تحت عنوان «دولت حضرت مهدی عجّل اللَّه تعالی فرجه» بحث کردم بر اساس آنچه که از مجموع آثار و اخبار اسلامی استفاده میشود که در دولت اسلامی و به قول امروزیها در حکومت ایدهآل اسلامی، چه وضعی پیش میآید؟ از جمله چیزهایی که در آن دولت کاملًا به چشم میخورد یک نوع توافق و هماهنگی و به عبارت دیگر یک نوع سَرِ مهربانی است که میان طبیعت و انسان برقرار میشود، یعنی دیگر این عالم طبیعت آن حوادثی را که عکسالعملهای خیلی شدید است- مثل طوفانها و زلزلهها- بکلی نفی میکند، به شکل دیگری و از جای دیگری آنها را خارج میکند؛ و برعکس، زمین آنچه از ذخایر در باطن خود دارد همه را در اختیار میگذارد: «وَ یخْرِجُ الْارْضُ افْلاذَ کبِدِها»[1]آن یک امر استثنایی نیست، عملی شدن و اجرا شدن همان «وَ لَوْ انَّ اهْلَ الْقُری امَنوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْارْض» است.
ما الآن نمیتوانیم درست پیشبینی کنیم که چقدر از بدبختیها و نکبتهایی که از ناحیه عالم به ما میرسد بستگی دارد به اعمال ناشایستی که ما خودمان در روی زمین انجام میدهیم، ولی از نظر قرآن این مطلب یک حقیقت مسلّم و غیرقابل تردید است. این است که در این آیاتِ «فَکیفَ کانَ عَذابی وَ نُذُر» این داستانها را که خیلی مختصر و با جملههای کوتاه، خیلی سریع و با لحنی تند و خشن و کوبنده بیان میکند بدون اینکه در صدد این باشد که داستان را تشریح کند، همه برای این است که این مطلب را بفهماند که اعراض کردن از آنچه که انبیا برای مردم آوردهاند، از آن دعوت و از آن نعمتی که به وسیله آنها به مردم ارائه شده است و به عبارت دیگر کفران این نعمت چه عکسالعملی در گذشته
[1]. منتخب الاثر، صفحه 472، حدیث 4.
تکذیب قوم عاد و عذاب الهی
آن قسمتی که در جلسه پیش خواندیم مربوط به قوم نوح بود و در چند آیه کوتاه و مختصر بیان شد. فوراً سراغ قوم عاد میرود: «کذَّبَتْ عادٌ» عاد هم تکذیب کرد «فَکیفَ کانَ عَذابی وَ نُذُر» عذاب و انذار من چگونه بود؟ (رابطه عذاب و انذار من چگونه بود؟) در اینجا هم کلمه «کذَّبَتْ» [همان معنی را دارد.] در داستان نوح دو تا «کذَّبَتْ» داشتیم، یکی «کذَّبَت» مطلق و یکی «کذَّبوا عَبْدَنا» که عرض کردیم: آنجا که «کذَّبَت» مطلق میگوید گویی عنایت به این جهت است که اینها اساساً پیشاپیش تکذیب میکردند، به این معنا که بنا بر قبول نکردن بود نه اینکه حالت «بیتفاوتی» داشتند بعد آمدند روی آن حساب کردند دیدند خیر، بهتر این است که قبولش نکنند؛ نه، اینها روحشان روح تکذیب و انکار و مخالفت بود. «کذَّبَتْ عادٌ فَکیفَ کانَ عَذابی وَ نُذُر» چگونه بود عذاب و انذار من؟ بعد به طور مختصر شرح میدهد: «انّا ارْسَلْنا عَلَیهِمْ ریحاً صَرْصَراً فی یوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ» فرستادیم بر آنها بادی صرصر، بادی تند و شدید و ویرانگر. بعضی مفسرین میگویند خود «صرصر» کأنّه آن صدای باد را هم دارد مجسم میکند. «فی یوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ» در روزی شوم [که] شومی مستمری داشت.
«یوم» گاهی به معنی «روز» گفته میشود در مقابل «شب»، گاهی به معنی «شبانه روز» گفته میشود و گاهی به معنی قطعهای از زمان که
شامل چند شبانهروز بشود. مثلًا وقتی میگوییم: «روز فلان حادثه» روز فلان حادثه ممکن است سه شبانهروز یا ده شبانه روز طول کشیده باشد. میگوییم «روز فلان حادثه» یعنی آن وقتی که در آن وقت این حادثه واقع شد.
اینجا مقصود این نیست که حتماً یک شبانه روز بوده، چون خود قرآن تصریح میکند که سه شبانهروز بوده است. پس اینجا وقتی میفرماید: «فی یوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّمسئله نحوست ایام
کلمه «نحس» به معنی «شوم» است. در اینجا مفسرین روی کلمه «نحس» بحث کردهاند که معنای شوم بودن یک روز چیست؟ واضح است که در اینجا قرآن نمیخواهد بگوید که مثلًا آن روز چون روز یکشنبه یا دوشنبه بود نحس بود و عذاب آمد. یکشنبه و دوشنبه هرهفته تکرار میشود. یا مقصود این نیست که چون مثلًا سیزدهِ ماه صفر بود اینها معذّب شدند. سیزدهِ ماه صفر هر سال تکرار میشود؛ و بعلاوه اینجا دارد تصریح میکند: «فَکیفَ کانَ عَذابی وَ نُذُر» یعنی عذاب به علت تکذیب و به علت حقناشناسی و کفران یک نعمت بزرگ بود. پس روز، شوم بود ولی شومیاش نه از خودِ روز بود از آن جهت که [روزی از روزهای] هفته یا ماه است بلکه به علت حادثهای که در آن روز پیش آمد این روز شوم شد.
حال، بعضی روزها را مبارک میدانیم و بعضی روزها را شوم. این موضوع را مخصوصاً تفسیر المیزان مفصل بحث کرده است که من در جلسه پیش تفسیر را با خودم آوردم حالا پیدایش نکردم. در آنجا راجع
به این موضوع بحث کرده بودند و مخصوصاً روایات زیادی را که در این باب هست آورده بودند و من علامت گذاشته بودم که در این جلسه آن روایات را برای شما بخوانم.
در موضوع نحوست ایام دو مسئله است. یک مسئله این است که ما برخی روزهای سال را مبارک میشماریم و برخی را نحس و شوم، به اعتبار حادثهای که در آن روز واقع شده؛ و مقصود ما این نیست که این روز از آن جهت که این روز است مبارک است یا این روز از آن جهت که این روز است شوم است، بلکه مقصود ما این است که این روز برای ما یادآور حادثه پربرکتی است یا این روز برای ما یادآور حادثه شومی است. مثلًا ما روز عید غدیر را روز مبارک میدانیم ولی نه به اعتبار اینکه هجدهم ذیالحجه [است، که] چون ماه، ماه ذیالحجه است و این روز هجدهمین روز ماه ذیالحجه است مبارک است اعمّ از اینکه در این روز حادثهای واقع شده باشد یا نشده باشد، اعم از اینکه در این روز پیغمبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را به خلافت نصب کرده باشد یا نکرده باشد؛ این روز، روز مبارک است و چون این روز مبارک بود پیغمبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را در این روز به خلافت نصب کرد؛ یعنی بخت حادثه یوم الغدیر بلند بوده که در این روز واقع شده است؛ این روز از قدیم الایام [و] قبل از این هم روز مبارکی بوده، از اوّلی که این آسمان و زمین درست شده روز هجدهم ذیالحجه روز مبارکی بوده و حادثه غدیر در روزی که خودش مبارک بود واقع شد. یا [چنین نیست که] دهم محرم روزی بوده که از اوّلی که عالم ساخته شده اصلًا این روز، بد ساخته شده، شوم ساخته شده و حادثه کربلا در روزی واقع شد که بالذات شوم بود و قهراً قبل از اینکه امام حسین هم شهید شود هر سال که روز دهم محرم میآمد روز شومی میآمد، از زمان حضرت آدم و قبل از حضرت آدم این روز شوم
بوده و الآن هم روز دهم محرم شوم است، تا قیامت هم این روز از آن جهت که این روز است شوم است. حادثه کربلا هم در یک روز شوم واقع شد. یک وقت انسان این طور فکر میکند.
این [طرز فکر،] اساسی نمیتواند داشته باشد. نه عقل میتواند آن را قبول کند و نه از نظر نقل ما میتوانیم تأییدی برای آن بیاوریم. ولی یک وقت به آن معنای دوم است: هجدهم ذیالحجه، چون در این روز برای ما حادثه مبارکی رخ داده است ما این روز را مبارک میشماریم. هجده ذیالحجه مبارکی خودش را از حادثه غدیر دارد نه حادثه غدیر از هجدهم ذیالحجه. دهم محرم شومی خودش را (نه اینکه بالذات شوم است) از شهادت امام حسین دارد نه کشته شدن و قتل امام حسین شومی خودش را از دهم محرم دارد. نظیر لفظ و معنا میشود. الفاظ از نظر اینکه الفاظند یعنی حروف الفبا [هستند] ترکیب میشوند از الف و ب و پ و ت و ث و ج تا آخر. هیچ لفظی با هیچ لفظ دیگری فرق نمیکند. ولی الفاظ برای معانی مختلفی وضع میشوند، بعضی الفاظ برای معانی بسیار عالی و لطیف وضع میشوند، مثل اینکه ما از الف و دو تا لام مشدّد و یک الف دیگر و یک «ه» لفظ «اللَّه» را ساختهایم که نام خداوند است. چون معنا مبارک است لفظ هم برای ما لفظی است مبارک، حتی احترام دارد و وقتی که به صورت کتبی درمیآید دست بیوضو هم به آن نمیزنیم.
همین طور اسماء پیغمبران و ائمه؛ یا اسمهایی که بر یک معانی خیلی عالی مثلًا از مقدسات بشر دلالت میکند مثل لفظ «علم» که گویی خود این لفظ هم برای ما جلالتی دارد. [در مقابل،] ما الفاظی را وضع میکنیم برای معانیای که مُسْتَقْبَحٌ ذِکرُه است یعنی بشر قبیح میشمارد که نام آنها را ببرد: «ما یسْتَقْبَحُ ذِکرُهُ». بعد چون آن معنا چیزی است که بشر نمیخواهد آن را بازگو کند گویی قبح معنا در لفظ اثر میگذارد و الّا بدیهی است که
لفظ، بالذات قبحی ندارد، قبح از معناست، لفظ به تبع معنا و چون نام این معناست قبیح شمرده میشود. حال اگر کسی در مجلسی شروع کند الفاظ زشت به زبان آوردن، مردم به او میگویند این کلمات چیست که به زبان میآوری؟ ممکن است جواب بدهد مگر کلمه هم با کلمه فرق میکند؟! راست هم میگوید، مگر کلمه هم با کلمه فرق میکند؟ هیچ کلمهای با هیچ کلمه دیگری فرق نمیکند، اما کلمه به اعتبار معنیاش با کلمه دیگر فرق میکند. وقتی میگویند این کلمات را به زبان نیاور، چون این کلمه را که شما میگویید، آن معنا به ذهن میآید و بنا نیست که بشر در مجامع آن معانی را در ذهن خودش مجسم کند.
به این معنا البته درست است که برخی روزها روزهای مبارکی است. حتی میتواند یک سلسله دستورهای شرعی بر اساس همین روزها بر قرار شود برای اینکه این روز یادآور آن حادثه است. مثلًا امام حسین را در نیمه شعبان یا بیست و هفتم رجب زیارت میکنیم. بیست و هفتم رجب با بیست و چهارم رجب، خودش بالذات هیچ فرقی نداشته ولی بیست و هفتم رجب به اعتبار بعثت پیغمبر اکرم شرافتی پیدا کرده است. همین طور که گفتیم گاهی لفظ به اعتبار معنایش شرافتی پیدا میکند که بیوضو نباید دست روی آن گذاشت. بیست و هفتم رجب به اعتبار بعثت پیغمبر، هفده ربیع به اعتبار ولادت پیغمبر، سوم شعبان به اعتبار ولادت امام حسین و نیمه شعبان به اعتبار ولادت حضرت حجّت شرافتی پیدا میکند که [میگویند] امام حسین را هم اگر میخواهید زیارت کنید در این روز زیارت کنید که این روز یادآور چنین حادثه مبارکی است؛ یعنی حتی یک سلسله احکام و دستورها بر این اساس برقرار میشود، و هیچ مانعی هم ندارد. میرسیم به مسئله نحوست ذاتی ایام.
سعد و نحس ایام در روایات
ولی در روایات ما پیدا میشود چیزهایی که از آنها حتی بیش از این، مفهوم میشود.
مثلًا مسافرت کردن در حالی که قمر در عقرب است یا مسافرت کردن در فلان روز خوب نیست، مسافرت کردن در فلان روز خوب است، این چیزهایی که اصطلاحاً «نجوم احکامی» نامیده میشود. اینها چیست؟ در مورد اینها ما یک عده روایات داریم که ظاهر آنها همینها را تأیید میکند، و از طرف دیگر یک عده روایات داریم که شدیداً اینها را نفی میکند، مثل آنچه که در نهجالبلاغه است که در کتب روایات هم ذکر شده است که وقتی امیرالمؤمنین سلام اللَّه علیه میخواستند به جنگ نهروان بروند، در حالی که سوار شده و آهنگ رفتن کرده بودند اشعث قیس کنْدی آمد در حالی که یکی از خویشاوندانش همراهش بود و گفت: یا امیرَالمؤمنین! توقف بفرمایید و حرکت نکنید برای اینکه این [مرد] سخنی میگوید. فرمود: چه میگوید؟ او آمد و گفت: من منجم هستم[1]، اوضاع کواکب دلالت میکند که اگر شما در این ساعت حرکت کنید و بروید به جنگ شکست میخورید و همهتان کشته میشوید.
امیرالمؤمنین به شدت به او حمله کرد؛ فرمود: هر کسی که حرفهای تو را باور کند باید خدا و قرآن را تکذیب کند. ما وظیفه داریم در کارها به خدا توکل و اعتماد کنیم؛ و بعد فرمود: «سیروا عَلَی اسْمِ اللَّهِ»[2]به نام «خدا» حرکت کنید و هیچ به حرفهای اینها ترتیب اثر ندهید. رفتند
[1]. منجم به همان معنا که شامل نجوم احکامی هم میشود، نه فقط نجوم ریاضی. نجومریاضی که اوّل ماه کی است و کی خسوف میشود کی کسوف و حسابهای ریاضی است هیچ اشکالی ندارد و هیچ کسی هم ایراد نگرفته. مقصود نجومی است که مربوط به تأثیر اوضاع آسمانی در بشر است که ازدواج در این روز چنین است، مسافرت کردن در این روز چنین است و ...
[2]. نهجالبلاغه فیض الاسلام، خطبه 78.
و پیروز هم شدند و میدانیم که در هیچ جنگی لشکریان امیرالمؤمنین به این سرعت و به این تمامی پیروز نشدند که غیر از هشت نُه نفر از خوارج بقیه همه تارومار شدند.
عبدالملک بن اعین برادر زرارة بن اعین است[1]. روزی آمد خدمت امام صادق علیه السلام و عرض کرد: یا بنَ رسولِ اللَّه! من گرفتار این نجوم شدهام و این نجوم در من وسواسی ایجاد کرده. ضمناً این آدم منجّم هم بود، به همین نجوم احکامی عمل میکرد، به این حسابهایی که اوضاع ستارگان مثلًا دلالت میکند بر اینکه اگر امروز از طرف جنوب بروی چنین [میشود،] از شمال بروی چنین، مسافرت چنین است و ازدواج چنین. کمکم عادت کرده بود و خیلی مصیبت بود که تمام کارهایش را بر اساس راهنماییهای نجومی انجام بدهد و این سبب شده بود که اصلًا زندگیاش فلج شود چون یک روز مثلًا چندمِ ماه بود نحس بود، یک روز قمر در عقرب بود، روز دیگر فلان ستاره در پیش رو بود. گفت: یابنَ رسولِ اللَّه! من این طور شدهام. در حدیث نوشتهاند- در وسائل است- حضرت با کمال تعجب فرمود: تو به این چیزها عمل و اعتنا میکنی؟! گفت: بله یابنَ رسولِ اللَّه، چطور؟ فرمود: الآن حرکت میکنی میروی به خانهات و تمام این کتابها را یکجا آتش میزنی. امر امام بود؛ رفت تمام
[1]. زراره از اکابر اصحاب امام صادق علیه السلام است که ضربالمثل بزرگان اصحاب است وچقدر از روایات ما را همین زراره نقل کرده است. حمران بن اعین، بُکیر بن اعین، زرارة بن اعین، عبدالملک بن اعین، اینها چند برادرند و همهشان شیعه و از اصحاب امام و عالم و راوی حدیث و فاضل و ملّا هستند و در رأس همه آنها البته خود زراره قرار گرفته ولی در کتب ما روایات زیادی هست که حمران بن اعین چنین روایت کرد، بکیر بن اعین چنین روایت کرد، زراره چنین و عبدالملک چنین. زراره باز فرزندی دارد که از راویان است. همین بکیر بن اعین فرزندی دارد به نام عبداللَّه بن بکیر که خیلی از او روایت میکنند.