از قرآن چنین استنباط میکنیم که آن موجود و آن ملک و فرشتهای که اختیاردار جهنم است نامش «مالک» است. این نامگذاری مثل نامگذاریهای دنیا نیست که نامگذاری میکنند تا با همدیگر اشتباه نکنند، نام در آنجا یعنی صفت، یعنی حقیقت، غیر از نامگذاری اینجاست که به یکی میگوییم «حسن»؛ حسن یعنی نیک، ولی ما به او میگوییم «حسن» نه به اعتبار اینکه نیک است، اسم گذاشتهایم، قرارداد کردهایم؛ ممکن است خیلی هم زشت باشد ما به او بگوییم «حسن». اسم گذاری است، غیر از این است که صفت و حقیقت باشد. در اخبار هم زیاد وارد شده که آن فرشته مأمور جهنم نامش «مالک» است و متقابلًا خادم بهشت نامش «رضوان» است، و این نکتهای و لطیفهای دارد. چطور شده که آنجا نگفتهاند مالک بهشت، گفتهاند «رضوان»، ولی اینجا گفتهاند مالک جهنم؟ این برای آن است که در آنجا سخن، سخن خشنودی و رضای پروردگار است، او باب رضوان الهی است؛ یعنی آن کسی که از خودخواهی و خودپرستی و مالکیت نفس گذشته و تسلیم امر پروردگار و راضی به رضای پروردگار است، او میشود بهشتی. این «مالک» که در اینجا گفته میشود، مظهری است از آن خودخواهیهای انسان و مالکیت انسان خودش را و خودپرستیهای انسان. این است که نام این شده «مالک» و نام آن شده «رضوان».
اینها به او میگویند که از پروردگار خودت بخواه (نمیگویند پروردگار ما) کار ما را تمام کند، ما اساساً نباشیم. جوابی که او میدهد این است: «انَّکمْ ماکثونَ» شما ماندنی هستید. «لَقَدْ جِئْناکمْ بِالْحَقِّ وَ لکنَّ اکثَرَکمْ لِلْحَقِّ کارِهونَ». عجیب است! انسان باید آیات قرآن را با همدیگر مقایسه کند تا درست متوجه نکات شود. در ردیف چند آیه پیش که راجع به اهل بهشت بود خواندیم: «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا
الْمُتَّقینَ یا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَیکمُ الْیوْمَ وَ لا انْتُمْ تَحْزَنونَ» بعد: «الَّذینَ امَنوا بِایاتِنا وَکانوا مُسْلِمینَ» آنان که به آیات حق ایمان آوردند و مسلم بودند (یعنی تسلیم بودند، و اساساً گوهر انسانیت تسلیم است). خدا انسان را به حکم فطرتی که به او داده حقخواه قرارداده، حالتی به انسان داده که عاشق و علاقهمند حق و حقیقت است.
حقپرستی و حقدوستی و حقیقتخواهی، آن گوهر و جوهر حقیقت انسان است.
اسلامِ فطری هم یعنی این؛ اسلام که در فطرت انسان هست یعنی همین. [حدیث] «کلُّ مَوْلودٍ یولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ فَابَواهُ یهَوِّدانِهِ أَوْ ینَصِّرانِهِ أَوْ یمَجِّسانِهِ»[1]عمل غیر مسلمان
در بحث آخر کتاب عدل الهی که راجع به مسئله «عمل غیر مسلمان»
[1]. صحیح بخاری، کتاب الجنائز، ابواب 80 و 93.
بحث کردهایم، عرض کردهایم که غیر مسلمانانی که قاصرند نه مقصر (یعنی اگر مسلمان نیستند به دلیل این است که دستشان نرسیده، نه اینکه به آنها عرضه شده و تعصب و عناد و لجاج ورزیدهاند) ولی آن سلامت روح خودشان را در آن حد حفظ کردهاند که اگر حقیقت بر آنها عرضه میشد با آن نمیجنگیدند هرگز خداوند اینها را عذاب نمیکند چون تقصیری نکردهاند. اینها را به اصطلاح فقهی میگویند «قاصر». ولی اگر انسان رسید به آنجا که حق و حقیقت بر او عرضه بشود و وی عنادی، تعصبی، لجاجی، استکباری بورزد [معذب خواهد بود.] این است که قرآن همواره کلمه «کفر» میآورد که به معنی عناد ورزیدن است، کلمه «استکبار» میآورد، کلمه «جحود» میآورد. آیا هر کسی که به پیغمبر ما ایمان نداشته باشد لزوماً اهل جهنم است؟
جوابش این است: [آیا] ایمان ندارد به دلیل اینکه بر او عرضه نشده است و بدون تقصیر ایمان ندارد، یا ایمان ندارد از راه اینکه در تحصیل حقیقت کوتاهی کرده، یا حقیقت عرضه هم شده معذلک تعصب و لجاج ورزیده؟ اگر قسم دوم باشد قطعاً اهل جهنم است، ولی قسم اول این جور نیست، «قطعاً» نمیشود گفت، چون اصلًا روح و حقیقت [ایمان تسلیم و عدم عناد] است. انسان قاصر را که حجت بر او تمام نشده است خداوند متعال عذاب نمیکند: «وَ ما کنّا مُعَذِّبینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسولًا»[1]ما هرگز قومی را عذاب نمیکنیم پیش از آنکه حجت را بر آن مردم تمام کرده باشیم.
وای به حال کسی که حجت بر او تمام بشود! همچنین کسانی که ولایت ائمه را قبول ندارند، دو جورند: [آیا] عرضه شده است و مخالفت کردهاند یا عرضه نشده است؟
بوصیری یک شاعر مصری قرن هفتم است؛ قصیدهای دارد به نام
[1]. اسراء/ 15.
«بُرده» در مدح حضرت رسول. قصیدهای است که میان شیعه و سنی شایع است، در کتابهای شیعهها هم زیاد است. قصیدهای است که از شاهکارهای ادبیات عرب بلکه شاهکار ادبیات جهان است. مرحوم آقا شیخ عباس قمی در هر کتابش راجع به حضرت رسول که چیزی نقل میکند از اشعار بوصیری میآورد. شما هم خیلی شنیدهاید:
فاقَ النَّبیینَ فی خَلْقٍ وَ فی خُلُقٍ
وَ لَمْ یدانوهُ فی عِلْمٍ وَ لا کرَمٍ
مُحَمَّدٌ سَیدُ الْکوْنَینِ وَ الثَّقَلَینِ
وَالْفَریقَینِ مِنْ عُرْبٍ وَ مِنْ عَجَمٍ
أَ مَنْ تَذَکرَ جیرانٍ بِذی سَلَمٍ
مَزَجْتُ دَمْعاً جَری مِنْ مُقْلَةٍ بِدَمٍ
أَمْ هَبَّتِ الرّیحُ مِنْ تِلْقاءِ کاظِمَةٍ
وَ اوْمَضَ الْبَرْقُ فِی الظَّلْماءِ مِنْ اضَمٍ
«کاظمه» و غیر آن که میگوید، نام کوههای اطراف مدینه است. اصلًا با پیغمبرعشقورزی کرده، و عجیب قصیدهای است! من خودم که هر وقت این قصیده را میخوانم تکان میخورم.
مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی بسیاری از شعرهای این قصیده را حفظ داشت که من میدیدم گاهی میخواند و خیلی افراد خیلی شعرهایش را حفظ دارند.
ایشان میگفت که من معتقدم ائمه از این آدم شفاعت میکنند؛ با اینکه یک عالم و سنی بوده است. میگفت اینها قاصرند؛ تشیع به اینها عرضه نشده است. مثل بوصیری دربارهاش یک چنین حرفی میزنند. یک آدمی که تا آن حد اخلاص نشان میدهد نمیشود گفت این اهل جهنم است. بله، اگر حقیقت بر او عرضه شد و مخالفت کرد [اهل جهنم است.] این است که ما که حقیقت بر ما بیشتر از
هر قوم و ملتی عرضه شده است، همین ما که از هر قومی بیشتر بر ما حقیقت عرضه شده است و از هر قومی کمتر در مقابل حقیقت تسلیم هستیم، خطر برای ما بیشتر است، بر عکس آنچه که ما خیال میکنیم. ما خیال میکنیم به دلیل اینکه حقیقت بر ما بیشتر از سایر اقوام عرضه شده پس ما اهل نجات هستیم. نه، این، کار را مشکل کرده. به دلیل اینکه حقیقت بر ما از همه بیشتر عرضه شده خطر برای ما بیشتر است؛ چرا؟
چون ما کمتر عمل میکنیم. بله، اگر ما که بر ما حقیقت عرضه شده عمل بکنیم بشویم حاج میرزا علی آقا شیرازی- و یا افراد دیگری مادون او- از همه پیش میافتیم، اما اگر [عمل] نبود نه.
اینجا ببینید به آنها چه میگویند؟ چرا میگویند که این شما خودتان هستید که به خودتان ظلم کردهاید (ظلم در اینجا ظلم به نفس است)، آن ظلم شما چیست؟
مگر چکار کردید؟ چه حرکت 180 درجهای انجام دادید؟ درباره اهل بهشت میگوید: «الَّذینَ امَنوا بایاتِنا وَکانوا مُسْلِمینَ» اما درباره اینها میفرماید: «لَقَدْ جِئْناکمْ بِالْحَقِ» (اینجا اختلاف است که از زبان مالک است یا از زبان خداوند؟ فرق نمیکند، مالک هم باشد یعنی ملکوتیان). گفتهاند اینجا مخاطب مطلق بشر است نه خصوص اهل جهنم، چون بعد میگوید «وَ لکنَّ اکثَرَکمْ»: ای انسانها! ما حقیقت را بر شما عرضه کردیم «وَ لکنَّ اکثَرَکمْ لِلْحَقِّ کارِهونَ» لکن بیشتر شما از حق و حقیقت کراهت و نفرت پیدا کردید؛ یعنی نه تنها مسلم نشدید، بلکه اصلًا حالت نفرت و کینه و دشمنی نسبت به حق و حقیقت پیدا کردید. این طبعاً دنبالش جز خلود [عذاب] چیز دیگری نمیتواند باشد.
این دنیا دار عمل است و آن دنیا دار محصول. اینجا را به اصطلاح میگویند «خانه قوه»، آنجا را میگویند «خانه فعلیت». همین طور که دانهای که به زمین پاشیده میشود در ابتدا استعداد دارد که خیلی عالی و
خوب رشد کند، اگر کج و کوله رشد کرد دیگر نمیشود آن را برگرداند هسته اولش کرد، بلکه همینطور میماند و همین است، انسان هم اگر با این فعلیت یعنی با حالت دشمنی با حق و حقیقت از دنیا برود، خیال نکنید آنجا دشمنیاش زایل میشود. همین دشمنیاش با حق و حقیقت تا ابد همراهش هست، تا ابد که در قیامت میسوزد هیچ وقت پشیمانی واقعی به معنی تغییر در آنجا وجود ندارد؛ یعنی با همین حالت دشمنی حق و حقیقت تا ابد هست، و لهذا قرآن میگوید: «وَ لَوْ رُدّوا لَعادوا لِما نُهوا عَنْهُ»[1]عجیب است! میگوید این دیگر هیچ تغییرپذیر نیست. [شخص معاند] میگوید: «رَبِّ ارْجِعونِ لَعَلّی اعْمَلُ صالِحاً»[2]، [قرآن میفرماید] ولی حالا که به این شکل درآمده اگر برگردد به دنیا همان آدم اول است، دیگر تغییر نمیکند. تا ابد به این حال باقی است و تا ابد هم در جهنم باقی است. پس «وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَلکنْ کانوا هُمُ الظّالِمینَ» کسی کاری نکرده، همانی است که خودت با خودت آوردهای و تا [ابد] هم با تو خواهد بود.
این البته راجع به همان افرادی است که در جهنم خالد هستند، و البته ما میدانیم که این در وقتی است که منشأ جهنمی شدن انسان این باشد که دشمنی با حق و حقیقت ملکه و صورت انسان شده باشد، فعلیت انسان آن باشد، ولی این را هم میدانیم که بسیاری از عذابها به نصّ خود آیه قرآن پایانپذیرفتنی است؛ یعنی همه اهل جهنم این طور نیستند که برای ابد [در آنجا] باقی بمانند. در سوره «عمّ» میخوانیم که «لابِثینَ فیها احْقاباً»[3]اصطلاحی است که قرآن آورده: احقابی درنگ میکنند. مختلف است: کمتر، زیادتر. آنهایی که آن اصل جوهر انسانیشان فاسد نشده و
[1]. انعام/ 28.
[2]. مؤمنون/ 99 و 100.
[3]. نبأ/ 23.
آن اصل حقیقت و تسلیم در مقابل حقشان از بین نرفته و تبدیل به دشمنی با حق و حقیقت نشده، مثلًا گناهانی از قبیل گناهان کبیره برایشان پیدا نشده، عذاب را میکشند [ولی] این عذابها برای آنها خاصیت تصفیه دارد، تدریجاً تصفیه میشوند، وقتی که تصفیه شدند نجات پیدا میکنند. حال، افرادی که به این صورت درمیآیند که خالد هستند، چقدرند، آیا خیلی کم هستند یا زیادند و یا خیلی اقل قلیل هستند، آن مطلب دیگری است که شاید هم همین طور باشد که افرادی که به این شکل درمیآیند که خالد هستند و دیگر بیرون آمدن برای آنها نیست عدهشان زیاد نباشد، ولی البته چنین افرادی وجود دارند.
البته اینجا یک احتمال دیگر هم هست و آن اینکه مخاطب فقط همین اهل جهنم باشند، ...[1]در میان اهل جهنم هستند کسانی که به دلیل دیگر جهنمی شدهاند نه به این دلیل[2]، و لهذا در آنجا هم گفت: «انَّکمْ ماکثونَ». این «ماکثوندشمنی با حق
این مطلب را من مکرر عرض کردهام که یکی از آیات قرآن به شکل عجیبی این حالت کراهت حق را یعنی حالت دشمنی حق را تجسم میدهد که انسان گاهی به چه حالتی درمیآید که با حق جنگ آشتیناپذیر پیدا میکند و اصلًا برایش قابل تحمل نیست؛ و این، تغییر انسان است که انسان چقدر تغییر میکند! آن آیه این است: «وَاذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَالْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَأَمْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا
[1]. [افتادگی از نوار است.]
[2]. [دشمنی با حق.]
بِعَذابٍ الیمٍ» «1». حالا ببینید یک چنین آدمی غیر از اینکه خلود [در جهنم] داشته باشد، اصلًا راه دیگری برایش وجود دارد؟ قرآن دارد نقل میکند، میگوید توجه کن به آن وقتی که اینها دست بلند کردند به آسمان و گفتند خدایا اگر این قرآنی که آمده حق است و از نزد تو آمده، سنگی بفرست بر سر ما یا عذاب دردناکی نازل کن که ما آناً برویم که نمیتوانیم ببینیم. خیلی عجیب است! به جای اینکه بگوید خدایا! اگر این حق است و از نزد توست شرح صدری به ما بده که ما حقیقت را قبول کنیم، میخواهد بگوید حالا که این شخص آمده و مدعی است که من پیغمبر هستم، اگر میخواهد این پیغمبر تو باشد و این چیزی که آورده از ناحیه تو باشد، برای من قابل تحمل نیست. من دیگر این زندگی را که این آدم پیغمبر باشد نمیخواهم. گاهی ما خودمان این حرف را میزنیم، لابد تصور نمیکنیم، میگوییم من حاضرم بروم به جهنم ولی این کار را نمیکنم. این حرف یعنی اگر به جهنم هم بروم فلان کار را نمیکنم. این معنایش این است که من اساساً دشمن این کارم، من به هر حال دشمن این کارم یا به هر حال طرفدار این کار هستم، به حق و حقیقت به هیچ معنا کار ندارم. این است آن حالتی که- العیاذباللَّه- اگر برای کسی پیدا بشود دیگر امیدی برای نجات او به هیچ شکل وجود ندارد. چنین کسی در آنجا هم باز همان دشمنیاش با حق و حقیقت از باطنش دائماً میجوشد.
ایام مصیبت است و چند کلمهای هم ذکر مصیبت بکنیم؛ ایامی است که اهل بیت علیهم السلام را به شام آوردهاند. البته نمیشود به طور دقیق گفت چند روز است که وارد شدهاند ولی اگر آن نقل و روایتی که هست معتبر و
(1). انفال/ 32.