بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 28

وقتی به جایی میروند به عنوان اینکه خلیفه و امیرالمؤمنین هستند با اسکورت بروند، ساده میرفتند و ساده هم میآمدند. نه افرادی پشت سرشان حرکت میکردند که از جاه و جلال شناخته شوند و نه لباس خاصی داشتند (لباسشان هم در حد سادهترین لباسها بود) و نه مرکبشان یک وضع خاصی داشت، به شکل یک آدم عادی میرفتند. در برگشتن با یک نفر «کتابی» برخورد کردند. (اینجا ببینید یک دقایقی هست که فقط زیر ذرهبین میشود پیدا کرد) و با یکدیگر مصاحب و همراه شدند. قهراً دو مصاحب راه یکدیگر را میپرسند. حضرت فرمودند: من میروم کوفه، تو کجا میروی؟ جای دیگری را گفت که یک مقدار از راه را با یکدیگر مشترک بودند و نزدیک کوفه او راهش جدا میشد. گفتند: خوب، پس با همدیگر باشیم. آن شخص میدانست که رفیقش مسلمان است. حضرت هم که میدانستند او اهل کتاب است. با همدیگر صحبتکنان آمدند تا به سر دوراهی شاهراه کوفه و راه فرعی رسیدند. او قهراً راه فرعی را گرفت. حضرت هم شاهراه را رها کردند و دنبال او آمدند. آن شخص گفت:

شما که گفتی من به کوفه میروم. فرمود: بله به کوفه میروم. پرسید: پس چرا از این طرف میآیی؟ فرمود: برای اینکه ما با یکدیگر چند ساعت مصاحبت کردیم و مصاحبت حق ایجاد میکند و تو به گردن من حق پیدا کردی[1]. به دلیل اینکه تو بر من ذی حق هستی من میخواهم تو را چند قدم بدرقه کنم. نوشتهاند همانجا فکری کرد و گفت: «پیغمبر شما به دلیل این اخلاق حسنهای که دستور داد، به این سرعت دینش دنیا را گرفت» و بعد خداحافظی کردند و او حضرت امیر علیه السلام را نشناخت ولی این خاطره

[1]. اینکه میگویند حقوق بشر، اعلامیه حقوق بشر، شما در همه حقوقهایی که امروز در دنیا هست نمیتوانید حقوقی به این ریزی- که انسان فقط زیر ذرهبین میتواند ببیند- پیدا کنید.


صفحه 29

به شکل عجیبی در ذهنش بود تا یک وقتی به کوفه آمد و قهراً در جستجوی همان رفیقش بود. روزی آمد خلیفه را دید، و فهمید رفیق بین راه، خود خلیفه است. آنجا بود که شهادتین را گفت و مسلمان شد و یکی از اصحاب خاص امیرالمؤمنین گردید. این حدیث را کافی نقل کرده و اصلًا از همینجا عنوانش را انتخاب کرده است: «باب حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر».

پس معلوم میشود دوستیها و رفاقتها و معاشرتها حقایجادکن است. این است که امام علیه السلام فرمود: یک روز دوستی فقط یک تمایل است، اما اگر رسید به یک ماه دوستی، این خویشاوندی میشود و اگر به یک سال دوستی رسید این دیگر در حد رحم ماسّه است یعنی رحمی که با همدیگر تماس دارد، یعنی مثل دو تا برادر که از یک رحم به دنیا آمدهاند، این حکم را دارد و قطع او حکم قطع رحم را پیدا میکند.

این آیه «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا الْمُتَّقینَ» ضمن اینکه اشاره است به اخوّتها و خلّتهای دنیایی و آنها را در مستثنیمنه میگوید، در مستثنی تشویقی است به دوستیهایی که بر اساس پاکی و تقواست.

«یا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَیکمُ الْیوْمَ وَلا انْتُمْ تَحْزَنون» در قیامت از طرف خداوند به متقین خطاب میشود: «یا عِبادِ» ای بندگان من. وقتی اتقیا با یکدیگر دوست باشند ملاکش خدا و عبودیت خداوند است نه مطامع که عبد آن مطامع باشند. به آنها از ناحیه ذات حق خطاب میرسد به عنوان «یا عِبادِ» ای بندگان من. این خودش یک پیام دوستی و یک پیام دوستانه از خدا به این دوستانِ در راه خداست. میبینید اینجا که صحبت خُلّت و دوستی در راه خداست صحبت پیام دوستانهای است که از طرف خدا میرسد، از طرف آن ملاک دوستی میرسد، به آنها پیام فرستاده میشود که: «لا خَوْفٌ عَلَیکمُ الْیوْمَ وَلا انْتُمْ تَحْزَنون» دیگر نه بر شما خوفی


صفحه 30

مسلط خواهد شد و نه هرگز غمناک خواهید بود.

«خوف» و «حزن» با یکدیگر فرق دارند. خوف در مورد نگرانیها و شک و تردیدهاست. در مورد بدی احتمالی در آینده خوف گفته میشود و در مورد بدی قطعی اعم از اینکه در حال حاضر باشد یا در آینده قطعی باشد انسان دچار حزن میشود. بنابراین انسان دو حالت مختلف دارد؛ یک حالت در مورد خطرات احتمالی که نامش «خوف» است، یکی هم در مورد ناراحتیهای فعلی [و یا قطعی آینده که نامش «حزن» است.] به آنها گفته میشود که «لا خَوْفٌ عَلَیکمُ الْیوْمَروح اسلام تسلیم است

این متقین و این بندگان چه کسانی هستند؟ مشخصات دیگری بیان میکند:

«الَّذینَ امَنوا بایاتِنا» آنها که به آیات پروردگار ایمان دارند و اعتراف و تصدیق.

«وَ کانوا مُسْلِمین». مکرر این مطلب را گفتهایم و در بخش آخر کتاب عدل الهی هم در این قضیه زیاد بحث کردهایم که یکی از معارف قرآن که در خود قرآن کریم روی آن تکیه شده و احادیث زیادی در این زمینه داریم این است که روح اسلام یعنی تسلیم. اما مقصود تسلیم تن نیست که انسان تنش تسلیم باشد. حتی مقصود تسلیم عقل هم نیست؛ یعنی تسلیم عقل لازم هست ولی کافی نیست چون تسلیم عقل یعنی اینکه یک چیزی را انسان با فکر بپذیرد. وقتی دلیل یک مطلب برای


صفحه 31

انساناقامه شد عقل انسان میپذیرد. [بلکه مقصود تسلیم روح است.][1]

پیوند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با خدیجه معنی نداشت که یک پیوند العیاذ باللَّه پستِ حیوانی شهوانی باشد. خدیجه 15 سال از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بزرگتر بود. بعد از وفات خدیجه شصت یا شصت و پنج ساله هروقت نام او را میبردند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با عظمت از او یاد میکرد و گاهی اشکش جاری میشد که عایشه ناراحت میشد.

عایشه برعکس، چون جوان بود به جوانی خودش مینازید. یک دفعه هم گفت:

یک زن پیر که دیگر اینقدر اهمیت ندارد که اینقدر به او اهمیت میدهی؟ فرمود: چه میگویی تو؟ خدیجه برای من چیز دیگری بود.

در شب زفاف حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و صدّیقه طاهره علیها السلام طبق آنچه که معمول بوده- و شاید هنوز هم در بعضی دهات معمول است- وقتی عروس و داماد را داخل اتاق بردند زنها پشت در اتاق جمع شدند. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: کسی حق ندارد اینجا جمع شود، دور شوید، همه بروند. بعد از مدتی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمدند از آنجا بگذرند، دیدند اسماء بنت عمیس از آن نزدیکی نرفته است، فرمودند: مگر من نگفتم که کسی اینجا نباشد، تو چرا نرفتهای؟ گفت: یا رسول اللَّه! خدیجه در وقت مردن وصیتی کرد و به من گفت اسماء من میمیرم و نگران دخترم فاطمه هستم.

(زهرا علیها السلام کوچکترین دختر خدیجه علیها السلام بود.) فکر میکنم که این دختر شب عروسی در پیش دارد و در شب عروسی دختر به مادر احتیاج دارد، سخنانی دارد که فقط با مادر طرح میکند و من نیستم. به تو وصیت میکنم که مراقب شب عروسی زهرا باش. این زن میگوید که

[1]. [افتادگی از نوار است.]


صفحه 32

وقتی اسم خدیجه را بردم دیدم اشکهای مبارک پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله جاری شد. فرمود: پس تو بمان. گفت: من اینجا هستم برای اینکه اگر زهرا کسی را صدا کند من جلو بروم، ممکن است حاجتی داشته باشد.

این پیغمبر است ولی در عین حال پیوند زناشوییاش تا این مقدار محکم است چون «لِله» و «فی اللَّه» است.امام حسین علیه السلام یکی از همسرهایشان[1]«رباب» نام دارد و فقط او در کربلا بود. او مادر حضرت سکینه است. حضرت نسبت به این زن بسیار اظهار وفاداری میکردند و حتی یک رباعی از ایشان نقل شده:

لَعَمْرُک انَّنی لَاحِبُّ داراً

تَکونُ بِهَا السَّکینَةُ وَالرَّبابُ

احِبُّهُما وَ ابْذُلُ جُلَّ مالی

وَلَیسَ لِعاتِبٍ عِنْدی عِتابُ[2]

یعنی به جان دوست قسم که من آن خانهای را که در آن رباب همسرم و سکینه دخترم باشد دوست میدارم. من این دو نفر را دوست دارم و دلم میخواهد مال و ثروتم را خرج اینها کنم و کسی مانع و مزاحم من نشود. ببینید این اولیای حق روابطشان چگونه است! این گونه زنها هستند که در مورد آنها [و همسرانشان] گفته میشود: «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ انْتُمْ وَ ازْواجُکمْ تُحْبَرونَ».

این زن (رباب) تا سالیان دراز در زیر سقف نمیرفت، غذای مطبوع نمیخورد و دائماً میگریست. میگفتند چرا در زیر آفتاب مینشینی؟ میگفت بعد از اینکه بدن حسین من در زیر آفتاب بود ... (گریه استاد)

[1]. ظاهراً این همسرها در طول یکدیگر باشند و هیچکدام با هم نبودند یعنی حضرت یکی را بعد از دیگری ازدواج کرده باشند. مادر حضرت امام زینالعابدین در حین نفاس از دنیا رفت و مادر حضرت علیاکبر هم که لیلاست قطعاً در کربلا حضور نداشته و حتی معلوم نیست که در مدینه هم زنده بوده یا نه، و قدر مسلّم این است که در کربلا نبوده است.

[2]. فی رحاب ائمة اهلالبیت، ج 3/ ص 166.


صفحه 33

این عُلقه شدیدی بود که میان این زن و اباعبداللَّه علیه السلام وجود داشت و این زن یک زن صالحهای بود که مصداق همین آیه بود: «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ انْتُمْ وَ ازْواجُکمْ تُحْبَرونَ».

نسبت به فرزند عزیزشان هم همان طور که این شعر نشان میدهد بسیار مهربان بودند و این مهربانی دوجانبه بوده است. این طفل به قدری به اباعبداللَّه علاقهمند بود و پدر بزرگوارش را دوست داشت که اظهار علاقههای او در تاریخ به شدت منعکس شده است. برای اباعبداللَّه از نظر الهی یک امتحان بسیار بزرگی بود وقتی که احساس میکرد که باید از طفلی که اینقدر برای او عزیز است و اینقدر آن طفل او را دوست میدارد جدا بشود. در یکی از وداعها اباعبداللَّه آمدند و این طفل گریه میکرد، اشعاری به حضرت نسبت دادهاند:

سَیطولُ بَعْدی یا سَکینَةُ فَاعْلَمی

مِنْک الْبُکاءُ اذِ الْحَمامُ دَعانی

لاتُحْرِقی قَلْبی بِدَمْعِک حَسْرَةً

مادامَ مِنِّی الرّوحُ فی جُثْمانی

فَاذا قُتِلْتُ فَانْتَ اوْلی بِالَّذی

تَأْتینَهُ یا خیرَةَ النِّسْوانِ[1]

فرمود: دخترکم! فعلًا گریه نکن، تو بعدها گریههای طولانی داری، فرصتهای زیادی برای گریه داری. تا من زنده هستم تو گریه نکن، گریهات را بگذار برای بعد از رفتن من. بعد فرمود: «لاتُحْرِقی قَلْبی بِدَمْعِک حَسْرَةً» مگر نمیدانی که این دانههای اشک تو آتش به دل پدرت میزند. مادامی که روح در بدن من هست مرا با این اشکها آتش نزن، وقتی من کشته شدم آنوقت اختیار با توست، هرچه دلت میخواهد گریه کن. و لا حول ولا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم و صلّی اللَّه علی محمّد و آله الطاهرین.

[1]. ینابیعالمودّة، ج 2/ ص 172.


صفحه 34

تفسیر سوره زخرف (2)

بسم اللَّه الرحمن الرحیم

الحمد للَّهرب العالمین ... اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم:

ادْخُلُوا الْجَنَّةَ انْتُمْ وَ ازْواجُکمْ تُحْبَرونَ.یطافُ عَلَیهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ اکوابٍ وَ فیها ما تَشْتَهیهِ الْانْفُسُ وَ تَلَذُّ الْاعْینُ وَ انْتُمْ فیها خالِدونَ.وَ تِلْک الْجَنَّةُ الَّتی اورِثْتُموها بِما کنْتُمْ تَعْمَلونَ.لَکمْ فیها فاکهَةٌ کثیرَةٌ مِنْها تَاْکلونَ.انَّ الُمجْرِمینَ فی عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدونَ.لایفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فیهِ مُبْلِسونَ.وَ ماظَلَمْناهُمْ وَلکنْ کانوا هُمُ الظّالِمینَ[1].

[1]. زخرف/ 70- 76.


صفحه 35

آیه اول که در جلسه پیش تفسیر شد، به صورت خطاب است که به کسانی که استحقاق بهشت را دارند گفته میشود شما با جفتهاتان وارد بهشت بشوید؛ البته به فرض اینکه آن جفتها (همسرها) مانند اینها باشند، یعنی استحقاقش را داشته باشند.

بنابراین یکی از نعمتهای بهشتی این خواهد بود که افرادی همسرانی داشته باشند که آن همسران از ردیف اخلّائی باشند که قرآن نام برد، یعنی کسانی که یکدیگر را دوست دارند به خاطر خدا، که خواندیم: «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا الْمُتَّقینَمعاد جسمانی و روحانی

مطلبی را به طور تذکر و یادآوری عرض میکنم. میدانید که این سخن همیشه مطرح بوده است که آیا معاد، جسمانی است یا روحانی؟ یعنی انسانها که محشور میشوند، آیا صرفاً روحشان محشور میشود بدون اینکه هیچ جسمی در کار باشد؟

اصلًا جسمی در کار نیست و فقط روح محض است، فقط همان چیزی است که درک میکند و تعقل و تفکر میکند، دیگر از جسمْ چیزی در کار نیست؟ و یا اینکه جسم محشور میشود، یعنی انسان با بدن محشور میشود و دارای بدن است؟ البته شق