بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 59

تفسیر سوره زخرف (3)

بسم اللَّه الرحمن الرحیم

الحمد للَّهرب العالمین ... اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم:

امْ ابْرَموا امْراً فَانَّا مُبْرِمونَ.امْ یحْسَبونَ انّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْویهُمْ بَلیوَ رُسُلُنا لَدَیهِمْ یکتُبونَ.قُلْ انْ کانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَانَا اوَّلُ الْعابِدینَ.سُبْحانَ رَبِّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا یصِفونَ.فَذَرْهُمْ یخوضوا وَ یلْعَبوا حَتَّی یلاقوا یوْمَهُمُ الَّذی یوعَدونَ.وَ هُوَ الَّذی فِی السَّماءِ الهٌ وَ فِی الْارْضِ الهٌ وَ هُوَ الْحَکیمُ الْعَلیمُ.وَ تَبارَک الَّذی لَهُ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ ما بَینَهُما وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ الَیهِ تُرْجَعونَ[1].

[1]. زخرف/ 79- 85.


صفحه 60

آیات پیش که از اینجا شروع شد: «هَلْ ینْظُرونَ الَّا السّاعَةَ انْ تَأْتِیهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لایشْعُرونَ» معلوم بود که نظر و توجه به کفار زمان رسول اکرم دارد. آیات قبل از آن مربوط به حضرت عیسی بن مریم بود. بعد از آن آیه، توصیفی از بهشت و توصیفی از جهنّم شد تا رسید به اینجا: «لَقَدْ جِئْناکمْ بِالْحَقِّ وَ لکنَّ اکثَرَکمْ لِلْحَقِّ کارِهونَ» خطاب به مردم است، البته مردم زمان پیغمبر، نزولش در آنجا و درباره همه مردم [است:] ما عین حق و حقیقت را برای شما آوردهایم ولی بیشترین شما حقیقت را کراهت دارید، که راجع به این مطلب در جلسه پیش صحبت شد و عرض کردیم که آن چیزی که با روح دین و روح اسلام صددرصد مخالف و معاند است این است که انسان این حالت را پیدا کند که از حق کراهت داشته باشد. خداوند فطرت انسان را آنچنان آفریده است که حقجوست. انسان به حسب فطرت، حقجو و حقخواه است و چون حقجو و حقخواه است، هر چیزی را که بالذّات و بالفطره میخواهد آن چیز برایش شیرین هم هست. اصلًا شیرینی همین است. اگر بعضی از غذاها در ذائقه ما شیرین است علت شیرینیاش ملایمت است، یعنی علتش این است که دستگاه ذائقه و هاضمه ما برای این غذاها ساخته شده و این غذاها برای آن ساخته شده. این است که وقتی که ما میرسیم به چنین مأکول یا آشامیدنی، مطبوع بودن و شیرین بودن آن را احساس میکنیم در صورتیکه یک حیوان دیگر که هاضمهاش طور دیگری ساخته شده است این جور احساس نمیکند.

مثالی عرض میکنم تا روشن شود که شیرینی چطور امر نسبی است و چطور این مطلب درک میشود. بعضی حیوانات علفخوارند و بعضی گوشتخوار. هاضمه بعضی طوری ساخته شده که میتواند گوشت را ببلعد و هضم کند و برای او گوشت خوب است (درندگان). حیوانات علفخوار


صفحه 61

حقیقت، غذای روح انسان

ساختمان اصلی روح و فکر و عقل انسان حقیقتجو و حقیقتخواه آفریده شده؛ یعنی حقیقت، راستی، واقعیت، درستی، غذای روح انسان است، آن طور که علف و جو غذای مناسب اسب است و آن طور که گوشت غذای سگ یا گربه است. حق، حقیقت، کشف واقعیت آن طور که هست، غذای روح انسان است. بنابراین اگر روح انسان سالم باشد وقتی که مواجه با حقیقت میشود، از رسیدن به حق و حقیقت باید لذت ببرد یا رنج؟ باید لذت ببرد. حق در ذائقه انسان باید شیرین باشد یا تلخ؟ باید شیرین باشد. ولی ما الآن مثلی داریم، میگوییم: «الْحَقُّ مُرٌّ» حق تلخ است، و حال آنکه حق نباید تلخ باشد، حق همیشه باید شیرین باشد. ما حقجو آفریده شدهایم.

این [مَثل] معنایش این است که ما دنبال حق


صفحه 62

به کار بردن مکرها برای مبارزه با پیغمبر

در آیه بعد که امروز خواندیم: «امْ ابْرَموا امْراً فَانّا مُبْرِمونَ» مطلبی علاوه و در واقع روبنایی برای آن زیربنا بیان میکند. تا اینجا همینقدر بیان کرد که اینها رسیدهاند به جایی که حق و حقیقت برایشان مکروه و تلخ شده است. خوب، این یک بیماری است. یک وقت هست که انسان فقط همان بیماری را دارد، و یک وقت هست که بر اساس آن بیماری یک تأسیسی هم میکند، یک کاری هم بر اساس همان بیماری انجام میدهد.

یکی از اموری که میگویند از مظاهر سبقت رحمت الهی بر غضب الهی است یعنی نشانه این است که همیشه لطف و رحمت بر غضب و قهر پیشی دارد این است:

اگر انسان در مرحله نیت طالب خیر و حقیقت باشد ولی جدی باشد، جدّاً طالب خیر و حقیقتی باشد، یعنی قصد داشته باشد کار خیری را انجام بدهد، بعد در عمل موفق نشود، آیا


صفحه 63

چنین کسی عنداللَّه مأجور است یا مأجور نیست؟ بله، خداوند به چنین کسی با اینکه توفیق این عمل را پیدا نکرده است به موجب همین قصد و نیت اجر و پاداش میدهد. ولی اگر کسی قصد معصیتی را بکند، نیت یک شری را در دل داشته باشد و بعد مانعی پیدا بشود که آن کار صورت نگیرد، مثلًا قصد داشت که برود شهادت دروغ بدهد ولی رفت و احتیاجی به او پیدا نشد و بالاخره در عمل، او شهادت دروغ نداد، آیا برای او گناه یک شهادت دروغ نوشته میشود؟ نه، چون نیت به مرحله عمل نیامده. این، تفضّل الهی است. در کار خیر، نیت به مرحله عمل هم که نیاید، فضل الهی برای او ثواب و اجر مینویسد[1].

حال، اینها حق را دشمن میدارند. خود این، بیماری خیلی بدی است. بدتر از این، این است که بر اساس این دشمنی و مکروه شمردن حق و حقیقت تأسیسات عملی و کارهایی هم کرده باشند، یعنی فعالیتهایی بر همین اساس انجام بگیرد. قرآن بعد از اینکه میفرماید: «وَ لکنَّ اکثَرَکمْ لِلْحَقِّ کارِهونَ» بیشترین شما حق را مکروه میشمارید، میفرماید: «امْ ابْرَموا امْراً فَانّا مُبْرِمونَلغت«ابرام»

ابتدا لغت «ابرام» را توضیح بدهم، بعد عرض بکنم که مقصود چیست، آن

[1]. یکی از حضار: «لَها ما کسَبَتْ و عَلَیها مَا اکتَسَبَتْ».

استاد: درست است: «لَها ما کسَبَتْ وَ عَلَیها مَا اکتَسَبَتْ». «له» را در کارهای خیر و نفع میگویند، «علیه» را در کارهای ضرر. در کار «له» «کسَبَ» گفته، آنچه کسب کند ولو اینکه از روی قصد هم نباشد، ولی در کار شر، آن وقتی علیه او نوشته میشود که آن کار را [انجام داده باشد.] البته آن، مسئله دیگری است ولی هر دو یک ریشه دارد که انسان از روی قصد و توجه و آگاهی کامل آن را انجام داده باشد.


صفحه 64

طور که مفسرین گفتهاند. «ابرام» نقطه مقابل «نقض» است. الآن هم در فارسی میگوییم «نقض و ابرام». وقتی که چیزهایی مثل پنبه و پشم را با ریسیدن محکم میکنند این را میگویند «ابرام»؛ یعنی وقتی ماده شُلِ پهنِ از همدیگر جدا را تاب دادند و به یکدیگر پیچیدند و در نتیجه این رشتههای نازک پنبه یا پشم یا موی به صورت یک نخ محکم درآمد، این [عمل] را میگویند «ابرام». پس در لغت «ابرام» دو مفهوم گنجانیده شده است که یکی معلول دیگری است: یکی اینکه آن رشتههای نازک را به هم پیچیدند؛ دوم اینکه در اثر این پیچیده شدن به هم یک شیء محکم به وجود آمد. «نقض» درست نقطه مقابل این است یعنی یک امر پیچیدهشده محکم شده را باز کردن و شُل کردن، که در مَثَلی در قرآن آمده است: «کالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ انْکاثاً»[1]قرآن کسانی را که کار درستی میکنند و بعد کاری میکنند که تمام کارهای گذشتهشان را باطل میکند و اثر کارهای گذشته را از بین میبرد مثل میزند به آن زن نادانی که ضربالمثل بوده؛ کارگر تا غروب استخدام میکرد ولی مثلًا باید دو نفر استخدام کند چهار نفر استخدام میکرد. از صبح تا ظهر پنبهها یا پشمهایی میرشت و به صورت نخ درمیآورد، ظهر که میشد میدید کار تمام شده، پول هم باید به اینها بدهد، چطور نصف روز اینها را بیکار بگذارد؟! بیکار که نمیشود، برای اینکه بیکار نمانند میگفت اینها را از نو باز کنید. زحمتی را که کشیده بود از بین میبرد. این را میگویند نقض: نَقَضَتْ غَزْلَها.

پس «نقض» نقطه مقابل «ابرام» است. «امْ ابْرَموا امْراً». قرآن اینجا میخواهد بفرماید که اینها یک ابرامها و محکم کاریها، به هم رشتنها

[1]. نحل/ 92.


صفحه 65

و رشتههای نازک را با یکدیگر بافتن و محکم کردن، یک چنین کارهایی هم کردهاند. مفسرین گفتهاند- و درست گفتهاند- مقصود این است که اینها یک سلسله نقشهها و مکرها و کیدهایی هم برای مبارزه با پیغمبر و قرآن به کار بردند. مسئله تنها این نیست که [حق] را دوست ندارند؛ نه، مینشینند دور همدیگر، فعالیت میکنند، نقشه میکشند، تجهیزات جمع میکنند، پول جمع میکنند، افراد جمع میکنند، هزار کار میکنند.

پس تنها مسئله کراهت نیست، ابرامی هم اینجا هست. قرآن هم فوراً تهدید میکند:

«فَانّا مُبْرِمونَ» آنها اگر بلد هستند ما که خدا هستیم بالاترش را بلد هستیم. در قرآن این منطق آمده است که «وَ مَکروا مَکراً وَ مَکرْنا مَکراً»[1]آنها مکری به کار بردند، ما هم مکری به کار بردیم و مکر آنها را از بین بردیم. قرآن که تعبیر «مکر» میکند، چون همین طور که آنها از راه پنهان وارد میشوند، از یک راه پنهان هم میخورند. در آن تعبیر آمده است: «وَمَکروا وَ مَکرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیرُالْماکرین»[2]چون همین طور که آنها از راه مخفی وارد میشوند، خدا از راه مخفیتر نقشه آنها را نقش بر آب میکند. این است که در یک آیه دیگر دارد که «فَالَّذینَ کفَروا هُمُ الْمَکیدونَ»[3].

به هر حال این مطلب به عبارتهای مختلف در قرآن آمده: با خدا که نمیشود مکر کرد، خدا را که نمیشود فریب داد! در اول سوره بقره راجع به منافقین داریم که «یخادِعونَ اللَّهَ وَالَّذینَ امَنوا وَما یخْدَعونَ الّا انْفُسَهُمْ وَ ما یشْعُرونَ»[4]. اول کلمه «مخادعه» میآورد، آنجا در مقامْ برآمدن است: منافقین در مقام فریب خدا و مؤمنین برمیآیند و نمیدانند که اینها

[1]. نمل/ 50.

[2]. آل عمران/ 54.

[3]. طور/ 42.

[4]. بقره/ 9.


صفحه 66

خودشان را دارند فریب میدهند (و این خیلی عجیب است که آدم خودش خودش را فریب بدهد!) یعنی وقتی خوب توجه کنند میبینند تمام این نقشههای فریبی که به کار برده بودند برای اینکه طرف را از بین ببرند علیه خودشان تمام شد، پس کأنّه از اول خواستهاند خودشان را فریب بدهند.

به قول حافظ:

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه

زیرا که عِرض شعبده با اهل راز کرد

خواست با روزگار مکر کند «بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه». حال «امْ ابْرَموا امْراً فَانّا مُبْرِمونَ» یا «وَ مَکروا مَکراً وَ مَکرْنا مَکراً»[1]معنایش این است که «بازیچرخ بشکندش بیضه در کلاه». مینشینند نقشه میکشند، با همدیگر سرّی حرف میزنند، نجوا میکنند «امْ یحْسَبونَ انّا لانَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْویهُمْ» اینها وقتی که رفتند خیلی محرمانه و سرّی در دل خودشان نقشهها را کشیدند و به احدی نگفتند یا وقتی هم که خواستند بگویند رفتند نجوا کردند و بیخ گوشی حرفها را گفتند که فاش نشود، خیال کردند بازیهایی را که بشری با بشری درمیآورد با خدا میشود درآورد. آیا واقعاً اینها چه فکر کردند؟! خیال میکنند خدا آواز آن خطور قلبشان را نمیشنود؟ اینجا قرآن تعبیر به شنیدن میکند: آن آواز آن خطورهای قلبشان را هم خدا میشنود؛ یعنی آن کلماتی که در قلبشان خطور میدهند- که شأن کلمه این است که مسموع باشد- ما همان کلمات بیصدا را هم میشنویم و همچنین نجواها که بیخ گوشی حرفها را به یکدیگر میرسانند، ما همین جا حاضر و شاهد هستیم و بعلاوه فرستادگانی داریم، فرشتگانی داریم که مأمور همه انسانها هستند و همه

[1]. نمل/ 50.