، این است که [شخص] از اول تصمیم دارد که آن را قبول نکند.
«کذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوحٍ» قوم نوح هم قبل از اینها تکذیب کردند؛ چه را؟ همه چیز را آنها نمیخواستند قبول کنند «فَکذَّبوا عَبْدَنا» پس چون چنین روحیه تکذیبی داشتند و روحیهشان روحیه تکذیب بود بنده ما را تکذیب کردند. اینجا که میگوید:
«بنده ما را تکذیب کردند» خداوند میخواهد به خودش [مربوط کند،] یعنی ما را تکذیب کردند. بنده ما را
[1]. [کفار قریش]
[2]. [قوم نوح]
تکذیب کردند یعنی ما را تکذیب کردند. مثل اینکه (اگرچه این تشبیه خیلی تشبیه درستی نیست) شما کسی را به عنوان نماینده خودتان به جایی میفرستید، بعد به آن نمایندهتان توهین میکنند. یک وقت میگویید به آقای الف توهین کردند. آن وقت خودش را در نظر گرفتهاید. و یک وقت میگویید به نماینده ما توهین کردند، یعنی به ما توهین کردند، یعنی گذشته از اینکه به شخص او توهین کردند به ما هم توهین کردند.
«فَکذَّبوا عَبْدَنا» بنده ما را تکذیب کردند؛ چه گفتند؟ حال ببینید چه توجیهاتی برای تکذیب خود ساختند: «وَ قالوا مَجْنونٌ وَ ازْدُجِرَ» دیوانه است، جنزده است.
«مجنون» از ماده «جنّ» است چنانکه در فارسی هم دیوانه در واقع یعنی دیو زده، چون در قدیم معتقد بودند که دیوانهها را دیو به اصطلاح میزند و جن به آنها اصابت میکند (اصابَهُ الْجِنُّ). «قالوا مَجْنونٌ» دیوانه است، جن زده است «وَ ازْدُجِرَ» دچار زجر الجن است. «زجر» منع را میگویند و «ازدجار» یعنی منع را پذیرفتن. خلاصه جنها آمدهاند این را زجر کردهاند و این هم آن حالت را از جن پذیرفته است؛ این حرفهایی که میزند حرفهایی است که جنها به او الهام میکنند. دیگر قرآن به تفصیل بحث نمیکند چون اینجا جای تفصیل نیست، جای اجمال است.
«فَدَعا رَبَّهُ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ». آنجا گفت: «عَبْدَنا» بنده ما. در مقابل میگوید:
«رَبَّهُ». نقطه مقابل «عَبْدَنا» «رَبَّهُ» [ذکر شده.] آنجا میتوانست بگوید: «فَکذَّبوا نوحاً» ولی گفت «فَکذَّبوا عَبْدَنا». اینجا هم میتوانست مثلًا بگوید: «فَدَعَا اللَّهَ» ولی گفت: «فَدَعا رَبَّهُ»: آنها بنده ما را تکذیب کردند، بنده ما هم پروردگار خودش را خواند، آنکه تحت حمایتش بود. میان «عَبْدَنا» و «رَبَّهُ» مقارنه است.
«فَدَعا رَبَّهُ» پروردگار خود را خواند، که چه؟ «انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ» پروردگارا من دیگر الآن مغلوبم؛ یعنی اینها از هر جهت بر من غلبه کردهاند (بدیهی است که مقصودش غلبه ظاهری بود) یعنی من دیگر الآن چارهای ندارم، در چنگال اینها بیچاره هستم «فَانْتَصِرْ» خودت انتقام بگیر یعنی عذاب خود را نازل کن. همین طور که مفسرین گفتهاند این «فَدَعا رَبَّهُ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ» که در سه چهار کلمه در اینجا گفته شده همانهاست که در سوره «انّا ارْسَلْنا نوحاً» در ضمن چند آیه بیان شده است ولی اینجا چون باید مطلب را به طور اجمال بیان کند به طور مختصر ذکر میکند:
«فَدَعا رَبَّهُ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ» به قوم خودش نفرین کرد.
این را من از مرحوم ابویمان شنیدم؛ یادم نیست که خودم هم در جایی دیدهام یا نه؛ و البته بعید هم نیست که از کرامات شهید اوّل باشد. میدانید که شهید اوّل را متهم کردند و فتوا به قتلش دادند و قاضیای به نام «جماعه» فتوای قتلش را صادر کرد و این مرد بزرگ را به شکل خیلی فجیعی [به شهادت رساندند.] میگویند آن دم آخر کاغذی را از جیبش درآورد و نوشت: «رَبِّ انّی مَغْلوبٌ فَانْتَصِرْ». البته ایشان نقل میکردند که میگویند بعد که کاغذ را دیدند، در زیرش نوشته یافتند: «انْ کنْتَ عَبْدی فَاصْطَبِرْعذاب نازل بر قوم نوح«
فَفَتَحْنا ابْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ» درهای بالا را باز کردیم به آبی ریزان. مقصود طوفان نوح است. گفتیم کلمه «سماء» در قرآن همیشه آن جهت عِلْو است. گاهی به خود باران گفته میشود، گاهی به ابر، گاهی به بالاتر از ابر و گاهی به امور معنوی. یعنی ما فرمان دادیم بارانهای پیدرپی نازل شد. زمانی داستان طوفان نوح را در کتابها حتی کتابهای درسی به عنوان
افسانه ذکر میکردند: افسانه طوفان نوح. ولی کمکم این مطلب مسلّم شده که [در تاریخ زمین] دورههای طوفانی زیادی بوده است. در یکی از کتابهای درسی که رفیق خودمان آقای احمد آرام در فیزیک نوشته بود این مطلب را تحقیق کرده بود.
«فَفَتَحْنا ابْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ» درهای بالا را گشودیم. مقصود این است که فرمان دادیم به ابر که ببار؛ ولی نه یک باریدن عادی بود؛ آبی که همین جور سرازیر شده بود؛ به تعبیر ما: شُرشُر آب از آسمان میریخت. «وَفَجَّرْنَا الْارْضَ عُیوناً» و زمین را منفجر کردیم یعنی شکافتیم (فجر یعنی شکافتن) نه منفجر به معنایی که امروز میگویند که شیء متلاشی میشود. انفجار یعنی باز شدن و شکافتن. یعنی دهانها از زمین شکافتیم در حالی که اینها چشمهها بودند، و چشمهها از زمین باز کردیم.
زمین را شکافتیم در حالی که تبدیل به چشمهها شده بود. میگویند چشمه را از آن جهت «چشمه» میگویند که وجه شبهی با چشم دارد. آنجا که آب از زمین بیرون میآید که دور خودش میچرخد (اغلب چشمهها این طور است) و کأنّه گردابی درست میکند، شباهت پیدا میکند به مردمک چشم حیوان که میچرخد؛ از این جهت به آن میگویند «عین».
«فَالْتَقی الْماءُ» آب با آب ملاقات کرد، آب بالا و آبی که از زمین میآمد، آب آسمان و آب زمین، «عَلی امْرٍ قَدْ قُدِرَ» بر کاری که قبلًا تقدیر و اندازهاش معین شده بود. گویی این مطلب جواب امثال سر سید احمد خان هندی است که معجزات را اغلب به جریانهای عادی طبیعی که به یک سلسله علل طبیعی وابستگی دارد بدون اینکه از بالا برای منظوری حسابشده باشد توجیه میکنند. قرآن میگوید خیال نکنید که [طوفان نوح] طوفانی بود به یک علل مادی و طبیعی بدون آنکه غایت و غرضی در کار باشد؛ امری بود که مسلّم روی آن حساب شده بود.
«وَحَمَلْناهُ عَلی ذاتِ الْواحٍ وَ دُسُرٍ» خود نوح را بر کشتیای سوار کردیم[1]، بر آن موجودی که دارای لوحها (یعنی تختههای به یکدیگر ترکیبشده) و میخها بود، یعنی بر کشتی. (در جاهای دیگر دارد که به نوح دستور دادیم کشتی را بساز «وَ کلَّما مَرَّ عَلَیهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ»[2]. اینها دیگر در اینجا به اجمال برگزار شده است.) «تَجْری بِاعْینِنا» و این کشتی زیر نظر خود ما در جریان بود، ما حافظ و مراقبش بودیم. چرا ما او را نجات دادیم و قوم را هلاک کردیم؟ «جَزاءً لِمَنْ کانَ کفِرَ» این خودش نوعی پاداش بود برای آن بنده ما که مکفور شده بود یعنی [درباره او] حق ناشناسی و کفران نعمت شده بود. (این «جَزاءً لِمَنْ کانَ کفِرَ» همین طور که بیان کردهاند بیشتر به خود آن عذاب برمیگردد. در یک آیه دیگر قرآن هم هست: انّا کذلِک نَجْزِی الُمحْسِنینَ[3].) ما اینها را عذاب کردیم و کیفر دادیم، برای چه؟ به خاطر کفرانی که نسبت به بنده ما که دست هدایت به سوی آنها دراز کرده بود انجام دادند. «وَلَقَدْ تَرَکناها ایةً فَهَلْ مِنْ مُدَّکرٍ» بعد ما همان کشتی را رها کردیم یعنی باقی گذاشتیم به عنوان یک آیت در عالم، آیا هست کسی که پند بگیرد؟ چیز عجیبی است! در مورد دو چیز است [که] در قرآن این تعبیر آمده است؛ یعنی از این همه حوادثی که در امم گذشته بوده در مورد دو چیز قرآن مطلبی را گفته است که با عصر نزول قرآن تقریباً میشود گفت سازگار نبوده به این معنا که امر مجهولی بوده است. یکی راجع به کشتی نوح است. قرآن میگوید ما این را باقی گذاشتهایم: «وَلَقَدْ تَرَکناها ایةً» یعنی از بین نرفته و معدوم نشده؛ و عجیب این است که در سالهای اخیر این قضیه چند بار مورد تأیید واقع شده که
[1]. اینجا دیگر صحبت اصحاب و اهل سفینه نیست چون بناست قضیه به اجمال گفته شود.
[2]. هود/ 38.
[3]. صافّات/ 80.
که در همان کوهی که قرآن آن را «جودی» مینامد (وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجودِی)[1]- که میگویند کوههای آرارات است- آثار و علائم یک کشتی[2]بالای کوه [دیده
شده است.] کشتی بالای کوه که تناسب ندارد، کشتی را در قعر دریا باید پیدا کنند نه بالای کوه؛ در آنجا پیدا شده که این جز با همین مطلبی که در کتب مذهبی آمده است یعنی داستان نوح و کشتی که آب آنقدر باشد که روی آن کوه کوتاه را بگیرد به طوری که کشتی روی کوه فرود بیاید [سازگار نیست؛] و حتی در روزنامهها نوشتند که شاید این همان کشتی نوحی است که میگویند. آقای طباطبایی در یکی از جلدهای تفسیر المیزان این مطلب را [نقل کردهاند.] اتفاقاً ایشان میگفت که من وقتی داشتم تفسیر آیات مربوط به حضرت نوح در سوره هود را مینوشتم، به همین جا بر خورد کرده بودم که روزنامهها این جریان را نوشتند، همان جا آن را درج کردم.
و دیگر در موضوعِ فرعون است که دارد: «فَالْیوْمَ نُنَجّیک بِبَدَنِک لِتَکونَ لِمَنْ خَلْفَک ایةً»[3]ما بدنت را نجات میدهیم برای اینکه آیتی باشد برای آیندگان، که بعد همان را پیدا کردند، غیر از آن مومیاییهایی که خودشان قبلًا مومیایی کرده بودند.
غرض این که آن فرعونِ هلاک شده موسی هم بدنش باقی است.
بعد میگوید: «فَکیفَ کانَ عَذابی وَنُذُرِ». عرض کردیم روح این سوره
[1]. هود/ 44.
[2]. تختههایی که وضع ساختمانش نشان میدهد که جز برای کشتی ساخته نشدهاند، بهتعبیر قرآن «الواح»، یعنی این چوبها به گونهای با یکدیگر تنظیم شدهاند که جز برای کشتی این طور تنظیم نمیکنند.
- جدیداً هم در روسیه قسمت دیگرش پیدا شده.
استاد: همین قدر اجمالًا میدانم، که این را بعضی همین اواخر نوشتند.
[3]. یونس/ 92.
این است که انذاری و عذابی؛ انذاری است، اگر نپذیرید پشت سرش عذاب است. دو جمله است که در این سوره چند بار تکرار شده. یکی همین است: «فَکیفَ کانَ عَذابی وَنُذُرِ» چگونه بود عذاب من و انذارهای من؟ یعنی این عذاب و انذار با یکدیگر است. و یکی هم این آیه: «وَلَقَدْ یسَّرْنَا الْقُرْانَ لِلذِّکرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکرٍ». در این سوره که لحن آن خشونتبار است یکمرتبه این جمله به صورت موعظه گفته میشود، یعنی آهنگ نرم میشود، دومرتبه خشن میشود. یک آیه است که چهار بار تکرار شده است.
«فَکیفَ کانَ عَذابی وَ نُذُرِمنظور از آسان کردن قرآن«
وَلَقَدْ یسَّرْنَا الْقُرْانَ لِلذِّکرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکرٍ» ما قرآن را سهل و ساده کردیم برای تذکر، برای تنبّه، آیا هست متنبّهی؟ راجع به مضمون این آیه و معنای اینکه ما قرآن را ساده کردیم برای ذکر و تذکر و تنبّه، مفسرین در دو کلمهاش بحث کردهاند. یکی اینکه ما قرآن را ساده کردهایم، میسّر کردهایم، آسان کردهایم، مقصود از «آسان کردهایم» چیست؟ بعضی میگویند مقصود این است که چون خود قرآن حقیقتی است مافوق عالم مادی، ما آن را به صورت لفظ و عبارت نازل کردهایم. البته این فیحدّ ذاته درست است و مانعی ندارد که این آیه لااقل شامل این هم باشد. برخی دیگر میگویند نه، خیلی کتابهای آسمانی دیگر هم به صورت لفظ درآمدهاند ولی قرآن به «لسانٍ عربی مبین» [نازل شده است] که حتی
«عربی» هم یعنی واضح و روشن، یعنی به بیانی بسیار ساده و روشن (روشن به معنای فصیح و بلیغ و جذّاب). ما قرآن را مخصوصاً با عباراتی اینچنین زیبا و لطیف برای مردم فرود آوردهایم زیرا مردم به این وسیله بهتر متذکر میشوند، چون شک ندارد که یک مطلب اگر با بیان فصیح و بلیغ گفته شود اثرش خیلی بیشتر است تا با بیان الکن. هر دو، مقصود را میفهمانند ولی آن نفوذ میدهد در قلب در صورتی که بیانِ غیرفصیح نمیتواند نفوذ بدهد.
کما اینکه خودِ با آهنگ متناسب بیانکردن، باز اثری فوق اثر دارد و اگر یک مطلب با زبان فصیح باشد و با آهنگ متناسب با خودش هم قرائت شود اثرش مضاعف میشود. حال اگر خود مطلب هم با قلب انسان پیوند و اتصالی داشته باشد یعنی زبان فطرت انسان باشد این دیگر نورٌ عَلی نورٍ عَلی نور خواهد شد.
قرآن چنین است. اصلًا قرآن بقای خودش را مدیون همین سه جهت است:
مطلبش زبان فطرت بشر است، با عباراتی در نهایت فصاحت و بلاغت بیان شده، و دستور اکید صادر شده که قرآن را با قرائت و آهنگ لطیف بخوانید، که حتی در تعبیرات احادیث ما کلمه «غنا» دارد: «تَغَنَّوْا بِالْقُرْآنِ»[1]یعنی قرآن را ساده نخوانید، با آهنگ بخوانید. این با آهنگ خواندن، دستوری است که از پیغمبر اکرم و ائمه اطهار رسیده و آنها بر این اساس عمل میکردند. خود ائمه اطهار قرآن را با لحن و آهنگ خوش میخواندند. هم درباره امام سجّاد علیه السلام و هم درباره امام باقر علیه السلام این روایات هست که گاهی در خانه خودشان با صدای بلند و با آهنگی چنان لطیف قرآن میخواندند که مردم کوچه که میآمدند عبور کنند آنجا میایستادند و گاهی این آهنگ آنقدر سقّاها[2]را جذب میکرد که با آن
[1]. مقدمه مجمعالبیان، صفحه 16، الفن السابع.
[2]. آن وقت که در مدینه لولهکشی نبوده، بلکه آب جاری هم نبوده، چاه بوده و سقّاها