خاطرهای از فریمان
برای خود من حادثه خندهآوری پیش آمد و آن این بود که همان سالهایی که ما [طلبه بودیم] از قم آمده بودیم به فریمان و بعد از یکی دو ماه که مانده بودیم قرار بود که برگردیم قم. والده ما (خدا او را بیامرزد) در آن زمان حیات داشتند و طبیعی است که زنها در مسافرتهای یک ساله و دوساله نزدیکان ناراحتند. در فریمانِ ما آن وقت هنوز ماشین زیاد نبود؛ جاده تازه درست شده بود ولی ماشین زیاد نبود. دهی بود در دو فرسخی فریمان و سر راه مشهد به نام «نعمان» که الآن هم هست. یکی از دوستان ما آنجا بود و از ما دعوت کرده بود که برویم یک دو شبی مهمان او باشیم و از آنجا سوار ماشین بشویم. قرار بود که ما این دو فرسخ را با اسب برویم. من با والده و دیگران خداحافظی کردم و آنها داشتند گریه میکردند. آمدم بیرون. سوار اسب که شدم سیدی را دیدم که از روبرو دارد میآید. گفتم خدا نکند این زنها متوجه بشوند، اگر متوجه بشوند محال است بگذارند من بروم. آمد و آمد، جلوی اسب مرا گرفت و گفت: انْشاءَاللَّه دیگر بر نمیگردی (خنده حضار). مقصود او این بود که آیا میخواهید بروید «نعمان» و بعد برگردید از اینجا با ماشین بروید مشهد یا انْشاءَاللَّه یکسره میخواهید بروید قم؟ گفت: انْشاءَاللَّه دیگر بر نمیگردید. خندیدم و گفتم:
«نه، انْشاءَاللَّه دیگر بر نمیگردم، یکسره میروم». ما بعد صد بار دیگر برگشتیم. آن وقت این داستان را به والدهام و دیگران بروز ندادم ولی بعدها این قصه برای من سوژهای شده بود در
فریمان که آخر این چرندها چیست؟ این مزخرفات چیست؟
برای خود من یک چنین حادثهای پیش آمد، سید آمد و چنین حرفی هم گفت- که خود این حرف هم انسان را تکان میدهد- و ما هیچ گرفتار این حرفها نشدیم.
(گفت که بادمجان بد آفت ندارد.)
- حاج آقا! نتیجهاش این است که روحانی شدید.
استاد:تفأل آری، تطیر نه
بنابراین پیغمبر اکرم تفأّل میزد ولی تطیر نمیزد؛ یعنی از رسم و سنّتی که در میان مردم بود آن را که منشأ میشد که انسان در تصمیم خودش راسخ بشود امضا میکرد [و به] آن که منشأ میشد انسان از تصمیم خودش باز
بماند [توجه نمیکرد؛] یعنی به فال نیک میگرفت ولی به فال بد نمیگرفت. یک روح مصمّم و متوکل [این طور است.] اگر مثلًا کسی بیرون میآمد که اسمش حسن بود [میفرمود] به به، حسن، نیک، انْشاءَاللَّه همه کارها نیک است، بروید. اما اگر کسی میآمد که اسمش اسم بدی بود ابداً اعتنا نمیکرد و مخصوصاً میفرمود: «رُفِعَ عَنْ امَّتی الطِّیرَةُ»[1]فال بد گرفتن از امت من بکلی برطرف شده است؛ «وَ اذا تَطَیرْتَ فَامْضِ»[2]اگر به چیزی فال بد گرفتی اعتنا نکن، برو، ترتیب اثر نده.
«تَنْزِعُ النّاسَ کانَّهُمْ اعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ» آن باد صرصر که آمد، مردم را چنان از جا میکنْد که مانند این بود که بن درختهای خرما را کنده باشند؛ بلند میکرد و به زمین میزد. دومرتبه میگوید: «فَکیفَ کانَ عَذابی وَ نُذُر» چگونه بود عذاب و انذار من؟
«وَلَقَدْ یسَّرْنَا الْقُرْانَ لِلذِّکرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکرٍتکذیب قوم ثمود و عذاب الهی«
کذَّبَتْ ثَمودُ بِالنُّذُرِ» قوم ثمود هم این انذارها را تکذیب کردند و دروغ و بیاساس پنداشتند «فَقالوا ابَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ انّا اذاً لَفی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ» گفتند عجب! ما پیرو کسی بشویم که مانند ما یک بشر است؟ این خیلی گمراهی و اشتباه است که انسان از یک بشر پیروی کند. در این صورت ما در سعیرها و بدبختیها خواهیم بود. اگر قرار بود خدا پیام آوری بفرستد
[1]. بحارالانوار، ج 58/ ص 325، حدیث 14.
[2]. سفینةالبحار، ج 2/ ص 102.
غیر بشر میفرستاد که افضل از بشر باشد. تازه اگر بشر باشد چرا این؟ چرا بر من نازل نشود؟ چرا بر این نازل بشود؟ «االْقِی الذِّکرُ عَلَیهِ مِنْ بَینِنا بَلْ هُوَ کذّابٌ اشِرٌ» آیا ذکر الهی و وحی الهی از میان همه ما بر این فرود آمد؟
خیر، او یک دروغگوی طمعکار است و این را وسیله قرار داده برای مطامع خودش.
روایتی هست که در کتب فارسی مثل منتهیالآمال هم نقل کردهاند که روزی متوکل حضرت [جواد] علیه السلام را احضار کرده بود و گویا ایشان سوار قاطر بودند و میرفتند به دربار متوکل. جمعیت در بیرونِ در خیلی زیاد بود و غوغایی بود. وقتی که حضرت از دور پیدا شدند به موجب آن احترام و مهابتی که برای حضرت بود مردم کوچه دادند و حضرت آمدند و رد میشدند. راوی میگوید آن شخصی که نقل کرده گفت: من نگاه کردم دیدم او خیلی با وقار و همین طور سرش را پایین انداخته [و میآید.] برای دیگران باید با زور شلاق راه باز کنند ولی برای او مردم به احترام راه را باز میکنند. با خودم گفتم که این شیعه همین را میگویند امام است و دارای چنین مقاماتی است؟ چه فرق میکند، این هم بشری است مانند ما؛ فرقش با ما چیست؟ گفت تا این را با خود گفتم یک وقت رویش را برگرداند به طرف من و گفت: «فَقالوا ابَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ انّا اذاً لَفی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ». بعد به دنبال آن یک خاطره دیگر در ذهنم پیدا شد. تا این خاطره دیگر پیدا شد فوراً فرمود: «االْقِی الذِّکرُ عَلَیهِ مِنْ بَینِنا بَلْ هُوَ کذّابٌ اشِرٌ». فهمیدم نه، امام یعنی همین[1].
«سَیعْلَمونَ غَداً مَنِ الْکذّابُ الْاشِرُ» فردا خواهند فهمید که کذّاب اشر کیست، دروغگوی طمعکار که طمعش او را به دروغگویی وا میدارد
[1]. منتهی الآمال، ج 2/ ص 333.
کیست؟ یعنی شمایید که این دروغ را به خاطر مطامع دنیوی میگویید. «انّا مُرْسِلُوا النّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ» ما فرستنده آن شتر هستیم به عنوان یک امتحان، حالا منتظر آنها باش و ببین چه میکنند (یعنی به آن پیغمبر چنین گفتیم). «وَ نَبِّئْهُمْ انَّ الْماءَ قِسْمَةٌ بَینَهُمْ کلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ» و به آنها خبر بده که آب باید قسمت بشود، امتحان الهی است، چیزی غیر از امتحان نیست، قسمتی از آن آب به آنها تعلق دارد و قسمتی به این حیوان.
گفتند عجب! چه مزاحمی برای ما پیدا شده! عجب مزاحمی! (با توجه به اینکه این حیوان با اعجاز الهی به وجود آمده) یک روز آب مال ما یک روز مال او، یک
ساعت مال ما یک ساعت مال او! بیاییم کلک او را بکنیم که همه آب مال ما باشد:
«فَنادَوْا صاحِبَهُمْ» رفیقشان را (که مردی بود- بعضی گفتهاند- به نام «قیدار»، یکی از آن جانیها و شَمَردَلهایی که برای اینجور کارها آماده هستند) صدا زدند که آیا میتوانی این کار را بکنی؟ «فَتَعاطی فَعَقَرَ» پس حربهاش را به دست گرفت و این حیوان را کشت، یعنی این معجزه باقی در میان مردم را که گواهی بود بر صدق دعوی پیغمبرشان، به دست خودشان از بین بردند. آن وقت بود که عذاب الهی نازل شد. باز میگوید: «فَکیفَ کانَ عَذابی وَ نُذُرِ» عذاب و نذُر من چگونه بود؟ رابطه عذاب و نذر چگونه بود؟ چه کردیم؟ «انّا ارْسَلْنا عَلَیهِمْ صَیحَةً واحِدَةً» فقط یک فریاد کافی بود و فرستادیم «فَکانوا کهَشیمِ الُمحْتَظِرِ» پشت سر این صیحه وقتی سراغشان میآمدی حالت اینها حالت هشیم محتظر بود. محتظر از ماده «حظیره» است و حظیره پناهگاهی است که گاهی در بیابانها از خس و خاشاک درست میکنند که از آفتاب مثلًا، مصون بمانند. تمام زندگی اینها تبدیل به یک چنین چیزی شده بود. «وَلَقَدْ یسَّرْنَا الْقُرْانَ لِلذِّکرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکرٍ» بار دیگر تکرار میشود: ایهاالناس! ما قرآن را برای تنبّه و یادآوری و آگاهی فرستادهایم، آیا آگاه
شوندهای و متنبّه شوندهای هست؟
در ایامی که اهل بیت علیهم السلام در شام به سر میبردند، آن طور که تواریخ نوشتهاند، اوایل خیلی بر آنها سخت میگرفتند. در خرابهای زندگی میکردند که نه مانع گرما بود و نه مانع سرما، یعنی خرابهای بیسقف، و از هر جهت فوقالعاده بر آنها سخت بود ولی طولی نکشید که خود یزید به اشتباهش از نظر سیاسی پی برد، نه اینکه بگویم توبه کرد، به اشتباهش از نظر سیاسی پی برد که این کار به ضرر مُلکداری او شد. از آن به بعد دائماً به عبیداللَّه زیاد فحش میداد که خدا لعنت کند پسر زیاد را، من نگفته بودم چنین کن، من به او گفتم برو کلاه بیاور او سر آورد، من دستور قتل حسین بن علی را نداده بودم، او از پیش خود چنین کاری را کرد. این حرف را مکرر میگفت- در صورتی که دروغ میگفت- برای اینکه خودش را تبرئه کند و این [حادثه] را به گردن ابن زیاد بیندازد و خودش را از آثار شومی که در ملکداریاش پیشبینی میکرد مصون بدارد؛ و از جمله کارهایی که کرد این بود که وضع اسرا را تغییر داد چون اگر در همان وضع باقی میماندند میگفتند بسیار خوب، اینجا که دیگر ابن زیاد نیست، حالا چرا اینچنین میکنی؟ دستور داد که آنها را در خانهای نزدیک خانه خودش سکنی بدهند، و امام زینالعابدین علیه السلام آزادی داشتند و در کوچهها و خیابانها رفت و آمد میکردند و بسیاری از روزها حضرت را دعوت میکرد که با خودش شام یا ناهار بخورند و حتی روزی به حضرت گفت اگر من توبه [کنم پذیرفته است؟][1]و صلّی اللَّه علی محمد و الهالطاهرین.
[1]. [چند جمله از پایان این جلسه به دلیل تمام شدن نوار ضبط نشده است و دعای آخر جلسه از جلسات دیگر آورده شده است.]
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه ... اللّهم اقض حوائجنا و اکف مهماتنا و اشف مرضانا و عاف احیانا و ارحم موتانا و ادِّ دیوننا و وسّع فی ارزاقنا و اجعل عاقبة امورنا خیرا و وفّقنا لما تحبّ و ترضی.
خدایا تو را قسم میدهیم به حق محمد و آل محمد دلهای ما را برای اسلام منشرح بفرما، موانع و کدورتها و جهالتها را از قلب ما زایل بگردان.
خدایا مفاسد امور ما را، مفاسد فردی و اجتماعی، خودت به لطف و کرم خودت اصلاح بفرما، ما را شایسته اسلام و قرآن قرار بده، قلبهای ما را از محبت پیغمبر و [آل پیغمبر لبریز بفرما.]